چپتر 394: پوستاندازی شوم
0ووونگگگ!
خنجری که در قلب دوچئولخورد فرو رفته بود، به شدتیشکافته وصفناپذیر شروع به لرزیدن کرد.
غررروم-کواااخ!
به دنبال آن، طوفان انرژی شیطانی کهماجرای راه زیک را سد کرده بود، حتیدست از قبل هم سهمگینتر و خروشانتر شد.
«این لعنتیپیشین دقیقاً چهنایجل غلطی کرد؟»
همان لحظهای که دوچئول خنجر راناگهان در قلب خودش فرو نشاند، زیک حسهولناک کرد رخدادی شوم در شرف وقوع است.
او در زندگی گذشتهاش بارها جادوگران ناراک یا شیاطینانداخت را دیده بود که با فرو بردن خنجر در سینهبرخورد و قلب خود، آیینهای کفرآمیز و شومی را اجرا میکردند.
غررررک—
پس از آنکه خنجر دردام قلبش جا گرفت، دگرگونی هولناکینداده در کالبد دوچئول پدیدار شد.
پیکر خمیدهاش به تشنج افتاد؛ گویی چیزی از درونمهیب تقلا میکرد تا با شکافتن کمرش بیرون بزند، بهپیشین طوری که پشتش برآمده شده و مدام در هم میپیچید.
کییییییک—
دوچئول زوزهای از سر دردیبازگشتم طاقتفرسا کشید، تنش منقبض شددیو و سپس روی زمین آوار شد.
زیک از میان پردههای متراکمدام طوفان انرژی شیطانی، با نگاهی تیزنکنه به آن منظره چشم دوخته بود.
درست دردرست همان دم،رقم واقعه رقم خورد.
ناگهان کمر دوچئول با صدایی مهیبزمانی شکافته شد و دستی سیاه بااتفاقی شدتی هولناک از آن بیرون جهید.
«اون دیگه چه کوفتیه؟»
در زندگی پیشین، زمانی که نایجل دوچئول را به دام انداخت، ابداً چنین اتفاقی رخ نداده بود.چهار «نکنه به خاطر بازگشتم به گذشته، ماجرای برخورد چهار دیو خبیث با ناراک به کلی تغییر کرده؟»بلند دست سیاه دیوانهوار چنگ میانداخت؛ گویی میخواست پوست دوچئول را پارهپاره کند و کالبدش را بیرون بکشد.
غرررررااااه!
فریادی بلند شد شبیهکوفتیه به غرش هیولایی که ازانداخت ژرفترین طبقات دوزخ بالا میخزید.
دیری نپایید که پیکریخاطر آغشته به خونی تیره ازچهار درون کالبد دوچئول بیرون آمد.
«نباید بذارم کارش تموم بشه!»
زیک تلاش کرد با بهرهگیری ازناگهان مهارت روحانیسازی غلاف شمشیر، از بندسیاه این طوفان مهارنشدنی انرژی شیطانی بگریزد.
اما درست لحظهای که اراده کرد مهارت را فعالانداخت سازد، طوفان شیطانی که در میانش حبس شده بود،ماجرای بدون باقی گذاشتن هیچ رد و نشانی از میان رفت.
سرش را بالا آورد و بهگذشته پیشرو نگریست؛ به جایی که موجودی ازتغییر درون پوسته دریدهشده دوچئول قد برافراشته بود.
موجودی ناشناخته و پوشیدهنایجل در خونی غلیظ و لزج،اتفاقی درست همانند جنینی تازه متولدشده.
آن موجود سرش رارقم به سمت آسمان چرخاندصدایی و زیر لب زمزمه کرد:
«هووف... پس حرفهاشون واقعاً راستپیشین بود. بالاخره از شر اینابداً پوسته نفرینشده لعنتی خلاص شدم.»
زیک با دقت به وارسیبازگشتم موجودی پرداخت که چنین هالهدیو هراسانگیزی از خود ساطع میکرد.
روی سرش شاخهایی عظیم، بسیار شبیه به شاخهای دوچئول قرار داشت، اماخاطر انرژی خالص و فشاری که از حضورش جاری میشد، در سطحی کاملاًچنگ متفاوت از هر جانور جادویی دیگری بود که تا به حال دیده بود.
با چهرهای درنده و حیوانی، بدنی پوشیدهکمر از موهای زبر و چنگالها و پنجههایی مرگبار،اون در نگاه نخست به قوم شیطانی شباهت داشت.
اما هالهای کهدیگه پیرامونش موج میزد، ابداًنایجل شبیه به شیاطین نبود.
زیک چنین انرژینکنه آشنایی را قبلاًگذشته هم تجربه کرده بود.
«ملکه برفی. نفیلیم...»
موجودی که از ژرفایرقم تن دوچئول بیرون زدهصدایی بود، به اندامش کشوقوسی داد.
سپس با چشمانی سرخرنگ وپیشین درخشان، به زیک خیره شدابداً و با طنینی موحش گفت:
«انسان حقیر. تاوان سرکشی دربازگشتم برابر تبار خدایان رو بادیو گوشت و استخونت پس میدی.»
زیک از دگرگونی ناگهانینایجل دوچئول و سخنانی کهچنین بر زبان میآورد، غافلگیر شد.
«تبار خدایان؟»
در هماناون آن، جرقهای درپیشین ذهن زیک درخشید.
«این لعنتی ازنکنه خون مقدس یهگذشته صورت فلکی متولد شده!»
او حرفهایی را که آراتاسودام در زمان درگیری با نفیلیمنداده زده بود، در خاطر زنده کرد.
زیک دریافت حسی که به او هشدار میداد هالهمهیب دوچئولِ متحولشده به یک نفیلیم شبیه است هرگز اشتباهپیشین نبوده، و سپس به آرامی پتک جنگیاش را بلند کرد.
«تو دقیقاًاون چه لجنِکوفتیه متحرکی هستی؟»
دوچئول نفس عمیقی کشیدخاطر و لبخندی کریه وبرخورد چندشآور بر لبانش نشست:
«چیزی نیست که موجود بیمقداری مثل تو نیازی بهاتفاقی فهمیدنش داشته باشه. شما آدمیزادها فقط باید سرتون رودیو بندازید پایین و مثل احشام در خدمت ما باشید.»
زیک با به یاد آوردن سخنانناگهان نفیلیم که انسانها را بردگان ابدیسیاه خود میخواندند، پوزخندی تلخ و توخالی زد.
سیمایش به ناگاه درهمکشیده و پولادین شد، ودام صاعقههایی برّاق از جنس نور خالص بر رویبازگشتم پتک جنگی درون دستش شروع به جرقه زدن کردند.
«سگ هار رو فقط بایدبازگشتم گرفت زیر کتک. انگار این قانونخبیث روی جونورهای جادویی هم جواب میده.»
گوشههای لب دوچئول کج شددام و با نگاهی آکنده ازنداده تمسخر به زیک خیره شد:
«نادان خودبزرگبین. واقعاً خیال میکنی یه انسانِکمر فکسنی میتونه در برابر قدرت الهیای کهجهید با ریختن پوسته نفرینشدهم پس گرفتم دووم بیاره؟»
دوچئول کف دستشدیگه را به سمتزمانی زیک نشانه رفت.
ووونگگگ—
طنینی ارتعاشیپیشین درون گوشهاینایجل زیک پیچید.
در یک چشم بررقم هم زدن، سرش گیج رفتمهیب و تنهاش تکانی خفیف خورد.
«این دیگه چه کوفتی بود؟»
دوچئول رو بهنکنه زیکی که تمرکزش برماجرای هم خورده بود، غرید:
«برو و همنوعهای خودت رو تیکهتیکه کن. خون واتفاقی گوشت انسان مایه تغذیه ماست؛ منم قویترین آدمهای این دورخبیث و بر رو میبلعم تا قدرتم رو به اوج برسونم.»
حتی پس از شنیدهرقم شدن فرامین دوچئول، زیک بیتفاوتمهیب و ساکت همانجا ایستاده بود.
دوچئول بااون ناباوری سرشکوفتیه را کج کرد:
«داری چه غلطی میکنی؟ بهتبازگشتم گفتم همین حالا برو ودیو اون همخونهای بیمصرفت رو بکش.»
طوری دستور صادر میکردنایجل که انگار زیک بردهچنین و زیردست بیاختیار اوست.
زیک سری تکان داد، دسته پتک جنگی راصدایی به سختی سنگ در پنجه فشرد و با گامهاییکوفتیه سنگین و تهدیدآمیز به طرف دوچئول به راه افتاد.
سپس تکنیک تمام قدرت «اراده قدرت»زمانی را به سلاح خود دمید واتفاقی ضربهای هولناک بر پیکر دوچئول کوبید.
کوا-دروووق!
«کوهوک!»
با نشستن پتک جنگی بر شکمناگهان آن هیولا، صدای وحشتناک خرد شدنسیاه استخوانها در تمام فضا طنین انداخت.
دوچئول که مبهوت مانده بود و تنشنایجل روی زمین آوار شد، با چشمانی پرنکنه از بهت و ناباوری به زیک چشم دوخت:
«غیرممکنه! چطور ممکنهنکنه یه انسان بتونه جلویماجرای "اقتدار الهی" مقاومت کنه؟!»
«از اولشم سرزمانی درنیاوردم داری چهانداخت چرندیاتی به هم میبافی.»
در پاسخ به کلام کوتاه و برنده زیک، دوچئول دندانقروچهایشکافته کرد و دستش را گشود؛ در کسر ثانیهای، چنگالهایی ازنایجل جنس آهن سخت و بران از دل زمین فوران کردند.
چنگالهای فلزی به پرواز درآمدند وزمانی به قصد تکهپاره کردن گوشت واتفاقی تن زیک به سویش هجوم بردند.
کوا-داق!
اما در کمال ناباوری، زیکدام آن چنگالهای آهنین را بانداده دست خالی در هوا قاپید.
غووو-غووو-غووو!
زیک با فراخوانی تالار نیرویپیشین فلز، چنگالهای پولادین را باابداً فشاری ساده خرد کرد و شکست.
شترق!
زیک تکه شکسته چنگال آهنیدام را میان پنجههایش فشرد ونداده اقتدار شعله را فرا خواند.
غرررررش!
نیروی سهمگین این اقتدار، چنگال آهنی رانایجل در یک چشم به هم زدن ذوبنکنه کرد و به مایعی سوزان بدل ساخت.
با چکیدن قطرات آهنخاطر مذاب بر سنگفرش زمین، رعشهچهار ترس به اندام دوچئول افتاد:
«انـ... انسان، توزمانی چطور میتونی اقتدارانداخت رو کنترل کنی...؟!»
دوچئولِ وحشتزده، سراسیمه دستوپا زد تا تمرکزشکمر را به چنگ آورد و از برابر زیکیاون که قدم به قدم جلو میآمد فرار کند.
اما کار از کار گذشتهپیشین بود و او در شعاعابداً تسلط زیک اسیر شده بود.
با اشاره دست زیک، رشتههای زنجیر ازماجرای میان هوا بیرون جهیدند و با سرعتیدست باورنکردنی به سوی دوچئولِ در حال فرار تاختند.
جلللیق!
زنجیرها همچون مارانی زنده وخورد هوشیار، گرد کالبد دوچئول پیچیدندشکافته و او را به بند کشیدند.
او با دیدن زنجیرهایی که پیکرشزمانی را قفل کرده بودند، در گردابیاتفاقی از شوک و هراس فرو رفت:
«کوه... این زنجیرهانکنه چطور ممکنه توی دستهایماجرای یه انسان فانی باشه؟!»
به نظر میرسید دوچئول ماهیتدام واقعی زنجیرهایی را که زیک بهنکنه خدمت گرفته بود به خوبی میشناسد.
«پس این زنجیرها رو میشناسی؟»
پس از مکثی کوتاه و نشنیدن پاسخی، زیک ماسکانداخت آگاممنون را بر چهرهاش گذاشت، زنجیرها را محکم در دستبرخورد گرفت و قدرت تطهیر را در رگهای آن جاری کرد.
فشششش—
هالهای زرین و تطهیرکنندهنایجل با خشونت به درون تناتفاقی و روان دوچئول رسوخ کرد.
«کرااااک!»
زیک دستش را روی تنِپیشین به پیچوتاب افتاده دوچئول محکم کردچنین و دوباره با لحنی سرد پرسید:
«هر کوفتی رو کهخاطر درباره این زنجیرها میدونیبرخورد بدون کموکاست بالا بیار.»
دوچئول علیرغم قیافه خونخوار و هیولاوارانداخت خود، بزدلترین و ناتوانترین عضو درخاطر میان چهار دیو خبیث به شمار میرفت.
در برابر افتادگان و ضعیفان تا سرحد جنون زورگوییمهیب و قلدری میکرد، اما در مقابل اربابانِ قدرت رویپیشین خاک میخزید و از تحقیر خویش هیچ ابایی نداشت.
«من تازه از این پوسته دراومدم، برای همیندام الوهیتم هنوز کاملاً بیدار نشده. فقط کافیه قدرتم برگرده؛گذشته اونوقت با کلام الهی خودم به زانو درش میارم.»
پیش خودش فکر کرد بایدبازگشتم برای بهدست آوردن دوباره قدرتش، کمیخبیث وقت تلف کند و زمان بخرد.
اشکها روی صورت دوچئولنایجل سرازیر شدند و باچنین التماس رو به زیک نالید:
«الـ... التماسدرست میکنم، بهمرقم رحم کن!»
«تا همین چند لحظه پیش داشتیزمانی من رو یه انسان حقیر صدا میزدی،نداده حالا اینطوری شدی؟ چه نقشهای تو سرته؟»
زیک در برخورد باخاطر چنین موجودات مکار وبرخورد پستی حسابی کارکشته بود.
بیتوجه به التماسهایش، از طریقدام زنجیرها به تزریق قدرت تطهیرنداده به بدن دوچئول ادامه داد.
«کرررک!»
دوچئول فریادهای دردآلودش را حتیپیشین بیش از پیش غلوآمیز سر دادچنین تا نشان دهد چقدر زجر میکشد.
داشت تمام تلاشش را میکرد تا برای بهبودیبرخورد و بازیابی قدرتش زمان بخرد؛ اما زیک با بینشمیانداخت تیزبینانهاش دست او را خواند و فریبش را دید.
«داری حقهبازی درمیاری.زمانی باشه، هرچقدر دلتانداخت میخواد ادامه بده.»
زیک با یادآوری اینکه دوچئول خودشناگهان را از تبار خدایان نامیده بود،سیاه نیزه مقدس را از موجودیاش بیرون کشید.
دوچئول که مشغول وقتکشی بود، بازمانی دیدن نیزه مقدسی که زیک بیروناتفاقی کشید، تا سر حد مرگ وحشت کرد.
«ایـ... این لعنتینکنه اینجا چیکار میکنه...؟گذشته نـ... نکنه قدرت نامیراییه؟»
«اونی که فرستادت سراغم حتماً بهت نگفته بود. حالااتفاقی دیگه خیلی دیره که بخوای بفهمی.» زیک نیزه مقدس راخبیث در چنگ گرفت و آن را در پای دوچئول فروکرد.
فشششش—
دود سیاهی از محلکوفتیه فرورفتن نیزه مقدس دردام پای دوچئول به هوا خاست.
«کوااااک!»
این بار، فریادی ازنایجل سر عذاب و دردیچنین واقعی از گلویش برخاست.
زیک نیزهدرست مقدس را بیرونخورد کشید و گفت:
«کار میکنه. اگه این روپیشین موقع مبارزه با اون کیونگچیابداً داشتم، کارم خیلی راحتتر میشد.»
با شنیدن نام کیونگچی،خاطر دوچئول با دستپاچگی وبرخورد وحشت صدایش را بالا برد:
«با برادرم چیکار کردی؟!»
«برادر؟ پس یعنی چهاررقم دیو خبیث همدیگه روصدایی خواهر و برادر میدونن.»
معلوم شد بیدلیل آنها را بازمانی هم در دسته چهار دیو خبیث جانداده نداده بودند؛ پیوند خاصی میانشان برقرار بود.
زیک نوک تیز نیزه مقدسبازگشتم را روی گلوی دوچئول فشرد وخبیث با صدایی بم و سرد گفت:
«اگه خودت حسش کنی خوب میفهمی چه زجریچنین داره، ولی این واقعاً نیزه خداکشه. پس بهترهبرخورد بدون هیچ چرندبافی، درست و درمون جواب بدی.»
نیزه مقدس تنها عتیقه مقدسی بود کهکمر توانایی سلاخی تبار خدایان را داشت وجهید از همین رو اثرش روی دوچئول ردخور نداشت.
دوچئول در دل نالید:کوفتیه «لعنت بهش، اونا هیچ اشارهایانداخت به همچین چیزی نکرده بودن.»
او فقط به این دلیل با ناراک پیمان بسته بود که به اوتغییر وعده داده بودند کمکش کنند تا پوسته نفرینشدهاش را فرو بریزد و الوهیتش راشبیه پس بگیرد. در ازایش، مفاد پیمان این بود که زیک را زنده برایشان ببرد.
هرگز در مخیلهاش هم نمیگنجید کهانداخت هدفش یک نامیرا باشد، آن هم کسیبازگشتم که نیزه مقدس را در دست دارد.
زیک نوک نیزه مقدسرقم را آرام در گلویصدایی دوچئول فرو برد و پرسید:
«هرچی دربارهاون این زنجیرهاکوفتیه میدونی بنال.»
دوچئول مردد ماند، اما وقتیبازگشتم دید نیزه آرامآرام در حال شکافتنخبیث گلویش است، سرانجام زبان باز کرد:
«سـ... سلیمانه! زنجیرهای شاه سلیمان!»
زیک از شنیدن نامیرقم تا این حد غیرمنتظرهصدایی از دهان دوچئول جا خورد.
«همون سلیمانیاون که پادشاهکوفتیه کارکوسا بود؟»
دوچئول سرش را تکان داد.
«آ... آره. شاه سلیماننایجل با همین زنجیرها خدایانچنین رو به اسارت میگرفت.»
زیک این زنجیرها را به عنوان بخشی از میراث تراکان دریکر به ارثهولناک برده بود. او به امید اینکه اطلاعات بیشتری درباره تراکان به دست آوردنداده دوچئول را تحت فشار گذاشته بود، اما این راز کاملاً دور از انتظارش بود.
گرچه میدانست این عتیقه به خاطر به بند کشیدنانداخت شیاطین و حتی صورتهای فلکی سقوطکرده نمیتواند یک شیء معمولیبرخورد باشد، اما هرگز تصور نمیکرد اینها همان زنجیرهای سلیمان باشند.
زیک در فکر فرو رفت: «حلقه سلیمان روبرخورد یه اژدهای کهن بهش داده بود. پس اینچنگ زنجیرها هم ممکنه ساخته دست یه اژدهای کهن باشن.»
زیک نیزه مقدس رانایجل محکمتر در دست گرفتچنین و رو به دوچئول گفت:
«کی تو رو فرستادهرقم اینجا؟ برام توضیح بدهصدایی این فرم الانت دقیقاً چیه.»
حس کردن سلاحی بر گلویش که قادر بود وجودش را برای همیشه فراتر ازنکنه چرخه تناسخ محو کند، ترسی سهمگین در دل دوچئول انداخته بود. دوچئولی که سرگرمیاش ایجادمیخواست وحشت و به دام انداختن ضعفا بود، حالا خودش در جایگاه طعمه قرار گرفته بود.
دوچئول در حالینکنه که میلرزید، بالاخرهگذشته زبان به اعتراف گشود:
«کـ... کشیش اعظم ناراک اومد سراغم. گفت اگهچنین باهاش دستبهیکی کنم، کمکم میکنه این پوسته نفرینشدهبرخورد رو بندازم و الوهیت اصیلم رو پس بگیرم.»
زیک زنجیرها را محکم کشید و سر دوچئولصدایی را چرخاند تا چشمانشان در یک راستا قراردیگه گیرد. زل زد در چشمان او و گفت:
«این پوسته نفرینشده چیه، وپیشین الوهیتت چه معنایی داره؟ داری میگیچنین فقط یه هیولای جادویی ساده نیستی.»
دوچئول آرام دهان گشود:
«مـ... ما همونطورزمانی که قبلاً گفتم، ازابداً تبار خدایان بزرگ هستیم.»
«جوری توضیح بده کهرقم شیرفهم بشم. وگرنه این نیزهمهیب مقدس مستقیم میره توی قلبت.»
با این حرفدیگه زیک، آب دهان دوچئولنایجل در گلویش خشک شد.
«این یارو دقیقاً ازخاطر اوناییه که هرچی بگه پاشچهار وامیسته و واقعاً انجامش میده.»
دوچئول با درک اینکه دیگردام نمیتواند زیک را فریب دهد،نداده چارهای جز گفتن حقیقت ندید:
«من ودرست برادرام از خونخورد مقدس خلق شدیم.»
«پس داری میگی نفیلیم هستید.»
با به زبان آمدن نام نفیلیمگذشته از دهان زیک، این بار دوچئول بودتغییر که چشمانش از فرط شگفتی گشاد شد:
«تـ... تو از کجا ایندام رو میدونی؟! آخه مگه اون تاریـخنکنه از حافظه انسانها پاک نشده بود؟!»
«یکیشون رودرست با دستهایرقم خودم گرفتم.»
زیک با خونسردی پاسخ دادپیشین و بلافاصله اقتدار انجماد راابداً در امتداد زنجیرها به جریان انداخت.
قرررچ—خش!
اقتدار انجماد آرامآرام شروعنایجل کرد به پوشاندن بدنچنین دوچئول در لایهای از یخ.
«کوه...!»
این اقتداراون روی نفیلیمکوفتیه هم کارساز بود.
زیک به دوچئول که دربازگشتم عذاب به خود میپیچید نگریستدیو و دوباره بازجوییاش را پی گرفت:
«چهار دیو خبیث نفیلیمنایجل هستن... پس چرا الان بهاتفاقی شکل یه هیولای جادویی دراومدی؟»
دوچئول که عرقواقعه سرد بر تنشناگهان نشسته بود گفت:
«مـ... ما نفرین شدیم.»
«چه جور نفرینی؟»
«نفرینی که الوهیتمون رو تویدام این پوسته حبس کرد و مجبورموننکنه کرد تا ابد تناسخ پیدا کنیم.»
کمکم داشت برای زیک روشن میشد که چرا گونههای جهشیافته بادستی سایر هیولاهای جادویی تفاوت داشتند. در زندگی گذشتهاش، بدون برخورد باانداخت ناراک، آنها صرفاً در حد هیولاهای جادوییِ کمی نیرومندتر باقی مانده بودند.
«همه نفیلیمهااون دچار اینکوفتیه نفرین شدن؟»
دوچئول سرشنداده را به نشانهبازگشتم نفی تکان داد:
«فقط اونایی که با صورتهای فلکی سقوطکرده همپیمان شدن ایننداده نفرین رو گرفتن. بقیه یا مردن یا با از دستکلی دادن الوهیتشون، در قالب ارواح قهرمان به ابعاد والاتر عروج کردن.»
حالا زیک فهمیده بودرقم که چرا دیگر هیچ نفیلیمیمهیب در جهان پدیدارها دیده نمیشد.
«مهر و موم موندن ملکه برفی یهنایجل استثنا بود. هنوز نمیدونم چرا استاد کایسیر بهخاطر جای نابود کردنش، مهر و مومش کرده بود.»
زیک افکارش را سرخاطر و سامان داد و پایشچهار را روی سینه دوچئول کوبید:
«کلیت قضیه دستم اومد.نایجل اما چرا کشیش اعظم بهتاتفاقی دستور داد من رو بگیری؟»
با این حرف، دوچئولرقم سراسیمه سرش را بهصدایی چپ و راست تکان داد:
«مـ... منماون این رو نمیدونم!پیشین به خدا راسته!»
«که اینطور؟نداده پس دیگه بهبازگشتم هیچ دردی نمیخوری.»
همین که زیک نیزه مقدس راانداخت بالا برد تا در قلبش فروکند،خاطر دوچئول از سر درماندگی فریاد کشید:
«صـ... صبردرست کن! یـ...رقم یادم اومد!»
زیک نوک نیزه را در یک قدمینایجل قلب او متوقف کرد و با نگاهی برندهخاطر به دوچئول خیره شد تا حرفش را بزند.
دوچئول لرزان دهان گشود:
«گـ... گفتپیشین برای اجراینایجل اون نفرین لازمه!»
«کدوم نفرین؟»
با لحن یخزده زیک،کوفتیه مردمکهای چشم دوچئول از ترسانداخت بیقراری کردند و سرانجام گفت:
«نفرینی برای به زانو درآوردنبازگشتم دریکر! گفت اون نفرین قرارهدیو دریکر رو به نابودی بکشونه!»