چپتر 231: هنر اژدهاکش
0هنر اژدهاکش
باهاموت
باد سیاه
باد سیاهیغرق از شمشیر زیکسپس به چرخش درآمد.
پوزایدون پس از خنثی کردنبکشد نفس اژدها، بلافاصله دسته نیزهاش رامیکرد به سمت باد سیاه پیش برد.
کوا-کوا-کوا-کوا-کوا!
قدرت بیشکلی که ازبکشد دسته نیزه ساطع میشد،داد باد سیاه را خنثی کرد.
پوزایدون با تحسین به زیک کهسعی دیوار را در هم شکسته و بهفکر قلمروی جدیدی دست یافته بود، نگاه کرد.
واقعاً دیوارسپس رو شکست وبکشد ازش عبور کرد.
بیش از هزار روز طولقهرمان کشیده بود تا تراکان دریکرسعی بتواند این دیوار را بشکند.
با این حال، زیک تنهاهمان با یک لحظه درک و روشنگری،کاملاً از این دیوار عبور کرده بود.
خب. غریزه بقا گاهی اوقاتسپس قدرت وحشتناکی رو آزاد میکنهاتفاق که از هر استعدادی برتره.
پوزایدون خودشسپس هم یکی ازبکشد همین افراد بود.
در میان اژدهایانی که اقتدار مطلقغرق را در دست داشتند، او هزارانبکشد سال در سکوت نیزهاش را چرخانده بود.
اما در نهایت، او از محدودیتهای اژدهایان فراتر رفته بودمیکرد و حتی باهاموت، اژدهای سایه که به عنوان قویترین در میانچیه اژدهایان ستایش میشد، نتوانسته بود در برابر نیزه او مقاومت کند.
تنها موجودی که میتوانست واقعاً با پوزایدون،عقب کسی که لقب اژدهای الهی را دریافتمیکرد کرده بود، رقابت کند، پادشاه قهرمان بود.
پوزایدون که غرق در افکارش بود،همان باهاموتِ زیک را خنثی کرد و سپسشده سعی کرد دسته نیزهاش را عقب بکشد.
اما دردریافت همان لحظه، اتفاققهرمان حیرتانگیزی رخ داد.
باد سیاه که فکر میکردهمان کاملاً خنثی شده است، دوباره جانکاملاً گرفت و دور بدن پوزایدون پیچید.
این دیگه چیه؟
کوا-کوا-کوا-کوا-کوا!
باهاموتِ زیک، مانند اخگرپادشاه کوچکی که دوباره شعلهورباهاموتِ شود، با سرسختی جان گرفت.
پوزایدون با تحسینی خالصانه به انرژی بیشکلیحیرتانگیزی که بدنش را در بر گرفته ودوباره گردباد سیاه را ایجاد کرده بود، نگاه کرد.
آیا این یه قدرتباهاموتِ جاودانهست که از قدرتبکشد بقا هم فراتر میره؟
قدرت، ظرفی بودسعی که روح اربابش رااتفاق در خود جای میداد.
پوزایدون لبخندی زد و دستهقهرمان نیزهاش را بالا برد و سپسعقب آن را محکم به زمین کوبید.
بوم!
قدرت بیشکلی که آزاد کرد،سپس در یک چشم به هماتفاق زدن گردباد سیاه را محو کرد.
پوزایدون که در هواعقب شناور بود، به آرامیحیرتانگیزی روی زمین فرود آمد.
او با ظرافترقابت فرود آمد وغرق به زیک نگاه کرد.
زیک در حالی که شمشیرشهمان را در دست داشت، صافمیکرد ایستاده بود، اما بیهوش بود.
او با مصرف تمام قدرتش،سپس به معنای واقعی کلمه ازاتفاق محدودیتهای خود فراتر رفته بود.
پوزایدون به زیک نزدیک شد.
او میل و اشتیاق زیک راغرق که به همان اندازه که شدیدبکشد بود، خالص نیز بود، تحسین کرد.
پوزایدون در حالی که بههمان زیک نگاه میکرد، نیزهاش رامیکرد با صدای بمی به زمین کوبید.
سپس، نور درخشانی از دستگاهسپس بازسازی روح ساطع شد واتفاق تمام فضا را در بر گرفت.
«ها؟»
زیک با به دستبکشد آوردن هوشیاریاش، نشست وداد بلافاصله روی پاهایش پرید.
«چی شد؟»
دلیل تعجب زیک این بود که محیطاتفاق اطرافش با جایی که قبل از بیهوشاست شدن در آن بود، کاملاً تفاوت داشت.
اینجا دیگر یک تاسیسات مصنوعی و منظم نبود، بلکهسپس یک فضای طبیعی بود؛ مکانی عرفانی که در آنمیکرد چمن، درختان و یک دریاچه کوچک با هم هارمونی داشتند.
به نظر میرسید که آزمون خدای دریاحیرتانگیزی در حالی که او بیهوش بوده به پایانجان رسیده و به فضای دیگری منتقل شده است.
برگشتم به جزیره؟
اما فضا برای اینکهعقب جزیره خدای دریا باشد،حیرتانگیزی بیش از حد متفاوت بود.
این مکان شبیه بهپادشاه یک دنیای آرمانی بود کهسپس فقط در اسطورهها دیده میشد.
سپس، پیامیسعی در برابر چشمانهمان زیک ظاهر شد.
پیامهای خواندهنشده دارید.
این دیگه چیه؟
زیک بلافاصلهسعی پیامها رابکشد بررسی کرد.
شما بر آزمون خدای دریا غلبه کردید.
شما تایید اژدهای الهی، پوزایدون را دریافت کردید.
به عنوان پاداش، مهارت غیرفعال «دفاع ذهنی تسلیمناپذیر» به «اراده نشکن» تغییر یافت.
شما یک مهارت ویژه جدید به نام «باهاموت» ایجاد کردید.
شما از محدودیتهای خود فراتر رفته و قلمروی جدیدی را پیشگام شدید.
ظرفیت روح شما افزایش یافته است.
میزان تسلط در مهارت ویژه «فداکاری» افزایش یافت.
میزان تسلط در مهارت ویژه «آتش مقدس» افزایش یافت.
میزان تسلط در مهارت ویژه «پیوند زنجیرهای بینهایت» افزایش یافت.
میزان تسلط در مهارت فعال «تیغه تطهیرکننده» افزایش یافت.
«من قلمرویدور جدیدی روپیچید پیشگام شدم؟»
تازه آن زمان بودتنها که زیک متوجه شدکرده حواسش با همیشه فرق دارد.
او ایستادعقب و دستشهمان را بالا برد.
او به نوعی احساس میکردسعی که حتی بدون باهاموت همحیرتانگیزی میتواند از هاله استفاده کند.
زیک انرژیاشدور را روی تیغهدیگه دستش متمرکز کرد.
اووووونگ!
در کمال تعجب، یکهمان تیغه هاله واقعاً ازفکر دست او بیرون جهید.
«این ممکنه.افکارش من واقعاً ازسعی دیوار عبور کردم...!»
زیک سرانجام به سطحپیچید شوالیه سیاه که مدتهااخگر انتظارش را میکشید، رسیده بود.
او با احساسی کمی گیج و مبهوت،روشنگری تیغههای هاله را روی هر دو دستشآزاد ایجاد کرد و بدنش را به حرکت درآورد.
چواااااک!
تیغههای هاله از هرسپس دو دستش امتداد یافتند واتفاق پیوند زنجیرهای بینهایت نمایان شد.
تنها پس از صعود به رتبه شوالیهمانند سیاه بود که زیک در نهایت معنای بینشانرژی لرد فابر را به طور کامل درک کرد.
شمشیر تنها امتدادی از دسته...
بدن زیک خود به خود حرکت میکردداد و تمام تکنیکهایی که در آنها مهارت یافتهگرفت بود، شروع به ادغام شدن در یکدیگر کردند.
تکنیکهای سبک شمشیر اژدهای حقیقی پدیدار شدند،بکشد سپس شمشیرزنی خورشید طلایی، به دنبال آنکاملاً پیوند زنجیرهای بینهایت و در نهایت شمشیرزنی خورشید.
زیک بالاخره توانست معنای «بازگشت به مبدا همهاخگر چیز» از ساترن دریکر را درک کند؛ اینکهبدنش در نهایت همه چیز به یک نقطه ختم میشود.
در حالی که هر دو دستش را میچرخاند،کرده فرمهای شمشیرزنی که به تدریج در آنها تسلطاستعدادی یافته بود، ناپدید شده و در هم آمیختند.
و درعقب نقطهای، پیامیهمان ظاهر شد.
شما به ژرفای بازگشت به مبدا همه چیز پی بردید.
مهارتهای ویژه سبک شمشیر اژدهای حقیقی، پیوند زنجیرهای بینهایت، زلزله قدرتمند و باهاموت در یک مهارت ترکیب شدند.
مهارت ویژه سبک شمشیر بینهایت (رتبه SS) ایجاد شد.
کونگ!
زیک پایشافکارش را رویسپس زمین کوبید.
او حسی کاملاًبدن متفاوت از قبلچیه را تجربه کرد.
«سبک شمشیر بینهایت. من ازلحظه قید و بند فرم سبکبقا شمشیر اژدهای حقیقی رها شدم.»
برای او که به یکاتفاق شوالیه سیاه تبدیل شده بود، فرمشده و تشریفات شمشیرزنی دیگر معنایی نداشت.
دلیلش این بودباهاموتِ که خودش هیچ تفاوتیبکشد با اراده شمشیر نداشت.
درست زمانی که زیک دردیگه حال تفکر درباره سبک شمشیرشعلهور بینهایتِ تازه ایجاد شده بود...
صدای دست زدنحال به گوش رسید:درک تق تق تق تق!
با چرخاندن سرش به سمت صدا،حیرتانگیزی کسی را دید که از بالای درختیدوباره به زیک نگاه میکند و دست میزند.
حضورش رو حس نکردم؟
آن شخص به وضوح دردیگه درخت حضور داشت، با اینشعلهور حال درک وجودش دشوار بود.
او سبک لباسی به تن داشت که زیککرده تا به حال ندیده بود، و صورتش، بهاستعدادی همراه موها و ابروهایش، به رنگ سفید میدرخشید.
علاوه بر این، شاخهای گوزن از سرشداد روییده بود که تشخیص پسر یا دخترجان بودنش را تنها از روی ظاهر غیرممکن میکرد.
آن موجود مرموز باسپس لبخندی به پاکی یکهمان کودک به زیک نگاه کرد.
خدای دریای فراموششده با کنجکاوی به جاودانه خیره شده است.
خدای دریای فراموششده؟
زیک به یاد پوزایدون افتاد که تابکشد همین چند لحظه پیش او را کتک میزد.شده او خودش را تجسم خدای دریا نامیده بود.
پس یعنیدور این موجود بدندیگه اصلی خدای دریاست؟
خدای دریا که تا آن لحظه از درختکرده پایین آمده بود، سرش را نزدیک زیک کجاستعدادی کرد و با دقت به او خیره شد.
سپس، به بازوی زیک سیخونک زدحیرتانگیزی و در حالی که انگار چیز بامزهایدوباره دیده بود با خوشحالی میخندید، دست زد.
[خدای دریای فراموششده نسبت به جاودانه احساس محبت میکند.]
[خدای دریای فراموششده به جاودانه میگوید که او را دنبال کند.]
تا به خودش بیاید،سپس خدای دریای فراموششده مسافتهمان زیادی را جلوتر دویده بود.
زیک برای تعقیب او ازدیگه گام شبح استفاده کرد، اما درشود کمال تعجب، فاصله بینشان کم نمیشد.
با حفظ فاصلهای ثابت، خدایلحظه دریای فراموششده زیک را بهبقا جایی در جنگل راهنمایی کرد.
زیک اوعقب را تا اعماقاتفاق جنگل دنبال کرد.
و در نهایت،باهاموتِ خدای دریای فراموششدهعقب در جایی ایستاد.
آنجا صخرهای نسبتاً شیبدار بود.
درخت پیر وحال تنومندی از سینهدرک صخره بیرون زده بود.
[خدای دریای فراموششده به جاودانه اشاره میکند تا به چیزی که نشان میدهد نگاه کند.]
'داره میگهدور به چیپیچید نگاه کنم؟'
زیک به چیزی کهتنها خدای دریای فراموششده باکرده انگشتش نشان میداد نگاه کرد.
در ابتدا، فکربکشد کرد که بهحیرتانگیزی صخره اشاره میکند.
اما باافکارش دقت بیشتر فهمیدسعی که اینطور نیست.
'یه درخت؟دور صبر کن،پیچید اون درخت نیست؟'
زیک به صخره نزدیکترتنها شد. با بررسی دقیقتر،کرده آن یک درخت نبود.
پیکر اژدهایی غولپیکر بودهمان که به صخره تکیه دادهمیکرد و از پا درآمده بود.
در آن لحظه،باهاموتِ پیامی پیش چشمانعقب زیک ظاهر شد.
[شما ردپای خدای دریای فراموششده را پیدا کردهاید.]
[شما یک ماموریت دستاورد را به پایان رساندهاید.]
[به عنوان پاداش، ۱۰۰۰ امتیاز کارما به شما تعلق گرفت.]
[به عنوان پاداش، عنوان «برکت خدای دریا» را به دست آوردید.]
[به عنوان پاداش، «گنجینه خدای دریا» را به دست آوردید.]
'این دیگه چیه؟'
در کمال تعجب، پیکر اژدهایی کهعقب مانند یک درخت خشک و سفت شدهمیکرد بود، همان ردپای خدای دریای فراموششده بود.
سپس، خدای دریای فراموششده که کنارشچیه ایستاده بود، به پیکر اژدها وسرسختی بعد دوباره به خودش اشاره کرد.
زیک به خدایحال دریای فراموششده نگاهدرک کرد و پرسید:
«اون لرد پوزایدونه؟»
[خدای دریای فراموششده سر تکان میدهد و تایید میکند که حرف جاودانه درست است.]
[خدای دریای فراموششده اشاره میکند که او را دنبال کنید.]
بدن خدای دریای فراموششده درسعی هوا شناور شد و سپس بهداد نرمی به درون پیکر اژدها رفت.
'حتی اگه بقیهبدن هم اینو پیداچیه میکردن، نمیتونستن دنبالش برن...'
زیک سرش را تکان داد و با استفاده ازغریزه بالهای اژدها در هوا شناور شد و از همان نقطهاییکی که خدای دریا وارد شده بود، او را دنبال کرد.
خدای دریا از طریقهمان حفرهای در پهلوی آن پیکرمیکرد غولپیکر به داخل رفته بود.
هو-وونگ!
با ورود به حفره به دنبال خدای دریا، زیک توانست فضای داخل راتحسینی با دقت بررسی کند. پیکر اژدها مانند یک فسیل سنگی کاملاً سفت شدهخود بود که نشان میداد زمان بسیار درازی را در آنجا سپری کرده است.
'دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟'
زیک به پوزایدون که حالا شبیه به یک کودک بود و به او اشارهجان میکرد نگاه کرد؛ حدس میزد که او بدن اصلی و اقتدار خود به عنوانخالصانه خدای دریا را از دست داده و تنها روحی متحرک از او باقی مانده است.
خدای دریای فراموششده همچنانسپس به زیک اشاره میکردهمان و نقطهای را نشان میداد.
زیک از افکارش بیرون آمد وچیه سرش را چرخاند و طبق اشارهسرسختی خدای دریا به آن منطقه نگاه کرد.
با دقت بیشتر، متوجه کریستال عظیمیدرک شد که نورش را از دستاوقات داده و در دیواره فرو رفته بود.
اطراف کریستال با حروف و اشکالحیرتانگیزی هندسی ناشناختهای پوشیده شده بود و چیزیدوباره درست در مرکز کریستال گیر کرده بود.
'این چیه؟'
زیک با دست چند شاخه راچیه کنار زد و نیزهای را دیدسرسختی که تا اعماق دیواره فرو رفته بود.
خدای دریای فراموششدهحال به نیزه فرو رفتهروشنگری در دیوار اشاره کرد.
سپس، دستش را رویهمان قلبش گذاشت و چهرهاشفکر از درد در هم رفت.
«این بهت آسیب رسونده؟»
[خدای دریای فراموششده سر تکان میدهد و تایید میکند که درست است.]
وقتی زیک به نیزهای که بهحیرتانگیزی خدای دریا آسیب رسانده بود نگاهاست کرد، چیزی در ذهنش جرقه زد.
'خداکش؟'
موجودی که صورتهای فلکی را به قتل رساندهاخگر و پس از فاسد شدن و سقوط، خودشبدنش به پادشاه صورتهای فلکیِ سقوطکرده تبدیل شده بود.
به نظر میرسید که قدرت «خداکش» درروشنگری قلب اژدهای خدای دریا نفوذ کرده وآزاد او را مهر و موم کرده است.
زیک به آرامیبکشد به دیوار نزدیک شدداد و نیزه را گرفت.
'برای همین منوباهاموتِ آورد اینجا، تاعقب اینو نشونم بده؟'
گویی افکار زیک درست بود، خدایچیه دریای فراموششده با دقت به زیکی کهتحسینی نیزه را در دست داشت خیره شد.
سپس، با حرکات دست چیزهایی رادرک به زیک فهماند و در نهایتاوقات سرش را به نشانه نفی تکان داد.
[خدای دریای فراموششده میگوید که نیزه هرگز بیرون نمیآید.]
این نیزه خداکش بودپیچید که خود خداکش دراخگر قلب اژدها فرو کرده بود.
زیک بهبشکند حرفهای خدای دریالحظه سر تکان داد.
«خب، نیزهعقب خداکش به ایناتفاق راحتیها بیرون نمیاد...»
سوووش—
«ها؟»
اما درست در حالی که زیک این حرف راغریزه میزد و کمی نیرو وارد کرد، نیزه خداکش کهخودش در قلب اژدها فرو رفته بود، به راحتی بیرون آمد.
خدای دریای فراموششده که کنارشاتفاق بود، یکه خورد و درکاملاً هوا بالا و پایین پرید.
در همانافکارش زمان، پیامیسپس ظاهر شد.
[خدای دریای فراموششده از رخ دادن چنین اتفاق غیرقابل باوری شگفتزده شده است.]
[نیزه خداکش که در قلب خدای دریای فراموششده فرو رفته بود، بیرون کشیده شد.]
[خدای دریای فراموششده اقتدار الهی خود را بازیافته است.]
درررررر!
به محض اینکه زیک نیزهسعی را کاملاً بیرون کشید، قلب اژدهاداد به شدت شروع به لرزیدن کرد.
اووو-وونگ!
ذره ذره، نور به قلبلحظه اژدها که درخشش خود رابقا از دست داده بود، بازگشت.
سپس، بدنعقب خدای دریای فراموششدهاتفاق به شدت درخشید.
جثه کودکانهاش رشد کردسپس و رفتهرفته بزرگتر شد تااتفاق اینکه به هیکل آشنایی رسید.
این همان چهره شبیه به پوزایدون بودمانند که زیک قبلاً دیده بود، با اینخالصانه تفاوت که حالا شاخهایی روی سرش داشت.
[اقتدار الهی خدای دریای فراموششده آزاد شد.]
[خدای دریا، پوزایدون، اندکی از الوهیت خود را بازیابی میکند.]
[به دلیل تاثیر خدای دریا، پوزایدون، آبهای ناپایدار دریای جنوب به تدریج تثبیت میشوند.]
[تحرکات هیولاهای موجود در آبها محدود میشود.]
زیک از پیامهایی که ظاهر شد جاروشنگری خورد. او ناخواسته اقتدار الهی خدای دریایآزاد مهر و موم شده را بازگردانده بود.
پوزایدون که الوهیتبکشد خود را بازیافته بود،داد به زیک نزدیک شد.
اووو-وونگ!
پوزایدون حتی درخشانتربدن از قبل درخشید ومانند به زیک لبخند زد.
[خدای دریا، پوزایدون، مراتب سپاسگزاری خود را به جاودانه ابراز میکند.]
[خدای دریا، پوزایدون، پاداشی به جاودانه اعطا میکند.]
پوزایدون یکی از شاخهای رویلحظه سرش را جدا کرد وبقا در دست زیک قرار داد.
[خدای دریا، پوزایدون، میگوید که برای جاودانه در مسیری که قصد دارد طی کند، آرزوی امنیت و سلامتی دارد.]
[شما شاخ خدای دریا، پوزایدون، را به دست آوردید.]
[عنوان «برکت خدای دریا» به عنوان «شکوه خدای دریا» تغییر یافت.]
[به دلیل تاثیر عنوان «شکوه خدای دریا»، مهارت فعال «تنفس زیر آب (رتبه C)» به «دوزیست (رتبه B)» تغییر یافت.]
[«گنجینه خدای دریا» به «یادگار مقدس خدای دریا» تغییر یافت.]
'گنجینه نه، یه یادگار مقدس؟'
همزمان، زیک حس کرد که قدرتدرک خدای دریا در وجودش رخنه کرده ووحشتناکی تمام بدنش را در بر گرفته است.
'این یهعقب قدرت باورنکردنیه. ایناتفاق قدرت خدای دریاست؟'
در آن لحظهباهاموتِ حیرت، چشمان زیکعقب ناگهان به شدت درخشید.
وقتی زیک پلک زد ودیگه به خودش آمد، منظرهای کاملاًشعلهور متفاوت در برابر چشمانش نمایان شد.