---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مکانیک افسانه ای

چپتر 551: موهبتِ جدید • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 551: موهبتِ جدید

0

هان شیائو پس از تحویل دادنِ کالاها به هایر،‌بیرون​ از آن سه نفر خداحافظی کرد. با ترکِ اسکله، واردِ‌داشتنِ​ منطقهٔ شهری شد و یکراست به کاخِ امپراتورِ اژدها رفت.

اینکه ایمز درخواستِ ملاقات داده، می‌تونه دو تا دلیل داشته باشه. اولیش‌حریفِ​ ازوپه و دومیش گسترشِ گروهِ مزدورانم. اِهم، شایدم چون خیلی وقته منو ندیده‌شرِ​ حسابی دلتنگم شده. شاید فقط می‌خواد یه نگاهی به این صورتِ جذابم بندازه.

هان شیائو در طولِ راه به فکر فرو رفت. ایمز هرگز‌کمک​ زیرِ بارِ هیچ مسئولیتی نمی‌رفت و به‌ندرت زیردستانش را احضار می‌کرد.‌قرعه‌کشیِ​ بنابراین، احتمالِ اینکه پای گفت‌وگویی جدی در میان باشد کم بود.

چشمانِ هان شیائو ناگهان برقی زد. آره، ملاقات‌مسئولیتی​ باهاش سخته، پس اگه بتونم یه کارتِ احضارِ‌پای​ شخصیتِ امپراتورِ اژدهای دیگه گیر بیارم عالی می‌شه.

مأموریتِ کاوش در تاریخِ سیارهٔ آکوامارین یک شانسِ پاداشِ تصادفیِ دیگر به او داده بود. چندان به شانسش‌کرده​ اطمینان نداشت و قصد داشت آن را نگه دارد تا چند قرعه را یکجا بکشد. با این حال، برنامه‌ریزی‌شانسم​ همیشه حریفِ اتفاقاتِ پیش‌بینی‌نشده نمی‌شد و بهترین کار این بود که همین حالا یک کارتِ شخصیتِ خام بیرون بکشد.

احضارِ قبلیِ امپراتورِ اژدها در خلاص شدن از شرِ یک‌برنامه‌ریزی​ سوپرِ رتبهٔ بلا به او کمک کرده بود و هرگز‌خام​ از داشتنِ تعدادِ زیادی از این برگ‌های برنده شکایتی نداشت.

هان شیائو پنل را باز‌خلاص​ کرد و بی‌درنگ قرعه‌کشیِ پاداشِ‌بلا​ تصادفی را به راه انداخت.

در حالِ قرعه‌کشی... قرعه‌کشی تکمیل شد.

نوعِ پاداشِ تصادفیِ دریافتی: [موهبت].

اِ، شانسم‌شانسش​ بدک نیست. چشمانِ‌قصد​ هان شیائو درخشید.

هرچند پاداشش کارتِ احضارِ شخصیت یا ابزار نبود، اما‌پیش‌بینی‌نشده​ گرفتنِ یک موهبت فقط می‌توانست به نفعش باشد. یک‌خلاص​ موهبت هرچقدر هم که بنجل بود، قطعاً به دردی می‌خورد.

در حالِ قرعه‌کشی... قرعه‌کشی تکمیل شد.

لطفاً یک گزینه از مواردِ زیر انتخاب کنید:

سدِ روحیِ مقاوم: ۲۰٪+ مقاومتِ اراده

استفادهٔ منعطف از سلاح: هنگامِ استفاده از هر نوع سلاح (شامل اما نه محدود به سلاح‌های سرد، گرم، مکانیکی، جادویی، گنجینه‌های نادر و غیره)، ۱۲٪+ آسیبِ پایهٔ سلاح.

شتاب: افزایشِ سرعتِ حرکت و نرخِ جاخالی. این اثر به ویژگیِ چابکی بستگی دارد و افزایشِ آن بیش از ۳۰٪ نخواهد بود.

پس از بررسیِ گزینه‌ها، به‌سرعت انتخابش را کرد. او از قبل سرسختیِ روانیِ پیشرفته را داشت و اثرِ آن‌برقی​ ۳۵٪+ مقاومتِ روانی و ۳۰٪ کاهشِ وضعیتِ منفیِ ناشی از حملاتِ روانی بود. افزون بر این، می‌توانست مقاومتِ روانیِ‌آکوامارین​ لازم برای مصونیت در برابرِ وضعیتِ منفی را کاهش دهد. سدِ روحیِ مقاوم اثری هم‌پوشان داشت، بنابراین ارزشش کمتر بود.

شتاب موهبتِ بدی نبود. با این حال، فقط یک سوپر از نوعِ چابکی می‌توانست از تمامِ ظرفیتِ این موهبت بهره‌خام​ ببرد. سبکِ نبردِ خودش چندان به سرعت متکی نبود. با داشتنِ سفر در خلأ، نیازی نبود نگرانِ جاخالی دادن باشد و‌تصادفی​ زرهِ مکانیکی‌اش می‌توانست تحرکِ بیشتری به او بدهد. بیشترِ اوقات به جای‌گیری و استفاده از برجک‌های توپ یا محافظان تکیه می‌کرد.

به‌عنوانِ یک مکانیک، باید از ماشین‌آلاتش استفاده می‌کرد تا قدرتِ کاملش را به نمایش بگذارد. از این رو، استفادهٔ منعطف‌بهترین​ از سلاح مناسب‌ترین گزینه برای او بود. هرچند پاداشِ ۱۲ درصدی زیاد نبود، اما بی‌فایده هم به شمار نمی‌رفت. آسیب‌شکایتی​ درست مثلِ قدِ آدم بود. یک امتیازِ اضافه‌اش هم غنیمت بود و حتی یک سانتی‌متر بیشتر هم عالی به نظر می‌رسید.

مهم‌تر از همه، این موهبت با قرابتِ ماشینی تفاوت داشت. فقط سلاح‌هایی که از نیروی مکانیکی استفاده می‌کردند می‌توانستند از تقویتِ قرابتِ ماشینی‌بلا​ بهره‌مند شوند و این کار انرژی مصرف می‌کرد. هرچند انرژیِ مصرفی بسیار ناچیز بود، اما هنگامِ استفاده از سبکِ ارتشی، برایش دشوار بود‌نیست​ که از نیروی مکانیکیِ خودش برای سرپا نگه‌داشتنِ تمامِ ماشین‌ها استفاده کند. از سوی دیگر، این موهبت می‌توانست تمامِ سلاح‌های مختلف را تقویت کند.

هان شیائو با چهره‌ای پر‌به‌ندرت​ از رضایت، بی‌درنگ استفادهٔ منعطف‌احتمالِ​ از سلاح را انتخاب کرد.

گذشته از این، موهبت‌های پاداشِ تصادفی معمولاً عادی بودند؛ به‌ندرت پیش‌همیشه​ می‌آمد که یک موهبتِ غیرمعمول ظاهر شود و ظهورِ یک موهبتِ سرشتی‌خلاص​ غیرممکن بود. چنین اثری همین حالا هم بسیار خوب به شمار می‌رفت.

حالا که حرف از موهبت‌های سرشتی شد، هر دو موهبتِ سرشتی‌اش، یعنی حیاتِ تقویت‌شدهٔ متوسط و بدنِ فولادی، کاملاً‌نمی‌شد​ از روی شانس به دست آمده بودند. بازیکنان قادر به دریافتِ موهبت‌های سرشتی نبودند و در زندگیِ قبلی‌اش هم‌برگ‌های​ هیچ اطلاعاتی دربارهٔ آن‌ها وجود نداشت. با این حال، هان شیائو ایده‌های مبهمی در موردِ موهبت‌های سرشتی در سر داشت.

ساده‌ترین راه برای ارتقای سطح، طبیعتاً حیاتِ تقویت‌شدهٔ متوسط بود؛ این‌بهترین​ کار با تزریقِ ژن‌های قدرتمند به خودش امکان‌پذیر می‌شد. با این حال،‌بلا​ خطرِ جهشِ ژن‌هایش وجود داشت، بنابراین چنین خطری را به جان نمی‌خرید.

در حالِ حاضر، حیاتِ تقویت‌شدهٔ متوسط به نسبتِ ۱ به ۳۰ از ویژگیِ استقامت به او اچ‌پیِ اضافی می‌داد.‌برقی​ دلیلِ تانک شدنش هم همین بود. اگر می‌توانست این موهبت را دوباره ارتقا دهد، احتمالاً اچ‌پیِ او حتی از‌آکوامارین​ باس‌های هم‌سطحش هم بیشتر می‌شد. در آن صورت، احتمالاً می‌توانست دشمنانش را با غرق کردن در خونِ خودش بکشد.

...

کاخِ ایمز واقعاً باشکوه بود. وقتی نگهبانان هان شیائو‌چند​ را دیدند، احترام در چهره‌شان نمایان شد و همگی‌پیش‌بینی‌نشده​ راه باز کردند تا هان شیائو واردِ تالار شود.

در تالارِ بزرگ، تختی سیاه در هوا‌حریفِ​ شناور بود. هان شیائو با نگاهی به‌حالا​ اطراف، اصلاً نتوانست اثری از ایمز ببیند.

ویژژژ!

ناگهان، یک میدانِ نیروی سبزِ روشن به بیرون‌بکشد​ فوران کرد. شبیهِ خوشهٔ بزرگی از بلورهای سبزِ شفاف‌کار​ بود و عرضِ میدانِ نیرو به ۱۰ متر می‌رسید.

بوم!

هوای اطراف فشرده‌بکشد​ شد و صدای‌همیشه​ انفجارهایی به گوش رسید.

چشمانِ هان شیائو تنگ شد. کفِ دستانش را به هم چسباند و شش دستِ مکانیکیِ‌باشد​ بزرگ به بیرون کشیده شدند و سپرِ محافظِ کوچکی در اطرافش شکل دادند. پیشران‌های روی‌گیر​ مچِ این دستانِ مکانیکی شعله‌های آبی بیرون دادند و او قدرتِ میدانِ نیرو را مهار کرد!

بوم!

هر دو نیرو با‌نداشت​ هم برخورد کردند و‌دارد​ صدای خفه‌ای به گوش رسید.

میدانِ نیرو و دستانِ مکانیکی با هم برابر بودند. سپس دستانِ مکانیکی رفته‌رفته برتری‌حالا​ یافتند و چنان فشاری به میدانِ نیرو آوردند که تغییرِ شکل داد. انرژیِ میدانِ‌زیادی​ نیرو شروع به نشت کرد و امواجِ سبزی روی سطحِ زمین به وجود آورد.

بوم!

لحظه‌ای بعد، میدانِ نیرو منفجر شد و موجِ بزرگ‌تری به هر سو شلیک‌اتفاقاتِ​ شد. درست مثلِ سنگی که در دریاچه پرتاب شود، گردوغبارِ روی زمین به سمتِ‌رتبهٔ​ بیرون موج برداشت و ابرِ غباری تشکیل داد که تا رانِ یک انسان می‌رسید.

موهای هان شیائو آشفته شد‌قصد​ و با وزشِ تندبادی به صورتش،‌یکجا​ بی‌اختیار چشمانش را نیمه‌باز نگه داشت.

سپس ایمز از درِ کوچکی کنارِ تخت بیرون آمد و روی تخت نشست. او بارِ دیگر پیراهنِ بلندِ بنفشی به تن داشت و موهایش مثلِ آبشار‌داشتنِ​ پایین ریخته بود. زیباییِ ظریفش شبیهِ چهره‌ای بود که در زمان منجمد شده باشد و کوچک‌ترین چین‌وچروکی در آن دیده نمی‌شد. در حالی که چانه‌اش را روی‌اما​ دستش گذاشته بود، آستین‌هایش از روی ساعد پایین لغزید و مچِ برفی‌رنگش را نمایان کرد و با لبخندی که شبیهِ لبخند نبود، به هان شیائو خیره ماند.

«اولین باری که دیدمت، چیزی نمانده بود زیرِ میدانِ نیرویم لِه‌پای​ شوی. الان دقیقاً از همان مقدار قدرت استفاده کردم و توانستی‌سخته​ به‌راحتی مهارش کنی. فقط دو سال گذشته؛ سرعتِ رشدت واقعاً شگفت‌زده‌ام کرده.»

ایمز خندید و صدای‌دارد​ بی‌شتابش با آن گرفتگیِ‌بکشد​ زنانه و منحصربه‌فردش طنین انداخت.

لحظه‌ای که میدانِ نیرو ظاهر شد، هان شیائو فهمید ایمز دارد‌یکجا​ امتحانش می‌کند. اگر قبل از ورودش به کیهان بود، مهارِ چنین‌همین​ حمله‌ای برایش بسیار دشوار می‌شد. اما حالا می‌توانست بی‌هیچ فشاری دفعش کند.

جذبهٔ ایمز بیش از حد خیره‌کننده بود و هان شیائو هر بار که او را‌خام​ می‌دید، بی‌اختیار از زیبایی‌اش حیرت می‌کرد. با این حال، او بسیار باتجربه بود و به‌سرعت‌برنده​ نگاهی به اندامِ تختِ ایمز انداخت. تپشِ قلبش فوراً آرام گرفت و سر تکان داد.

«جنابِ امپراتورِ‌هیچ​ اژدها، برای چه‌به‌ندرت​ می‌خواستید مرا ببینید؟»

ایمز گوشهٔ لبش را کج کرد و گفت: «مگر قبلاً نگفتم؟ می‌توانی‌حریفِ​ مرا ایمز صدا کنی. راستش، چیزِ مهمی نیست. اخیراً جنی به خاطرِ گسترشِ‌شرِ​ تیمِ میدانی به دستِ تو اعتراض کرده. بگذار بپرسم، خودت چه فکری می‌کنی؟»

از میانِ چهار سوپرِ فرارتبهٔ آ در حلقهٔ ستاره‌ایِ شکسته، جزیرهٔ اژدهای شناور ضعیف‌ترین بود. با گسترشِ نیروهای هان شیائو، سازمان‌های بسیاری در‌حالا​ حلقهٔ ستاره‌ایِ شکسته نیتش را اشتباه برداشت کرده بودند. فکر می‌کردند امپراتورِ اژدها می‌خواهد از سه فرارتبهٔ آی دیگر تقلید کند و نیروهای‌انداخت​ خودش را گسترش دهد تا به قدرتی دست‌نیافتنی تبدیل شود. ایمز چندان به افکارِ آن‌ها اهمیت نمی‌داد و علاقه‌ای هم به سازمان‌های دیگر نداشت.

در اصل، گسترشِ گروهِ مزدورانِ هان شیائو برایش مهم نبود‌نمی‌شد​ و در سکوت رضایت داده بود که هان شیائو از نامش‌سوپرِ​ استفاده کند. گذشته از این، همیشه اعتمادِ زیادی به او داشت.

اما جنی مدام از این موضوع شکایت می‌کرد و دلیلِ مخالفتش ایمز را مات‌ومبهوت کرده بود. جنی می‌گفت توسعه‌طلبیِ هان شیائو اثرِ زنجیره‌ای داشته و حالا همهٔ سازمان‌های دیگر سعی دارند حسنِ نیتشان را‌مأموریتِ​ نشان دهند و از نیتِ آن‌ها سر در بیاورند. در نتیجه، حجمِ کارِ او چندین برابر بیشتر از قبل شده بود. زیرِ این فشارِ کاریِ طاقت‌فرسا، هر روز موهایش می‌ریخت و حس می‌کرد دارد به‌سرعت‌خلاص​ پیر می‌شود. از این رو، به‌شدت با اقداماتِ هان شیائو مخالفت می‌کرد. حتی گفته بود اگر ایمز نمی‌خواهد مدیرِ دیگری استخدام کند، نباید به ستارهٔ سیاه اجازه دهد نیروهایش را بیشتر از این گسترش دهد.

بنابراین، ایمز می‌خواست نظرِ هان شیائو را بداند. خودش شخصاً به نتیجه اهمیتی نمی‌داد. اگر هان شیائو برنامهٔ معقولی داشت،‌خام​ ایمز بدش نمی‌آمد از او حمایت کند. در هر صورت، ازوپ که به دستِ هان شیائو دستگیر شده بود، حالا‌قرعه‌کشیِ​ داشت دورانِ بازنشستگی‌اش را در جزیرهٔ اژدهای شناور می‌گذراند و بهترین گزینه بود تا باری از روی دوشِ جنی بردارد.

با شنیدنِ این‌اطمینان​ حرف، دلِ هان‌داشت​ شیائو گرم شد.

«آروشیا یادت هست؟»

ایمز کمی فکر کرد و گفت: «او یک شگفتیِ کیهانیِ بی‌مرگ‌پای​ است. قبلاً در جزیره دیده بودمش و حتی من هم نمی‌توانستم‌سخته​ بکشمش. تو بودی که او را با خودت بردی، مگر نه؟»

«من میلیون‌ها شگفتیِ کیهانی با همان فیزیکِ بدنیِ خاصِ او‌برنامه‌ریزی​ پیدا کرده‌ام. گذشته از این، همهٔ آن‌ها پر از استعدادند‌خام​ و می‌شود مثلِ آدم‌های عادی با آن‌ها ارتباط برقرار کرد.»

«میلیون‌ها؟!» ایمز جا‌اطمینان​ خورد و برقی از‌نگه​ کنجکاوی در چشمانش دوید.

«آن‌ها اهلِ زادگاهِ من هستند و چند سال پیش سروکله‌شان پیدا شد. حسم می‌گوید به‌خام​ نیرویی در کیهان تبدیل می‌شوند که نمی‌توان دست‌کمش گرفت. برای همین می‌خواهم زودتر جذبشان کنم.»‌برنده​ هان شیائو دروغ نمی‌گفت. او استعدادِ بازیکنان را می‌شناخت و لحنش پر از اطمینان بود.

ایمز با خوشحالی‌مسئولیتی​ گفت: «چقدر جالب! باید‌احضار​ شخصاً بروم و ببینمشان.»

گوشهٔ لبِ هان شیائو‌دارد​ پرید و فوراً حس‌بکشد​ کرد دارد سردرد می‌گیرد.

این بار حسابی برای خودش چاه کنده بود. هرچند همراه بردنِ ایمز نوعی تضمینِ‌برنامه‌ریزی​ امنیت به حساب می‌آمد، اما هدفش از این بازگشت، پیدا کردنِ بهانه‌ای برای بیرون کشیدنِ‌شرِ​ منبعِ جهش بود. اگر ناگاکین دربارهٔ این موضوع از ایمز سؤال می‌کرد، دستش رو نمی‌شد؟

هان شیائو سرفه‌ای کرد و سعی کرد منصرفش کند: «ایمز، ستارهٔ تاریک و گودورا‌حالا​ دوباره به جانِ هم افتاده‌اند و اوضاع در منظومهٔ گارتون حسابی پیچیده است. زادگاهِ‌زیادی​ من هم درگیرِ این بلبشو شده. بهتر نیست وقتی این ماجراها تمام شد بیایی؟»

ایمز با نارضایتی گفت: «باز هم ستارهٔ تاریک؟ ترس دارد‌احتمالِ​ مگر؟ من از منتظر ماندن بیزارم. با سفینهٔ تو برمی‌گردم.‌آره​ اگر ستارهٔ تاریک جرئت کند آفتابی شود، خرد و خاکشیرشان می‌کنم.»

هان شیائو محکم‌نگه​ به پیشانی‌اش کوبید؛ نمی‌دانست‌یکجا​ بخندد یا گریه کند.

انگار ستارهٔ‌شانسش​ تاریک دوباره‌نداشت​ قراره بدبخت بشه.

من واقعاً قصد‌بکشد​ نداشتم این دفعه‌همیشه​ ایمز رو بکشونم اونجا!

...

جنی به دفترش برگشت.‌دارد​ عینکش را درآورد، پلِ بینی‌اش‌حال​ را مالید و آهی کشید.

«امپراتورِ اژدها ستارهٔ سیاه را احضار کرد و قطعاً دارد‌قرعه​ دربارهٔ مشکلِ تیمِ میدانی با او حرف می‌زند. ستارهٔ سیاه اعتمادش‌کار​ را جلب کرده و ایمز احتمالاً جلوی کارهایش را نمی‌گیرد. هوف...»

با یادآوریِ هان شیائو، خشمِ فروخورده‌ای وجودِ جنی را فرا گرفت. پس از ماجرای وامِ دفعهٔ‌بیرون​ قبل که حسابی شاکی‌اش کرده بود، کینهٔ هان شیائو را به دل گرفته بود. بعد از آن‌باز​ هم با وجودِ امتحان کردنِ روش‌های مختلف، نتوانسته بود ذره‌ای از اعتمادِ ایمز به او کم کند.

حالا دیگر مهم نبود چقدر‌به‌ندرت​ ناراضی است؛ چاره‌ای نداشت جز‌احتمالِ​ اینکه حضورِ این همکار را بپذیرد.

جنی دوباره عینکش را به چشم زد و نگاهی‌حال​ به انبوهِ اسنادِ روی میزش انداخت. ناگهان چیزی به ذهنش‌حالا​ رسید و پرونده‌ای مربوط به منظومهٔ گارتون را بیرون کشید.

منظومهٔ گارتون اخیراً اصلاً روی آرامش به خودش ندیده و سازمان‌های زیادی‌بکشد​ حواسشون به اونجاست. طبقِ اخبارِ بازارِ سیاه، حتی سازمان‌هایی بدنام‌تر از ستارهٔ‌خام​ تاریک هم روی این ماجرا زوم کرده‌ن. این داغ‌ترین بحثِ این روزهاست.

ستارهٔ سیاه هم تو همون منطقه فعالیت می‌کنه و پاش به این‌کار​ ماجرا کشیده شده. فعلاً که طرفِ گودورا ایستاده. هُم، حداقل می‌فهمه که‌کمک​ نباید به اسمِ اژدهای شناور واردِ این درگیری بشه. وگرنه عمراً ولش نمی‌کردم!

جنی پوزخندِ سردی زد.

از آنجا که اژدهای شناور می‌خواست بی‌طرف بماند، بهترین کار این بود که از‌پیش‌بینی‌نشده​ چنین مسائلِ حساسی دور بمانند. هرچند از هان شیائو دلِ خوشی نداشت، اما نمی‌توانست به‌کمک​ او دستور بدهد. در ظاهر، هر دو هم‌رده بودند و بخش‌های متفاوتی را مدیریت می‌کردند.

گودورا و ستارهٔ تاریک بدجوری به هم پیچیده‌ن و خدا می‌دونه‌یکجا​ کِی این جنگ تموم می‌شه. در هر صورت، این بلبشو هیچ‌همین​ ربطی به اژدهای شناور نداره و دردسری هم برام درست نمی‌کنه.

ناولها | novelha.net