چپتر 1284: فصل ۱۲۸۴ - رهگیری
0فانگ هنگ شخصاً دیده بود که اسقف اعظم دربار مقدس از بخشی از قدرتشحالا استفاده میکند. علاوه بر این، از آنجا که طرف مقابل جرئت کرده بود شخصاًبگذارد برای بررسی بیاید، حتماً آنقدر اعتمادبهنفس داشت که بتواند جان سالم به در ببرد.
رئیس بزرگ دربار مقدس دراعتبارت دنیای بازی رتبه متوسط، بسیارپلک قویتر از دنیای خونآشامها بود.
حتی اگر میتوانست طرف مقابل را بهگیجی دام بیندازد، باز هم ممکن بود نتواند بابرتر حرکت نهایی ماه جاودان او را شکست دهد.
فانگ هنگ مدت طولانی محاسبهبخوری کرد، اما باز هم احساسگیجی میکرد که نمیتواند پیروز شود.
«باشه، فهمیدم.احساس میرم یهنمیتواند نگاهی بندازم.»
فانگ هنگ سر تکان داد.
حالا که طرف مقابل خودش به درِ خانهشان آمده بود،ببینم حتی اگر نمیتوانست شکستشان دهد، باز هم باید میرفت وعین نگاهی میانداخت. او میخواست تأثیری فراموشنشدنی روی دربار مقدس بگذارد.
«منم باهات میآم.»
فانگ هنگ سرش را تکان داد و گفت: «نیازی نیست. تو باید بمونی. بهزودیحالا یه محموله از متریال سنگ روشنگری فرستاده میشه. هنوز باید تصفیهش کنی. در ضمن،بگذارد ممکنه این بار نتونی اسقف اعظم رو بکشی. اگه شکست بخوری، اعتبارت خدشهدار میشه.»
ها؟؟
تانگ مینگیوئهبخوری با گیجیخدشهدار پلک زد.
صبر کننتونی ببینم، کشتن اسقفبخوری اعظم دربار مقدس؟
کی حرفاحساس از کشتننمیتواند اسقف اعظم زد؟
او فقط میخواست در جایگاه برتر اخلاقی بایستد و ازپلک طرف مقابل انتقاد کند. در عین حال، میخواست اعتبارش راانتقاد بالا ببرد و کمی برای دربار مقدس دردسر درست کند.
بهترین حالت این بودخدشهدار که بتواند مبلغی پولپلک از دربار مقدس اخاذی کند...
«من رفتم.»
تانگ مینگیوئه دوباره سرش را بلند کرد وفهمیدم دید که فانگ هنگ از قبل دستش رادرِ تکان داده و از سالن بیرون رفته است.
«یه لحظه صبر کن.»
تانگ مینگیوئه بهسرعت به او رسید و بیش ازصبر ۲۰ طومار جادویی را با او معامله کرد: «ایناانتقاد رو از اون لردهای فیودال تلکه کردم. مراقب باش.»
«باشه.»
...
در شهر لینکلن، گروهیبخوری از افراد دربار مقدسمینگیوئه توسط نکرومنسرها محاصره شده بودند.
اسقف اعظم کارکیلا به جمعیتِ درمینگیوئه حال افزایش نگاه کرد و با خودشفقط فکر کرد که اوضاع اصلاً خوب نیست.
لو رفته بود!
پیش از آمدن به اینجا، احتمال لو رفتن رامیرم در نظر گرفته بود، اما انتظار نداشت که اینهمهآمده نکرومنسر از انجمن جادوگران در شهر لینکلن حضور داشته باشند.
در میان جمعیت، اعضای گروه لیخدشهدار شوئه یکی پس از دیگری برایببینم حمایت از آنها از راه رسیدند.
بازیکنها میدانستند که در یک مبارزه پیروز نخواهند شد،صبر بنابراین شروع به تحریک جادوگران کردند تا اعتبار دربارانتقاد مقدس را خدشهدار کنند و اِنپیسیها را به اقدام وادارند.
«خودشونه! مخفیانه واردبکشی سرزمین مهرومومشده شدن!اعتبارت نذارین فرار کنن!»
«درسته. چرا همیشهمیکرد پای یکی از اعضایباشه دربار مقدس در میونه؟!»
کارکیلا نیم قدم به جلو برداشت، نگاهی به جمعیت انداخت و با صدایی بم گفت: «همگی، دربار مقدساخلاقی هیچ قصدی برای دشمنی با انجمن جادوگران نداره و نمیخواد جنگی به راه بندازه. در حال حاضر، مهروموم ورطهدید شکسته شده و هاله طاعون در حال نشت کردنه. ما اینجاییم تا دلیل نشت هاله ورطه رو بررسی کنیم.»
«همف، بررسی؟ میگین میخواستینخدشهدار بررسی کنین. مدرکتون کو؟پلک چی فهمیدین؟ به من بگین!»
«خیلی راحت حرف میزنی!اگه بررسی؟ کی میدونه شماهاتانگ برای چی رفتین اون تو؟»
بازیکنها شروع به ایجاد هیاهو کردند: «حالاباشه که قراره بررسی باشه، پس بیایین علنیحالا انجامش بدیم. نیازی هست اینقدر مخفیانه کار کنین؟!»
برخی از شاگردان جادوگر که حقیقت راتانگ نمیدانستند نیز گمراه شدند و همگی باحرف سوءظن به گروه دربار مقدس نگاه کردند.
وقتی متوجه شدند که اتفاقی در سرزمین مهرومومشده افتادهصبر است، لردهای فیودالِ اطراف از طریق گذرگاه تلهپورت یکیانتقاد پس از دیگری آمدند تا در این ماجرا شریک شوند.
در میان آنها، لرداگه برنت و قدیس شمشیرزن همراهِمینگیوئه امپراتوری، چپو نیز حضور داشتند.
«تچ، بازم دربارمیکرد مقدس. اونا میخوان دنیاباشه رو به آشوب بکشن.»
لرد برنت لبهایش رابخوری کج کرد و بامینگیوئه تحقیر به تمسخر پرداخت.
او امروز اصلاً حوصله نداشت.
دو روز پیش، در چند نقطه از قلمرو او هاله طاعون نشت کرده بود و افراد دربارجایگاه مقدس درباره خطرات هاله طاعون برایش موعظه کرده و او را فریب داده بودند که فانگ هنگاخاذی از سرزمین طاعون مقصر اصلی این نشتی است و فقط نور مقدس میتواند قاره را نجات دهد.
از آنجا که تعداد زیادی از مؤمنان دربار مقدس در قلمرو لرد برنتداد حضور داشتند و این مؤمنان گروهی تشکیل داده و شروع به دردسرسازی کردهفراموشنشدنی بودند، او فریب خورد و با عجله از دربار مقدس درخواست کمک کرد.
برای حل مشکل هاله طاعون، لردخدشهدار برنت حتی تسهیلات و امکانات زیادیببینم در اختیار دربار مقدس قرار داد.
در نهایت، وقتی مشکل هاله طاعون تقریباً حل شد، اوببینم به خودش آمد و تازه آن موقع فهمید که برجعین روح فانگ هنگ هم میتواند هاله طاعون را از بین ببرد.
پس از کمی پرسوجو، شنید که هفت برج جادوگرمینگیوئه در شهر لینکلن برای مقاومت در برابر طاعون ساخته شدهاخلاقی است. چشمان لرد برنت فوراً از شدت خشم سرخ شد.
این آدمهای دربارمیکرد مقدس همگی یهشود مشت سگ بودند!
اگر زودتر میدانست،اگه آیا اصلاً بهخدشهدار آنها التماس میکرد؟
داشتن اینبخوری هفت برجخدشهدار جادوگر بهتر نبود؟
بنابراین، لرد برنت فوراً نگهبانانش را برداشت و شبانه به شهر لینکلن رفتببینم تا به دنبال فانگ هنگ بگردد. با این حال، خیلی دیر رسیده بود. وقتیکمی رسید، حتی نتوانست فانگ هنگ را ببیند، بنابراین فقط توانست در صف منتظر بماند.
با دیدن دوباره افرادنمیتواند دربار مقدس، چهره لردفهمیدم برنت حتی درهمرفتهتر شد.
در میانبکشی جمعیت، اد بهطوراعتبارت غیرعادی هیجانزده بود.
پس از دریافت خبر حملهتانگ به معدن، فوراً افرادش راببینم آورد تا آنجا را محاصره کنند.
لی شوئه حدس زده بود که احتمال کمی وجودمینگیوئه دارد امپراتوری دوباره به مهر و موم حمله کند.برتر او اصلاً انتظار نداشت که حدسش درست از آب دربیاید!
علاوه بر این،میکرد اسقف اعظم دربارشود مقدس شخصاً آمده بود!
اما الانبکشی باید چهبخوری کار میکرد؟
اد میدانست کهاعتبارت آنها قطعاً نمیتوانند دربارگیجی مقدس را شکست دهند.
انجمن جادوگران موافقت کرده بود که با تانگ مینگیوئهمینگیوئه همکاری کند، اما کاملاً مشخص بود که آنها بهبرتر این راحتیها تا پای جان با افراد دربار مقدس نمیجنگند.
همهمه و درگیری به این بزرگی شده بود، و افرادی که ازتکان طرف انجمن جادوگران آمده بودند همگی مهرههای کوچکی بودند. حتی معاون انجمن جادوگرانتأثیری هم خودش را نشان نداد. کاملاً واضح بود که این کار عمدی است.
سایر لردهای فیودالاگه نیز از کنارخدشهدار در حال تماشا بودند.
لرد برنت کمی مردد بود که آیا باید به طرفداری از لرد فانگفقط هنگ حرفی بزند و برای ساخت هرچه سریعتر یک برج جادوگر در قلمرواشدرست تلاش کند یا نه، بنابراین به آرامی پرسید: «چپو، میتونی جلوشون رو بگیری؟»
قدیس شمشیرزن چپو به اسقف اعظم دربارخدشهدار مقدس خیره شد و سرش را تکانکشتن داد: «اگه بخواد بره، نمیتونیم جلوش رو بگیریم.»
لرد برنت اخم کردنمیتواند و همچنان در گوشهای ایستادمیرم و به تماشا ادامه داد.
او میخواست به فانگ هنگ کمک کند و کمیگیجی میزان محبوبیت پیش فانگ هنگ به دست آورد تااخلاقی بتواند زودتر از موعد یک برج جادوگر در قلمرواش بسازد.
اما نگرانیهای خودش را داشت.
مؤمنان دربارنتونی مقدس در قلمرواشبخوری بسیار دردسرساز بودند.
علاوه بر این، طبق گفته اسقف اعظم کارکیلا، آنها فقط در حال بررسی نشتحالا هاله طاعون بودند. نگهبانان ورودی معدن فقط بیهوش شده بودند و حتی آسیبی ندیده بودند.منم این دلیل کافی نبود تا با زور جلو بروند و دربار مقدس را بازداشت کنند.
«همگی گوش کنید، ما متوجه شدیم که مهر و موم داخل معدن شکسته شده. ما مشکوکیم کهبرتر کسی عمداً این کار رو کرده باشه. حالا که کار به اینجا کشیده، دربار مقدس امیدواره که همهدوباره بتونن حقیقت رو تشخیص بدن. بهزودی، هاله طاعون دوباره نشت میکنه، و هویت واقعی فانگ هنگ فاش میشه.»
کارکیلا سرش را تکانخدشهدار داد و دوباره عصایشپلک را به زمین کوبید.
«وووز...»
سد نور مقدس دوبارهنمیتواند باز شد و مهفهمیدم شبحوار اطراف را پراکنده کرد.
«حالا، من میرم.»
کارکیلا این را گفت و در حالیگیجی که گروه افراد دربار مقدس را بهجایگاه سمت دروازه شهر هدایت میکرد، به راه افتاد.
بازیکنانی که مسیر جلو را مسدود کرده بودند، ناگهان متوجه شدند کهصبر سد تشکیلشده توسط نور مقدس آنها را با زور به کنار راندهحال است. آنها دیگر قادر به مسدود کردن مسیر عقبنشینی دربار مقدس نبودند.
اد مضطرب بود.
آنها مچ تانگ وو رااعتبارت گرفته بودند، اما دربار مقدسپلک جایگاه فوقالعادهای در قاره داشت.
آنها واقعاً نمیتوانستنداعتبارت با قدرت خودشانمینگیوئه جلوی آنها را بگیرند.
لرد فانگ هنگ کجااگه بود؟ چرا هیچ خبریتانگ از طرف او نبود؟