---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازی جهانی: AFK در آخرالزمان زامبی

چپتر 1286: فصل ۱۲۸۶ - رهگیری • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1286: فصل ۱۲۸۶ - رهگیری

0

در تمام این مدت، نکرومنسی توسط دربار مقدس سرکوب می‌شد‌طاعون​ و همین موضوع پیشرفتش را دشوار کرده بود. حتی پیدا‌نگاه​ کردن یک کتاب برای مطالعه نکرومنسی هم کار سختی بود.

دونانت بارها به این فکر افتاده بود که نکرومنسی را رها کند.‌پرسید​ احساس می‌کرد آینده‌اش تاریک و ناامیدکننده است، اما اصلاً انتظار نداشت که روزی‌برام​ سر و کله فانگ هنگ پیدا شود و حتی برج روح را بسازد!

تنها در عرض چند‌دارد​ روز، نکرومنسی به یک‌آغوش​ جریان محبوب تبدیل شده بود!

دونانت در این چند‌همکاری​ روز اخیر احساس می‌کرد‌ناگهان​ که دارد خواب می‌بیند.

احساس می‌کرد که دوباره در آغوش‌نقشه​ مرگ قرار گرفته و انگار فصل‌کاملاً​ جدیدی در زندگی‌اش آغاز شده است.

اما حالا، دوباره سر و کله آدم‌های دربار مقدس‌کنار​ پیدا شده بود! دربار مقدس سرزمین مقدس نکرومنسی را‌تکبر​ که با هزاران زحمت ساخته بودند، نابود کرده بود!

دونانت با خشمی سوزان به‌خواب​ کارکیلا خیره شد؛ دلش می‌خواست‌قرار​ تا سرحد مرگ با او بجنگد.

چهره کارکیلا جدی و عبوس بود،‌غافلگیر​ اما درونش کمی آشوب به پا شده‌نگاه​ بود. اصلاً نمی‌دانست چه اتفاقی دارد می‌افتد.

شمشیر مهرشکن ابزار خاصی بود که او شخصاً برای شکستن تدریجی مهر‌کاملاً​ و موم به کار برده بود. از نظر تئوری، مهر و موم‌برات​ باید حداقل یک روز پس از رفتن او، به آرامی واکنش نشان می‌داد.

در آن زمان، او می‌توانست با نقشه‌تردیدهای​ گاردهای سلطنتی برای حمله به سرزمین طاعون همکاری‌توضیح​ کند و فانگ هنگ را کاملاً غافلگیر کند!

پس چرا ناگهان منفجر شد؟

کارکیلا شک و تردیدهای درونی‌اش را‌غافلگیر​ کنار زد، به دونانت نگاه کرد و‌نگاه​ پرسید: «می‌خوای چی رو برات توضیح بدم؟»

دونانت از غرور‌می‌داد​ و تکبر کارکیلا‌نقشه​ به شدت عصبانی شد.

«هاهاهاها، تازه از من می‌پرسی؟ همیشه برام عجیب بود. هاله طاعون صدها سال خاموش بود و همه‌چیز در آرامش می‌گذشت، اما به محض اینکه پای دربار مقدس به اینجا‌سال​ باز شد، هاله طاعون نشت کرد. شما به پایتخت امپراتوری رفتین و هاله طاعون توی کل پایتخت پخش شد. حالا هم که با کمک لرد فانگ هنگ، هاله طاعون‌می‌رین​ بالاخره کنترل شده بود، کمتر از ده دقیقه بعد از رسیدن شما دوباره فوران کرد. واقعاً گیج شدم. چرا هر جا که شما می‌رین، هاله طاعون هم همون‌جا منفجر می‌شه؟»

چهره کارکیلا‌شده​ سرد و‌دارد​ بی‌روح شد.

«نمی‌دونم. فوران هاله‌طاعون​ طاعون هیچ ربطی‌غافلگیر​ به من نداره.»

«هه، ربطی به تو نداره؟ فکر کردی می‌تونی‌سلطنتی​ قضیه رو با یه جمله ساده تموم کنی؟ امروز‌تردیدهای​ باید همین‌جا بمونی و همه‌چیز رو واضح توضیح بدی!»

وقتی اد دید که یک نفر پیش‌قدم‌تردیدهای​ شده تا اوضاع را به هم بریزد،‌برات​ بلافاصله با نگاهی به بازیکنانش اشاره کرد.

«نذارین فرار کنن! اونا بودن‌خواب​ که مهر و موم رو‌قرار​ شکستن. خودم دیدم! کار خودشونه!»

«آشغال‌ها! دربار مقدس همیشه نکرومنسی ما رو سرکوب‌ناگهان​ کرده. اونا می‌دونن که ما داریم اینجا یه‌می‌خوای​ سرزمین مقدس می‌سازیم، برای همین اومدن تا نابودش کنن!»

اعضای بیشتری از انجمن‌زمان​ جادوگران تحریک شدند و دور‌حمله​ گروه دربار مقدس حلقه زدند.

در گوشه‌ای دیگر، قدیس شمشیرزن امپراتوری، یعنی چپو، اخم کرد. او‌کرد​ که از کارهای دربار مقدس منزجر شده بود، نتوانست جلوی خودش را‌می‌پرسی​ بگیرد و زمزمه کرد: «دربار مقدس یه کم زیادی کثیف بازی درمیاره.»

لرد برنت با چهره‌ای مشکوک‌خواب​ اخم کرد و گفت: «یه جای‌گرفته​ کار می‌لنگه. این قضیه خیلی مشکوکه.»

«مشکوک؟»

لرد برنت تحلیل کرد: «اگه من جای دربار مقدس بودم،‌طاعون​ چرا وقتی لو رفتم فرار نکردم؟ چرا اونا هنوز اینجا موندن،‌کرد​ دارن وقت‌کشی می‌کنن و منتظرن تا هاله طاعون فوران کنه؟ عجیبه.»

چپو نگاهی به ورودی غار‌ناگهان​ انداخت و گفت: «شاید قدرت‌نگاه​ هاله طاعون رو دست‌کم گرفتن.»

لرد برنت هم سرش را‌خواب​ چرخاند تا به ورودی نگاه کند.‌گرفته​ او گفت: «یه احتمال دیگه هم...»

قبل از اینکه بتواند‌همکاری​ جمله‌اش را تمام کند،‌ناگهان​ صدای انفجاری به گوش رسید!

«بوم!!!»

در ورودی معدن، هاله طلایی‌رنگی‌ناگهان​ از نور مقدس منفجر شد و‌کرد​ مه روح اطراف را پراکنده کرد!

در آن منطقه‌ای که با هاله سیاه‌دوباره​ طاعون و مه روح پوشیده شده بود، انفجار‌زندگی‌اش​ نور مقدس طلایی به شدت به چشم می‌آمد!

چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟

همه سرشان را‌می‌داد​ چرخاندند و به‌نقشه​ سمت انفجار خیره شدند.

«بوم! بوم بوم!!»

به خاطر تأثیر هاله طاعون و مه شبح، محیط اطراف در لایه‌ای‌انگار​ از مه فرو رفته بود و دیدن را دشوار می‌کرد. با این‌نابود​ حال، همه هنوز هم می‌توانستند انفجارهای پی‌درپی نور مقدس طلایی را ببینند!

بلافاصله پس از آن، یه بازیکن از میان مه شبح در‌درونی‌اش​ دوردست ظاهر شد و به سمتشان دوید. او فریاد زد: «دربار‌شدت​ مقدسه! آدمای دربار مقدس! اونا می‌خوان کل مهروموم رو نابود کنن!»

ناگهان، همه عصبی شدند. سلاح‌هایشان‌می‌توانست​ را بالا آوردند و با‌طاعون​ دقت به گروه کارکیلا خیره شدند.

«کارکیلا! دیگه‌کاملاً​ چی برای‌چرا​ گفتن داری!»

در این قاره، آموزه‌های مقدس بسیار خاص بودند. این آموزه‌ها ویژگی نسبتاً خاصی داشتند که‌زندگی‌اش​ افراد معمولی اصلاً نمی‌توانستند تقلیدش کنند. حتی طومار مقدس هم فقط از طریق آموزه‌های مقدس‌می‌خواست​ فعال می‌شد. حتی مردمک کیمیاگری سیدنی، نابغه کیمیاگری، هم نمی‌توانست آموزه‌های مقدس را تشخیص دهد.

فقط دربار‌حمله​ مقدس می‌توانست‌همکاری​ کنترلش کند!

به غیر از دربار‌زمان​ مقدس، چه کسی می‌توانست باعث‌حمله​ فوران ویژگی نور مقدس بشود؟

حتی همراهان دربار مقدس که با کارکیلا‌تردیدهای​ آمده بودند هم مشکوک شدند. همه با رگه‌هایی‌توضیح​ از شک در چشمانشان به کارکیلا نگاه می‌کردند.

فوران هاله طاعون یه چیز‌خواب​ بود، اما چرا الان ویژگی‌قرار​ نور مقدس منفجر شده بود؟

ممکن بود کارکیلا برگ برنده‌کاملاً​ دیگه‌ای داشته باشد که حتی‌تردیدهای​ آن‌ها هم از آن بی‌خبر بودند؟

کارکیلا نگاه همراهانش را‌زمان​ حس کرد و حالت چهره‌اش‌حمله​ فوراً به شدت خشک شد.

فوران هاله نور مقدس؟

چه خبر بود؟

خودش هم نمی‌دانست!

چطور باید برایشان توضیح می‌داد؟

دونانت دید که همه افراد دربار مقدس حالت چهره متفاوتی دارند و هیچ حرفی نمی‌زنند.‌توضیح​ او احساس کرد که آن‌ها مقصرند و یه جای کارشان می‌لنگد. او فریاد زد: «حتی‌خاموش​ فکر رفتن رو هم نکنین! امروز باید همین‌جا بمونین و همه چیز رو واضح توضیح بدین!»

عرق سرد‌شده​ روی پیشانی‌دارد​ اد نشست.

او نمی‌دانست در معدن چه‌کاملاً​ اتفاقی افتاده، اما الان بیشتر‌تردیدهای​ از قبل وحشت کرده بود.

هاله نور مقدسی‌می‌داد​ که فوران کرده‌نقشه​ بود، غیرعادی بود.

ممکن بود آدمای دربار مقدس واقعاً دیوانه‌تردیدهای​ شده باشند و دیو مغاک را آزاد کرده‌توضیح​ باشند تا تا پای جان با آن‌ها بجنگند؟

پس مأموریت نهایی‌اخیر​ چی می‌شد؟ میراث‌می‌بیند​ قدیسان چه می‌شد؟

«کاری کنین تاوانشو پس بدن!»

جمعیت خشمگین بود. افراد بیشتری جمع‌نقشه​ شدند و فریاد زدند، اما هیچ‌کس جرئت‌غافلگیر​ نمی‌کرد اولین نفری باشد که حمله می‌کند.

درست زمانی که در بن‌بست بودند، ژوئو لینگ‌فانگ با چند بازیکن و گارد سلطنتی مجروح به سمتشان‌غرور​ دوید. او فریاد زد: «سرورم، ما بعد از اینکه متوجه گسترش هاله طاعون شدیم رفتیم تا بررسی‌محض​ کنیم. ما آدمای مشکوکی رو تو ورودی پیدا کردیم و سعی کردیم جلوشون رو بگیریم، اما مجروح شدیم.»

ناگهان، همه به‌اخیر​ لرد چادویک در‌می‌بیند​ میان جمعیت نگاه کردند.

چادویک سردرد گرفته بود. اون فقط یه‌چرا​ لرد کوچک بود، چطور ممکن بود با‌کرد​ این همه دردسر در قلمرویش روبه‌رو بشود؟

وقتی اد ژوئو لینگ‌فانگ‌زمان​ را دید، قلبش یه‌سلطنتی​ لحظه از حرکت ایستاد.

ممکن بود اون‌غافلگیر​ نور مقدسِ قبلی کار‌تردیدهای​ لی شوئه بوده باشد؟

چشمان اد برقی زد‌دارد​ و فوراً پرسید: «اون‌آغوش​ آدمای مشکوک کی هستن؟»

ژوئو لینگ‌فانگ به کارکیلا و بقیه اشاره کرد و‌منفجر​ با قاطعیت گفت: «آدمای دربار مقدسن! خودشونن. اونا از‌توضیح​ قدرت آموزه‌های مقدس استفاده کردن. من مطمئنم که اشتباه نمی‌کنم!»

«داری دروغ می‌گی!»

کارکیلا ناگهان سرش را چرخاند و عصایش‌تردیدهای​ را یک بار دیگه به آرامی روی زمین‌توضیح​ کوبید و خیره به ژوئو لینگ‌فانگ نگاه کرد.

«ویز...»

نور طلایی‌حمله​ یک بار‌همکاری​ دیگه پخش شد!

در لحظه بعد، تحت تأثیر نور طلایی،‌گاردهای​ دید ژوئو لینگ‌فانگ به تدریج تار شد. ناگهان،‌ناگهان​ احساس گناه شدیدی از اعماق قلبش فوران کرد.

او احساس کرد که کار اشتباهی انجام داده‌درونی‌اش​ و میل شدیدی داشت که بلافاصله زانو بزند‌بدم​ و توبه کند. او می‌خواست حقیقت را بگوید.

«تلپ!»

ژوئو لینگ‌فانگ دیگه نمی‌توانست احساس گناه را در قلبش‌منفجر​ سرکوب کند. پاهایش سست شد و روی هر دو‌توضیح​ زانو افتاد و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید.

ناولها | novelha.net