چپتر 1327: عقبنشینی
0فانگ هنگ خودش رو جمعوجور کردشنیدی و میخواست جواب بده که ردیفی ازکردن اعلانهای بازی روی شبکیه چشمش نقش بست.
[اعلان: (قدرت ذهنی شما به حد نصاب رسیده و فعال شده است): تحت تأثیر مهارت «قلب مقدس-صداقت»، در صورت دروغ گفتن این احتمال وجود دارد که دچار اثرات منفی شوید. لطفاً مراقب باشید (تأثیر این مهارت به اراده و ادراک بازیکن بستگی دارد).]
[اعلان: کتاب عهد در برابر تأثیر این مهارت مقاومت کرد.]
فانگ هنگ سری تکونسری داد و گفت: «بلهبله داور مقدس، بفرمایید بپرسید.»
«شنیدیم داور مقدس سانجایاشتباه شما رو به تالارپچپچ آیین هدایت کرده، درسته؟»
«بله.»
«اتفاقاتی که بعد از ورود به تالار افتاد رومطمئنم مو به مو تعریف کن. چیزی رو مخفی نکن،باید حتی ریزترین جزئیات رو. هرچی با جزئیاتتر باشه، بهتره.»
چهره فانگ هنگ جدی شد و سری تکون داد.داور بعد، همهچیز رو توضیح داد؛ البته به جز مکالمهدرسته اون طرف گذرگاه فضایی که یهکم دستکاریش کرده بود.
سه داور مقدس بعد از شنیدنداورهای ماجرای فانگ هنگ، دوباره دچار تردیدباید شدن و نگاهی به همدیگه انداختن.
داور مقدس دیگهای باشنیدی صدایی بم پرسید: «مطمئنیداورهای کلمه «مجازات الهی» رو شنیدی؟»
«بله داورصدایی مقدس، مطمئنممطمئنی که اشتباه نشنیدم.»
داورهای مقدسبرابر دوباره شروعسری به پچپچ کردن.
جریمین دوباره پرسید:مطمئنم «چرا باید مجازاتداورهای الهی نازل بشه؟»
فانگ هنگ سرش روشنیدی تکون داد، به اینداورهای معنی که چیزی نمیدونه.
«شاید بهخاطر دیو مغاک باشه.» چهره یکی از داورهایمطمئنم مقدس پر از تردید و سردرگمی شد و گفت: «قلمرونازل مقدس مدتهاست سر قضیه دیو مغاک از دست ما ناراضیه...»
جریمین پرسید: «چرا سانجایسری تصمیم گرفت گذرگاه قلمروبله مقدس رو باز کنه؟»
فانگ هنگ قیافهای گیجاشتباه به خودش گرفت وپچپچ سرش رو تکون داد.
پالادین مقدس، یوهان، سری تکون داد و جواب داد: «شاید من دلیلش رو بدونم. تیکههایی از حرفهایسرش داور مقدس سانجای با کادار رو شنیده بودم. اونا معتقد بودن فانگ شوئو توی مطالعات مقدس استعداد خارقالعادهایقیافهای داره؛ واسه همین حدس میزنم میخواستن از قلمرو مقدس دعوت کنن تا استعداد فانگ شوئو رو ارزیابی کنه.»
شک و تردیدپرسید توی دل داورهایمجازات مقدس یهذره فروکش کرد.
جریمین به فانگ هنگ نگاهتکون کرد و پرسید: «کتاب عهدبفرمایید تو رو به رسمیت شناخته؟»
«بله، منم تازه بعداً از یوهانداورهای ماجرا رو فهمیدم. بعد از انفجار وقتینازل همراه بقیه دنبال بازماندهها میگشتیم، بهش برخوردم.»
فانگ هنگ باالهی چهرهای کاملاً آروماشتباه دستش رو باز کرد.
کتاب عهد در کف دستش ظاهر شدالهی و نور کمرنگِ طلاییِ تیرهای از خودشپچپچ ساطع کرد. هیچ شکی در کار نبود!
واقعاً خودِ کتابمقاومت عهد بود! اینداد قضیه ردخور نداشت!
با اینکه هر سه داور مقدس هنوز به حرفهایکردن فانگ هنگ شک داشتن و از ماجرای انفجار کلیسای جامعبهخاطر سر درنمیآوردن، اما در مورد کتاب عهد کاملاً مطمئن بودن!
فانگ هنگ قطعاً بهشنیدی رسمیت شناخته شدن توسط کتابشروع عهد رو کسب کرده بود!
رسیدن به همچینپرسید چیزی فوقالعاده سختمجازات و دشوار بود!
سه داور مقدسمقاومت دوباره نگاهی ردداد و بدل کردن.
بالزان وقتی قیافهمطمئنم داورها رو دید،داورهای دلش هُری ریخت پایین.
جریمین سری تکون داد و گفت: «امروز اتفاقات خیلی زیادی افتاده. حتماً خستهای. بروباید به مسافرخونه پای کوه و حسابی استراحت کن. فردا بقیه سوالها رو ازت میپرسم.قضیه یادت باشه، در مورد اتفاقات امشب دهنت رو قرص نگه دار. به هیچکس چیزی نگو.»
سد نور مقدسی که دور همه رو گرفته بود ناپدید شد. جریمینداورهای دستش رو بالا برد و به دوتا پالادین مقدس علامت داد تاشاید فانگ هنگ و بقیه مجروحها رو برای استراحت به پایین کوه ببرن.
فانگ هنگ با احترامسری سر تکون داد وبله جواب داد: «چشم، داور مقدس.»
پالادین مقدس، بالزان، بعد از تماشای پایین رفتن فانگ هنگ و بقیه از کوه، نتونستسرش جلوی خودش رو بگیره؛ یه قدم جلو اومد و با صدایی بم گفت: «داورهای مقدس، نکاتباز مشکوک زیادی در مورد فانگ شوئو وجود داره. لطفاً مراقب باشید تا دچار قضاوت اشتباه نشید.»
«بله، قضیهمجازات خیلی جدیه.شنیدی حواسمون هست.»
جریمین لحظهای فکر کرد و ادامه داد: «از اونجا که کتابنشنیدم عهد تصمیمش رو گرفته، فعلاً اون رو به عنوان جانشین دربار مقدسنمیدونه پرورش میدیم. بعد از اینکه آبها از آسیاب افتاد، براش تصمیمگیری میکنیم.»
داور دیگهای با تأیید حرفش گفت: «درسته. انفجاربله بخش زیادی از سوابق و مدارک رو ازهدایت بین برده. جمعآوری و بررسی دوباره دادهها زمان میبره.»
«بررسی هویتش رو هم یه خرده عقب میندازیم. در حالجریمین حاضر باید در سریعترین زمان ممکن مجروحها رو مداوا کنیم ومغاک آمار خسارتهامون رو دربیاریم. همین الانشم به اندازه کافی ضربه خوردیم.»
«در ضمن، باید هرچه زودتر بااشتباه داور بیسکا تماس بگیریم. بهش بگیدجریمین برگرده و مدیریت اوضاع رو دستش بگیره.»
بالزان با شنیدن اینکه داورهاکلمه مشغول گپ زدن درباره مسائل دیگهاینشنیدم شدن، ناخودآگاه اخمهاش توی هم رفت.
اون رئیس باند یدامودون بود و با خوششانسیِ محضداور تونسته بود آیین انتخاب الهی رو پشت سر بذارهدرسته و به یه داور نخبه در دربار مقدس تبدیل بشه.
اما با گذشت چند سال،نشنیدم هنوز هم کلامش نفوذ وجریمین جایگاه چندانی در دربار مقدس نداشت.
همین چند لحظه پیش، از طریق بازیکنینشنیدم از نیروهاش که کشته شده بود، اطلاعاتیباید درباره فانگ هنگ به دست آورده بود.
میدونست یه جای کارِ این فانگ هنگ میلنگه، اما عمراً فکرش روداورهای هم نمیکرد کار خودِ فانگ هنگ باشه که کل کلیسای مقدس روشاید فرستاده رو هوا. فقط با خودش فکر میکرد این یارو زیادی خوششانسه!
استعداد فوقالعاده بالاش توی علوم مقدس یهگفت طرف، اینم که شانسی تونسته بود تایید کتابآیین عهد رو به دست بیاره یه طرف دیگه.
مگه اصلاًشنیدی میذاشت بقیهاشتباه هم بازی کنن؟!
دیگه فقط حسادت نبود که دلاشتباه بالزان رو میسوزوند؛ علاوه بر حسادت،جریمین ترسی عمیق هم به جونش افتاده بود!
حالا که رابطهشون با فانگ هنگ به هم خوردهمطمئنم بود، حتی اگه خودِ فانگ هنگ هم مشکلی نداشت، رابطهشوننازل از خیلی وقت پیش مثل کارد و پنیر شده بود.
دو تابرابر ببر تویسری یه بیشه نمیگنجیدن!
پیوستن فانگ هنگ به دربارنشنیدم مقدس، بزرگترین تهدیدی بود کهجریمین میتونست برای اون وجود داشته باشه!
بالزان روحش هم خبر نداشت که فانگ هنگ حتی باندپچپچ یدامودون رو به حساب هم نمیآره؛ ولی خودش از همینشاید حالا فانگ هنگ رو سرسختترین دشمن تمام زندگیش به حساب میآورد.
«جناب داور، محض احتیاط، من چندمجازات نفر رو با خودم میبرم تاداورهای یه مدتی زیر نظر داشته باشیمشون.»
«خیلی هم خوبه. الان اوضاع شهر به شدت آشفتهست. جزئیات انفجار کلیسای جامع هنوز جایآیین بررسی داره. شک دارم که نکنه این اتفاق ربطی به هاله طاعون داشته باشه. چند نفرجزئیاتتر رو بردار و برو تا حواست بهشون باشه. باید از امنیت فانگ شوئو کاملاً مطمئن بشی.»
لبخندی از سر پیروزی توینشنیدم چشمهای بالزان درخشید و جواب داد:چرا «اطاعت، جناب داور. بسپریدش به من.»
…
پایین کوه، فانگ هنگ اصلاً خبر نداشت که دوبارهمطمئنم زیر ذرهبین بازیکنها رفته. اون به همراه دو تاباید پالادین مقدس به سمت مسافرخونهای در دامنه کوه برده شد.
بعد از ورود به اتاق مسافرخونه، بالاخرهگفت همگی از زیر چشم دربار مقدس خلاصتالار شدن و نفسی از سر راحتی کشیدن.
مو جیاویشنیدی پرسید: «اوضاع توینشنیدم کوه مقدس چطوره؟»
«کوه مقدس مشکلی نداره.»
فانگ هنگ لنگلنگان و با تکیه بهالهی عصاش به زحمت قدم برداشت و سمتپچپچ پنجره رفت. نگاهی زیرچشمی به بیرون انداخت.
ظاهراً فقط دو تا پالادین مقدس بیرون مسافرخونهبله کشیک میدادن، اما در اصل، تعداد زیادی ازهدایت پیروان دربار مقدس توی دل تاریکی پنهان شده بودن.
عجیب بود. کلیسای جامع روی کوه مقدس همین الان منفجر شدهچرا بود و جمعیت زیادی بالای کوه مشغول امدادرسانی بودن. پس چرا اینسردرگمی همه آدم دور این مسافرخونه جمع شده بودن و یواشکی دید میزدن؟
نکنه واسهمجازات پاییدنِ اونشنیدی اومده بودن؟
ظاهراً بدگمانی دربارپرسید مقدس نسبت بهش هنوزالهی کامل برطرف نشده بود.
«نه، دیگه موندن جایز نیست.تکون هرچی بیشتر دستدست کنیم، اوضاعبفرمایید خطرناکتر میشه. باید فوراً عقبنشینی کنیم.»
فانگ هنگ سریع تصمیمش رو گرفت، بلافاصله برگشت وکردن گفت: «خیلی خب، حالا که آیتم دستمونه، طبق نقشهشاید قبلی یه راهی پیدا میکنیم تا سریع جیم بشیم!»
…
«اوهوم، باشه! من یهمطمئنی لحظه آفلاین میشم تا بامطمئنم گیلد هماهنگ کنم. زود برمیگردم.»
ژوئو لینگفانگ همزمانمقاومت با گفتن این حرف،گفت پیکرش آرومآروم محو شد...