چپتر 1321: ارتباط
0در مجموع ۳۸ داور مقدس در دربار مقدسپالادین حضور داشتن، و تازه کمتر از نصف اونهاتحت توسط کتاب عهد به رسمیت شناخته شده بودن!
استعداد فانگ هنگتکون در مطالعات مقدسجدی واقعاً حیرتانگیز بود!
داوران مقدس با نگاههایی پر ازداد حسادت و احساساتی ضدونقیض در دلهاشون،همینجا به فانگ هنگ خیره شده بودن.
کنترل کردن برگه باقیمانده کتاب عهد اصلاً کار راحتی نبود. خیلیهاشونمیکنه سالهای طولانی از عمرشون رو صرف این کار کرده بودن، اما اینهمینجا جوون پیش روشون به سادگی هرچه تمامتر از پسش بر اومده بود.
کادار نگاهی به مومیر که روی زمین بیهوش افتاده بود انداخت.ایستاده با پوزخند به مومیر نگاه کرد؛ احمقی که قدرت خودش رو زیادیلباسهای دستبالا گرفته بود و جرئت کرده بود به فانگ هنگ حمله کنه.
«به نظر میرسه قضیه کاملاً واضحه. پیروان حین آزمون به طور تصادفی ستون کریستالیموفقیت رو نابود کردن و برگه باقیمانده کتاب عهد هیچوقت فعال نشده بوده. البته شانسقرار هم باهاشون یار بوده که تونستن قدرتِ برگه باقیمانده کتاب عهد رو به دست بیارن.»
شانس؟
واقعاً فقطفقط یه تصادفمحض محض بود؟
نگاه سانجایمیشه روی فانگ هنگقبول قفل شده بود.
حس میکرد فانگتکون هنگ داره رازهاییجدی رو مخفی میکنه.
سانجای بعد از کمی تردید، سرش رو تکون دادگفت و با صدایی بم و جدی گفت: «پیروان گرامی،شدید آزمون امروز همینجا تموم میشه. شما با موفقیت قبول شدید.»
سانجای رو برگردوند و رو به پالادین مقدسی که کنارش ایستاده بود سرکمی تکون داد. گفت: «اون پیروانی رو که بیهوش شدن ببرین تحت درمان قرار بدینموفقیت و بقیه رو هم همراهی کنین. لباسهای تمیز بپوشین و بیرونِ تالار جمع بشین.»
«اطاعت، داور مقدس.»
…
ده دقیقه بعد، فانگ هنگ وداد بقیه بازیکنا لباسهای تمیز پوشیدن و روبهرویتموم سانجای و سایر داوران مقدس ظاهر شدن.
«پیروانِ نور مقدس، اول از همه تبریک میگم که آزمون برگزیدگانمیکنه الهی رو پشت سر گذاشتین. حالا میخوام شما رو به یهامروز آیین ایمانی ببرم تا هدیه الهی رو دریافت کنین. دنبالم بیاین.»
سانجای بدون توجه به پیروانِقبول هیجانزده، چرخید و از پلههاکنارش به سمت کلیسای جامع پایین رفت.
بعد از این ده دقیقه تفکر، شکگفت و تردید سانجای نسبت به فانگ هنگ نهتنهاقبول کم نشده بود، بلکه عمیقتر هم شده بود.
کادار کمی در کنار سانجای قدم زد و ناگهان متوجه شدامروز یه جای کار میلنگه. اخم کرد و با صدایی بم گفت:کنارش «سانجای، این مسیر روشنگری الهی نیست. میخوای اونا رو کجا ببری؟»
سانجای پرسید: «فکر نمیکنیمحض اون پتانسیل اینو دارهداره که پاپ جدید بشه؟»
کادار طبیعتاً میدونست منظور سانجای از «اون» کیه و اخمش غلیظترایستاده شد. جواب داد: «خب درسته، مگه غیر از اینه؟ حتی کتابکنین عهد هم تواناییش رو تأیید کرده. دیگه به چی شک داری؟»
سانجای مدام به فانگ هنگ مشکوک بود و بارها وهمینجا بارها امتحانش میکرد، مسئلهای که کادار رو کمی ناراضی کردهکنارش بود. کادار ادامه داد: «من به شورای شیوخ اعتراض میکنم.»
«نیازی نیست.کمی همین الانسرش میبرمت که ببینیشون.»
«چی؟»
«من از قبل از شورای شیوخ درخواست کردم تا با استفاده از قدرتپیروانی کتاب عهد، ارتباطی با قلمرو مقدس برقرار کنیم. اگه همهچیز خوب پیش بره،بیرونِ قلمرو مقدس خودش شخصاً هویتش رو تأیید میکنه. شورای شیوخ هم شاهدش خواهد بود.»
چشمان کادار برقی زد.
«آره، کادار، راستش خود منم امیدوارم حق با تو باشه. اگه فانگ شو واقعاً بتونه از آزمون قلمرو مقدسبرگردوند سربلند بیرون بیاد و مطمئن بشیم هیچ مشکلی وجود نداره، قطعاً به عنوان اسقف اعظم بعدی دربار مقدس ما پرورشتالار داده میشه. من از همین حالا تو رو به عنوان اولین استادش پیشنهاد دادم. مسئولیت سنگینی به دوشت خواهد بود.»
کادار بیاختیار مشتهاش رو گره کرد. با فکر کردن بهمخفی صحنهای که سانجای توصیف کرده بود، سراسر وجودش پر ازگفت هیجان شد. نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد: «ممنون.»
«هوم.»
فانگ هنگ دنبالِ گروه راه افتاد. نمیدونست اونگرامی دوتا داور مقدس داشتن درباره چی پچپچ میکردن، امابرگردوند یه حسِ ناخوشایند و مبهمی به دلش افتاده بود.
همینطور که از پلههاسرش پایین میرفت، وارد طبقهجدی پایینی کلیسای جامع شد.
لابد بهزودی میرسیدنتصادف به مقر اصلیقفل دربار مقدس، نه؟
خیلی زود رسیدن به طبقه منفیشدید سه. سانجای اونها رو به سمت یهپیروانی درِ عریض در انتهای راهرو هدایت کرد.
پالادین مقدس همراهشون، یوهان، باصدایی اشاره دست به همه پیروانهمینجا فهموند که به خط بشن.
«فانگ شو، بیا جلو.»
قلب فانگ هنگتصادف یه لحظه هُری ریخت،میکرد بعد نیمقدم اومد جلو.
«این آیین نیاز به یه سری مقدمات داره. فانگ شو، تو همراهاون ما بیا.» سانجای نگاهی دوباره به پالادین مقدس انداخت و گفت: «یوهان،تمیز بقیه رو ببر تا فعلاً استراحت کنن، نیم ساعت دیگه برش گردون همینجا.»
«اطاعت، قربان!»
بقیه پیروان نگاههای حسادتآمیزی بهتکون فانگ هنگ انداختن و بعدگرامی توسط پالادین مقدس برده شدن.
«دنبالم بیا.»
سانجای این روشما گفت و درشدید رو باز کرد.
به محض ورودتکون به تالار، مردمک چشمهایگفت فانگ هنگ تنگ شد.
اون دیگه چی بود...
پشت در،فقط یه راهرویمحض طولانی قرار داشت.
دو طرف راهرو پرموفقیت از کاهنان سطح بالا ومقدسی پالادینهای مقدس سطح بالا بود.
نور طلاییرنگی از کریستالِ غولپیکری که برگفت فراز تالار آویزون بود به پایین میتابید وقبول درست روی سکوی سنگی وسط تالار فرود میاومد.
یه کتاب، ساکتتردید و بیحرکت روی سکویصدایی سنگی قرار گرفته بود.
پشت سکوی سنگی، بیشترمحض از ده پیرمرد باداره لباسهای مبلغان مذهبی ایستاده بودن.
سانجای، فانگ هنگ رو همراه خودش برد و چند ده قدم به جلو برداشت. بعد روی یک زانو نشستبدین و با صدایی بم و جدی گفت: «درود بر شما شیوخِ بزرگوار. فردی که در کنار منه فانگ شوـئه؛ هموناول پیروی که قبلاً به عرض شیوخ رسونده بودم و موفق شده آیین انتخاب الهی رو با موفقیت پشت سر بذاره.»
صدای یکی از پیران شورای شیوخ موقع صحبت کردن کمی خشک و بیروح بهموفقیت نظر میرسید: «سانجای، ما به قضاوت تو اعتماد داریم. نیازی به توضیحات بیشتر نیست. درباربدین مقدس همین الانشم در خطره. بیشتر از این نمیتونیم معطل کنیم. هرچه زودتر شروعش کنین.»
«اطاعت، ازکمی درک وسرش همراهی شما سپاسگزارم.»
سانجای از جاش بلندمحض شد و با احترامداره چند قدم عقب رفت.
پشت سکوی سنگی، شیوخی کهقبول در یک صف ایستاده بودن،کنارش همزمان دستهاشون رو بالا بردن.
نور طلایی کمکم ازداد کتابِ روی سکوی سنگیگرامی شعله کشید و اوج گرفت.
فانگ هنگ در کنار سانجای ایستاده بود. با شنیدن گفتوگوی بین اوناهمینجا شستش خبردار شده بود که یه جای کار میلنگه. با این حال،اون اوضاع طوری پیش رفته بود که دیگه فرار کردن غیرممکن به نظر میرسید.
او با دقت به کتابِسانجای روی سکوی سنگی خیره شد، ومیکنه احساسِ بسیار قدرتمندی توی دلش جوشید.
این همون کتابشما سوگنده! همون کتابی کهبرگردوند تمام مدت دنبالش میگشت!
همراه با موج شدیدی ازصدایی قدرت مقدس، کتاب نوری درخشانهمینجا و طلایی از خودش ساطع کرد!
دیدگان فانگ هنگ در یک چشمبههمزدن غرق درجدی نوری خیرهکننده شد. چارهای نداشت جز اینکه دوباره چشمهاشقبول رو ببنده تا جلوی اون نور شدید رو بگیره.
وقتی نور فروکش کرد، فانگسانجای هنگ دوباره چشمهاش رو بازمخفی کرد تا اوضاع رو بررسی کنه.
وووززز...
جلوی چشمهاش، یهتکون شکاف فضایی دایرهای درستگفت بالای کتاب پدیدار شد.
این همونکمی گذرگاه زمانیسرش منطقهای بود!
فانگ هنگ به شکاف فضاییِ سیاهرنگی کهمیکرد در حلقهای طلایی محصور شده بود خیرهتردید شد؛ برقی از شگفتی در چشمانش درخشید.
گذرگاه زمانی خالی بودموفقیت و اعوجاجهای محسوسی درپالادین پهنه فضا شکل میگرفت.
اون کتاب!
قطعاً همون کتاب سوگندسرش بود و شایعاتی کهجدی دربارهش میگفتن کاملاً واقعیت داشت!
کتاب سوگندفقط تواناییِ شکافتنِمحض فضا رو داشت!
کاهنان و پالادینهای مقدسی که در دوبرگردوند طرف راهرو ایستاده بودن، روی یک زانوشدن نشستن و زیر لب مشغول دعا خوندن شدن.
بعد از چند لحظه انتظار، صداییجدی بم و پرطنین انگار از فاصلهای بینهایتشما دور، از دل خلاء به گوش رسید:
«به چهکمی علت مراسرش فراخواندهاید، ای پیروان؟»
سانجای نیمقدم به جلو برداشت و با نهایت احترام گفت: «پروردگارا،میکنه ما با مسئلهای روبهرو شدهایم و محتاج حکمت شماییم. تمنا داریمامروز ما را در سنجش شایستگی و استعداد این پیرو یاری فرمایید.»