چپتر 1326: مجازات الهی
0یه سلاح مقدس!
واقعاً یه سلاح مقدس بود!
هرچند از قبل حدسهایی توی دلش زدهکنار بود، ولی با دیدن ویژگیهای کتاب عهد،نوسانات فانگ هنگ نتونست جلوی خوشحالیِ بیحدوحصرش رو بگیره!
این دومین باری بود که تجهیزاتی در رده سلاحنگاه مقدس به دست میآورد؛ بار اول ضریح استخوانها بود ودیگه حالا هم سلاح مقدس دربار مقدس، یعنی همین کتاب عهد.
شکی وجود نداشت که کتاب عهد صرفاً باپیدا داشتن اون چهار تا مهارت اضافیش، کاملاً شایستگیببینن این رو داشت که یه سلاح مقدس خونده بشه!
تازه هنوز بررسی کامل کتاب عهد رو هم پشت سر نذاشتهقدرتش بود. مهارتهایی توی کتاب عهد وجود داشتن که هنوز بیدار نشدهنشسته بودن؛ بنابراین قطعا جا برای افزایش قدرتش بیشتر از این حرفها بود.
«وززز...»
بعد از پیوند خوردن سلاح مقدس،ببینن کتابی که اولش خاک روش نشستهقفل بود، حلقههایی از نور طلایی ساطع کرد.
برگه باقیمانده کتاب عهد که خیلی آروم توی کولهپشتیِ فانگ هنگمتوجه قرار داشت، جذب کتاب عهد شد. از دستش بیرون پرید، دوقفل دور توی هوا چرخید و بعد توسط کتاب عهد جذب شد.
فانگ هنگ سرش روبیدار پایین انداخت و با دقتبرای لاگ بازی رو بررسی کرد.
در حال حاضر فقط ۱۶ برگه باقیمانده ازمیزدن کتاب عهد به جا مونده بود، و یه رونچرخوندن شناسایی برگه باقیمانده هم در حال تولید شدن بود.
داخل تالار، پیروان هنوز داشتن آوارهای تالار فروریخته رو کنار میزدنروی تا بازماندهها رو پیدا کنن. ناگهان متوجه نوسانات نور مقدس درچهرهش پشت سرشون شدن و سرهاشون رو چرخوندن تا ببینن قضیه چیه.
نگاه همهپیروان روی فانگفروریخته هنگ قفل شد.
یوهان، پالادین مقدس هم متوجهنشده اوج گرفتن نور مقدس شدافزایش و به فانگ هنگ چشم دوخت.
اون دیگه چی بود...
یوهان با دیدن کتابی که توی دستقضیه فانگ هنگ نور طلایی تیرهای ساطع میکرد،پالادین چهرهش رنگ شوک و حیرتِ عمیقی گرفت.
کتاب عهد!
واقعاً خودِ کتاب عهد بود!
این یه سلاح مقدس به حساب میاومدکنار که فقط شیوخی که زمانی مقام اسقف اعظمسرشون رو داشتن، اجازه لمس کردنش رو پیدا میکردن.
همیشه از طرف شیوخسرهاشون دربار مقدس مورد ستایشچیه و پرستش قرار میگرفت.
چرا باید اینجا پیداش میشد؟ ازمیزدن اون عجیبتر، انگار کاملاً تحت کنترلِنوسانات این پیروِ پیش روش دراومده بود!
درسته!
ارتباط برقرارداخل کردن باپیروان قلمرو مقدس!
باید خیلینوسانات زودتر از اینهاچرخوندن فکرش رو میکرد!
یوهان ناگهان حرفی رو کهکنار فانگ هنگ همین چند لحظهناگهان پیش زده بود به یاد آورد.
باز کردن قلمرومهارتهایی مقدس به قدرتِبودن کتاب عهد نیاز داشت.
شیوخ مختلف شورای شیوخ اینجا جمع شدهکنار بودن تا به کتاب عهد کمک کنننوسانات راه نفوذ به قلمرو مقدس رو باز کنه!
یوهان با رگههایی ازسرهاشون تردید و شگفتی بهچیه فانگ هنگ خیره موند.
توی مجازات الهیِ همین چند لحظه پیش، فقط فانگ شوئوناگهان به تنهایی جون سالم به در برده بود، و حالا کتابروی عهد هم به طور خودکار به این پیرو تعلق گرفته بود.
نکنه ایننذاشته مشیت وبیدار خواستِ خدا بود؟
آیا اینداخل پیرو، برگزیده خداآوارهای به شمار میرفت؟
برای یه لحظه، کلسرهاشون افکار یوهان به همچیه ریخت و گیج شد.
فانگ هنگ با استفاده از کتاب عهد، موقعیت تقریبی حدود دهمتوجه تا برگه باقیمانده رو که بیرون پخش شده بودن حس کرد.قفل بعد با یه چرخش دست، کتاب عهد از کف دستش محو شد.
تنبلتر از اون بود که راه بیفته و تکتکشون روافزایش یکییکی جمع کنه. وقتش که میرسید، خیلی راحت از قابلیت تخریبِروش کتاب عهد استفاده میکرد تا به آرومی همهشون رو بازیابی کنه.
وقتی دوباره سرش رو بالاآوارهای آورد، فانگ هنگ بالاخره متوجهپیدا نگاههای کنجکاو و جستجوگرِ دوروبرش شد.
یوهان ده هزار تا سوال توی دلش تلنبار شده بود کهروی میخواست از فانگ هنگ بپرسه. ولی قبل از اینکه بتونه لبچهرهش از لب باز کنه، ناگهان صدایی از گوشه سقف بلند شد.
«تَق، تَق، تَق...»
سرش رو بالا گرفت و دید سقفِبنابراین گوشه سالن تا حدی سست شده و خردهسنگهابعد پشت سر هم دارن از بالا فرو میریزن.
«اوضاع خوب نیست،تالار ممکنه آوار بشه.فروریخته همه بکشین بیرون!»
یوهان اخمهاش رو توی همچرخوندن کشید و فریاد زد تاهمه همه اتاق رو خالی کنن.
«بوم! بوم!!»
درست به محض اینکه همه تالار روبنابراین ترک کردن، چند تختهسنگ بزرگ از گوشههای سقفبعد سقوط کردن و گردوغبار غلیظی به هوا خاست.
وقتی دوباره سرشون رو بالا گرفتن،فروریخته حفره بزرگی دیده میشد که مستقیمناگهان به دنیای بیرون راه باز کرده بود.
مو جیاوینوسانات از سوراخ بهچرخوندن پایین نگاه کرد.
وقتی ایمامو سری رو دید که از سوراخ بیرونکنن زده، چشماش بلافاصله برقی زد. فوراً دست تکون دادچیه و داد زد: «آقای مو! آقای مو، ما اینجاییم!»
...
روی کوه مقدس،تالار عملیات نجات بهشکل منظمکنار و حسابشدهای پیش میرفت.
اون دو داور مقدسی هم که موفق بهچیه فرار شده بودن، خودشون رو با عجله بهگرفتن کوه مقدس رسوندن تا به جریمین ملحق بشن.
اوضاع بهشدت وخیم بود. اونها برآورد کردنبازماندهها که بیشتر ساختمونهای کلیسای جامع فرو ریختهسرهاشون و احتمال زنده موندن بازماندهها بینهایت کمه.
«یه چیزی پیدا کردم!بیدار بیاین کمک! اینجا یهقطعا ورودی هست! یکی هنوز زندهست!»
«یه نفر زندهست!»
«اینجا! بیاین اینجا!»
با متوجه شدن اینکه مو جیاوی یه تونل باز کرده، بلافاصلهمتوجه همهمهای در اطرافشون به راه افتاد. داور مقدس جریمین هم نیروهایقفل امدادی کنارش رو صدا زد تا توی کندن تونل کمک کنن.
خیلی زود، همه دستبهکار شدننشده و نردبون طنابی رو ازافزایش دهانه غار به پایین فرستادن.
پالادین مقدس یوهان گروهپیروان رو هدایت کرد و اونهابازماندهها یکییکی از نردبون بالا اومدن.
جریمین فوراً پالادین مقدسسرهاشون یوهان رو صدا زد تانگاه اوضاع رو براش شرح بده.
مو جیاوی دید که فانگ هنگ دارهبازماندهها از پایین نردبون بالا میاد و بلافاصله بهشچرخوندن اشارهای کرد. سریع رفت سمتش و پچپچکنان گفت:
«چه خبره؟ چرا اینقدر قضیه رو بزرگ کردی؟» موبرای جیاوی نگاهی به ویرانهها و بعد به فانگ هنگکتابی انداخت که لنگانلنگان جلو میاومد. با تعجب پرسید: «زخمی شدی؟»
مو جیاویداخل حس کرد یهآوارهای جای کار میلنگه.
مگه ممکننوسانات بود اینسرهاشون بشر زخمی بشه؟
«آره، یه اتفاقی افتاد.»
فانگ هنگ با صدای آرومی جواب دادبنابراین و نگاهی به اطراف انداخت: «جنسها رووززز گرفتم. یه راهی برای فرار جور کن.»
چشمهای مو جیاوی برقی زدآوارهای و شستش رو به نشونهپیدا تایید بالا آورد: «دمت گرم، معرکهای.»
تعداد زیادی از نیروهای امدادی دربار مقدس توی میداننگاه جمع شده بودن. وقتی دیدن فانگ هنگ بهشدت آسیبدوخت دیده، یکی از کاهنها فوراً برای مداوای اضطراری جلو اومد.
خیلی زود افراد بیشتری دورش جمع شدنبازماندهها و شروع به سوالپرسیدن کردن. همگی مشتاقسرهاشون بودن بدونن چه بلایی سر دربار مقدس اومده.
اونطرفتر، سه داور مقدسبیدار بعد از شنیدن ماجرای یوهان،برای چهرههاشون از شگفتی پر شد.
هر سه نگاهی به همدیگه انداختنفروریخته و بعد به فانگ هنگ چشم دوختنمتوجه که از میون آوارها بیرون خزیده بود.
مجازات الهی؟
برگزیده؟
کل ماجرا زیادی تکاندهنده بهنشده نظر میرسید، ولی وقتی دقیقتر بهشقدرتش فکر میکردن، کاملاً منطقی جور درمیاومد.
یک پالادین مقدس با چهرهای دردمند جلو اومد و با صدایی بم گفت: «داور مقدس، ما تازه تالارِببینن زیر آوار رو بررسی کردیم و بقایای دو تن از بزرگان شورای شیوخ رو پیدا کردیم. بیشتر بخشهایشوک باقیمونده زیر آوار دفن شدن. عملیات جستجو و نجات هنوز ادامه داره، ولی متأسفانه بعیده عاقبت خوبی داشته باشه.»
داورهای مقدس نگاهی بهسرهاشون هم انداختن و اندوهیچیه پنهاننشدنی در چشمانشون موج میزد.
اول سراسقف کارکیلا کشته شد و حالا همپیدا مجازات الهی نازل شده بود. کل دربار مقدس،ببینن از جمله شورای شیوخ، بهطور کامل نابود شده بود.
دربار مقدس از بدو تأسیسشنشده تا به حال، چنین روزگارافزایش تاریکی به خودش ندیده بود.
در میان جمعیت، بالزان که یک پالادین مقدس نخبه بود، چهرهای درهمکشیده داشت. نیمقدمی به جلو گذاشت و گفت: «داور مقدس،نگاه ما نمیدونیم این فانگ شو از کجا پیداش شده. اون تنها بازمانده حاضر در صحنه بوده. عذر میخوام که رک صحبتمیاومد میکنم، ولی نگرانم کاسهای زیر نیمکاسهش باشه. نمیتونیم حرفهاش رو به همین راحتی جدی بگیریم. باید بررسی و راستیآزماییهای بیشتری انجام بدیم.»
داورهای مقدسنوسانات بار دیگهسرهاشون سکوت کردن.
جریمین سری تکون داد و گفت: «سوءظنبازماندهها تو منطقیه. بذار خودم از اون پیروسرهاشون بپرسم ببینم چیزی رو مخفی نکرده باشه.»
داور مقدس ومهارتهایی بقیه افراد به سمتبنابراین فانگ هنگ حرکت کردن.
فانگ هنگ متوجه اومدنشونپیروان شد و بلافاصله به صحبتشبازماندهها با مو جیاوی پایان داد.
«پیرو، لطفاً همراهمون بیا.»
جریمین فانگ هنگ و بقیه رو به گوشهای خلوت هدایتناگهان کرد. سد نور مقدسش رو فعال کرد و پرسید: «پیرو،همه مکالمه بعدی ما بینهایت مهمه. امیدوارم چیزی رو پنهان نکنی.»