چپتر 1033: بگذار نور باشد
0کلاین با بررسیِ دقیقِ صلیبِ مفرغیحال در دستش، یقین پیدا کرد که آنخود دستکم یک شیءِ مهرشدهٔ درجهٔ ۱ است.
این شیءِ رازآلود گذشته از اثرهای تطهیرکنندهاش، از وردهای «خورشیدِ درخشان» و دیگر وردهای سطحِ نیمهخدای قلمروِ خورشید نیز برخوردار بود. در موردِ اثرهای منفیاش، اگر کسی بهدرستی از آن استفاده میکرد،داشتنِ برطرف کردنشان مشکلی نبود. برای نمونه، کمک به کسانی که تصادفاً به دنیای فرابشران پا گذاشته بودند و امید داشتند از این جنون بگریزند تا دوباره به آدمِ عادی تبدیل شوند. همچنینببینم میشد از آن برای کسانی استفاده کرد که معجونهای اضافی مصرف کرده بودند تا ویژگیِ فرابشری را دفع کنند—هرچند این کار نیازمندِ زمانبندیِ دقیقی بود؛ وگرنه بهراحتی باعث میشد ردهٔ شخص پایین بیاید.
البته، جسم و روحی که با معجونها بازسازی شده بود، بیشک از تضادهای مکرر با ذاتِدفع یک آدمِ عادی رنج میبرد. فرابشرانی که برای خروج از این «حلقه» به این صلیبِ مفرغیمعجونها تکیه میکردند، بیشک دچارِ عوارضِ جانبی میشدند و شرایطِ دقیق بسته به مسیرها و ردههایشان متفاوت بود.
این باعث شد کلاین آهی بکشد.خیمهشببازیاش این مفیدترین و ارزشمندترین اثرِ منفیایمیآورد بود که تا به حال دیده بود.
برای او، تنها مشکل این بود که نمیتوانست این صلیبِ مفرغی را برای مدتِ طولانی با خود حملبسپارد کند. نمیتوانست آن را به عروسکِ خیمهشببازیاش هم بسپارد، زیرا ویژگیِ فرابشریِ عروسک را دفع میکرد و ردهاش راطولانیمدتِ پایین میآورد. و یک عروسکِ خیمهشببازی دیگر نمیتوانست برای ارتقا معجون بخورد، زیرا پیکرِ روحش در اصل مرده بود.
در موردِ تبدیل کردنِ موجوداتِ عادی به عروسکِطولانی خیمهشببازی، آنها با همراه داشتنِ طولانیمدتِ این صلیب،فرابشریِ «خورشید را میستودند» و از کنترلِ او خارج میشدند.
فقط میتونم بذارمش بالای مِهِ خاکستری و وقتایی که لازمش دارم بیارمش بیرون... واسه یه جادوگرِ عجیب، این عارضهٔ جانبی چیزِ خاصی نیست. هر چی باشه، من بدونِ آمادگی اجراجسم نمیکنم... بعداً بررسی میکنم ببینم به یه بیسایه مربوط میشه یا نه. اگه میشد، بعد از اینکه خورشیدِ کوچک هضمِ معجونِ کاهنِ نور رو تموم کرد، میفروشمش به اون. مطمئنماثرِ رئیسِ شورای ششنفرهٔ شهرِ نقره اونقدر خسیس نیست که نخواد اونو با یه شیءِ مهرشدهٔ همارز مبادله کنه. مسیرِ خورشید مشخصاً بیشتر از بقیهٔ مسیرها به دردِ سرزمینِ متروکِ خدایان میخوره...
کلاین در حالی که صلیبِ مفرغی رابسپارد دوباره روی میزِ دراز و لکهدار میگذاشت،ارتقا با روحیهای خوب این فکرهایش را مرور کرد.
او بیدرنگ این موضوع را بررسی نکرد و برنامه داشت آن را به زمانِ بازگشتش به پلاکِ ۱۶۰ خیابانِ بوکلوند موکول کند. در آن زمان، او همچنین از پیشگوییِروحش رؤیایی استفاده میکرد تا به خاستگاهِ این شیءِ مهرشده پی ببرد. از آنجا که عمارتِ میگور بیش از حد به ویرانههای زیرزمینی نزدیک بود، میترسید فرشتهٔ خانوادهٔ سلطنتی یاخاصی شاید حتی آدام در حالِ زیر نظر داشتنِ آن منطقه باشند. اگر آزمایشهایش تغییراتی به وجود میآورد و تلاطمی در مِهِ خاکستری ایجاد میکرد، چهبسا بزرگترین رازش فاش میشد.
حتی اگه این شیءِ مهرشده به یه بیسایه مربوط نباشه، قطعاً مالِ مسیرِ خورشیده. نهایتش اینه که با ویژگیهای فرابشریِ دیگهای قاطی شده باشه. نه، دفعاصل میشه. تازه نمادِ کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی یه نشانِ مقدس از جنسِ طلاست، یه خورشیدِ انتزاعی که هیچ ربطی به صلیب نداره. همم، با خط زدنِعارضهٔ این احتمال، تنها کسی که به قلمروِ خورشید ربط داره، آفریدگارِ شهرِ نقرهست، خدای خورشیدِ باستان، بابای آدام و آمون، همون کسی که مشکوکم مهاجر باشه...
این صلیب تو دستای ویکنت استراتفورد پیدا شد، پس یعنی به یه معنا، این فرقهٔ عزلتنشینانِ شفقه که داره با خانوادهٔ سلطنتی همکاریبهراحتی میکنه و کیمیاگرانِ روانشناسی فقط یه پوششه؟ البته، احتمالاتِ خیلی زیادِ دیگهای هم هست. ممکنه خانوادهٔ آگوستوس پیداش کرده باشن، چون اونا تودچارِ دورانِ چهارم یه خانوادهٔ فرشتهایِ خیلی معروف بودن و تاریخچهٔ درازی دارن. پیدا کردنِ بعضی از وسایلِ خدای خورشیدِ باستان براشون کاملاً عادیه...
اگه این شیءِ مهرشده روعروسکِ واقعاً آدام داده باشه، ممکنهعروسک بخشی از نقشههای «وی» باشه؟
ویکنت استراتفورد در مواجهه با دیوبانو تریسی که مشخصاً با یه خدای شیطانی در ارتباطه، و همینطور شریکِ تریسی، تصمیم گرفت از این صلیبِ تطهیرکننده استفاده کنه و قیدِ استفاده از وسایلِ دیگه رو بزنه.همراه این چیدمان خیلی منطقیه. موقعِ تصمیمگیری برای حذفِ شرمین هم، چون مطمئن نبود که شرمین به دستِ یه خدای شیطانی فاسد شده یا نه و از اتفاقاتِ غیرمنتظره میترسید، از هیچ روشِ هجومیِ مستقیمی استفادهمربوط نکرد و در عوض وقتش رو برای فعال کردنِ این شیءِ مهرشده هدر داد. این هم خیلی منطقیه... آره، همهچیز خیلی منطقیه. فقط مطمئن نیستم که نشونههایی از برنامهریزی شدنِ این نتیجه وجود داره یا نه...
با فکر کردن به این موضوع، فوبیای من نسبت به ۰-۰۸ دوباره سر برآورده...بسپارد آره، دوشیزه شعبدهباز و دوشیزه داوری قبلاً تو خلوت دربارهٔ آدام بحث کرده بودن. بحثشونموجوداتِ به مسائلِ مربوط به سرزمینِ متروکِ خدایان، دربارِ پادشاهِ غولها و پادشاهِ فرشتگان کشیده بود...
این... حتی اگه کارِ آدامعادی بوده باشه، چرا «وی» میخواستمعجونهای این شیء رو به اونا بده؟
کلاین با فکر کردن به این موضوع، احساس کرد مورمورِعروسک خفیفی در پوستِ سرش دوید. به خودش مسلط شد و تصمیمکردنِ گرفت پس از بازگشت به خیابانِ بوکلوند آزمایشهای بیشتری انجام دهد.
او درنگ نکردارزشمندترین و بیدرنگ بهحال دنیای واقعی بازگشت.
در موردِ اشیای همراهِ کوناس کیلگور، او برایطولانی به دست آوردنِ درکی اولیه از وضعیت، تنهافرابشریِ به قدرتهای پیشگوییاش بدونِ تقویتِ مِهِ خاکستری تکیه کرد.
گذشته از «کنسرتو نور و سایه» که آریانا، رهبرِ تارکدنیای کلیسای شبِمصرف ابدی، با خود برده بود و نشانی که برای باز کردنِ ویرانههایباعث زیرزمینی به کار میرفت، کوناس کیلگور دو شیءِ رازآلودِ دیگر هم داشت.
یکی از آنها «فریادِ نومیدیِ رِوِر» بود که آرودس به آن اشاره کرده بود. این شیء از یک قربانیِ نافرجام سرچشمه میگرفت و دو حالتداشتنِ داشت. یکی شلیکِ عادی بود که قدرتش اندکی از توپِ هواییِ یک دلقک ضعیفتر بود. دیگری رگبارِ مسلسل بود. میتوانست شمارِ زیادی گلوله را در یکآمادگی تا دو ثانیه بیرون بریزد. این دو حالت با فریادِ نومیدی همراه بودند که تا حدودی بر نیمهخدایانِ سطحِ قدیس تأثیر میگذاشت، اما چندان کارساز نبود.
البته، هر نیمهخدایی نمیتوانست در برابرِ چنین حملهای تابمشکل بیاورد. درست مانندِ خودِ کلاین؛ او بدن یا دفاعِبسپارد مضحکی نداشت که بتواند رودررو در برابرِ آن مقاومت کند.
شیءِ دیگر علفِ خوششانس بود. بسیار ساده به نظر میرسید، شبدرِ چهاربرگی کهخیمهشببازیاش به یک طلسمِ محافظ تبدیل شده بود. قدرتش این بود که پس از هرمرده تلاشِ ناموفق، شانسِ موفقیتِ فرد را برای دفعهٔ بعد انباشته میکرد. عارضهٔ جانبیِ منفیاش...
ارزیابیِ کلاین این بودآدمِ که نامش را بههمچنین «مادرِ موفقیت» تغییر دهد.
این دو شیءِ رازآلود برای کلاینخیمهشببازیاش ارزشِ چندانی نداشتند. او آنها رامیآورد همچنان پیشِ کوناس کیلگور نگه داشت.
در عوض، اینارزشمندترین عروسکِ خیمهشببازیِ نیمهخداحال بزرگترین دستاوردش بود.
وکیلها درک و دانشِ دقیقی از نحوهٔ استفاده از رخنههای قانونی داشتند و میتوانستند هدف را راهنمایی و متقاعد کنند؛ بربر قدرت و بنیهای قانونشکن فراهم میکرد؛ رشوهدِه «رشوه» را داشت؛ بارونِداشتنِ فساد «تحریف» را داشت؛ آموزگارِ بینظمی «بینظمی» را داشت؛ و کنتِ سقوطکردگان «اعطا»، «بزرگنمایی» و «سوءاستفاده» را داشت. همگی قدرتهای بسیار خوبی بودند. کلاین باور داشت اگر اطلاعاتِ دقیقی از آرودس نگرفته بود،بیسایه مقدماتِ کافی را نچیده بود و نقشهای نمیکشید، و همچنین کمکِ فرشتهٔ پنهانسازی را در کنارش نداشت، حتی با داشتنِ اشیایی مثل طلسمِ مکشِ سرنوشت هم هیچ راهی برای مهارِ کوناس کیلگور نداشت.
در واقع، بهجای تبدیل کردنش به عروسک، استفادههمچنین از گرسنگیِ خزنده برای چراندنِ کوناس کیلگور بسیاردفع محتاطانهتر بود و کشف شدنش را سختتر میکرد.
ولی اگه اینطور باشه، فقطعروسکِ میتونم از سه تا ازعروسک قدرتهای فرابشریِ کنتِ سقوطکردگان استفاده کنم...
کلاین همانطور که به این موضوعحال فکر میکرد، از دستشویی بیرون آمدطولانی و به مهمانیِ دورِ آتش برگشت.
روی چمن، ماخت جلوی منقل ایستاده بود و در حالی که عرق از پیشانیاش میچکید، سخت تلاش میکرد گوشتِ کبابی به سبکِ بالامِ شرقی درست کند. هیزل با فاصلهایموجوداتِ کوتاه ایستاده بود و با چشمانی درخشان تماشا میکرد. دیگر از آن غرورِ سابقش خبری نبود و چند لکهٔ سیاه روی صورتش داشت—که اثرِ دود بود. پورتلند مومنت جامیآمادگی شراب در دست داشت و با لبخند به مشغول بودنِ این «جوانکِ» نسبتاً خام نگاه میکرد. گهگاه سیخِ فلزی با تکههای گوشت را بالا میآورد و گازی به آن میزد.
با دیدنِ ایندوباره صحنه، دلِ کلاینتبدیل ناگهان آرام گرفت.
عصرِ یکشنبه، گروهی کهکند به حومهٔ خیابانِ بوکلوند رفتهفرابشریِ بودند، به خیابانِ بوکلوند برگشتند.
پیش از شام، کلاین بارِمنفیای دیگر به فرازِ مِهِ خاکسترینمیتوانست رفت و صلیبِ برنزی را برداشت.
ابتدا تأیید کرد که صلیب با ردهٔ ۴ مسیرِ خورشید، یعنیکند بیسایه، مطابقت دارد و با کمی بیذوقی، نامش را صلیبِ بیسایهمعجون گذاشت. پس از آن، قلمی برداشت و جملهٔ غیببینیِ جدیدی نوشت:
«خاستگاهِ این صلیب.»
کلاین فوراً غیببینی نکرد که آیا صلیبِ بیسایه ردپایی از «چیدهشدن» دارد یا نه، چرا که میترسید به آدماصل اشاره کند و «وی» را در حالتِ هوشیاری قرار دهد. برنامه داشت با فهمیدنِ خاستگاهِ شیءِ مهرشده، وضعیت رالازمش بررسی کند. اگر مالک یا مالکِ پیشینِ صلیبِ بیسایه آدم بود، حقیقتِ ماجرا بیشک به یک «چیدمانِ عمدی» اشاره میکرد.
کلاین قلم را پاییناثرِ گذاشت، به صلیب نگاه کردمشکل و نفسش را بیرون داد.
«باز همحال دارم باتنها مرگ بازی میکنم...»
گمان میکرد صلیبِ بیسایه از آفریدگارِ شهرِ نقره، خدای خورشیدِ باستان سرچشمه گرفته باشد؛ویژگیِ ایزدی قدرتمند که از خدایانِ باستانی مانند اژدهای تخیل قویتر بود. نگاهی دزدکی بهبیاید «وی»، آسیبی به همراه داشت که از غیببینیِ پیشینِ کلاین دربارهٔ سفرنامهٔ گروزل فراتر میرفت.
با این حال، اوضاع دیگر مثلِ قبل نبود. کلاین اکنون یک ساحرِ غریبِ ردهٔ ۴معجون بود، یک نیمهخدا. آسیبی که میتوانست تحمل کند و همچنین مقدار قدرتی که میتوانست از فضایفقط رازآلودِ فرازِ مِهِ خاکستری به کار بگیرد، بسیار بیشتر از وضعیتِ پیشینش در ردهٔ ۵ بود.
پس از چند ثانیه زمان برای آرام کردنِ احساساتش، به پشتیِمدتِ صندلی تکیه داد، صلیبِ بیسایه را در یک دست و تکهکاغذردهاش را در دستِ دیگر گرفت و جملهٔ غیببینی را آرام زمزمه کرد.
کلاین بارها و بارها تفکر رانمیتوانست همچون سکوی پرتابی به کار بردعروسکِ تا به خوابِ عمیق فرو رود.
در جهانِ مهآلود، ساختمانی که شکلِ اصلیاش باهمچنین لایههایی از سفیدیِ مایل به خاکستری پنهان شده بود،کنند—هرچند در محیطی قیرگون ایستاده بود. هیولاها احاطهاش کرده بودند.
شکافی روی سطحِ ساختمانِ خاکستریسفیدعروسکِ باز شد و کفِ دستیعروسک با پوستی تقریباً سفید بیرون آمد.
پیکری بیرون آمد—یک مرد. ردایمنفیای سیاه کشیشان بر تن داشت ومدتِ صلیبی نقرهای روی سینهاش آویزان بود.
موی این مرد بلند نبود و بیشتر به رنگِ سیاه کلاغی میزد. رگههای محوی اززیرا بلوند در ریشهٔ موهایش دیده میشد. چشمانش به رنگِ طلای ناب بود و پوستی نسبتاً سفیدهمراه داشت. خطوطِ چهرهاش عمیق و حدقهٔ چشمانش برجسته بود. شباهتِ زیادی به مردمِ قارهٔ شمالی داشت.
دو قدم به جلو برداشت، دستش را دراز کرد ومعجونهای صلیبِ بسیار معمولی را گرفت. چشمانش رفتهرفته نگاهِ گیجشان رازمانبندیِ از دست دادند و گوشههای لبانش کمی به بالا خم شد.
با صداییخود بم گفت:کند «روشنایی باد!»
محیطِ قیرگونِ اطرافِ ساختمانِ خاکستریسفیدمنفیای بیدرنگ با نورهای درخشانی شکافته شدمدتِ و شکلِ واقعیاش را نمایان کرد.
اینجا درهٔ ژرفی بود که هیچچیز درمدتِ بالای آن دیده نمیشد؛ با این حال،بسپارد نورِ بیکران تمامِ گوشهوکنارش را پر کرده بود.
و روشنایی پدیدار شد.
تصویرِ صحنهٔخود بعدی ازکند جلوی چشمانش گذشت.
قطرهای خونِ طلایی کهاثرِ نور و گرما ساطعتنها میکرد، روی صلیبِ نقرهای چکید.
به نظر میرسید بالای قطرهٔ خون، پیکری از نورِ خیرهکننده شکل گرفتهعروسکِ است. چهرهای که کلاین نمیتوانست بهوضوح ببیند، رو به بالا نگاه میکرد وروحش گویی درد و حسِ تحریفی به شکلی بسیار واقعی از آن تراوش میکرد.
وی نگاهش را به سمتِ ناحیهٔ فرازِ مِهِ خاکستریمیشد انداخت؛ نگاهش را به کلاین دوخت که روی صندلیِکار پشتیبلندِ ابله نشسته بود. صدای بمش بارِ دیگر طنینانداز شد:
«رازها...»
ناگهان، بیهیچ هشداری،ارزشمندترین افکارِ کلاین باحال صدای بوووم منفجر شد.