---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1050: مهارت در استفاده از هیپنوتیزم • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 1050: مهارت در استفاده از هیپنوتیزم

0

با طنین‌انداز شدنِ واژگانِ باستانیِ هرمس،‌این​ فضایی که آدری و هوین رامبیس‌ابله​ در آن ایستاده بودند، تاریک شد.

گویی کسی از آنجا گذشته، نورِ‌نهایت​ نزدیک‌ترین پنجره به آن‌ها را سد‌چشم‌به‌هم‌زدن​ کرده و سپس به‌سرعت دور شده بود.

وقتی نور بازگشت، جزیره‌ای در جهانِ خیالی که آکنده از طوفانِ ذهنیِ سهمگینی بود،‌مجسم​ از جزیرهٔ آدری به جزیرهٔ هوین رامبیس تغییر یافته بود. کسی که به بدنِ قلب‌بگوییم​ و ذهنِ طرفِ مقابل رخنه کرده بود نیز دیگر هوین رامبیس نبود، بلکه آدری بود.

طلسمِ مکشِ سرنوشت!

مادهٔ اصلیِ ساختِ این طلسم یک کرمِ زمان بود و با بهره‌گیری از‌ساخته​ قدرت‌های ابله ساخته شده بود. این طلسم می‌توانست سرنوشتِ پیشِ رویِ هدفِ موردنظر‌مبادله​ را برای مدتِ کوتاهی بمکد و آن را با سرنوشتِ خودِ کاربر مبادله کند!

این همان دستمزدِ مشاوره‌ای بود که آدری پس از درمانِ فروپاشیِ روانیِ هیزل از گرمان اسپارو دریافت کرده بود. با داشتنِ این طلسم، می‌توانست آیندهٔ‌می‌آورد​ پیشِ رویش را — یعنی درهم‌شکستنِ دفاعِ آگاهی‌اش و از دست دادنِ مهارِ افکارش — به‌سوی هوین رامبیس منحرف کند. سپس طوفانِ ذهنی را از او‌درست​ مکید و دروازهٔ هدفش را به روی بدنِ قلب و ذهن گشود. در نهایت، مستقیماً سرنوشتِ آگاهیِ مربوطه را تغییر داد و در ذهنِ او کاشت.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن اوضاع وارونه شد.‌تنها​ آدری که در آستانهٔ فروپاشی بود، اکنون‌خود​ برتریِ مطلق را به دست آورده بود.

البته این‌مکید​ برتری تنها مدتِ‌روی​ کوتاهی دوام می‌آورد.

راستش را بخواهید، اگر آدری از پیش در ذهنِ خود مجسم نکرده بود که چگونه می‌تواند در موقعیتی نومیدکننده جانِ خود را نجات دهد، قطعاً به فکرِ استفاده از طلسمِ مکشِ سرنوشت نمی‌افتاد. یا بهتر‌گرمان​ است بگوییم، تا بخواهد به آن فکر کند، دیگر کار از کار گذشته بود. در این لحظه، درست همان‌طور که بارها در ذهنش تمرین کرده بود، شگفتیِ ناشی از تأثیرِ طلسمِ مکشِ سرنوشت را پس‌برتریِ​ زد و بی‌درنگ وضعیتش را بررسی کرد. با بهره‌گیری از برتریِ کنونی‌اش، هیپنوتیزم و طوفانِ ذهنی را در هم آمیخت و در یک آن، دروازهٔ هوین رامبیس را به روی بدنِ قلب و ذهنش گشود.

هوین رامبیس در دم مبهوت ماند؛ گویی آدمِ عادی‌مربوطه​ و بی‌دفاعی بود که چشمانِ طلاییِ آدری توجهش را جلب‌مطلق​ کرده و به این ترتیب، تسلیمِ هیپنوتیزمِ او شده بود.

بله، در این لحظه، آدری که تنها در ردهٔ‌راستش​ ۶ بود، توانسته بود او را که نیمه‌خدایی از‌موقعیتی​ مسیرِ تماشاگر به شمار می‌رفت، تحتِ کنترلِ خود درآورد.

به این ترتیب، حتی اگر تأثیرِ‌ذهن​ طلسمِ مکشِ سرنوشت به پایان می‌رسید، تغییری‌کاشت​ در روندِ وقایعِ دنیای واقعی ایجاد نمی‌شد!

با این حال، آدری می‌دانست که به یاریِ این طلسمِ جادویی، در واقع دارد از قدرت‌های خودِ هوین رامبیس برای گشودنِ دروازهٔ بدنِ‌بمکد​ قلب و ذهنِ او و به دست گرفتنِ کنترلِ اولیه‌اش استفاده می‌کند. هر کاری که پس از آن می‌خواست انجام دهد، قطعاً با‌دادنِ​ مقاومتِ او روبه‌رو می‌شد و با توجه به رده‌ای که داشت، هیچ راهی برای مقابله یا مهارِ چنان قدرتِ سهمگینی در اختیارش نبود.

افزون بر این، به‌روشنی حس می‌کرد که هوین رامبیس‌مربوطه​ ناخودآگاه دارد در برابرِ وضعیتِ کنونی‌اش مقاومت می‌کند. در‌برتریِ​ دنیای واقعی، اندک‌فلس‌های خاکستری‌رنگی شروع به پدیدار شدن روی

چهره‌اش کردند.

«خیلی زود می‌تونه با زور خودشو‌ذهن​ از کنترلِ اولیهٔ من رو ذهنش خلاص‌کاشت​ کنه...» این فکر از ذهنِ آدری گذشت.

سپس نگاهش را به سرِ هوین رامبیس دوخت. کمی افسوس می‌خورد که‌ابله​ چرا هفت‌تیرِ قدرتمندی با خود نیاورده است. وگرنه می‌توانست از این فرصت‌خودِ​ بهره ببرد و برای کشتنش، چند بار پیاپی به او شلیک کند.

اما خیلی زود به یاد آورد که خودش فلس‌های اژدها دارد. یقین داشت که هوین رامبیس نیز قطعاً‌برتریِ​ از آن برخوردار است و فلس‌های او حتی مستحکم‌تر هم هست. این دفاع چیزی نبود که با یک‌نومیدکننده​ حملهٔ عادی درهم بشکند؛ حتی بیشترِ اشیاءِ رازآلود در رده‌های میانی یا پایین نیز از پسِ شکافتنِ آن برنمی‌آمدند!

و اگر نمی‌توانست او را با یک ضربه از‌راستش​ پا درآورد، هوین رامبیس بی‌شک از همان فرصت برای‌موقعیتی​ بازیابیِ هوشیاری و گریز از چنگِ کنترلِ او استفاده می‌کرد.

آدری که توانمندی‌های تهاجمیِ‌هدفش​ مناسبی نداشت، بی‌درنگ و‌نهایت​ به‌سرعت تصمیمش را گرفت:

هیپنوتیزمش کند!

«اون خودش تو هیپنوتیزم استادِ تمامه و در برابرش حسابی مقاومه، واسه همین هیچ شیءِ اضافه‌ای که رو دفاعش‌مطلق​ تأثیر بذاره با خودش نیاورده... نمی‌تونم وادارش کنم کارایی بکنه که برخلافِ میلشه. با این اختلافِ رده‌ای که داریم،‌نجات​ عمراً بتونم حریفِ مقاومتِ ناخودآگاهش بشم...» این افکار از ذهنِ آدری گذشت و لبانِ کمی خشکیده‌اش را از هم گشود.

تمامِ تلاشش را کرد تا هیچ نشانه‌ای از حالتِ غیرعادی بروز ندهد. به‌خود​ چشمانِ هوین رامبیس خیره شد و با صدایی ملایم گفت: «جایی داخلِ عمارتِ‌نمی‌افتاد​ گلاینت پیدا کنید و منتظر بمانید. ۱۵ دقیقهٔ بعد در باغ به دیدنم بیایید...»

القای چنین فکرِ ناخودآگاهی هیچ نشانهٔ آشکاری از پس‌زدگی برنینگیخت؛ از این رو، آدری توانست روندِ کنترلش را نسبتاً بی‌دردسر به پایان برساند. در ذهنِ هوین رامبیس، او امروز‌بخواهید​ واقعاً به دنبالِ آدری می‌گشت و محلِ ملاقاتشان نیز عمارتِ ویکنت گلاینت بود. هیپنوتیزمِ آدری صرفاً زمان و مکانِ این رویداد را تغییر می‌داد و این تفاوت‌ها تنها جزئیاتِ‌شگفتیِ​ بسیار کوچکی را در بر می‌گرفت. این فرمان با افکارِ خودِ هوین رامبیس هم‌خوانی داشت و انرژیِ زیادی از او نمی‌گرفت؛ به همین دلیل، آدری با مقاومتِ شدیدی روبه‌رو نشد.

هوین رامبیس در‌مادهٔ​ پاسخ به حرف‌های‌این​ آدری گفت: «بسیار خب...»

آدری مجالی برای کشیدنِ آهِ آسودگی نداشت. تمرکزش را حفظ کرد‌کاشت​ و همچنان به چشمانِ طرفِ مقابل خیره ماند. به‌آرامی گفت: «شما‌برتری​ تازه پانزده دقیقهٔ دیگر به دیدنم می‌آیید، پس امروز هنوز مرا ندیده‌اید.

از آنجا که مرا ندیده‌اید، تمامِ اتفاقاتی‌دوام​ که همین الان رخ داد نیز هرگز به‌نکرده​ وقوع نپیوسته است. همهٔ آن‌ها فراموش خواهند شد.»

از آنجا که هوین رامبیس هیپنوتیزم را پذیرفته بود، همین رشته‌افکارِ‌مربوطه​ منطقی را دنبال کرد. هرچند همچنان مقاومتی در کار بود، اما شدتِ‌البته​ چندانی نداشت. خیلی زود، نورِ طلایی از آن چشمانِ فریبنده رخت بربست.

هوین رامبیس با چهره‌ای بی‌حالت تکرار کرد: «بله، من پیش از‌قدرت‌های​ این شما را ندیده‌ام. همین الان هم هیچ اتفاقی نیفتاد...» فلس‌های‌کوتاهی​ سفید و خاکستریِ روی سطحِ پوستش دوباره به‌طرز چشمگیری افزایش یافته بود.

پس از پایانِ این گامِ حیاتی،‌نهایت​ آدری جلوی خودش را گرفت تا دست‌اوضاع​ روی سینه‌اش نگذارد و لحظه‌ای فکر کرد.

«وقتی صدای‌مطلق​ آوازم را‌البته​ بشنوید، آرام می‌شوید.»

می‌خواست با جذابیتش او را هیپنوتیزم کند، اما فهمید نمی‌تواند ژستی دلربا بگیرد و حالتِ چهرهٔ متناسب‌آستانهٔ​ با آن را بسازد. تنها کاری که از دستش برمی‌آمد این بود که دست ببرد و موهای بلوندش‌چگونه​ را شانه کند و سرش را کج نگه دارد. لبخندش شکفت و امواج در چشمانش به چرخش درآمد.

پس از آن، ملودیِ‌اصلیِ​ «عمارتِ زیرِ ماه» را‌کرمِ​ با صدایی تودماغی زمزمه کرد.

هوین رامبیس به دخترِ روبه‌رویش که به زیباییِ نورِ خورشید،‌داد​ گل‌ها و جواهرات بود، نگاه کرد. با شنیدنِ آن صدای آسمانی،‌البته​ ذهنش رفته‌رفته خاموش شد و دیگر هیچ مقاومتی در خود ندید.

آدری با دیدنِ اینکه کنترلِ‌برتری​ اولیه‌اش داشت از دست می‌رفت، بی‌درنگ‌اگر​ به آن سوی راهرو اشاره کرد.

«بروید آنجا، و وقتی شیشه‌های رنگی‌ذهن​ را دیدید، هوشیاری‌تان را به دست‌داد​ می‌آورید و فلس‌های اژدها را باطل می‌کنید.»

او خوب می‌دانست که در‌ساختِ​ آن سوی راهرو، شیشه‌های رنگیِ‌بهره‌گیری​ سفید و نفیسی قرار دارد.

این فرمان هیچ خطری نداشت و با ارادهٔ هوین رامبیس‌داد​ نیز در تضاد نبود. او بی‌درنگ یک قدم به جلو‌آورده​ برداشت، در راهرو به راه افتاد و به راست پیچید.

تنها وقتی که پشتِ او از دیدرسش ناپدید‌می‌آورد​ شد، آدری نفسش را آرام بیرون داد و‌چگونه​ گذاشت ترس، وحشت و اضطراب در دلش سرازیر شود.

بدنش کمی لرزید و‌هدفش​ دهانش نیمه‌باز ماند. بی‌اختیار‌نهایت​ به نفس‌نفس زدن افتاد.

ده ثانیه بعد، آدری‌اصلیِ​ «تسکین» را روی خودش به‌زمان​ کار برد و آرام گرفت.

سپس نگاهی به ساعتِ دیواری انداخت، همان‌جا ایستاد، دستانش‌مربوطه​ را بالا آورد و جلوی دهان و بینی‌اش گذاشت‌برتریِ​ و نامِ مقدسِ آقای ابله را با صدایی آهسته خواند.

او دوباره برای برکتِ فرشته نیایش کرد و از این وجودِ عظیم خواست تا به «جهان»، گرمان اسپارو بگوید‌نومیدکننده​ که زمانِ رسیدنِ هوین رامبیس را قطعی کرده و او را ۲ دقیقه زودتر احضار خواهد کرد تا بتواند‌تمرین​ در لحظهٔ مناسب برسد. نیازی به عجله یا نزدیک شدنِ بیش از حد نبود تا هوین رامبیس متوجهِ کمین نشود.

در طولِ این روند، آدری تنها اشارهٔ‌گشود​ کوتاهی به اتفاقاتِ رخ‌داده کرد و برای‌چشم‌به‌هم‌زدن​ جلوگیری از اتلافِ وقت، به جزئیات نپرداخت.

پس از آن، دستانش را بالا آورد و روی گونه‌هایش فشار داد‌ابله​ و حالتِ چهره‌اش را کاملاً به حالتِ عادی برگرداند. شروع به هیپنوتیزم‌خودِ​ کردنِ خودش کرد تا به محضِ دیدنِ هوین رامبیس، ملودی را بخواند.

پس از انجامِ همهٔ این کارها، آدری به سالنِ اصلی رفت و ابتدا سگِ گلدن رتریور، سوزی را پیدا کرد. سپس گردنبندِ «دروغ» و سنجاق‌سینهٔ الماسیِ «دشمنِ الکل»‌اگر​ را برداشت. دومی که می‌توانست در برابرِ هرگونه نفوذِ ذهنی مقاومت کند، تنها برای نیم ساعت قابل‌استفاده بود؛ در غیر این صورت، آسیبِ واردشده به کبد و مغز جبران‌ناپذیر‌ناشی​ می‌شد. از این رو، آدری آماده شد تا پس از خروج از اقامتگاهِ گلینت دوباره آن‌ها را به خود بیاویزد تا هوین رامبیس نتواند در میانهٔ راه پیدایش کند.

سوزی در حالی که بسته شدنِ‌تنها​ گردنبند و سنجاق‌سینه را تماشا می‌کرد،‌پیش​ متوجهِ هیچ‌چیزِ غیرعادی در آدری نشد.

چند دقیقه بعد، آدری یک دستکشِ توریِ سیاه را تا‌آگاهیِ​ کرد و در جیبِ لباسِ سوارکاری‌اش گذاشت و به بهانهٔ رفتن‌مطلق​ به دستشویی، مسیرش را به سمتِ باغِ ویکنت گلینت کج کرد.

سپس به ساعتِ بزرگی که بر برجِ متصل به‌زمان​ بنا آویزان بود نگاه کرد و در حالی که‌هدفِ​ زمان را به خاطر می‌سپرد، ذهنش پر از تنش شد.

او از این می‌ترسید که هوین رامبیس‌مستقیماً​ نیاید، اما در عین حال نگران بود‌وارونه​ که مبادا زودتر یا دیرتر از موعد برسد.

زمان به‌کندی می‌گذشت و آدری‌برتری​ دو بار از «تسکین» استفاده‌بخواهید​ کرد تا خود را آرام کند.

وقتی هنوز ۲ دقیقه و ۱۵ ثانیه‌گشود​ باقی مانده بود، پرِ تزئینیِ کلاهش را‌چشم‌به‌هم‌زدن​ برداشت و مچِ دستش را تکان داد.

شعله‌های سرخ اوج‌مادهٔ​ گرفتند و پرِ سفید‌طلسم​ را به آتش کشیدند.

این تواناییِ‌هدفش​ کنترلِ شعلهٔ‌ذهن​ «دروغ» بود.

شعله‌ها در حینِ سوختن، رنگ باختند. در‌دوام​ عرضِ تنها ۲ یا ۳ ثانیه، پری که‌نکرده​ محصولِ مرگِ مصنوعی بود، به خاکستر تبدیل شد.

در اطرافش هیچ اتفاقی نیفتاد.

آدری با نگاه به ساعت، طلسمی‌این​ از جنسِ قلع بیرون آورد و‌ابله​ واژه‌ای را به زبانِ هرمسِ باستان خواند:

«صاعقه!»

طلسم چنان روشن شد‌البته​ که گویی مارهای الکتریکیِ‌می‌آورد​ کوچکِ بسیاری دورش می‌پیچیدند.

این طلسمی بود‌دروازهٔ​ که گرمان اسپارو‌ذهن​ را احضار می‌کرد.

وقتی صاعقه پراکنده شد، طلسم کاملاً متلاشی گشت‌کرمِ​ و در خلأ محو شد. با این حال، همچنان‌رویِ​ سکوت حاکم بود و حتی صدایی به گوش نمی‌رسید.

شیو و فورس باید تا الان‌نهایت​ یک کلیسای جامعِ شبِ جاوید پیدا‌چشم‌به‌هم‌زدن​ کرده و مشغولِ نیایش شده باشند...

آدری آرام گرفت و وانمود‌برتری​ کرد که دارد از گل‌های‌بخواهید​ روزهای باقی‌ماندهٔ پاییز لذت می‌برد.

سرش را برای نگاه کردن‌روی​ به ساعتِ بزرگ بالا نیاورد‌آگاهیِ​ و زمان را در دلش شمرد.

سه، دو، یک... سرش را آرام‌این​ بالا آورد و به اطراف نگاه‌ابله​ کرد، اما هوین رامبیس را ندید.

متوجهِ چیزِ عجیبی‌روی​ شده و از‌نهایت​ اینجا دور شده است؟

دلِ آدری فشرده شد و بی‌اختیار‌تنها​ به این فکر کرد که چه‌پیش​ چیزی را از قلم انداخته است.

در همان‌مکید​ لحظه، صدایی‌هدفش​ ملایم شنید:

«دنبالِ چه می‌گردید؟»

مردمک‌های آدری گشاد شد. از گوشهٔ چشم متوجه شد که‌داد​ هوین رامبیسِ مونقره‌ای و چشم‌آبی در لحظه‌ای نامعلوم کنارش ظاهر‌آورده​ شده است و رگه‌ای از شک در صدایش پنهان بود.

از آنجا که پیش‌تر خودش را هیپنوتیزم کرده‌می‌آورد​ بود، اصلاً درنگ نکرد. از ناخودآگاهش پیروی کرد‌چگونه​ و شروع به زمزمهٔ ملودیِ «عمارتِ زیرِ ماه» کرد.

در میانِ آن صدای‌هدفش​ آسمانی، هوین رامبیس آرام گرفت‌مستقیماً​ و با دقت گوش سپرد.

ناگهان متوجه شد با وجود اینکه هر‌طلسم​ دو در جای خود ایستاده‌اند، فاصلهٔ میانِ‌می‌توانست​ او و آدری بسیار زیاد شده است.

با وجود اینکه اواخرِ بعدازظهر بود، شبِ تاریک باغ را در بر گرفت. ماهِ سرخِ‌آستانهٔ​ عظیمی بر فرازِ ساختمان طلوع کرد و پیکری آنجا ایستاده بود که پالتویی سیاه به تن‌مجسم​ و کلاهِ سیلندریِ نیمه‌ای بر سر داشت. چهره‌اش به دلیلِ نورِ پس‌زمینه تار به نظر می‌رسید.

ناولها | novelha.net