چپتر 1059: اقتدارِ ماه
0مردی که بینیاش از براندی سرخ شده بود، با چندامتداد قدم خود را به گاوصندوقی رساند و از محفظهای مخفی،دست یک دستگاهِ فرستندهگیرندهٔ رادیویی و یک دفترچهٔ رمز بیرون آورد.
همانجا نشست و حادثهای را که برایعجیبِ چارلی ریکر رخ داده بود، به رمزهمهٔ درآورد. سپس شروع به ارسالِ تلگراف کرد.
در همین حال، در خانهٔ بالای کتابفروشیِاما ریکر، خدمتکاری سبزهرو آستینهایش را بالا زدمانندِ و مایعی لاجوردیرنگ روی بازوی چپش ریخت.
پوستِ اطرافِ آن نقطه بیدرنگ تغییرِ رنگبدنِ داد، اما زیرِ رنگهای لاجوردی، رشتههایی از نورِدودی سیاه مانندِ کرمهای نخی به بیرون امتداد یافتند.
این پرتوهای سیاه خیلی زود چهرهای عجیبمانندِ و بهاندازهٔ کفِ دست پدید آوردند. چشمانش بهکوچکیِزود دانههای برنج و دهانش بهپهنِ یک نعلبکی بود.
خدمتکار در حالی که به چهرهٔ رویعجیبِ بازویش نگاه میکرد، کلمات را شمردهشمرده بههمهٔ زبان آورد: «چارلی ریکر دچارِ حادثه شده است.»
به نظر میرسید هر کلمهای که میگفتاما شکلِ خودش را دارد و موجودی بامانندِ بدنِ لاجوردیرنگ شبیه به دهان و بازویش میسازد.
بیدرنگ پس از آن، کلماتی که گویی نوشتهشبیه شده بودند، در حالی که در دودی بههمان همان رنگ پوشیده میشدند، شروع به درهمتنیدن کردند.
در این لحظه، چهرهٔ عجیبِ روی بازویمانندِ خدمتکار بهآرامی دهان باز کرد و دودخیلی و متنِ لاجوردیرنگ را به درون کشید.
همهٔ ناهنجاریها ناپدید شدند،درهمتنیدن جز تکهپوستی روی بازویبهآرامی خدمتکار که لاجوردیرنگ باقی ماند.
در تاریکیِ بیرونِ پنجره، خفاشی کوچک و معمولیزیرِ بالهایش را به هم زد، از حالتِ بیحرکتشنخی خارج شد و به سوی مکانی نامعلوم پرواز کرد.
در خیابانی دیگر که کمتر از ۵۰۰بدنِ متر با کتابفروشیِ ریکر فاصله داشت، در آسمانِدودی بالای رستورانی که غذاهای قارهٔ جنوبی سرو میکرد.
خفاشهای کوچکی از تاریکی بیروننورِ پریدند و دورِ هم جمعامتداد شدند و دودی غلیظ شکل دادند.
دود و خفاشها بیجسم به نظر میرسیدند و در یک چشمبههمزدنمتنِ ناپدید شدند. تنها چیزی که باقی ماند، مردی بود که تاکسیدو بهپنجره تن داشت اما کلاهِ متناسب با آن را بر سر نگذاشته بود.
مرد لاغر، قدبلند و راستقامت بود. موهایی روشن و تقریباً نقرهایرنگرشتههایی داشت. چشمانش مانندِ خون به رنگِ سرخِ روشن بود، گویی خونیزود در آنها پنهان شده بود. او کسی نبود جز کنتِ خونتبار، میسترال.
او دستِ چپش را که انگشتری با نگینِ آبیِ شبحوار داشت بالا آوردنوشته و پاپیونِ کمی اغراقآمیزش را لمس کرد. به رستورانی که دیگر بسته شدهمتنِ بود نگاه کرد و گفت: «هر دو اطلاعات در نهایت به اینجا ختم شد.»
بهمحض اینکه حرفِ میسترال تمام شد، پیکری پیشِ رویش پدیدار گشتیافتند که پیراهنِ مشکیِ مجلسی و کلاهِ بانت پوشیده بود. موهای بلوندِ روشنچشمانش و چشمانِ آبی داشت و چهرهاش مانندِ عروسکی بسیار ظریف، رنگپریده بود.
درختانِ خیابانِ پایین ناگهاندرهمتنیدن با سوسوزدنِ نورِ چراغهایبهآرامی گاز، بهآرامی تاب خوردند.
کنت میسترال کمی سر تکانرنگ داد و جایگاه و سطحِلاجوردی شارون را تأیید کرد: «یک عروسک.»
شارون او را نادیدهخودش گرفت و به طبقهٔشبیه دومِ رستوران نگاه کرد.
«بقایای نیایشِرنگهای درختِ مادرِرشتههایی هوس وجود دارد.»
میسترال در هوا چرخید و رو بهعجیبِ تاریکترین نقطه سر تکان داد: «پس مشکلیهمهٔ نیست. لرد نیبس، لطفاً اینجا را مهروموم کنید.»
پیش از آنکه ناگهان جفتبالی پوشیده از پوستِ تیرهرنگ و نقشونگارهای بیشمار از دلِ تاریکیکرمهای بیرون بیاید، آهی پیر و عمیق به گوش رسید. بالها امتداد یافتند، پهنتر و بزرگترچشمانش شدند و دو تا سه ثانیه طول کشید تا کلِ منطقه را در بر بگیرند.
رستوران در تاریکیِ غیرطبیعی فرودارد رفت، گویی به بیرون ازمیسازد دنیای واقعی منتقل شده بود.
میسترال درنگ نکرد و مستقیماً هم حمله نکرد. جعبهاینخی برنزی را که یاقوتهای سرخِ بسیاری در آن نشاندهبهاندازهٔ شده بود بیرون آورد و چیزی از درونش برداشت.
کرهای شیشهای ومیشدند شفاف بود که بهعجیبِ کرهٔ چشم شباهت داشت.
سپس کنتِ خونتبار، میسترال، چهره درداد هم کشید و کرهٔ شیشهای از میانِسیاه انگشتانش رها شد و به پایین افتاد.
کرهٔ شیشهای در تاریکی برقی زد و در حالیدهان که مدام تغییرِ مسیر میداد، به سوی چیزی در هوادرهمتنیدن حرکت کرد، گویی چیزی آن را به خود جذب میکرد.
در نهایت، درلاجوردی اتاقی در طبقهٔسیاه دومِ رستوران فرود آمد.
نورِ سفیدِ خیرهکنندهای منفجر شد. گویی «خورشیدی» در اتاق طلوع کردهمتنِ بود و همهچیز را روشن میکرد. این نور باعث شد تمامِ فساد،پنجره تباهی، پلیدی، نامیرایی و تاریکی بهسرعت ذوب شوند و از بین بروند.
میسترال که از قبل چشمانشرنگ را بسته بود، ناگهان اخم کردرشتههایی و با صدایی گیج گفت: «اوه...»
هیچ مقاومتیمیگفت از آن رستوراندارد حس نکرده بود!
شارون که از بالا به پایین نگاه میکرد، نگاهش را همسطحیافتند کرد. اگرچه تغییرِ چندانی در چهرهاش دیده نمیشد، اما به نظرآوردند میرسید موهای بلوندش که محکم بسته شده بود، کمی تکان خورد.
پس از آنکه «خورشید» طلوع کرد،لحظه بهسرعت «غروب کرد». نورِ سفیدِ روشن،درون درمانده و بیصدا در تاریکی میتابید.
از آنجا که این شیء ارواحِ پلید را هدف میگرفت، ساختمانِ رستوراننورِ هیچ آسیبی ندید. کنتِ خونتبار، میسترال، چشمانش را باز کرد و دوعجیب ثانیه به آن نگریست، سپس دستِ راستش را بالا برد و مشت کرد.
تاریکیِ بالای رستوران در دم جانموجودی گرفت و به زنجیرهایی توهمی تبدیلگویی شد که تمامِ سقف را بستند.
در میانِ صداهای گوشخراش، سقفنورِ بهزور از جا کنده شدامتداد و در هوا معلق ماند.
بدونِ این مانع، چه میسترالکردند و چه شارون، میتوانستند وضعیتِدود اتاقِ هدف را بهوضوح ببینند:
روی میزی مربعشکل که با رومیزی پوشیده شده بود،رنگهای یک دستگاهِ فرستندهگیرندهٔ رادیویی قرار داشت و پیامِ تلگرافِیافتند رمزگذاریشدهای کنارش بود. در مقابل، زمین لاجوردیرنگ و سوخته بود.
در سوی دیگرِ اتاق، پیانویی قدیمی قراربدنِ داشت. چهارپایههای پیانو قهوهایرنگ بودند و بهبودند نظر میرسید همین چند لحظه پیش جابهجا شدهاند.
روی پیانو، یک جام شرابِنورِ سرخ قرار داشت. پیکری کوچک، چسبناکیافتند و گوشتیرنگ درونش خیس خورده بود.
دکوراسیون و چیدمان مانندِ هر اقامتگاهِ معمولیِ دیگریبهآرامی بود. تنها تفاوت، پودرِ گیاهی و عصارهٔ روغنِناپدید اسانسی بود که به اطراف پاشیده شده بود.
این باعث شد شارون که میتوانستداد مستقیماً از عالمِ ارواح اطلاعات بهنورِ دست آورد، به این فکر بیفتد:
شخصِ حاضرمیگفت در اینجاخودش تازه رفته بود!
پیش از آنکه او بههمراه کنت میسترال وکرمهای مارکی نیبس بتوانند واکنشی نشان دهند، پیکرِ گوشتیرنگِ خیسخوردهعجیب در شرابِ سرخ، درخششی مهآلود از خود ساطع کرد.
نور بیدرنگ شدت گرفتدرهمتنیدن و درخشید و «ماهِ سرخِ»باز غولآسایی در اتاق شکل داد.
درخششِ ماهِ سرخ تاریکیِ منطقه را پراکند،اما چنانکه نیمهخدایانِ حاضر در نبرد احساس کردند گوییکرمهای روی زمین ایستادهاند و به آسمان چشم دوختهاند.
چشمانِ آبیِ شارون لحظهای خیره ماند. ناگهان دستِشبیه چپش را بالا آورد و بهآرامی چرخاند و شیءِپوشیده زینتیِ سرخرنگِ تیرهای را در کفِ دستش نمایان کرد.
آن شیءِ زینتی شبیه به ماهِ کامل بود ونخی جواهراتِ سرخی دورتادورش نشانده شده بود. در مرکزش، نمادهاییبهاندازهٔ پر از ماههای کامل و علائمِ رازآلود به چشم میخورد.
این همان «تاج ماه اسکارلت» بود که شارون به لطفِ کمکِمتنِ شرلوک موریارتی به دست آورده بود. این شیء پیوسته هالهای آرامبیرونِ ساطع میکرد و به حاملش در برابرِ اثرهای ماهِ کامل مصونیت میبخشید.
با این حال، «ماهِ سرخِ» درونِ رستوران چیزی به سادگیِ یک ماهِ کامل نبود. حتی به «ماهِ خونین» نزدیکتر بود یا شاید هم قویتر. موجی توصیفناپذیرکفِ از نیروی روحی پدیدار شد و باعث شد منطقهای که بالهای غولآسای نیبس آن را جدا کرده بود، حسی عجیب و غرق در سکوت به خودمیگفت بگیرد. با وجود اینکه شارون «تاج ماه اسکارلت» را در دست داشت، حس کرد افکارِ پلید درونش شدت میگیرند، گویی تغییری توصیفناپذیر در حالِ شکلگیری بود.
غریزهاش میخواست به روحِ پلید تبدیل شود و در اشیایی مانندِکلماتی درختان و چراغهای گازِ کنارِ خیابان پنهان شود. اما منطقش جلوی اینبهآرامی واکنشِ آنی را گرفت، زیرا روشناییِ ماهِ سرخ هیچ نقطهٔ کوری نداشت.
در آن لحظه، ارل سنگوئین، میسترال، دید کهکرمهای شکمش ذرهذره برآمده میشود. حس کرد حیاتی که درعجیب رگهایش میتپید، رفتهرفته متراکم میشود، گویی میکوشید شکل بگیرد.
او بهعنوان موجودی فراطبیعی که میتوانست از قدرتِ ماه استفاده کند، برای خنثی کردنِ اثرهای ماهِ خونین آمادهتکهپوستی نشده بود. در ابتدا باور داشت که در چنین محیطی غرق در شادی میشود و میتواند آزادانه مهارتهایشدیگر را به نمایش بگذارد، اما هرگز انتظار نداشت که تغییراتِ غیرعادی تا این حد فراتر از انتظاراتش باشد.
حس کرد اگر این وضع ادامه یابد،اما حیاتِ جدیدی به دنیا خواهد آورد. معلوممانندِ نبود این پلیدیِ سهمگین از کجا سرچشمه میگرفت.
اقتدارِ ماهمیگفت شاملِ باروریخودش و زادوولد میشد!
همزمان، از بالهای خفاشیِ غولآسایی که محیطمانندِ را جدا کرده و تاریکی به وجودخیلی آورده بود، خزهای سفیدی بهشکلی بسیار وحشتناک رویید.
نیبس آرام نالیدمیشدند و ترکهایی درلحظه منطقهٔ مهرومومشده پدیدار شد.
چند خیابان آنطرفتر، املین وایتِ بیحوصله داشت «سوگند گل سرخ» را که با نگینهایمانندِ آبی تزیین شده بود، میمالید. در همین لحظه بود که املین ناگهان حواسِ ارلپدید میسترال را به دست آورد و آنچه را او میدید و میشنید، دید و شنید.
احساسات و افکاری که به ارل میسترال تعلق داشت، پس از مدتهاگویی به ذهنِ املین منتقل شد. از شدتِ ترس سیخ نشست. چهرهاش درباز هم رفت و با بههمخوردنِ معدهاش، احساسِ تهوع به او دست داد.
با کمکِ «گرسنگی خزنده»، بدنِ اصلیِ کلاین در سایههای بیرونِ رستوران پنهان شده بود، اما عروسکی کهعجیب کنترل میکرد، یعنی کوناس کیلگور، از پیش در تاریکیِ ساختهشده به دستِ نیبس پنهان شده و از «تحریف»میکرد برای دور زدنِ آن انزوا استفاده کرده بود تا همچنان در بردِ کنترلِ «رشتههای بدن روحی» باقی بماند.
در آن لحظه، زیرِ روشناییِ ماهِ سرخِعجیبِ وهمآلود، با تعجب دریافت که عروسکش که ذاتاًناهنجاریها مرده بود، تمایلی به زادوولد پیدا کرده است!
و آن حیاتِبیدرنگ جدید بیشک فرزندِداد «درخت مادر آرزو» بود!
ایـ... این همون لیلیت، نیای خونین تو افسانههای شهر نقره است، و همینطور تجلیِ ماه باستانی که املینمیشدند قبلاً ازش حرف میزد... در واقع، درخت مادر آرزو از قبل بخشی از اقتدارِ ماه رو به دستتاریکیِ آورده و اون رو به حالتی بهشدت پلید فاسد کرده، خیلی بیشتر از چیزی که در اصل بود...
کلاین درست در آستانهٔ این بود که جایش را با عروسکش عوضاین کند و واردِ منطقهٔ روشنشده با ماهِ سرخ شود و با دوشیزهبهکوچکیِ شارون «تلپورت» کند و دور شود، که حسِ شادیِ توصیفناپذیری درونش احساس کرد.
این شادیِ دیدنِ شکفتنِ آرامِ گلی در باغچهاش پس از شبی طولانی در میانِ مِهِ صبحگاهیناپدید بود. شادیِ خروج از شهر و رفتن به حومه، تنفسِ هوای تازه در جنگل پس از باراننامعلوم و تماشای رشدِ قارچها بود. شادیِ دیدنِ رشدِ سالمِ همهچیز و نزولِ حیاتی جدید بر جهان بود.
با کوچک شدن و بازگشتنِ شکمِ برآمدهٔ ارل میسترال، خزهای سفیدِرشتههایی روی بالهای خفاشیِ غولآسا کاملاً فرو ریخت. نگاهِ چشمانِ شارون کهزود برای نگهداشتنِ تاج ماه اسکارلت تقلا میکرد، آرامتر به نظر رسید.
بلافاصله پس از آن، «ماهِ سرخِ»موجودی درونِ رستوران بهسرعت کمنور شد، گویی کسینوشته مقادیرِ زیادی از نور را مکیده بود.
سرانجام، «ماهِ سرخ»لاجوردی ناپدید شد و همهچیزمانندِ به حالتِ عادی بازگشت.
یعنی دوکپوشیده سنگوئین، اولمر،درهمتنیدن واردِ عمل شد؟
کلاین متفکرانه سربیدرنگ تکان داد و همچناناما در سایهها پنهان ماند.
میسترال خشمش را مهار کرد و به سالنِشبیه غذاخوری چشم دوخت. با صدایی خفه گفت: «بههمان نظر میرسد هدف از قبل متوجهِ چیزی شده بود...»
شارون با ترکیبِ وضعیتِ کنونینورِ و الهاماتِ بهدستآمده از دنیای ارواح،یافتند پاسخ داد: «خیلی هم زودتر نبود.»
چشمانِ سرخ و روشنِ میسترال برقِ عجیبی زد. چند ثانیه نگاه کرددرون و سپس گفت: «تقریباً همان لحظهای که ما رسیدیم، آن شخص رفت—همانخفاشی کسی که لیوانِ شرابِ قرمز و آن عروسکِ عجیب را جا گذاشت.
«این تله به نظر نمیرسدرنگ از پیش آماده شده باشد. بیشتررشتههایی شبیه به یک تلهگذاریِ لحظهآخری است...»
میسترال با گفتنِ این حرفدارد به شارون نگاه کرد و پرسید:کلماتی «چطور اینقدر بهموقع متوجهِ خطر شدند؟»
چهرهٔ شارون آراملاجوردی بود. پاسخ داد: «بهخاطرِمانندِ "درخت مادر آرزو" نیست.»
این خدای پلید قادر نبود انرژیِ زیادیعجیبِ به واقعیت تزریق کند و همین باعثهمهٔ میشد ارسالِ هشدارهای پیشگیرانه برای وی دشوار باشد.