---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1051: سبک‌های متفاوتِ مسیرهای متفاوت • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 1051: سبک‌های متفاوتِ مسیرهای متفاوت

0

هوین رامبیس با دیدنِ این صحنه، بی‌درنگ خود را از آن‌می‌شد​ حالتِ آرامش بیرون کشید و به‌روشنی فهمید که در تله افتاده‌اعماقِ​ است. همچنین دریافت که از پیش تحتِ نوعی تأثیر قرار گرفته است.

بی‌هیچ درنگی کمرش‌خلأِ​ را قوس داد‌یافته​ و بدنش متورم شد.

مردمک‌هایش عمودی شدند و از آبیِ کم‌رنگ به‌آشفتگیِ​ طلایی تغییرِ رنگ دادند. روی صورت، پشتِ دست و‌نیز​ وجب‌به‌وجبِ پوستِ برهنه‌اش پولک‌های خاکستریِ مایل به سفید رویید.

با صدایی گوش‌خراش، پیراهنِ سفید، جلیقهٔ سیاه، کتِ‌شبکه‌ای​ رسمی و شلوارِ راستی که به تن داشت پاره‌آشفتگیِ​ شد و پولک‌های اژدها را از زیرش نمایان کرد.

در یک چشم‌برهم‌زدن، هوین رامبیس به هیولایی غول‌آسا و غیرعادی تبدیل شده‌افکارش​ بود. به‌جز سرش که به شکلِ انسان مانده بود، بقیهٔ بدنش به‌کلی‌سرچشمه​ تغییر کرده بود. شبیهِ اژدهایی بود که هنوز کامل تکامل نیافته بود.

پشتِ اژدها پوشیده از بال‌هایی با پوستِ خاکستری بود و دست‌وپاهایی ستبر داشت. روی پولک‌های خاکستریِ مایل به سفید، نمادهای رازآلودِ سه‌بعدی و پیچیده‌ای حک شده بود. این نمادها در گوشت‌اعماقِ​ ریشه دوانده و تا خلأِ پیرامون امتداد یافته بودند. گویی شبکه‌ای از اشیاء بودند که به جهانِ واقعی تعلق نداشتند. هر کس که چشمش به آن می‌افتاد، دچارِ نوعی آشفتگیِ ذهنی‌جنون​ می‌شد و افکارش در هم می‌پیچید. حتی پیکرِ روحِ فرد نیز به انواعِ افکاری آلوده می‌شد که از اعماقِ قلبش سرچشمه می‌گرفتند؛ افکاری که مشتاقِ پاره‌پاره کردن و مثله کردنِ خود بودند.

این هیئتِ‌واقعی​ اساطیریِ ناقصِ‌نداشتند​ مسیرِ تماشاگر بود!

نیمه‌خدایانِ مسیرهای دیگر، آنان که در سطحِ فرشته نبودند، برای جنگیدن در هیئتِ اساطیریِ خود به اراده‌ای عظیم و باورهایی استوار نیاز داشتند. در غیرِ این صورت، نمی‌توانستند جنون و تمایل به مهار از دست دادن را‌مثله​ کنترل کنند. احتمالِ زیادی وجود داشت که بی‌درنگ تمامِ عقلانیتِ خود را از دست بدهند و به هیولا تبدیل شوند. با این حال، مسیرِ تماشاگر متفاوت بود. آن‌ها تواناییِ «تسکین» را داشتند که می‌توانست ذهن و روحشان‌شوند​ را درمان کند، پس در برابرِ جنون و خطرِ مهار از دست دادن بی‌دفاع نبودند. ازاین‌رو، تا زمانی که نبرد طولانی نمی‌شد، می‌توانستند از هیئتِ اساطیریِ خود استفاده کنند و به ارادهٔ خود به حالتِ عادی برگردند.

ویژژژ!

تمامِ افکار در قلمروِ ناخودآگاهِ هوین رامبیس به جوش آمدند و‌جهانِ​ به هم پیچیدند؛ بخش‌هایی از آگاهی‌اش را که تغییر یافته بود‌می‌پیچید​ شناسایی کردند، آن‌ها را بیرون راندند و در نیستی ذوب کردند.

ویژژژ!

بادهای سهمگین پیرامونِ تجلیِ اژدهای خاکستریِ مایل به سفیدِ‌اشیاء​ هوین رامبیس به خروش درآمدند. گویی از واقعیت سرچشمه‌ذهنی​ می‌گرفتند، اما در عینِ حال انگار از جهانی خیالی می‌آمدند.

بادها اراده‌ای خاص به همراه داشتند و به هر سو می‌چرخیدند. هر موجودی که در آن‌ها گرفتار می‌شد، ناگزیر در انواعِ حالت‌های غیرعادی قرار می‌گرفت، مات‌ومبهوت سرِ‌پاره‌پاره​ جایش خشک می‌زد، یا کورکورانه به گوشه‌وکنارِ باغ می‌گریخت. درجاتِ متفاوتی از مهار از دست دادن در آن‌ها رخ می‌داد؛ چنان‌که زانوهایشان سست می‌شد و به زمین‌تمایل​ می‌افتادند. برخی حتی در دم از هوش می‌رفتند و به کما فرو می‌رفتند. برخی دیگر پرشورترین حالت‌های خود را نشان می‌دادند و همچون خدمتکارانی دورِ اژدها حلقه می‌زدند.

این تغییری کیفی در «هیبتِ اژدها» بود که از هیئتِ اساطیری سرچشمه‌واقعی​ می‌گرفت. از حالتِ اصلی‌اش که دیگران را در وضعیتِ «رعب‌وحشت» قرار می‌داد،‌پیکرِ​ فراتر رفته و با اثرهایی بیشتر به «محرومیتِ ذهن» تبدیل شده بود!

هوین رامبیس با غنیمت شمردنِ لحظه‌ای که هیبتِ اژدها محیط را درنوردید، تمرکز کرد و به نسخه‌هایی‌نیز​ خیالی و شوم از خودش تبدیل شد. از طریقِ دریای ناخودآگاهِ جمعی که از دیدِ بیشترِ فرابشران‌تماشاگر​ پنهان می‌ماند، با سرعتی زیاد به گرمان اسپارو روی بام و آدری هال در حاشیهٔ باغ نزدیک شد.

به‌عنوانِ یک تماشاگر، تنها با‌یافته​ دیدنِ چهره و خلق‌وخوی مهاجم می‌توانست‌واقعی​ بفهمد که او گرمان اسپارو است!

در این لحظه، آدری داشت زیرِ لب با خود زمزمه‌ذهنی​ می‌کرد و بر اساسِ بحث‌ها و هشدارهای دو نیمه‌خدا، یعنی‌افکاری​ جهان و گوشه‌نشین در فرازِ مِهِ خاکستری، به خود تلقین می‌کرد.

«من هیچ‌چیز نمی‌بینم. هیچ‌چیز نمی‌شنوم...

«من هیچ‌چیز نمی‌بینم. هیچ‌چیز نمی‌شنوم...»

او سعی داشت از نگاهِ مستقیم‌بودند​ به هیئتِ اساطیریِ هوین رامبیس و‌تعلق​ مهار از دست دادن جلوگیری کند.

با این حال، این کار باعث شد نتواند «ببیند» یا حس‌می‌شد​ کند که نسخهٔ خیالی و شومِ خاصی از هوین رامبیس از‌اعماقِ​ دریای ناخودآگاهِ جمعی به بدنِ قلب و ذهنِ او نزدیک می‌شود.

اما ناگهان، پیشِ «چشمانِ»‌پیرامون​ هوین رامبیس، جزیرهٔ آگاهیِ دخترِ‌شبکه‌ای​ موطلایی و سبزچشم ناپدید شد.

آدری گرمایی در بدنش حس کرد؛ گویی‌دچارِ​ از غاری سرد و تاریک به سطحی‌پیکرِ​ بازگشته بود که خورشید در آن می‌تابید.

شتابان هیپنوتیزم را باطل کرد و چشمانش را گشود. خورشید در آسمان از میانِ‌چشمش​ ابرهایی که چندان هم نازک نبودند رخنه کرده و فروغش را پراکنده بود. گل‌های پاییزی‌آلوده​ غرق در درخششِ روشنِ طلایی، در سکوت شکوفا شده بودند. همه‌چیز زیبا و آرام بود.

آدری با نگاهی خالی به اطراف نگریست،‌می‌افتاد​ اما نه هوین رامبیس را دید، نه‌حتی​ گرمان اسپارو و نه ماهِ سرخِ غول‌آسا را.

این باعث شد حس کند‌امتداد​ هرآنچه به‌تازگی تجربه کرده، چیزی‌اشیاء​ جز یک رؤیا نبوده است.

چه قدرت‌های سهمگینی... نبردِ میانِ‌چشمش​ دو نیمه‌خدا چه‌بسا حتی به‌می‌شد​ یک گل هم آسیب نرساند.

آدری در دل با خود زمزمه کرد و سپس‌اشیاء​ با آرامش از باغ بیرون رفت و به راهرویی‌ذهنی​ که باغ را به خانه وصل می‌کرد عقب نشست.

می‌ترسید حضورش‌جهانِ​ بر نبردِ گرمان‌نداشتند​ اسپارو تأثیر بگذارد.

در جهانِ نهان، یکی از تجلی‌های‌یافته​ هوین رامبیس نیز زیرِ ماهِ سرخ بر‌تعلق​ جزیرهٔ آگاهیِ گرمان اسپارو فرود آمده بود.

درست زمانی که می‌خواست پا بر آن بگذارد، درِ بدنِ قلب و ذهن را باز کند و ناخودآگاهِ گرمان اسپارو را به دست‌سرچشمه​ بگیرد تا او را وادار به انجامِ کارهایی خلافِ میلش کند، فهمید جزیرهٔ خیالی که در دریای ناخودآگاهِ جمعی ایستاده بود، غرق در‌باورهایی​ سکوتی مرگ‌بار است؛ نه فکری در آن می‌جوشید و نه افکارِ جدیدی پدیدار می‌شد. هیچ راهی برای تأثیر گذاشتن بر آن وجود نداشت.

عروسک! خیمه‌شب‌بازی!

هوین رامبیس در دم نتیجه‌گیری کرد. با ترکیبِ این‌آشفتگیِ​ موضوع و اطلاعاتی که در گذشته به دست آورده‌نیز​ بود، درکِ بهتری از توانایی‌های گرمان اسپارو پیدا کرد.

او نه جا خورد و نه سرخورده شد. در عوض، حسِ شادمانی و اطمینان به او‌می‌افتاد​ دست داد. دلیلش این بود که برای یک نیمه‌خدای مسیرِ تماشاگر، تشخیصِ تفاوتِ میانِ یک عروسکِ‌قلبش​ خیمه‌شب‌بازی و بدنِ اصلی آسان بود و این امر قوی‌ترین تواناییِ گرمان اسپارو را به‌شدت تضعیف می‌کرد.

علاوه بر این، فکر می‌کنی یک عروسکِ خیمه‌شب‌بازی می‌تواند جلوی تهاجمِ ذهنی و کنترلِ آگاهیِ من را‌نیز​ بگیرد؟ آن هوین رامبیسِ شوم و وهم‌آلود چشمانِ عمودی و طلایی‌اش را چرخاند و گذرگاهی شفاف روی‌تماشاگر​ جزیرهٔ آگاهیِ عروسک پیدا کرد. روی جزیرهٔ آگاهی، این شکلِ نمادینِ رشته‌های پیکرِ روح در عالمِ ذهن بود!

بی‌درنگ پس از آن، پیکرِ هوین رامبیس سوسو زد و او گذرگاهِ شفاف را‌چشمش​ دنبال کرد و جزیرهٔ آگاهیِ دیگری را یافت که در دوردست پنهان شده بود.‌افکاری​ اینجا منبعِ کنترلِ عروسک‌ها بود، به این معنا که به بدنِ اصلی تعلق داشت!

«پیدایت کردم!»

هوین رامبیس به‌سردی خُرناسی کشید و طوفانِ ذهنیِ سهمگینی در‌اشیاء​ دریای ناخودآگاهِ جمعی به راه انداخت و گذاشت تا بارها‌می‌شد​ و بارها جزیرهٔ آگاهیِ گرمان اسپارو را در هم بکوبد.

این کار باعث شد «آب‌وهوا»ی آن حوالی به‌سرعت تغییر کند و تواناییِ درکِ محیط از طریقِ‌فرد​ نیروی روحی دچارِ اختلالِ شدیدی شود. هوین رامبیس از فرصت استفاده کرد تا به جزیرهٔ آگاهیِ‌ناقصِ​ گرمان اسپارو نزدیک شود و پلکانی خاکستری‌وسفید به وجود آورد تا پنهانی به ناخودآگاهِ حریفش نفوذ کند.

این سبکِ همیشگیِ مبارزهٔ او بود. یکی در روشنایی می‌ماند و دیگری در تاریکی. در حالی‌دچارِ​ که یکی از روبه‌رو حمله می‌کرد، دیگری دزدکی وارد می‌شد. با این دو زاویهٔ حمله، به‌راحتی دیوارهای‌می‌گرفتند​ روانیِ هدف را می‌شکست و به او اجازه می‌داد بدنِ قلب و ذهنِ حریفش را کنترل کند.

هم‌زمان، در قالبِ تجلیِ یک اژدها، به پرواز درآمد و‌ذهنی​ در هوا چرخید. با هیبت و نفسِ اژدهایی‌اش بر گرمان‌افکاری​ اسپارو اثر گذاشت و نبرد در سطحِ آگاهی را تکمیل کرد.

در این لحظه، از اعماقِ دریای ناخودآگاهِ جمعی، هوین‌شبکه‌ای​ رامبیس بی‌صدا به بدنِ قلب و ذهنِ گرمان اسپارو‌آشفتگیِ​ نفوذ کرده بود که ناگهان، مِهِ خاکستری‌وسفیدِ بی‌کرانی را دید.

تمامِ دریای ناخودآگاهِ‌تعلق​ جمعیِ اطراف و‌می‌افتاد​ جزیره‌ها ناپدید شده بودند.

دلِ هوین رامبیس ریخت و با‌بودند​ شتاب روانِ خود را تحلیل کرد، چرا‌نداشتند​ که شک داشت گرفتارِ توهم شده باشد.

با این حال، هر کاری که کرد، مِهِ‌دچارِ​ خاکستری‌وسفید تغییری نکرد. البته هیچ حادثه یا خطری هم‌فرد​ در کار نبود. گویی فقط یک پس‌زمینهٔ ساده بود.

این موضوع کاملاً مشکوک بود.

درست زمانی که هوین رامبیس آماده می‌شد تا طوفانِ ذهنیِ دیگری‌افکارش​ در آنجا به پا کند، مِهِ خاکستری‌وسفید سرانجام پراکنده شد و‌قلبش​ جزیرهٔ آگاهیِ پیشین را که به گرمان اسپارو تعلق داشت، نمایان کرد.

هوین رامبیس فرصتی برای تردید نداشت.‌بودند​ به‌سرعت واردِ ناخودآگاهِ مربوطه شد و‌تعلق​ تلاش کرد افکارِ هدفش را تغییر دهد.

با این حال، آن افکار با‌چشمش​ نوری درخشان، هاله‌ای مقدس و پرشکوه‌افکارش​ رنگ‌آمیزی شده بودند. تزلزل‌ناپذیر و نفوذناپذیر بود.

این... هوین رامبیس غریزی سرش را بالا‌بودند​ آورد و از روی پله‌های سنگی‌ای که‌نداشتند​ ساخته بود، به دریای آگاهی نگاه کرد.

به‌جز خودِ «جزیره»، پیکری با دوازده‌می‌افتاد​ جفت بالِ آتشین نیز آنجا بود‌می‌پیچید​ که نورِ طلایی از خود ساطع می‌کرد.

شبیهِ تجلیِ‌خلأِ​ قدرت‌های یک‌امتداد​ فرشته بود!

از آنجا که کلاین امروز قصد داشت با نیمه‌خدایی از مسیرِ تماشاگر روبه‌رو شود، بی‌شک «آغوشِ فرشته»‌فرد​ را روی خودش به کار برده بود. با سطحِ اهمیتِ کاهنِ سرخ، او قدرت‌های فضای رازآلودِ فرازِ مِهِ‌تماشاگر​ خاکستری را هدایت کرد و به خود اجازه داد در مواجهه با هیئتِ اساطیریِ ناقص، موقتاً مصون بماند.

و دلیلِ اینکه آن را‌امتداد​ مستقیماً نشان نداد، این بود که‌جهانِ​ داشت روی هوین رامبیس آزمایش می‌کرد.

وقتی هوین رامبیس تلاش کرد به جزیرهٔ آگاهیِ او نفوذ کند، عروسکش، کوناس کیلگور،‌پیکرِ​ هدفی را که دشمنش روی آن قفل کرده بود تحریف کرد و آن را‌مثله​ از بدنِ قلب و ذهنِ کلاین به تجلیِ کلاین از مِهِ خاکستری تغییر داد.

در نتیجه، اگر هوین رامبیس جزیرهٔ آگاهی را در مِهِ خاکستری‌وسفید پیدا می‌کرد، به این معنا‌دچارِ​ بود که موجودی با منشأ ناشناخته در آن فضای رازآلود خوابیده است. این بدان معنا بود‌سرچشمه​ که کلاین باید از پیش محتاط می‌بود. در غیر این صورت، می‌توانست کمی احساسِ آرامش کند.

این چیزی بود که مدت‌ها می‌خواست امتحانش کند، اما چون ممکن بود خطرناک باشد، جرئتِ انجامش را نداشت. امروز‌انواعِ​ سرانجام فرصتِ این کار را پیدا کرده بود. گذشته از این، حتی اگر پیامدی هم داشت، کسی که می‌مرد هوین‌آنان​ رامبیس بود نه او. این کار حتی ممکن بود به او اجازه دهد به‌راحتی کارِ یک نیمه‌خدا را تمام کند.

هوین رامبیس با دیدنِ اینکه حریفش برکتِ فرشته‌ای را دارد و خودش قادر نیست در مدتی کوتاه بدنِ قلب‌ذهنی​ و ذهنِ او را بشکند یا به آن نفوذ کند و آگاهی‌اش را بر او تحمیل کند، بی‌هیچ تردیدی‌مثله​ عقب‌نشینی کرد. او آن منطقه را ترک کرد و از طریقِ دریای ناخودآگاهِ جمعی به عالمِ ذهنِ خودش بازگشت.

سپس، اژدهای غول‌آسا ناپدید شد و در هوا دود‌ذهنی​ شد، و حتی مانع از آن شد که کلاین‌انواعِ​ بتواند او را از طریقِ رشته‌های پیکرِ روح پیدا کند.

نامرئی‌بودنِ روانی!

هوین رامبیس قصد داشت از یک نقطهٔ کورِ روانی استفاده کند تا در تاریکی پنهان شود.‌روحِ​ سپس، با استفاده از توانایی‌های فرابشریِ محیطی مانندِ محرومیتِ ذهن و طوفانِ ذهنی برای تضعیفِ تدریجیِ‌اساطیریِ​ دیوارهای روانیِ تقویت‌شده با فرشتهٔ گرمان اسپارو، تلاش می‌کرد با استفاده از شیءِ مهرشدهٔ خودش حمله کند.

به‌عنوانِ یک نیمه‌خدا از مسیرِ تماشاگر، اگرچه هیئتِ اژدهایی‌اش در نبردِ‌جهانِ​ تن‌به‌تن قدرتمند بود، اما همچنان فاقدِ توانایی‌های فرابشریِ تهاجمیِ لازم و‌می‌پیچید​ قدرتمند بود. این کمبود باید از طریقِ اشیاءِ مهرشدهٔ خاصی جبران می‌شد.

در این لحظه، کتابی وهم‌آلود در برابرِ گرمان اسپارویی‌ذهنی​ ظاهر شد که می‌توانست عروسکِ خیمه‌شب‌بازی یا خودِ واقعی‌اش‌انواعِ​ باشد. در پیِ آن، صدایی اثیری به گوش رسید:

«آمدم، دیدم، ثبت می‌کنم.»

کلاین داشت از «طوفانِ صاعقه»ای‌نداشتند​ استفاده می‌کرد که «گرسنگیِ خزنده»‌ذهنی​ آن را «ثبت» کرده بود!

چیزی مانندِ نامرئی‌بودنِ روانی‌پیرامون​ را می‌شد به‌راحتی با یک‌شبکه‌ای​ بمبارانِ محیطیِ همه‌جانبه حل کرد!

باید گفت هنگامِ رویارویی با‌چشمش​ فرابشری‌ای با چنین سبکِ مبارزه‌ای،‌می‌شد​ مسیرِ طوفان انتخابِ بسیار خوبی بود.

ناولها | novelha.net