چپتر 1035: صفحهٔ پیشازموعدِ دفترخاطرات
0بکلاند، محلهٔرویش شرقی، داخلِسپس یک آپارتمانِ دوخوابه.
فورس خودنویسیپست برداشت و رویوفاداریِ تکهای کاغذ نوشت.
این نامهای برای استادش، دوریان گری ابراهیم بود. میخواست به او بگوید که در خطر استنزدیک و چارهای جز ترکِ اقامتگاهِ پیشینش ندارد. پاسخها نباید به آنجا فرستاده میشد و اگر پیشترتاریک نامهای فرستاده بود، باید بهسرعت نشانیاش را عوض میکرد و در صورتِ امکان هویتش را تغییر میداد.
فورس پس از نوشتنِ کلماتِ بسیار، قلمشوادارد را زمین گذاشت، نامه را تا کرد،بودم درونِ پاکتی گذاشت و تمبری رویش چسباند.
سپس لباسِ بیرون پوشیدسپس و با نامهای که میخواستاتاق بفرستد، از اتاق خارج شد.
تمایلی به بیرون رفتن نداشت، اما این اقامتگاهِ جدیدش نهتنها نوشیدنیِکار الکلی نداشت، بلکه حتی دانهٔ قهوه، قهوهٔ فوری، برگِ چایِ سیاه،تموم روزنامهٔ یومیه، جدیدترین مجلات یا رمان هم در آن پیدا نمیشد.
برای تهیهٔ اینها چارهای نداشت جز اینکه خودشوادارد شخصاً بیرون برود تا هم نامه را بفرستدنزدیک و هم مقداری خواربار از بیرونِ محلهٔ شرقی بخرد.
شیو از پیش بیرون رفته بود. میخواست نامهای به آپارتمانِ اجارهایِ قبلیاش پست کندبودم و در آن اشاره کند که وفاداریِ ویکنت استراتفورد به پادشاه است. میخواست ببیندکلاهی آیا این کار میتواند ناظرِ شرمین را به انجامِ اقداماتی خاص وادارد یا نه.
واقعاً بعد از اینکه همهچیز تموم شد، اونقدر ترسیدهاتاق بودم که نزدیک بود نوشتن به استاد رو فراموش کنم.بلکه اگه زودتر تمومش کرده بودم، میتونستم بدم شیو پستش کنه...
فورس کلاهی توردار بر سروفاداریِ گذاشت، از پلههای تاریک تا پایینکار رفت و از ساختمان خارج شد.
اینجا در حاشیهٔ محلهٔ شرقی بود؛ جایی که عمدتاًواقعاً کارگرانِ فنی و مدیرانِ ردهپایین در آن زندگی میکردند.استاد نسبتاً امن بود و حتی روزنامهفروشهایی در اطرافش حضور داشتند.
فورس آرام در حاشیهٔ خیاباناقداماتی قدم میزد و هر ازهمهچیز گاهی صدای زنگی به گوشش میرسید.
در همین لحظه، پستچی دوچرخهاش را نگهپوشید داشت، دستهای روزنامه از کیفش بیرون آورداما و واردِ ساختمانی در کنارِ او شد.
فورس نگاهی گذرا به آنوفاداریِ انداخت و متوجه شد نسخهای کهکار رو قرار دارد، «اخبارِ دریا» است.
کسایی که اینجا زندگی میکنن واقعاًاقداماتی مشترکِ یه همچین روزنامهای میشن؟ یعنیتموم کارشون ربطی به تجارتِ دریایی داره؟
فورس نگاهش راشرمین گرفت و با تعجبوادارد زیرِ لب زمزمه کرد.
با این حال، این موضوع ارزشِبیرون توجه نداشت. وقتی صندوقِ پست را درنداشت انتهای خیابان دید، بهسرعت به سمتش رفت.
پستچی واردِ ساختمان شد و ازویکنت میانِ ردیفِ صندوقهای پستی چند هدف پیداناظرِ کرد و روزنامههای مربوطه را درونشان گذاشت.
اندکی پس از رفتنِ او،انجامِ صندوقِ پستی باز شد وبعد کسی روزنامهٔ درونش را برداشت.
شخصی که روزنامهها را برداشته بود، به طبقهٔ سومبعد رفت، درِ اتاقی را گشود و روی صندلیِ راحتیِ سادهایکنم نشست. همانطور که روی صندلی تاب میخورد، مشغولِ خواندن شد.
کنارِ صندلیِ راحتی، میزی چوبیلباسِ و سیاه قرار داشت کهخارج دستهای روزنامه رویش گذاشته شده بود.
برخی از آنها مرتب روی هم چیده شده بودند و صفحهٔکار اولشان رو به بالا بود. برخی دیگر نامتقارن تا خورده بودندتموم و مقالاتشان دیده میشد. روی آنها گزارشهای مربوطه به چشم میخورد:
«تکاندهنده! ماجراجوی دیوانه فراری شد»
«ماجراجوی دیوانه دوباره ظاهر شد؛ شکاری باورنکردنی»
«نزدیکترین مرد به شاهانِ دریا، ماجراجویی به ارزشِ ۹۰,۰۰۰ پوند»
«داستانِ گرمان اسپارو و سه زنِ دریاسالارِ دزدِ دریایی»
«رسیدن به شهرت در یک نبرد، تلاشِ شبانهٔ گرمان اسپارو برای ترورِ دریاسالارِ دومِ رنج»
اندکی پس از آنکه فورس خریدهایشبیرون را تمام کرد و به آپارتمانِرفتن اجارهایاش برگشت، شیو نیز از راه رسید.
دلیلِ بازگشتِ بهموقعشان این بودوفاداریِ که دوشنبه بود و ساعتآیا تقریباً به ۳ بعدازظهر میرسید.
دانگ! دانگ! دانگ!
با طنینانداز شدنِ صدای زنگِ کلیسای جامعِوادارد نزدیک، پرتوِ نوری سرخرنگ در همان لحظهبودم فورس و شیو را در بر گرفت.
درونِ کاخِ باشکوه، در دولباسِ سوی میزِ باستانی و لکهدار، پیکرههاییتمایلی همزمان ظاهر شدند و تجسد یافتند.
مانندِ همیشه، «عدالت» آدری پیش از همهاستراتفورد برخاست، رو به صندلیِ افتخاریِ میزِ برنزیِ درازانجامِ تعظیم کرد و گفت: «عصر بهخیر، آقای ابله.»
دوشیزه عدالت یهکم دمغه...شرمین از قرارِ معلوم، اخبارِ دیشبواقعاً هنوز داره روش تأثیر میذاره...
کلاین در مقامِ ابله نامحسوساقداماتی سر تکان داد و ادایهمهچیز احترامِ اعضای انجمنِ تاروت را پذیرفت.
در این لحظه، آدری که حالوحوصلهٔ چندانی نداشت،بفرستد با مهارتهای مشاهدهٔ تیزبینانهاش متوجه شد که صلیبینهتنها برنزی کنارِ دستِ راستِ آقای ابله قرار دارد.
این صلیب از کجا اومده؟ برای اینکه آقای ابلهببیند اونو روی میز بذاره، باید شیئی باشه که حداقل درواقعاً سطحِ کارتِ کفر باشه... منشأ اون کیه؟ چه کاربردی داره؟
پرسشها در ذهنِ آدری بهانجامِ پرواز درآمدند و حسِ کنجکاویِبعد مقاومتناپذیری در او بیدار کردند.
این نخستین بار بود کهاقداماتی آقای ابله چیزی غیر ازهمهچیز کارتِ کفر پیشِ روی خود میگذاشت!
بلافاصله پس از آن، آلجر، کتلیا و دیگر اعضای انجمنِ تاروت نیز متوجهِ صلیبِ برنزیجدیدش شدند که از یک کارت چشمگیرتر بود. آنها نیز مانند دوشیزه عدالت نتوانستند جلوی خودجدیدترین را بگیرند و شروع به حدس زدن دربارهٔ منشأ، سطح و کاربردِ آن شیء کردند.
در میانِ آنها، دریک ندای نامحسوسی ازاستراتفورد آن حس کرد. حس میکرد صلیبِ مفرغیشرمین دارد او را به سوی خود میکشد.
سپس قانونِ پایهای راشرمین به یاد آورد که درواقعاً درسهای شهرِ نقره آموخته بود:
قانونِ همگراییِ ویژگیهای فرابشری!
آیا این یک شیءِ مهرشدهٔلباسِ سطحبالا از مسیرِ خورشید است؟خارج دریک ناگهان متوجهِ ماجرا شد.
فورس و شیو تشخیص دادند که صلیبِ مفرغیپادشاه همان شیءِ مهرشدهای است که تقدیم کرده بودند.اقداماتی مردمکِ چشمانشان گشاد شد، گویی میخواستند بهتر نگاهش کنند.
آقای ابله تا این حد به این شیء اهمیت میدهد؟بعد یـ... یعنی از چیزی که من و شیو تصور میکردیم مهمتراگه است؟ فورس مبهوت مانده بود و نمیتوانست کنجکاویاش را پنهان کند.
وقتی پای مسائلِ مربوط بهاقداماتی خدایان در میان بود، افکارشهمهچیز هرگز به سمتِ عاشقانهها کشیده نمیشد.
شیو نیز افکاری شبیهِ فورس داشت،بیرون اما حرفی نزد. باور داشت دوشیزهرفتن عدالت قطعاً پیشقدم میشود و میپرسد.
درست همان موقع که آدری داشت به بالاپادشاه بردنِ دستش فکر میکرد، کتلیا چشمانش را بست،اقداماتی بدنش را چرخاند و رو به صندلیِ افتخار نشست.
پیش از آنکه تعظیم کند و به حرف بیاید،واقعاً ابله کلاین ناگهان خندید و گفت: «نگران نباشید. عینکی کهفراموش خلق میکنید میتواند چشمانِ کنجکاوِ رازِ شما را مهروموم کند.»
او خوب میدانست که خانم هرمیت باوادارد به دست آوردنِ الوهیت به یک نیمهخدابودم تبدیل شده و اکنون یک عارفشناس است.
دلیلش تا حدی این بود که کتلیا پیش از برگزاریِ آیین و نوشیدنِ معجون، به درگاهِ ابله نیایش کردهبلکه بود تا زیرِ نگاهِ «وی» به ردهٔ بالاتر برود. اینگونه، حتی اگر در نهایت شکست میخورد، میتوانست برکت بیابد وشخصاً مهارش را از دست ندهد یا به جنون نیفتد. همیشه میتوانست به دفعِ ویژگیِ اضافی و تلاشِ دوباره فکر کند.
در این مورد، کلاین چندان مطمئن نبود، زیرا پیشتر هرگز چنین کاری نکرده بود. غیببینی نیز پاسخی نداده بود، اما چون موافقت کرده بود، باور داشت که اگر کتلیا شکست بخورد و نمیرد، قطعاًکرده همهچیز به لطفِ آقای ابله بوده است. اگر هم مهارش را از دست میداد یا به جنون میافتاد، دیگر برایش مهم نبود که آقای ابله واقعاً یک شیاد است یا نه. خلاصه آنکه، هدفِزنگی اصلیِ کلاین این بود که به او اعتمادبهنفس بدهد تا برای تلاشِ ارتقا در بهترین وضعیت باشد. گذشته از اینها، دریاسالارِ ستارگان نمیتوانست موجوداتِ دیگری را پیدا کند که چنین برکتی به او بدهند.
پس از دیدنِ ارتقای خانمانجامِ هرمیت به نیمهخدا، کلاین آهِ آسودگیهمهچیز کشید و در دل غرولند کرد:
بعضی وقتا، بازی کردنِ نقشِ خدا از بازی کردنِ نقشِ آدم سختتره. وقتی مؤمنابودم به مشکل میخورن، معمولاً دو تا نتیجه داره: یا مرگ یا زندگی. زنده موندنشونکلاهی که طبیعتاً به خاطرِ برکتِ خدایانه، اگه هم بمیرن که دیگه کسی اهمیت نمیده...
از سوی دیگر، پس از تبدیل شدن به نیمهخدا و تواناییِ استفادهٔ بیشتر ازاما قدرتهای فضای رازآلودِ فرازِ مِهِ خاکستری، ابله کلاین میتوانست بهراحتی فرافکنیهای اختریِ اعضای انجمنِروزنامهٔ تاروت را ببیند؛ و از این رو، مسیرِ فرابشری و ردهٔ کنونیشان را بخواند.
کتلیا پس از مهروموم کردنِ چشمانِ کنجکاوِ رازش، آهِ آسودگیآیا کشید و با احترام گفت: «آقای ابله، این بار یکبعد صفحه از دفترِ خاطراتِ امپراتور روزل به دستم رسیده است.»
دفترِ خاطراتِ امپراتور روزل؟ کارِ ملکه راز تموم شده؟ ولی هیچ اتفاقِ غیرعادیای تو بکلاند نیفتاد...نزدیک آره، هیچکس متوجهِ نفوذِ آمون تو خیابانِ بوکلوند یا نبردِ نیمهخدایان تو عمارتِ میگور نشد... ابله کلاینپایین با خونسردی سر تکان داد و گفت: «خوب است. میتوانید به یک سؤال یا درخواست فکر کنید.»
با این حرفِ او، آدری،اقداماتی آلجر و دیگران با زیرکیهمهچیز چیزی از این گفتگو دستگیرشان شد.
خانم هرمیت نگران بود که عینکِ خلقشدهاش نتواندبفرستد چشمانِ کنجکاوِ رازش را مهروموم کند، و ایننهتنها نگرانیای نبود که در گردهماییهای پیشین داشته باشد.
این بدان معناست که چشمانِ کنجکاوِ رازِ خانم هرمیت بهشدت تقویت شده است... همم، چرا باید ناگهانخاص چنین تقویتی رخ دهد؟ او... او به نیمهخدا ارتقا یافته است؟ او دومین نیمهخدای انجمنِ تاروتِ ماست؟کرده آدری این موضوع را به خریدِ خونِ موجودِ افسانهای توسطِ کتلیا ربط داد و فوراً حدسی زد.
سپس نگاهش را روی اعضای مردِ روبهرویش چرخاند و متوجه شد که طرزِ نشستنِ آقای به دار آویخته ناخودآگاه تغییر کرده است. ظاهراً او هم فهمیده بود که خانمکلاهی هرمیت به یک نیمهخدا تبدیل شده است. نگاهِ خورشیدِ کوچک بدونِ هیچ واکنشی همچنان به صلیبِ مفرغی خیره مانده بود. آقای ماه، املین، پیش از آنکه سر بلند کند وگوشش به خانم هرمیت بنگرد، چند ثانیه تردید کرد. آقای ستاره هم مثلِ خورشیدِ کوچک بود؛ چشمانش کمی تهی به نظر میرسید، گویی منتظر بود بخشِ مربوط به دفترِ خاطرات بگذرد.
کتلیا پرسید: «آقای ابلهِ ارجمند،اقداماتی آیا میشود این سؤال راهمهچیز با سؤالِ بعدی جمع کرد؟»
با سؤالِ بعدی جمع بشه... ملکه راز هنوز نمیخواد حالوهواش به هم بریزه؟نداشت پس چرا یهو یه صفحه از دفترِ خاطرات رو داد؟ نکنه چیزی رو پیشبینیسیاه کرده؟ برای حفظِ تصویرش بهعنوانِ ابله، دلیلش را نپرسید و آرام سر تکان داد.
«البته.»
کتلیا دیگر حرفی نزد و آن صفحه ازوادارد دفترِ خاطرات را خلق کرد، و دید کهنزدیک در یک چشمبههمزدن در دستانِ آقای ابله ظاهر شد.
کلاین با ظاهری بیتفاوت نگاهیاقداماتی به آن انداخت و بیشترِهمهچیز اطلاعاتش را به خاطر سپرد.
«۱۹ ژوئیه. شبِ ماهِ خونین.
پاسخِ آقای دروازه به من اجازه داد یک چیز را تأیید کنم. در آن سازمانِ سرّیِ باستانی، دومین لوحِ کفری که دیدم کامل نبود!»