چپتر 459: غرش آسکلون در جنگل فراموششدگان
0«ردپاشون رو پیدا کردم...»
کشیش اعظم ناراک حرفش رااجرای نیمهکاره رها کرد؛ کاملاً پیدا بودنیاز از گزارش رسول دلِ خوشی ندارد.
رسول با حس کردنآیا واکنش او، سرش را بیشترتاب خم کرد و ادامه داد:
«نگران نباشید. اونا نگهبان جنگلنگه رو گرفتن، پس بهزودی میتونیمتحمیل ستاره سیاه رو پس بگیریم.»
کشیش اعظم درچنین برابر کلمات رسولزمان هیچ واکنشی نشان نداد.
لحظهای بعد، رویش رابرای برگرداند، به آبلِ بیهوشتقدیس خیره شد و گفت:
«از تحرکاتنشود طرف زیمنسآیا چه خبر؟»
برای اجرای دومینزنده آیین تقدیس، به کالبدمیتوانست آبل نیاز مبرم داشتند.
هرچند قلب اژدها در چنگ خاندان زیمنس بود، اما جسمابهام آبل به دست ناراک افتاده بود؛ از این رو برایداشتن برگزاری آیین، ناگزیر بودند دوباره با یکدیگر دست اتحاد بدهند.
رسول گامی بهخبر کشیش اعظم نزدیکدومین شد و گفت:
«مذبحِ تقدیس تقریباً کاملآیا شده. بهزودی باید از طرفتاب اونا با ما تماس بگیرن.»
این رامون زیمنس بود که برای به انجامشرایط رساندن دومین آیین تقدیس شتاب و اضطرار داشت؛ بنابراینکاشته پیش از فرا رسیدن موعد، تماس گرفتنش حتمی بود.
تا زمانی که ناراک جسم آبل را تامیآورد آن هنگام زنده و پابرجا نگه میداشت، میتوانستبرقی شرایط سنگینی را به طرف زیمنس تحمیل کند.
آنها موقتاً قلب یک شوالیه را درون سینه آبل کاشته بودند تامبرم پیکرش متلاشی نشود، اما اینکه آیا چنین کالبدی با قلب یک شوالیه سرخناگزیر تا زمان برگزاری آیین تاب میآورد یا نه، در پردهای از ابهام بود.
چشمان کشیش اعظماینکه از زیر ردای فرسودهسرخ و تشریفاتیاش برقی زد:
«ستاره سیاه رو هرچه سریعتر پس بیارید.میتوانست با در دست داشتن اون، دیگه حتیشوالیه نیازی نیست با رامون زیمنس سروکله بزنیم.»
«اطاعت. بهآیا یگان اعزامی فرمانسرخ میدم دست بجنبونن.»
همین که رسولها عقب کشیدند، هاروی وست، کشیش اعظمیکالبد که در معبد ویران تنها مانده بود، نگاهش راخاندان به نشانی که بر دیواره تراشیده شده بود دوخت.
نمادی شوم و نحس: سهچنین قلاب که از یک مثلثمیآورد مرکزی به اطراف کشیده شده بودند.
کشیش اعظم دستهایشزنده را به سویمیداشت آن بالا برد:
«ای پادشاه زردپوشچنین بزرگ. زمان فرودزمان آمدن شما نزدیک است.»
غرومب...
گویی در پاسخ بهآیا کلام او، معبد نفرینشدهزمان به تپشی دهشتناک افتاد.
چشمان کشیش اعظم دگربار درخشید:
«جهانی نو، درست همانگونهکالبدی که میطلبید، در اینمیآورد خاک گسترانیده خواهد شد.»
تپ تپ تپ تپ!
زیک پس از عبور از جمهوریمیداشت دورتا و پا گذاشتن به شاهزادهنشینآنها تروی، یکراست راهی جنگل فراموششدگان شد.
به محض رسیدن به حواشی جنگل، بلافاصلهتاب با جانوران جادویی روبهرو شد که شکل وتشریفاتیاش شمایلشان را هرگز در تمام عمر ندیده بود.
غرّش...
پوستشان فلسدار و شبیه به خزندگان بود، اما نیشهایی به تیزی دندانهایابهام گرگ داشتند؛ چهار چشمِ درهمفشرده بر چهرهشان دیده میشد و تیغهایی متراکمدیگه سرتاسر بدنشان را از نوک سر تا انتهای دم فرا گرفته بود.
تازه یکیهنگام دو تاپابرجا هم نبودند.
دهها رأس از این درندگان دندانهای هولناکشانتاب را برای زیک تیز کرده و بافرسوده هالهای سهمگین و تباهیآور به سویش گام برمیداشتند.
«اینا جانورایزیمنس بومیِ اینبرای جنگل نیستن.»
زیک در زندگی گذشتهاش دوشادوش نایجل از جنگلزمان فراموششدگان حراست کرده بود و بیشتر گونههایی رافرسوده که در حواشی آن پرسه میزدند خوب میشناخت.
با تماشای هیولاهایزنده روبهرویش، تردیدش بهمیداشت یقین بدل گشت.
«اینا باید همونایی باشنکالبدی که زاهد داستانها میگفت؛میآورد جانورایی که ناراک احضارشون کرده.»
از حیث سبعیت و درندگی دستکمیدومین از جانوران وحشی جنگل نداشتند ومبرم حتی با هیولاهای ردهبالا برابری میکردند.
مسئله اصلی، شمار بیشمارشان بود.
در تمام دوران گذشتهاش به عنوان یک هایلندر،شرایط هرگز ندیده بود این همه هیولا از یکسینه گونه در یک جا گرد هم آمده باشند.
«باید بفهمم سرچنین و کلهشون اززمان کجا پیدا شده.»
زیک در حالی که تماماجرای حواسش به جانوران بود، تکچشمیآبل فرزانه بزرگ را به چشم زد.
ویییژ!
به محض فعال شدن چشمنگه هزارفرسنگ، پرتو آن هیولاها راتحمیل پویش کرد تا اطلاعاتشان را برکشد.
طولی نکشید کهچنین دادههای مربوط به آنهاتاب پیش چشمانش جان گرفت.
در کمال شگفتی،خبر خاستگاه تمامی این سوابقآیین به قاره شرقی بازمیگشت.
زیک پیشتر با تکیه بر چشم هزارفرسنگ دریافته بود که آن سوی رشتهکوهچشمان همیشه زمستان در قاره شرقی، هیولاهایی به مراتب انبوهتر و متنوعتر از قارهنیازی مرکزی زیست میکنند؛ و این جانوران دقیقاً از همان قلمرو رانده شده بودند.
«اگه بتونن جانورای اون سوی رشتهکوه همیشه زمستانشرایط رو به بند بکشن... معنیش اینه که بعیدسینه نیست بهزودی از دیوار همیشه زمستان هم عبور کنن.»
قاره شرقی با دیوارهکالبدی نفوذناپذیر رشتهکوه همیشه زمستان بهپردهای دو نیم بخش شده بود.
دستاندازی ناراک هنوز به درون مرزهایدومین رشتهکوه نرسیده بود، اما سرزمینهای فراترمبرم از آن—قلمرو مطلق وحوش—حکایتی دیگر داشت.
تا این لحظه به نظر میرسید ناراک صرفاً آنها رامیآورد برای مقاصد جنگی به اینجا گسیل کرده است، اما رخنه کردنشانبیارید از دیوار همیشه زمستان میتوانست دامنهای مهارناپذیر از تباهی را بگستراند.
«کوه بههنگام کوه، دردسرپابرجا پشت دردسر.»
زیک پس از شناختن ماهیت درندگان،زمان شمشیر مقدس آسکلون را از نیام بیرونردای کشید و گامی استوار به جلو برداشت.
جانوران از پرتو درخشانبرای و خیرهکننده هاله شمشیر برکالبد خود لرزیدند و واپس نشستند.
با این حال، عطش غریزیشان برای ویرانیسرخ و خون بر هراسشان چیره شد وزیر دیری نپایید که با غرشهایی زهرآگین خیز برداشتند.
جیییییغ—
دهها هیولا همزمان به هواسرخ پریدند تا نیشهای برندهشان را درچشمان گوشت و استخوان او فرو ببرند.
زیک با آسکلونی که در مشتدومین میفشرد، موضعی آرام و خللناپذیر گرفتمبرم و تیغه را در هوا چرخاند.
هووش—
تنها یک تاب دادن ساده.
بوم بوم بوم بوم—
ضربه، تندری گوشخراش به پااجرای کرد و هیولاها را درآبل دم منفجر و تکهتکه ساخت.
شدت این نیرویاینکه خردکننده حتی زیککالبدی را نیز غافلگیر کرد.
«این دیگه چه جهنمیه؟!»
اصلاً و ابداً باکالبدی زمانی که از رولاندمیآورد بهره میگرفت قابل قیاس نبود.
تنها در یک چشم بر همدومین زدن، اطرافش به گردابی از حوضچههایمبرم خونِ برآمده از گوشتهای پودرشده بدل شد.
بازماندگان، در حالی که خون همنوعانشان سرتاپایشانسرخ را شسته بود، با دندانقروچههای تهدیدآمیز سر جایشانردای خشکشان زد و دیگر جرئت پیش آمدن نداشتند.
«فقط یه تاب دادن سرسری اینجورمیداشت تار و مارشون کرد... اگه ازآنها تکنیک الهی استفاده میکردم چی میشد؟»
برای هر پدیدهای که در تار وتاب پود انرژی اهریمنی تنیده شده بود، زیکفرسوده خودِ عذاب و تجسم کابوس به شمار میرفت.
او شمشیر بهخبر دست به سویدومین هیولاهای باقیمانده پیش رفت:
«وقتی برای تلفاینکه کردن ندارم. بیاینکالبدی زودتر کلکشون رو بکنیم.»
در همان گیرودار، پرتویی سهمگین و کرکنندهمیتوانست از حواشی غربی جنگل فراموششدگان به آسمانشوالیه برخاست و با زوزه دلخراش جانوران همراه شد.
«اون چه صدای کوفتیایه؟»
بودمیر که تن و جامهاش از خونسرخ هیولاها خیس شده بود، شمشیر دستهبلندش رازیر بر زمین تکیه داد و لب گشود.
عدنان در کنارش سیگاری آتش زد،میداشت پُک عمیقی به آن نواخت، دودآنها غلیظش را بیرون داد و گفت:
«فریادِ اون جونوراست.چنین همونایی که این چندتاب وقته هی بیشتر میشن.»
بودمیر از شنیدنخبر این پاسخ اخمهایشدومین را در هم کشید:
«منظورت همون سگهای جهنمیه؟ کثافتها خیلی سمج وزمان جونسختن. همینجوریشم چون شمارشون هی زرت و زرت بالاتشریفاتیاش میره کلافه شدیم—خدا کنه بیشتر از این سرازیر نشن.»
بیش از یک ماه ازنگه شروع این نبرد تنبهتن وتحمیل خونین در دل این منطقه میگذشت.
هایلندرها با تمام توان مقاومتسرخ میکردن، اما هیچ نشانهای ازابهام کم شدن تعداد هیولاها دیده نمیشد.
تا همین حالا هم خیلی ازدومین همرزمانشون از پا دراومده بودن ومبرم مواضع کلیدی از دست رفته بود.
اونها به زحمت اطراف سنگر مرکزی رو کهزمان تحت حفاظت میز عالی بود نگه داشته بودن،فرسوده ولی بیشتر هایلندرها به مرز فرسودگی رسیده بودن.
بودمیر شیشه معجونِ تقریباً خالیای رومیداشت از جیبش درآورد، جرعهای ازش نوشیدآنها و باقیموندهش رو پرت کرد سمت عدنان.
عدنان در سکوت شیشه روسرخ روی هوا گرفت و چند قطرهچشمان باقیمونده رو توی دهنش خالی کرد.
فقط در حدی بودبرای که نفسی تازه کنن،تقدیس ولی چاره دیگهای نداشتن.
در همین حین،اینکه صدای شیپوری ازکالبدی پشت سر طنینانداز شد.
تووت تووت تووو—
عدنان و بودمیر باکالبدی دریافت پیام هشدار اضطراریمیآورد از جا بلند شدن.
در کمال ناباوری، تودهایبرای سیاهرنگ از پایین بهتقدیس سمت سنگر مرکزی هجوم میآورد.
عدنان با چشمان تیزبینش متوجهچنین شد ماجرا از چه قرارهمیآورد و دندونهاش رو روی هم فشرد:
«...کاملاً عقلشونهنگام رو ازپابرجا دست دادن.»
هزاران سگ جهنمیچنین به سمت سنگرزمان مرکزی حمله میبردن.
بودمیر که دیرتر متوجه وخامت اوضاعدومین شده بود، دسته شمشیر باستاردش رو محکمداشتند گرفت و آب دهنش رو پرت کرد:
«لعنت بهش، همیشهاینکه پیشبینیهای شومم درستکالبدی از آب درمیاد.»
اینکه این نیروی کوچکپابرجا بتونه در برابر هزاران هیولاسنگینی دوام بیاره، بسیار بعید بود.
در این لحظه،چنین نوای ذکرخوانی سوتراها ازتاب سنگر مرکزی طنین انداخت.
ویییژ!
سد مطلقِ مانا گرداگرد سنگرِ بالایکالبدی تپه گسترده شد و راه سگهایابهام جهنمی رو که پیش میاومدن سد کرد.
همزمان، جادوگران و کماندارانپابرجا حملات دوربرد خودشون روشرایط روی سر هیولاها باریدن.
بوم بوم!
کماندارها هرچیزی که دمبرای دستشون میرسید شلیک میکردن؛تقدیس شکستگی تیرها دیگه اهمیتی نداشت.
جادوگران آخرین قطرات مانای خودشونچنین رو بیرون کشیدن تا طلسمهامیآورد رو سمت سگهای جهنمی پرتاب کنن.
غررررر!
با وجود هجوم سرسختانهکالبدی و مستأصل هایلندرها، تعداد هیولاهاپردهای بیش از حد تصور بود.
هرکدومشون که از پابرای درمیاومد، بیدرنگ یکی دیگهتقدیس جاش رو پر میکرد.
همون موقع بود کهآیا زاهد داستانها در آسمانزمان بالای سنگر مرکزی پدیدار شد.
کتابی روهنگام گشود و شروعنگه به خواندن کرد:
«خب، بذار ببینم. آه لعنت، به زبان کهن شرقیه... در بحبوحه بحران، در حالی که دشمنان بیشمار به دیوارهای ما هجوم میبرن،دیگه دو گوی آتشین سترگ آسمان رو میشکافن و با نیرویی ویرانگر به میانه سپاه دشمن میکوبن. نه، صبر کن... دقیقاً اینطوری نه.مانده اونها به قلب دشمن اصابت میکنن و موج شوکی رو آزاد میسازن که همه چیز رو میبلعه. بدینسان، بنیان پیروزی شکوهمند پیریزی میشه!»
به محض اینکه زاهدبرای متن رو به پایانتقدیس رسوند، کتاب درخشیدن گرفت.
ویییژ!
طولی نکشید کهزنده گویهای آتشین عظیمیمیداشت از آسمان فرود اومدن.
بوم بوم بوم بوم!
شعلههای آسمانیزیمنس سگهای جهنمیبرای رو درو کردن.
عدنان با دیدن اینآیا صحنه، فریاد کشید وزمان به هایلندرها دستور داد:
«کوزههای روغن رو بندازید سمتشون!»
هایلندرها بلافاصله گوش به فرمان شدن وتاب کوزههای روغنی رو که انبار شده بود بهتشریفاتیاش سمت سگهای جهنمیِ در حال سوختن پرتاب کردن.
شلپ!
با ریخته شدن روغن، زبانههایچنین آتش سر کشید و هیولاهایمیآورد بیشتری رو در بر گرفت.
خرخر، غررر...
سگهای جهنمی شعلهورچنین با جیغهای دردناکزمان روی زمین میافتادن.
حمله منطقهای نابو ازبرای تعدادشون کم کرد، ولیتقدیس این خیل عظیم تمامی نداشت.
بازماندهها دنبال نقاطاینکه نسوختهای میگشتن تاکالبدی از مهلکه فرار کنن.
بودمیر رو به نابو که در هوامیتوانست معلق بود فریاد زد: «زاهد! یه داستان قویتردرون نثارشون کن!» نابو با صدایی خسته جواب داد:
«دیگه نایی برامچنین نمونده! هوف، لعنتزمان به این هیولاهای لعنتی...»
اونها به لطف سد مطلقاجرای مانا مقاومت میکردن، ولی هیچکس نمیدونستنیاز این حفاظ تا کِی دوام میاره.
هایلندرها دندون روی جگر گذاشتنچنین و تا پای جون به سگهایپردهای جهنمی در حال پیشروی ضربه زدن.
کماندارانی که تیرهاشون تموم شده بودمیداشت و جادوگرانی که مانایی براشون نموندهآنها بود، از سر استیصال سنگ پرتاب میکردن.
ناگهان، بخشی از سدکالبدی که هیولاها هدف گرفته بودنپردهای ترک برداشت و شکافته شد.
تاپ تاپ تاپ—
سگهای جهنمی از رخنهآیا کوچک سرازیر شدن وزمان به سمت سنگر داخلی دویدن.
عدنان و بودمیر از روی خاکریزمیداشت پریدن و به مهاجمانی که بهآنها درون سد نفوذ کرده بودن تاختن.
شترق!
شمشیر باستارد بودمیرخبر و تیغههای دوگانه عدنانآیین سگهای جهنمی رو شکافت.
«حرومزادهها! بیاید جلو!»
بودمیر درهنگام حالی که سلاخیشوننگه میکرد، فحش میداد.
اما هجومآیا دشمن بیش ازسرخ حد سنگین بود.
در میان این موجبرای بیانتها، خستگی کمکم بازوهایتقدیس شمشیرزنیشون رو از کار میانداخت.
«هاه، هاه...»
نفسها به شمارهزنده افتاده بود ومیداشت دید چشمها تار میشد.
تیغههاشون رو محکم چسبیده بودن تازمان هیولاها رو پس بزنن، ولی بدنهاشون خیلیردای وقت پیش به نهایت توانش رسیده بود.
عدنان رو به بودمیر گفت:
«اول باید اونجا رو ببندیم.»
به رخنه سد اشاره کرد.
بودمیر سری تکون داد:
«درسته. بزن بریم، شریک!»
با پذیرش مرگیاینکه حتمی، به سمتکالبدی سگهای جهنمی هجوم بردن.
«هااااه!»
با خشم و غیظیکالبدی تازه به جلو تاختن تاپردهای هیولاها رو به بیرون برانن.
غررر!
سگهای جهنمی که از عزمچنین راسخ اونها جا خورده بودن،میآورد به اون سوی سد عقبنشینی کردن.
بودمیر در شکافی کهپابرجا ایجاد کرده بودن، روشرایط به نابو فریاد زد:
«زاهد! این درز رو ببند!»
نابو با دیدنخبر فداکاری اونها لبشدومین رو به سختی گزید.
سپس، با مشقتاینکه تمام، فراز دیگریکالبدی رو بازخوانی کرد:
«بنگرید! روزنهی سد بستهپابرجا میگردد، و دیگر هیچشرایط آبی طغیان نخواهد کرد!» جلززز...
با کلامآیا او، شکافکالبدی سد بسته شد.
در بیرون، عدنان و بودمیر بادومین نگاههایی مصمم و تیره با هزارانمبرم سگ جهنمی که نزدیک میشدن روبهرو گشتن.
بودمیر به عدنان گفت:
«لعنت بهش، دلم میخواست توی دورتا یه پول گندهسنگینی به جیب بزنم و تو بغل یه خوشگل جونپیکرش بدم.» عدنان سیگار دیگهای روشن کرد و سر تکون داد:
«این جورآیا تشریفات بهکالبدی ما نیومده.»
در حالی که آن دو بادومین خونسردی حرف میزدن، سگهای جهنمی بامبرم دندانهای نمایان به سمتشون هجوم آوردن.
اونها برای واپسین مقاومت شمشیرهاشون رو بالاسرخ بردن، با این هدف که تا جای ممکنردای تعداد بیشتری رو با خودشون به گور ببرن.
«هیااااه!»
همین که بودمیرچنین شمشیر باستاردش رو باتاب فریادی مهیب تاب داد—
بوم—
دهها هیولا منفجر شدنآیا و خونشون روی سرزمان و روی او پاشید.
«هاه؟»
بودمیر با بهت به دشمنانیسرخ نگاه کرد که در یک چشمچشمان به هم زدن ناپدید شده بودن.
عدنان بهزیمنس شونهش زدبرای و گفت:
«شاید بعد از همهی اینهاچنین واقعاً بتونیم انجامش بدیم... اون پولپردهای هنگفتِ توی دورتا رو میگم.» ویییژ!
نور عظیمیهنگام در آسمانپابرجا انفجار پیدا کرد.
نور به بیشمارچنین صاعقه تقسیم شد وتاب مثل باران فرود اومد.
ترق تروق—
آذرخشهای آمیخته با نور،آیا سگهای جهنمیِ در حالزمان هجوم رو درهم کوبید.
غررررر—
هیولاهایی که مورد اصابت قرار گرفتهزمان بودن به خاکستر سیاه بدل گشتنزیر و دود شدن و رفتن هوا.
هایلندرهای درون سنگرخبر با دهانی باز بهآیین این صحنه خیره موندن.
نابو که کنار دیوارآیا ولو شده بود و نفسنفستاب میزد، سرش رو بالا گرفت.
در امتداد نگاهش،زنده زیک سوار برمیداشت بوسفالوس پدیدار شد.
نابو با دیدن فرود صاعقهها،سرخ در حالی که مشتهاش ازابهام هیجان میلرزید، فریاد سر داد:
«زیک دریکر! شوالیه رستگاری سررسید!»