---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 459: غرش آسکلون در جنگل فراموش‌شدگان • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 459: غرش آسکلون در جنگل فراموش‌شدگان

0

«ردپاشون رو پیدا کردم...»

کشیش اعظم ناراک حرفش را‌اجرای​ نیمه‌کاره رها کرد؛ کاملاً پیدا بود‌نیاز​ از گزارش رسول دلِ خوشی ندارد.

رسول با حس کردن‌آیا​ واکنش او، سرش را بیشتر‌تاب​ خم کرد و ادامه داد:

«نگران نباشید. اونا نگهبان جنگل‌نگه​ رو گرفتن، پس به‌زودی می‌تونیم‌تحمیل​ ستاره سیاه رو پس بگیریم.»

کشیش اعظم در‌چنین​ برابر کلمات رسول‌زمان​ هیچ واکنشی نشان نداد.

لحظه‌ای بعد، رویش را‌برای​ برگرداند، به آبلِ بیهوش‌تقدیس​ خیره شد و گفت:

«از تحرکات‌نشود​ طرف زیمنس‌آیا​ چه خبر؟»

برای اجرای دومین‌زنده​ آیین تقدیس، به کالبد‌می‌توانست​ آبل نیاز مبرم داشتند.

هرچند قلب اژدها در چنگ خاندان زیمنس بود، اما جسم‌ابهام​ آبل به دست ناراک افتاده بود؛ از این رو برای‌داشتن​ برگزاری آیین، ناگزیر بودند دوباره با یکدیگر دست اتحاد بدهند.

رسول گامی به‌خبر​ کشیش اعظم نزدیک‌دومین​ شد و گفت:

«مذبحِ تقدیس تقریباً کامل‌آیا​ شده. به‌زودی باید از طرف‌تاب​ اونا با ما تماس بگیرن.»

این رامون زیمنس بود که برای به انجام‌شرایط​ رساندن دومین آیین تقدیس شتاب و اضطرار داشت؛ بنابراین‌کاشته​ پیش از فرا رسیدن موعد، تماس گرفتنش حتمی بود.

تا زمانی که ناراک جسم آبل را تا‌می‌آورد​ آن هنگام زنده و پابرجا نگه می‌داشت، می‌توانست‌برقی​ شرایط سنگینی را به طرف زیمنس تحمیل کند.

آن‌ها موقتاً قلب یک شوالیه را درون سینه آبل کاشته بودند تا‌مبرم​ پیکرش متلاشی نشود، اما اینکه آیا چنین کالبدی با قلب یک شوالیه سرخ‌ناگزیر​ تا زمان برگزاری آیین تاب می‌آورد یا نه، در پرده‌ای از ابهام بود.

چشمان کشیش اعظم‌اینکه​ از زیر ردای فرسوده‌سرخ​ و تشریفاتی‌اش برقی زد:

«ستاره سیاه رو هرچه سریع‌تر پس بیارید.‌می‌توانست​ با در دست داشتن اون، دیگه حتی‌شوالیه​ نیازی نیست با رامون زیمنس سروکله بزنیم.»

«اطاعت. به‌آیا​ یگان اعزامی فرمان‌سرخ​ می‌دم دست بجنبونن.»

همین که رسول‌ها عقب کشیدند، هاروی وست، کشیش اعظمی‌کالبد​ که در معبد ویران تنها مانده بود، نگاهش را‌خاندان​ به نشانی که بر دیواره تراشیده شده بود دوخت.

نمادی شوم و نحس: سه‌چنین​ قلاب که از یک مثلث‌می‌آورد​ مرکزی به اطراف کشیده شده بودند.

کشیش اعظم دست‌هایش‌زنده​ را به سوی‌می‌داشت​ آن بالا برد:

«ای پادشاه زردپوش‌چنین​ بزرگ. زمان فرود‌زمان​ آمدن شما نزدیک است.»

غرومب...

گویی در پاسخ به‌آیا​ کلام او، معبد نفرین‌شده‌زمان​ به تپشی دهشتناک افتاد.

چشمان کشیش اعظم دگربار درخشید:

«جهانی نو، درست همان‌گونه‌کالبدی​ که می‌طلبید، در این‌می‌آورد​ خاک گسترانیده خواهد شد.»

تپ تپ تپ تپ!

زیک پس از عبور از جمهوری‌می‌داشت​ دورتا و پا گذاشتن به شاهزاده‌نشین‌آن‌ها​ تروی، یک‌راست راهی جنگل فراموش‌شدگان شد.

به محض رسیدن به حواشی جنگل، بلافاصله‌تاب​ با جانوران جادویی روبه‌رو شد که شکل و‌تشریفاتی‌اش​ شمایلشان را هرگز در تمام عمر ندیده بود.

غرّش...

پوستشان فلس‌دار و شبیه به خزندگان بود، اما نیش‌هایی به تیزی دندان‌های‌ابهام​ گرگ داشتند؛ چهار چشمِ درهم‌فشرده بر چهره‌شان دیده می‌شد و تیغ‌هایی متراکم‌دیگه​ سرتاسر بدنشان را از نوک سر تا انتهای دم فرا گرفته بود.

تازه یکی‌هنگام​ دو تا‌پابرجا​ هم نبودند.

ده‌ها رأس از این درندگان دندان‌های هولناکشان‌تاب​ را برای زیک تیز کرده و با‌فرسوده​ هاله‌ای سهمگین و تباهی‌آور به سویش گام برمی‌داشتند.

«اینا جانورای‌زیمنس​ بومیِ این‌برای​ جنگل نیستن.»

زیک در زندگی گذشته‌اش دوشادوش نایجل از جنگل‌زمان​ فراموش‌شدگان حراست کرده بود و بیشتر گونه‌هایی را‌فرسوده​ که در حواشی آن پرسه می‌زدند خوب می‌شناخت.

با تماشای هیولاهای‌زنده​ روبه‌رویش، تردیدش به‌می‌داشت​ یقین بدل گشت.

«اینا باید همونایی باشن‌کالبدی​ که زاهد داستان‌ها می‌گفت؛‌می‌آورد​ جانورایی که ناراک احضارشون کرده.»

از حیث سبعیت و درندگی دست‌کمی‌دومین​ از جانوران وحشی جنگل نداشتند و‌مبرم​ حتی با هیولاهای رده‌بالا برابری می‌کردند.

مسئله اصلی، شمار بی‌شمارشان بود.

در تمام دوران گذشته‌اش به عنوان یک هایلندر،‌شرایط​ هرگز ندیده بود این همه هیولا از یک‌سینه​ گونه در یک جا گرد هم آمده باشند.

«باید بفهمم سر‌چنین​ و کله‌شون از‌زمان​ کجا پیدا شده.»

زیک در حالی که تمام‌اجرای​ حواسش به جانوران بود، تک‌چشمی‌آبل​ فرزانه بزرگ را به چشم زد.

ویییژ!

به محض فعال شدن چشم‌نگه​ هزارفرسنگ، پرتو آن هیولاها را‌تحمیل​ پویش کرد تا اطلاعاتشان را برکشد.

طولی نکشید که‌چنین​ داده‌های مربوط به آن‌ها‌تاب​ پیش چشمانش جان گرفت.

در کمال شگفتی،‌خبر​ خاستگاه تمامی این سوابق‌آیین​ به قاره شرقی بازمی‌گشت.

زیک پیش‌تر با تکیه بر چشم هزارفرسنگ دریافته بود که آن سوی رشته‌کوه‌چشمان​ همیشه زمستان در قاره شرقی، هیولاهایی به مراتب انبوه‌تر و متنوع‌تر از قاره‌نیازی​ مرکزی زیست می‌کنند؛ و این جانوران دقیقاً از همان قلمرو رانده شده بودند.

«اگه بتونن جانورای اون سوی رشته‌کوه همیشه زمستان‌شرایط​ رو به بند بکشن... معنیش اینه که بعید‌سینه​ نیست به‌زودی از دیوار همیشه زمستان هم عبور کنن.»

قاره شرقی با دیواره‌کالبدی​ نفوذناپذیر رشته‌کوه همیشه زمستان به‌پرده‌ای​ دو نیم بخش شده بود.

دست‌اندازی ناراک هنوز به درون مرزهای‌دومین​ رشته‌کوه نرسیده بود، اما سرزمین‌های فراتر‌مبرم​ از آن—قلمرو مطلق وحوش—حکایتی دیگر داشت.

تا این لحظه به نظر می‌رسید ناراک صرفاً آن‌ها را‌می‌آورد​ برای مقاصد جنگی به اینجا گسیل کرده است، اما رخنه کردنشان‌بیارید​ از دیوار همیشه زمستان می‌توانست دامنه‌ای مهارناپذیر از تباهی را بگستراند.

«کوه به‌هنگام​ کوه، دردسر‌پابرجا​ پشت دردسر.»

زیک پس از شناختن ماهیت درندگان،‌زمان​ شمشیر مقدس آسکلون را از نیام بیرون‌ردای​ کشید و گامی استوار به جلو برداشت.

جانوران از پرتو درخشان‌برای​ و خیره‌کننده هاله شمشیر بر‌کالبد​ خود لرزیدند و واپس نشستند.

با این حال، عطش غریزی‌شان برای ویرانی‌سرخ​ و خون بر هراسشان چیره شد و‌زیر​ دیری نپایید که با غرش‌هایی زهرآگین خیز برداشتند.

جیییییغ—

ده‌ها هیولا هم‌زمان به هوا‌سرخ​ پریدند تا نیش‌های برنده‌شان را در‌چشمان​ گوشت و استخوان او فرو ببرند.

زیک با آسکلونی که در مشت‌دومین​ می‌فشرد، موضعی آرام و خلل‌ناپذیر گرفت‌مبرم​ و تیغه را در هوا چرخاند.

هووش—

تنها یک تاب دادن ساده.

بوم بوم بوم بوم—

ضربه، تندری گوش‌خراش به پا‌اجرای​ کرد و هیولاها را در‌آبل​ دم منفجر و تکه‌تکه ساخت.

شدت این نیروی‌اینکه​ خردکننده حتی زیک‌کالبدی​ را نیز غافلگیر کرد.

«این دیگه چه جهنمیه؟!»

اصلاً و ابداً با‌کالبدی​ زمانی که از رولاند‌می‌آورد​ بهره می‌گرفت قابل قیاس نبود.

تنها در یک چشم بر هم‌دومین​ زدن، اطرافش به گردابی از حوضچه‌های‌مبرم​ خونِ برآمده از گوشت‌های پودرشده بدل شد.

بازماندگان، در حالی که خون هم‌نوعانشان سرتاپایشان‌سرخ​ را شسته بود، با دندان‌قروچه‌های تهدیدآمیز سر جایشان‌ردای​ خشکشان زد و دیگر جرئت پیش آمدن نداشتند.

«فقط یه تاب دادن سرسری این‌جور‌می‌داشت​ تار و مارشون کرد... اگه از‌آن‌ها​ تکنیک الهی استفاده می‌کردم چی می‌شد؟»

برای هر پدیده‌ای که در تار و‌تاب​ پود انرژی اهریمنی تنیده شده بود، زیک‌فرسوده​ خودِ عذاب و تجسم کابوس به شمار می‌رفت.

او شمشیر به‌خبر​ دست به سوی‌دومین​ هیولاهای باقی‌مانده پیش رفت:

«وقتی برای تلف‌اینکه​ کردن ندارم. بیاین‌کالبدی​ زودتر کلکشون رو بکنیم.»

در همان گیرودار، پرتویی سهمگین و کرکننده‌می‌توانست​ از حواشی غربی جنگل فراموش‌شدگان به آسمان‌شوالیه​ برخاست و با زوزه دل‌خراش جانوران همراه شد.

«اون چه صدای کوفتی‌ایه؟»

بودمیر که تن و جامه‌اش از خون‌سرخ​ هیولاها خیس شده بود، شمشیر دسته‌بلندش را‌زیر​ بر زمین تکیه داد و لب گشود.

عدنان در کنارش سیگاری آتش زد،‌می‌داشت​ پُک عمیقی به آن نواخت، دود‌آن‌ها​ غلیظش را بیرون داد و گفت:

«فریادِ اون جونوراست.‌چنین​ همونایی که این چند‌تاب​ وقته هی بیشتر می‌شن.»

بودمیر از شنیدن‌خبر​ این پاسخ اخم‌هایش‌دومین​ را در هم کشید:

«منظورت همون سگ‌های جهنمیه؟ کثافت‌ها خیلی سمج و‌زمان​ جون‌سختن. همین‌جوریشم چون شمارشون هی زرت و زرت بالا‌تشریفاتی‌اش​ می‌ره کلافه شدیم—خدا کنه بیشتر از این سرازیر نشن.»

بیش از یک ماه از‌نگه​ شروع این نبرد تن‌به‌تن و‌تحمیل​ خونین در دل این منطقه می‌گذشت.

هایلندرها با تمام توان مقاومت‌سرخ​ می‌کردن، اما هیچ نشانه‌ای از‌ابهام​ کم شدن تعداد هیولاها دیده نمی‌شد.

تا همین حالا هم خیلی از‌دومین​ همرزمان‌شون از پا دراومده بودن و‌مبرم​ مواضع کلیدی از دست رفته بود.

اون‌ها به زحمت اطراف سنگر مرکزی رو که‌زمان​ تحت حفاظت میز عالی بود نگه داشته بودن،‌فرسوده​ ولی بیشتر هایلندرها به مرز فرسودگی رسیده بودن.

بودمیر شیشه معجونِ تقریباً خالی‌ای رو‌می‌داشت​ از جیبش درآورد، جرعه‌ای ازش نوشید‌آن‌ها​ و باقی‌مونده‌ش رو پرت کرد سمت عدنان.

عدنان در سکوت شیشه رو‌سرخ​ روی هوا گرفت و چند قطره‌چشمان​ باقی‌مونده رو توی دهنش خالی کرد.

فقط در حدی بود‌برای​ که نفسی تازه کنن،‌تقدیس​ ولی چاره دیگه‌ای نداشتن.

در همین حین،‌اینکه​ صدای شیپوری از‌کالبدی​ پشت سر طنین‌انداز شد.

تووت تووت تووو—

عدنان و بودمیر با‌کالبدی​ دریافت پیام هشدار اضطراری‌می‌آورد​ از جا بلند شدن.

در کمال ناباوری، توده‌ای‌برای​ سیاه‌رنگ از پایین به‌تقدیس​ سمت سنگر مرکزی هجوم می‌آورد.

عدنان با چشمان تیزبینش متوجه‌چنین​ شد ماجرا از چه قراره‌می‌آورد​ و دندون‌هاش رو روی هم فشرد:

«...کاملاً عقل‌شون‌هنگام​ رو از‌پابرجا​ دست دادن.»

هزاران سگ جهنمی‌چنین​ به سمت سنگر‌زمان​ مرکزی حمله می‌بردن.

بودمیر که دیرتر متوجه وخامت اوضاع‌دومین​ شده بود، دسته شمشیر باستاردش رو محکم‌داشتند​ گرفت و آب دهنش رو پرت کرد:

«لعنت بهش، همیشه‌اینکه​ پیش‌بینی‌های شومم درست‌کالبدی​ از آب درمیاد.»

این‌که این نیروی کوچک‌پابرجا​ بتونه در برابر هزاران هیولا‌سنگینی​ دوام بیاره، بسیار بعید بود.

در این لحظه،‌چنین​ نوای ذکرخوانی سوتراها از‌تاب​ سنگر مرکزی طنین انداخت.

ویییژ!

سد مطلقِ مانا گرداگرد سنگرِ بالای‌کالبدی​ تپه گسترده شد و راه سگ‌های‌ابهام​ جهنمی رو که پیش می‌اومدن سد کرد.

همزمان، جادوگران و کمانداران‌پابرجا​ حملات دوربرد خودشون رو‌شرایط​ روی سر هیولاها باریدن.

بوم بوم!

کماندارها هرچیزی که دم‌برای​ دست‌شون می‌رسید شلیک می‌کردن؛‌تقدیس​ شکستگی تیرها دیگه اهمیتی نداشت.

جادوگران آخرین قطرات مانای خودشون‌چنین​ رو بیرون کشیدن تا طلسم‌ها‌می‌آورد​ رو سمت سگ‌های جهنمی پرتاب کنن.

غررررر!

با وجود هجوم سرسختانه‌کالبدی​ و مستأصل هایلندرها، تعداد هیولاها‌پرده‌ای​ بیش از حد تصور بود.

هرکدوم‌شون که از پا‌برای​ درمی‌اومد، بی‌درنگ یکی دیگه‌تقدیس​ جاش رو پر می‌کرد.

همون موقع بود که‌آیا​ زاهد داستان‌ها در آسمان‌زمان​ بالای سنگر مرکزی پدیدار شد.

کتابی رو‌هنگام​ گشود و شروع‌نگه​ به خواندن کرد:

«خب، بذار ببینم. آه لعنت، به زبان کهن شرقیه... در بحبوحه بحران، در حالی که دشمنان بی‌شمار به دیوارهای ما هجوم می‌برن،‌دیگه​ دو گوی آتشین سترگ آسمان رو می‌شکافن و با نیرویی ویرانگر به میانه سپاه دشمن می‌کوبن. نه، صبر کن... دقیقاً اینطوری نه.‌مانده​ اون‌ها به قلب دشمن اصابت می‌کنن و موج شوکی رو آزاد می‌سازن که همه چیز رو می‌بلعه. بدین‌سان، بنیان پیروزی شکوهمند پی‌ریزی می‌شه!»

به محض اینکه زاهد‌برای​ متن رو به پایان‌تقدیس​ رسوند، کتاب درخشیدن گرفت.

ویییژ!

طولی نکشید که‌زنده​ گوی‌های آتشین عظیمی‌می‌داشت​ از آسمان فرود اومدن.

بوم بوم بوم بوم!

شعله‌های آسمانی‌زیمنس​ سگ‌های جهنمی‌برای​ رو درو کردن.

عدنان با دیدن این‌آیا​ صحنه، فریاد کشید و‌زمان​ به هایلندرها دستور داد:

«کوزه‌های روغن رو بندازید سمت‌شون!»

هایلندرها بلافاصله گوش به فرمان شدن و‌تاب​ کوزه‌های روغنی رو که انبار شده بود به‌تشریفاتی‌اش​ سمت سگ‌های جهنمیِ در حال سوختن پرتاب کردن.

شلپ!

با ریخته شدن روغن، زبانه‌های‌چنین​ آتش سر کشید و هیولاهای‌می‌آورد​ بیشتری رو در بر گرفت.

خرخر، غررر...

سگ‌های جهنمی شعله‌ور‌چنین​ با جیغ‌های دردناک‌زمان​ روی زمین می‌افتادن.

حمله منطقه‌ای نابو از‌برای​ تعدادشون کم کرد، ولی‌تقدیس​ این خیل عظیم تمامی نداشت.

بازمانده‌ها دنبال نقاط‌اینکه​ نسوخته‌ای می‌گشتن تا‌کالبدی​ از مهلکه فرار کنن.

بودمیر رو به نابو که در هوا‌می‌توانست​ معلق بود فریاد زد: «زاهد! یه داستان قوی‌تر‌درون​ نثارشون کن!» نابو با صدایی خسته جواب داد:

«دیگه نایی برام‌چنین​ نمونده! هوف، لعنت‌زمان​ به این هیولاهای لعنتی...»

اون‌ها به لطف سد مطلق‌اجرای​ مانا مقاومت می‌کردن، ولی هیچ‌کس نمی‌دونست‌نیاز​ این حفاظ تا کِی دوام میاره.

هایلندرها دندون روی جگر گذاشتن‌چنین​ و تا پای جون به سگ‌های‌پرده‌ای​ جهنمی در حال پیشروی ضربه زدن.

کماندارانی که تیرهاشون تموم شده بود‌می‌داشت​ و جادوگرانی که مانایی براشون نمونده‌آن‌ها​ بود، از سر استیصال سنگ پرتاب می‌کردن.

ناگهان، بخشی از سد‌کالبدی​ که هیولاها هدف گرفته بودن‌پرده‌ای​ ترک برداشت و شکافته شد.

تاپ تاپ تاپ—

سگ‌های جهنمی از رخنه‌آیا​ کوچک سرازیر شدن و‌زمان​ به سمت سنگر داخلی دویدن.

عدنان و بودمیر از روی خاکریز‌می‌داشت​ پریدن و به مهاجمانی که به‌آن‌ها​ درون سد نفوذ کرده بودن تاختن.

شترق!

شمشیر باستارد بودمیر‌خبر​ و تیغه‌های دوگانه عدنان‌آیین​ سگ‌های جهنمی رو شکافت.

«حرومزاده‌ها! بیاید جلو!»

بودمیر در‌هنگام​ حالی که سلاخی‌شون‌نگه​ می‌کرد، فحش می‌داد.

اما هجوم‌آیا​ دشمن بیش از‌سرخ​ حد سنگین بود.

در میان این موج‌برای​ بی‌انتها، خستگی کم‌کم بازوهای‌تقدیس​ شمشیرزنی‌شون رو از کار می‌انداخت.

«هاه، هاه...»

نفس‌ها به شماره‌زنده​ افتاده بود و‌می‌داشت​ دید چشم‌ها تار می‌شد.

تیغه‌هاشون رو محکم چسبیده بودن تا‌زمان​ هیولاها رو پس بزنن، ولی بدن‌هاشون خیلی‌ردای​ وقت پیش به نهایت توانش رسیده بود.

عدنان رو به بودمیر گفت:

«اول باید اونجا رو ببندیم.»

به رخنه سد اشاره کرد.

بودمیر سری تکون داد:

«درسته. بزن بریم، شریک!»

با پذیرش مرگی‌اینکه​ حتمی، به سمت‌کالبدی​ سگ‌های جهنمی هجوم بردن.

«هااااه!»

با خشم و غیظی‌کالبدی​ تازه به جلو تاختن تا‌پرده‌ای​ هیولاها رو به بیرون برانن.

غررر!

سگ‌های جهنمی که از عزم‌چنین​ راسخ اون‌ها جا خورده بودن،‌می‌آورد​ به اون سوی سد عقب‌نشینی کردن.

بودمیر در شکافی که‌پابرجا​ ایجاد کرده بودن، رو‌شرایط​ به نابو فریاد زد:

«زاهد! این درز رو ببند!»

نابو با دیدن‌خبر​ فداکاری اون‌ها لبش‌دومین​ رو به سختی گزید.

سپس، با مشقت‌اینکه​ تمام، فراز دیگری‌کالبدی​ رو بازخوانی کرد:

«بنگرید! روزنه‌ی سد بسته‌پابرجا​ می‌گردد، و دیگر هیچ‌شرایط​ آبی طغیان نخواهد کرد!» جلززز...

با کلام‌آیا​ او، شکاف‌کالبدی​ سد بسته شد.

در بیرون، عدنان و بودمیر با‌دومین​ نگاه‌هایی مصمم و تیره با هزاران‌مبرم​ سگ جهنمی که نزدیک می‌شدن رو‌به‌رو گشتن.

بودمیر به عدنان گفت:

«لعنت بهش، دلم می‌خواست توی دورتا یه پول گنده‌سنگینی​ به جیب بزنم و تو بغل یه خوشگل جون‌پیکرش​ بدم.» عدنان سیگار دیگه‌ای روشن کرد و سر تکون داد:

«این جور‌آیا​ تشریفات به‌کالبدی​ ما نیومده.»

در حالی که آن دو با‌دومین​ خونسردی حرف می‌زدن، سگ‌های جهنمی با‌مبرم​ دندان‌های نمایان به سمت‌شون هجوم آوردن.

اون‌ها برای واپسین مقاومت شمشیرهاشون رو بالا‌سرخ​ بردن، با این هدف که تا جای ممکن‌ردای​ تعداد بیشتری رو با خودشون به گور ببرن.

«هیااااه!»

همین که بودمیر‌چنین​ شمشیر باستاردش رو با‌تاب​ فریادی مهیب تاب داد—

بوم—

ده‌ها هیولا منفجر شدن‌آیا​ و خون‌شون روی سر‌زمان​ و روی او پاشید.

«هاه؟»

بودمیر با بهت به دشمنانی‌سرخ​ نگاه کرد که در یک چشم‌چشمان​ به هم زدن ناپدید شده بودن.

عدنان به‌زیمنس​ شونه‌ش زد‌برای​ و گفت:

«شاید بعد از همه‌ی این‌ها‌چنین​ واقعاً بتونیم انجامش بدیم... اون پول‌پرده‌ای​ هنگفتِ توی دورتا رو می‌گم.» ویییژ!

نور عظیمی‌هنگام​ در آسمان‌پابرجا​ انفجار پیدا کرد.

نور به بی‌شمار‌چنین​ صاعقه تقسیم شد و‌تاب​ مثل باران فرود اومد.

ترق تروق—

آذرخش‌های آمیخته با نور،‌آیا​ سگ‌های جهنمیِ در حال‌زمان​ هجوم رو درهم کوبید.

غررررر—

هیولاهایی که مورد اصابت قرار گرفته‌زمان​ بودن به خاکستر سیاه بدل گشتن‌زیر​ و دود شدن و رفتن هوا.

هایلندرهای درون سنگر‌خبر​ با دهانی باز به‌آیین​ این صحنه خیره موندن.

نابو که کنار دیوار‌آیا​ ولو شده بود و نفس‌نفس‌تاب​ می‌زد، سرش رو بالا گرفت.

در امتداد نگاهش،‌زنده​ زیک سوار بر‌می‌داشت​ بوسفالوس پدیدار شد.

نابو با دیدن فرود صاعقه‌ها،‌سرخ​ در حالی که مشت‌هاش از‌ابهام​ هیجان می‌لرزید، فریاد سر داد:

«زیک دریکر! شوالیه رستگاری سررسید!»

ناولها | novelha.net