---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 447: انتخاب یک ناجی مطرود • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 447: انتخاب یک ناجی مطرود

0

«خداکش.»

این لحظه‌ای بود که‌سنگ​ سلیمان به معنای واقعی کلمه‌سلطه​ به یک خداکش بدل شد.

فرزانه اعظم‌گرفت​ رو به‌بشه​ زیک گفت:

«خدای آشوب در پاسخ‌تکان​ به درخواست شاه سلیمان،‌بنابراین​ اشک‌هایش را به او بخشید.»

زیک می‌دانست منظور‌حلقه​ از اشک‌های خدای‌بنابراین​ آشوب—یعنی همان ایزدبانو ثیا—چیست.

«آدامانتیوم...»

اشک‌های ایزدبانو ثیا که به عنوان پاداش به‌خودش​ او اعطا شده بود، همان فلزی بود که با‌خود​ نام آدامانتیوم شناخته می‌شد؛ فلزی آغشته به قدرت خداکشی.

زیک به فرزانه اعظم نگاه کرد و پرسید: «دلیلی داشت که‌موجودات​ شاه سلیمان نظرش رو تغییر داد و به جای مهر و موم‌داشتند​ کردن صورت‌های فلکی در انگشتر، تصمیم گرفت به یک خداکش تبدیل بشه؟»

فرزانه اعظم سر تکان داد.

«حلقه محدودیت‌های خودش را داشت، بنابراین نمی‌توانست تمام موجودات باستانی و صورت‌های‌سرشار​ فلکی به دام افتاده را تا ابد در خود نگه دارد. گذشته‌می‌کرد​ از این‌ها، موجودات بی‌شماری وجود داشتند که جهان پدیدارها را به آشوب می‌کشیدند.»

شاه سلیمان نقشه کشیده بود تا موجودات ضعیف‌ترِ درون حلقه‌نمی‌توانست​ را از دم تیغ بگذراند، فقط صورت‌های فلکی مورد نیازش‌گذشته​ را نگه دارد و سپس به شکار موارد قوی‌تر برود.

خدای آشوب که به دنبال ایجاد شکاف در‌بنابراین​ چرخ سرنوشتِ برپا شده توسط صورت‌های فلکی بود،‌خود​ با کمال میل با خواسته سلیمان موافقت کرد.

او اشک‌های خدای آشوب را تحویل گرفت‌نمی‌توانست​ و از آن‌ها نیزه خداکشی ساخت که‌خود​ قادر بود صورت‌های فلکی را به هلاکت برساند.

او با نیزه خداکشی که بر پشتش بسته بود‌سلطه​ و شمشیری از جنس سنگ خداکش که بر کمر داشت،‌مصائب​ راهی شهرهایی شد که تحت سلطه صورت‌های فلکی اداره می‌شدند.

شهرهایی سرشار از انواع سرگرمی‌ها و عیاشی‌ها،‌محدودیت‌های​ که گویی هیچ ارتباطی با مصائب شوم‌دام​ و تباه‌کننده‌ای که زمین را ویران می‌کرد نداشتند.

شهر طلایی بلانکا، که زیک‌حلقه​ قبلاً آن را دیده بود، یکی‌موجودات​ از همین مکان‌ها به شمار می‌رفت.

شاه سلیمان به سراغ صورت‌های فلکی حاکم بر‌تمام​ این شهرها رفت، نیزه سنگیِ خداکش را در قلب‌هایشان‌گذشته​ فرو نشاند و سرهایشان را از تن جدا کرد.

او برخی از صورت‌های فلکی را در حلقه‌تحت​ به بند کشید تا از آن‌ها فرمان ببرد،‌گویی​ و برخی دیگر را به کل نابود ساخت.

دیری نپایید که‌تبدیل​ نام «خداکش» لرزه بر‌محدودیت‌های​ اندام صورت‌های فلکی انداخت.

«صورت‌های فلکی از شاه سلیمان وحشت داشتند؛ کسی که نیروی نامیرایی داشت و هرگز به‌ابد​ راستی از بین نمی‌رفت. آن‌ها او را خطری دانستند که دیگر نمی‌توان نادیده‌اش گرفت، پس تصمیم‌تیغ​ گرفتند در نبردی نهایی در کارکوسا، شهری که روزگاری بر آن فرمان می‌راند، به مصافش بروند.»

ده‌ها صورت فلکی قدرتمند در کارکوسا گرد هم آمدند‌موجودات​ و در کمین نشستند تا سلیمان را به بند‌این‌ها​ بکشند و او را تا ابد مهر و موم کنند.

شاه سلیمان نیز از سوی دیگر،‌راهی​ قصد داشت همه آن‌ها را یک‌جا از‌انواع​ پای درآورد و زمین را آزاد سازد.

نبردی که ده‌ها روز به طول انجامید‌محدودیت‌های​ در کارکوسا به راه افتاد و بی‌شمار‌دام​ صورت فلکی به دست سلیمان هلاک شدند.

اما با تمام آن فداکاری‌ها‌حلقه​ و تلفات سنگین، صورت‌های فلکی‌تمام​ سرانجام موفق به گرفتاری او شدند.

او در حالی که دست و پایش قطع شده بود، روی‌دام​ زمین افتاد و صورت‌های فلکی که هنوز از قدرت نامیرایی او وحشت‌پدیدارها​ داشتند، تصمیم گرفتند او را در عمیق‌ترین چاه بی‌انتهای مغاک محبوس کنند.

با شنیدن این سخنان،‌سنگ​ چهره زیک درهم رفت‌تحت​ و با تلخی گفت:

«پس حتی شاه سلیمان‌بشه​ هم نتونست از قدرت‌خودش​ صورت‌های فلکی فراتر بره.»

فرزانه اعظم در‌بشه​ پاسخ به سخن زیک‌خودش​ سرش را تکان داد:

«دلیل اسارت شاه‌حلقه​ سلیمان به دست صورت‌های‌نمی‌توانست​ فلکی، کمبود قدرت نبود.»

چهره فرزانه اعظم‌جنس​ حالتی پیچیده به خود‌شهرهایی​ گرفت و ادامه داد:

«هدف شاه سلیمان نجات جهان پدیدارها از چنگال صورت‌های فلکی‌نمی‌توانست​ بود. اما مردمی که او در پی نجاتشان بود، پیروزی‌گذشته​ او را با پرتاب سنگ و آب دهان پاسخ دادند.»

شاه سلیمان که مورد خیانت و تحقیر همان‌بنابراین​ کسانی قرار گرفته بود که برای نجاتشان جنگیده‌خود​ بود، نتوانست از این شوک ویرانگر رهایی یابد.

صورت‌های فلکی از همین‌محدودیت‌های​ شکاف و غفلت بهره بردند‌موجودات​ و او را مغلوب ساختند.

فرزانه اعظم رو به زیک گفت: «به‌شهرهایی​ نظرت ناجیی که از سوی نجات‌یافتگانش رها‌سرگرمی‌ها​ و طرد شده، چه انتخابی خواهد کرد؟»

زیک در حالی که به فرزانه اعظم‌محدودیت‌های​ نگاه می‌کرد که با چشمانی منتظر به‌دام​ او چشم دوخته بود، غرق در فکر شد.

«انتخابِ یک ناجی مطرود...»

درست در همان لحظه بود.

در یک چشم‌جنس​ به هم زدن،‌راهی​ دیدگان زیک دگرگون شد.

«چی شد؟»

ظلماتی قیرگون و مطلق،‌تکان​ جایی که هیچ چیز‌بنابراین​ در آن دیده نمی‌شد.

اثری از‌تکان​ فرزانه اعظم‌محدودیت‌های​ به چشم نمی‌خورد.

«چه اتفاقی افتاده؟»

زیک با گیجی و‌بشه​ سردرگمی تلاش کرد بایستد، اما‌بنابراین​ بدنش سر سوزنی تکان نمی‌خورد.

نه می‌توانست چیزی ببیند،‌تکان​ نه چیزی بشنود و‌بنابراین​ نه کوچک‌ترین حرکتی انجام دهد.

همان‌طور که زیک بی‌حرکت‌محدودیت‌های​ بر جای مانده بود،‌تمام​ سایه‌ای سیاه موج برداشت.

شبحی تیره و تار‌سنگ​ بدون هیچ کالبد مشخصی به‌سلطه​ آرامی به او نزدیک شد.

صدای سایه‌گرفت​ درون گوش‌بشه​ زیک رخنه کرد.

[■■◆◇▲□■◆.]

زیک بی‌درنگ متوجه شد این‌خودش​ همان زبانی است که هنگام رویارویی‌دام​ با کالبد حقیقی آژی‌دهاک شنیده بود.

«این دیگه چه‌جنس​ سایه‌ایه که به‌راهی​ این زبان حرف می‌زنه...؟»

اما در همان دم، واژگانی‌تکان​ که پیش‌تر غیرقابل فهم بودند،‌نمی‌توانست​ ناگهان در ذهنش ترجمه شدند:

[ای پادشاه، چه حسی دارد؟ آیا‌محدودیت‌های​ این همان سرانجامی بود که از‌باستانی​ دیرباز سودایش را در سر داشتی؟]

در حالی که این صدا درون سرش طنین می‌انداخت، زیک تقلا کرد‌افتاده​ تا حرکتی کند، اما از آنجا که تمام وجودش به بند کشیده‌می‌کشیدند​ شده بود، چاره‌ای جز تمرکز بر واژگانی که در گوشش زنگ می‌زدند نداشت.

[نامیرایی محکوم به گذراندن ابدیت در‌راهی​ قعر چاه بی‌انتهای مغاک؛ محروم از‌سرشار​ تمامی حواس، نه زنده و نه مرده.]

تنها در آن هنگام‌بشه​ بود که زیک از کلمات‌بنابراین​ آن صدا موقعیت را دریافت.

«یعنی الان من شاه سلیمانم؟»

اسیر شده به‌حلقه​ دست صورت‌های فلکی و‌نمی‌توانست​ محبوس در زندان مغاک.

شاه سلیمان تنها به جرم تلاش‌راهی​ برای نجات زمین، تا ابد در‌سرشار​ این خلأ به بند کشیده شده بود.

صدا بار دیگر سخن گفت:

[ای پادشاه، من همواره آماده‌ام تا در کنارت‌بنابراین​ بایستم. بیا آن صورت‌های فلکی نفرت‌انگیز را ریشه‌کن کنیم‌نگه​ و آرامش حقیقی را برای زمین به ارمغان آوریم.]

صدا بی‌وقفه در‌حلقه​ کار وسوسه کردن‌بنابراین​ شاه سلیمان بود.

زیک در عذاب و‌سنگ​ شکنجه به خود می‌پیچید، زیرا‌سلطه​ آن صدا افکارش را درمی‌نوردید.

«هیچ راهی نیست‌تبدیل​ که جلوی این‌حلقه​ صدا رو بگیرم؟»

اما درست در همان لحظه...

صدایی دیگر، صدایی که‌محدودیت‌های​ متعلق به زیک نبود،‌تمام​ درون مغاک طنین افکند:

«چرا من؟»

همچون کشیده شدن ناخن بر ورقه‌ای آهنی‌محدودیت‌های​ بود؛ صدایی آکنده از یأسی فرساینده، گویی دیگر‌افتاده​ تاب تحمل حتی یک ثانیه بیشتر را نداشت.

زیک دریافت که‌بشه​ این صدای خودِ‌محدودیت‌های​ شاه سلیمان است.

قهقه‌ای هولناک‌تکان​ از درون‌محدودیت‌های​ سایه برخاست:

[سرانجام، پس از ده‌سنگ​ هزار سال، لب به‌تحت​ سخن گشودی. ای پادشاهِ مطرود.]

زیک نمی‌توانست‌گرفت​ سخنان سایه‌بشه​ را باور کند.

جریان زمان در‌بشه​ مغاک با جهان‌محدودیت‌های​ پدیدارها کاملاً متفاوت بود.

حتی اگر با سرعت جهان بیرونی نیز‌نمی‌توانست​ پیش می‌رفت، سپری شدن زمان در اینجا—در‌خود​ محرومیت از تمامی حواس—همچون عذابی بی‌پایان کش می‌آمد.

با این حال، سلیمان محبوس در مغاک، ده‌تحت​ هزار سال را در چنین وضعیتی دوام آورده‌گویی​ بود؛ عاجز از مردن، و تمام وجودش در بند.

سایه بار‌گرفت​ دیگر با‌بشه​ سلیمان سخن گفت:

[می‌پُرسی چرا تو؟ خودت‌تکان​ این پاسخ را بهتر‌بنابراین​ از هر کس دیگری می‌دانی.]

سلیمان پاسخی نداد.

سایه ادامه داد:

«پادشاه طردشده، در نهایت تو چیزی جز یک عروسک خیمه‌شب‌بازی بر صحنه‌ای‌موجودات​ که صورت‌های فلکی و چرخ سرنوشت آراسته بودند، نبودی. شکافی که ساختی،‌داشتند​ ناچیزتر از آن بود که بتواند نظم جهان را در هم بشکند.»

شکافی که به دست خدای آشوب‌محدودیت‌های​ ایجاد شده بود؛ همان خدایی که درون‌دام​ نام ایزدبانو ثیا به دام افتاده بود.

شاه سلیمان تلاش کرده بود‌خودش​ از طریق آن شکاف، زمین‌باستانی​ را از چنگال صورت‌های فلکی برهاند.

اما آن شکاف تاب‌سنگ​ ایستادگی در برابر قدرت‌تحت​ سهمگین آن‌ها را نداشت.

صدا بار‌گرفت​ دیگر سلیمان را‌تکان​ مخاطب قرار داد:

«شکافی که توسط خدای آشوب پدید‌محدودیت‌های​ آمد، کافی نبود. اما... اگر بشود‌باستانی​ شکافی عظیم‌تر به وجود آورد چه؟»

شکافی بزرگ‌تر که‌حلقه​ قادر بود همه‌چیز را‌نمی‌توانست​ به کام نابودی بکشاند.

زیک شنید که‌جنس​ قلب سلیمان دوباره‌راهی​ شروع به تپیدن کرد.

تپ! تپ! تپ!

قلبی که ده هزار‌تکان​ سال از حرکت ایستاده بود،‌نمی‌توانست​ باری دیگر بر سینه‌اش کوبید.

هیسسس...

سایه در چشم‌به‌هم‌زدنی، سلیمانِ‌سنگ​ به بند کشیده شده در‌سلطه​ مغاک را در بر گرفت.

در گوشش نجوا کرد:

«ای پادشاه، به من بپیوند. اگر رخصت‌خودش​ دهی، شکافی بس عظیم‌تر خواهم گشود و‌افتاده​ چرخ سرنوشتی را که بافته‌اند، خرد خواهم کرد.»

تپ! تپ! تپ! تپ!

قلب سلیمان‌شمشیری​ مهارناپذیر و‌سنگ​ شتابان می‌زد.

حتی زیک هم تنها با‌تکان​ نظاره این خاطره، حس می‌کرد‌نمی‌توانست​ هیجانی جنون‌آمیز سرتاسر وجودش را درمی‌نوردد.

آنگاه، طنین صدای سلیمان برخاست:

«قول می‌دهی جلوی صورت‌های‌محدودیت‌های​ فلکی را بگیری و‌تمام​ زمین را نجات دهی؟»

با سخن سلیمان،‌جنس​ سایه از سر‌راهی​ شادمانی به موج نشست.

تاریکی‌ای مطلقاً متفاوت‌تبدیل​ از تاریکی مغاک، از‌محدودیت‌های​ آن به بیرون جوشید:

«قول می‌دهم، ای پادشاه.»

سلیمان با تقلا دهان گشود:

«چرخ سرنوشت‌شمشیری​ را... خرد کن.‌کمر​ بدون ذره‌ای تردید.»

با جاری شدن این کلمات، سایه‌حلقه​ اوج گرفت، به دودی غلیظ بدل شد‌باستانی​ و در اعماق تن سلیمان فرو رفت.

غر единственный...

زیک که در این خاطره غرق شده بود،‌تمام​ دگرگونی هولناکی را که پس از پیمان با سایه‌گذشته​ بر سر سلیمان آمد، با تمام وجود حس کرد.

«این انرژی دیگه...؟»

برای زیک آشنا بود.

«انرژی شیطانی؟»

همان انرژی ناپاک‌حلقه​ و پلیدی که درون‌نمی‌توانست​ هیولاهای جادویی لانه داشت.

زیک جوشش انرژی شیطانی را از کالبد‌شهرهایی​ سلیمان حس می‌کرد؛ انرژی‌ای به‌مراتب متراکم‌تر و‌سرگرمی‌ها​ مهیب‌تر از هر هیولایی که تاکنون شناخته بود.

قژژژ...

پیکر سلیمان‌تبدیل​ آغاز به‌تکان​ دگرگونی کرد.

سلیمان حتی با در‌محدودیت‌های​ اختیار داشتن قدرت جاودانگی،‌تمام​ همچنان یک انسان بود.

اما اکنون، با فوران چنین‌کمر​ انرژی شیطانیِ کوبنده‌ای، بعید بود بتوان‌می‌شدند​ نام انسان را بر او گذاشت.

موجودی فراتر از‌تبدیل​ مرزها، محدودیت‌ها و‌حلقه​ حتی شکل بشری.

هووششش...

زیک در آن‌حلقه​ دم پی برد که‌نمی‌توانست​ ماهیت این موجود چیست:

«پادشاه شیاطین.»

سرور تمامی پلیدی‌ها، شهریار رانده‌شدگان.

ناجی‌ای که از سوی مردمانش طرد شده‌خودش​ بود، سقوط در ژرفای مغاک و بدل‌افتاده​ گشتن به پادشاه شیاطین را برگزیده بود.

تناقضِ تبدیل شدن به موجودی‌خودش​ ناپاک به قصد اصلاح جهانی‌باستانی​ تحریف‌شده—این ذات حقیقی پادشاه شیاطین بود.

غرش...

حتی ورطه بی‌انتها نیز، با آنکه از‌محدودیت‌های​ هر چیز تهی بود، زیر فشار هیبت‌دام​ و اقتدار پادشاه شیاطین شروع به لرزیدن کرد.

سنگینی فشار چنان اوج‌تکان​ گرفت که نفس کشیدن‌بنابراین​ را برای زیک ناممکن می‌ساخت.

سپس، سلیمان که اکنون در‌خودش​ کمال تام به پادشاه شیاطین مسخ‌دام​ شده بود، لب به سخن گشود:

«با نیروی من،‌جنس​ تمامی فانیان روی‌راهی​ زمین رستگار خواهند شد.»

تَرَک...

در همان دم،‌بشه​ پهنه ورطه بی‌انتها‌محدودیت‌های​ رو به شکافتن گذاشت.

زندان مغاک که به دست صورت‌های فلکی‌نمی‌توانست​ ساخته شده بود از هم فرو پاشید‌خود​ و شکافی هولناک در میانش پدیدار شد.

پادشاه شیاطین، سلیمان، با‌سنگ​ گام‌هایی استوار و آرام‌تحت​ به درون شکاف پا نهاد.

صورت‌های فلکی، دهشتناک‌ترین دشمن‌بشه​ خویش را با دستان‌خودش​ خود پدید آورده بودند.

به محض ورود پادشاه شیاطین به شکاف مغاک، خیزابی خروشان‌تمام​ از شکاف ابعادی دریده به بیرون فوران کرد؛ چنان ویرانگر که‌بی‌شماری​ گویی قصد داشت روح زیک را هم بسوزاند و خاکستر کند.

«آخ!»

در بحبوحه آن توفان سهمگین ابعادی،‌راهی​ زیک از قاب چشمان پادشاه شیاطین،‌سرشار​ نوری بی‌انتها را به نظاره نشست.

نوری فراگیر و بی‌پایان.

زیک به‌تبدیل​ اعماق آن نور‌حلقه​ بی‌پایان سقوط کرد.

سپس، صدایی‌تکان​ آشنا در گوش‌خودش​ زیک طنین انداخت.

تَق!

وقتی زیک چشمانش را‌بشه​ گشود، باری دیگر در‌خودش​ تالار فرزانه اعظم نشسته بود.

عرق سرد بر‌بشه​ چهره‌اش نشسته و نفس‌هایش‌خودش​ به شماره افتاده بود.

«حس می‌کردم‌تکان​ چندین سال تو‌خودش​ یه چشم‌به‌هم‌زدن گذشت.»

فرزانه اعظم‌شمشیری​ فنجان زیک را‌کمر​ دوباره پر کرد:

«این چای گیاهی‌تبدیل​ است. کمی بنوش؛‌حلقه​ ذهنت را جلا می‌بخشد.»

شاید به سبب شوک ناشی از حبس‌خودش​ در زندان مغاک بود که زیک نمی‌توانست به‌سادگی‌ابد​ دستش را جلو ببرد و فنجان را بردارد.

اگر تنها سرک کشیدن به تکه‌ای از آن خاطره چنین رمقی از او‌ابد​ می‌گرفت، پس برای سلیمانی که ده هزار سال در آن بند و زنجیر‌کشیده​ گرفتار مانده بود، بدل گشتن به پادشاه شیاطین سرنوشتی محتوم به نظر می‌رسید.

زیک سرانجام فنجان‌جنس​ را بالا آورد‌راهی​ و جرعه‌ای نوشید.

همان‌طور که فرزانه اعظم گفته بود،‌حلقه​ تیرگی از ذهنش زدوده شد و‌موجودات​ حرارتی مطبوع درون بدنش جریان یافت.

زیک فنجان را بر میز نهاد، چشم‌خودش​ در چشمان فرزانه اعظم دوخت و پرسید:‌افتاده​ «چیزی که الان دیدم... شما نشونم دادید؟»

فرزانه اعظم‌تکان​ سر به‌محدودیت‌های​ نفی جنباند:

«حتی من نیز آن‌چنان قدرتی‌کمر​ ندارم که در سرنوشت شاه‌اداره​ سلیمان یا پادشاه شیاطین دست ببرم.»

«پس چطور اون خاطره به من منتقل شد؟‌خودش​ اصلاً چرا باید...» زیک هنوز کلامش را تمام‌ابد​ نکرده بود که جرقه‌ای در سرش روشن شد:

«شاه سلیمان با یه اژدهای‌حلقه​ کهن پیمان بسته بود. پیوند‌تمام​ میون انسان و اژدها ناگسستنیه... نکنه...؟»

زیک رو به فرزانه اعظم ادامه داد:‌نمی‌توانست​ «اون خاطره‌ای بود که بین اژدهای کهن‌خود​ و شاه سلیمان رد و بدل شده بود؟»

فرزانه اعظم لبخندی کم‌رنگ زد:

«خاطره اژدهای کهن ناگهان‌بشه​ احضار شد، چرا که اکنون‌بنابراین​ تو مالک کد آکاشیک هستی.»

کد آکاشیک، دسترسی به سرور ابعادی را ممکن‌بنابراین​ می‌ساخت و تسلطی فراگیر بر وقایع و پیشینه تمامی‌نگه​ موجودات جهان در گذشته و حال به همراه داشت.

زیک اکنون به‌حلقه​ ابعاد هولناک قدرت‌بنابراین​ کد آکاشیک پی می‌برد.

«اژدهای کهن سیستم کابالا رو به من سپرد و حتی امتیازات کد آکاشیک رو هم در‌گویی​ اختیارم گذاشت... چون من تنها کسی‌ام که سرنوشت رو به زانو درمیاره و پادشاه شیاطین رو‌همین​ نیست و نابود می‌کنه؟» پادشاه شیاطین برای اصلاح بنیادین جهان، گشودن شکافی مهیب‌تر را برگزیده بود.

اما حال، زیک باید سد راه‌حلقه​ پادشاه شیاطینی می‌شد که سودای گشودن شکاف‌باستانی​ برای نجات جهان را در سر می‌پروراند.

زیک تا پیش از این همه‌چیز را‌خودش​ ساده می‌پنداشت: بی‌قیدوشرط جلوی پادشاه شیاطین را‌افتاده​ بگیر و آزاد و رها زندگی کن.

اما پس از دست یافتن به اعماق خاطرات سلیمان،‌موجودات​ تضادی گزنده در قلبش رخنه کرده بود. سرش را‌این‌ها​ محکم تکان داد تا تردید را از جانش براند:

«...نیازی به این همه فکر و خیال نیست. قبل از‌اداره​ این‌که کامل بیدار بشه، کارش رو تموم می‌کنم. هر کسی هم‌تباه‌کننده‌ای​ که سر راهم سبز بشه، از دم تیغ می‌گذرونم. همین کافیه.»

با بازیافتن عزم‌تبدیل​ پولادین زیک، فرزانه اعظم‌محدودیت‌های​ به‌آرامی از جای برخاست.

دستش را به جلو دراز‌حلقه​ کرد و هر سه اثر الهی‌موجودات​ بر فراز هوا به شناوری درآمدند.

فرزانه اعظم به زیک خیره شد و‌نمی‌توانست​ گفت: «فرصت روبه‌پایان است. زیک دریکر، حقیقتی‌خود​ هست که باید از آن آگاه باشی.»

پرتوی درخشنده از‌جنس​ میانه سه اثر‌راهی​ الهی ساطع شد.

او در حالی‌تبدیل​ که چشمانش را از‌محدودیت‌های​ زیک برنمی‌داشت، ادامه داد:

«آن ‹قدرت موعود بازگشت‌ناپذیر›‌تکان​ که سرنوشتت را به‌بنابراین​ گذشته بازگرداند، تدارک من بود.»

ناولها | novelha.net