چپتر 447: انتخاب یک ناجی مطرود
0«خداکش.»
این لحظهای بود کهسنگ سلیمان به معنای واقعی کلمهسلطه به یک خداکش بدل شد.
فرزانه اعظمگرفت رو بهبشه زیک گفت:
«خدای آشوب در پاسختکان به درخواست شاه سلیمان،بنابراین اشکهایش را به او بخشید.»
زیک میدانست منظورحلقه از اشکهای خدایبنابراین آشوب—یعنی همان ایزدبانو ثیا—چیست.
«آدامانتیوم...»
اشکهای ایزدبانو ثیا که به عنوان پاداش بهخودش او اعطا شده بود، همان فلزی بود که باخود نام آدامانتیوم شناخته میشد؛ فلزی آغشته به قدرت خداکشی.
زیک به فرزانه اعظم نگاه کرد و پرسید: «دلیلی داشت کهموجودات شاه سلیمان نظرش رو تغییر داد و به جای مهر و مومداشتند کردن صورتهای فلکی در انگشتر، تصمیم گرفت به یک خداکش تبدیل بشه؟»
فرزانه اعظم سر تکان داد.
«حلقه محدودیتهای خودش را داشت، بنابراین نمیتوانست تمام موجودات باستانی و صورتهایسرشار فلکی به دام افتاده را تا ابد در خود نگه دارد. گذشتهمیکرد از اینها، موجودات بیشماری وجود داشتند که جهان پدیدارها را به آشوب میکشیدند.»
شاه سلیمان نقشه کشیده بود تا موجودات ضعیفترِ درون حلقهنمیتوانست را از دم تیغ بگذراند، فقط صورتهای فلکی مورد نیازشگذشته را نگه دارد و سپس به شکار موارد قویتر برود.
خدای آشوب که به دنبال ایجاد شکاف دربنابراین چرخ سرنوشتِ برپا شده توسط صورتهای فلکی بود،خود با کمال میل با خواسته سلیمان موافقت کرد.
او اشکهای خدای آشوب را تحویل گرفتنمیتوانست و از آنها نیزه خداکشی ساخت کهخود قادر بود صورتهای فلکی را به هلاکت برساند.
او با نیزه خداکشی که بر پشتش بسته بودسلطه و شمشیری از جنس سنگ خداکش که بر کمر داشت،مصائب راهی شهرهایی شد که تحت سلطه صورتهای فلکی اداره میشدند.
شهرهایی سرشار از انواع سرگرمیها و عیاشیها،محدودیتهای که گویی هیچ ارتباطی با مصائب شومدام و تباهکنندهای که زمین را ویران میکرد نداشتند.
شهر طلایی بلانکا، که زیکحلقه قبلاً آن را دیده بود، یکیموجودات از همین مکانها به شمار میرفت.
شاه سلیمان به سراغ صورتهای فلکی حاکم برتمام این شهرها رفت، نیزه سنگیِ خداکش را در قلبهایشانگذشته فرو نشاند و سرهایشان را از تن جدا کرد.
او برخی از صورتهای فلکی را در حلقهتحت به بند کشید تا از آنها فرمان ببرد،گویی و برخی دیگر را به کل نابود ساخت.
دیری نپایید کهتبدیل نام «خداکش» لرزه برمحدودیتهای اندام صورتهای فلکی انداخت.
«صورتهای فلکی از شاه سلیمان وحشت داشتند؛ کسی که نیروی نامیرایی داشت و هرگز بهابد راستی از بین نمیرفت. آنها او را خطری دانستند که دیگر نمیتوان نادیدهاش گرفت، پس تصمیمتیغ گرفتند در نبردی نهایی در کارکوسا، شهری که روزگاری بر آن فرمان میراند، به مصافش بروند.»
دهها صورت فلکی قدرتمند در کارکوسا گرد هم آمدندموجودات و در کمین نشستند تا سلیمان را به بنداینها بکشند و او را تا ابد مهر و موم کنند.
شاه سلیمان نیز از سوی دیگر،راهی قصد داشت همه آنها را یکجا ازانواع پای درآورد و زمین را آزاد سازد.
نبردی که دهها روز به طول انجامیدمحدودیتهای در کارکوسا به راه افتاد و بیشماردام صورت فلکی به دست سلیمان هلاک شدند.
اما با تمام آن فداکاریهاحلقه و تلفات سنگین، صورتهای فلکیتمام سرانجام موفق به گرفتاری او شدند.
او در حالی که دست و پایش قطع شده بود، رویدام زمین افتاد و صورتهای فلکی که هنوز از قدرت نامیرایی او وحشتپدیدارها داشتند، تصمیم گرفتند او را در عمیقترین چاه بیانتهای مغاک محبوس کنند.
با شنیدن این سخنان،سنگ چهره زیک درهم رفتتحت و با تلخی گفت:
«پس حتی شاه سلیمانبشه هم نتونست از قدرتخودش صورتهای فلکی فراتر بره.»
فرزانه اعظم دربشه پاسخ به سخن زیکخودش سرش را تکان داد:
«دلیل اسارت شاهحلقه سلیمان به دست صورتهاینمیتوانست فلکی، کمبود قدرت نبود.»
چهره فرزانه اعظمجنس حالتی پیچیده به خودشهرهایی گرفت و ادامه داد:
«هدف شاه سلیمان نجات جهان پدیدارها از چنگال صورتهای فلکینمیتوانست بود. اما مردمی که او در پی نجاتشان بود، پیروزیگذشته او را با پرتاب سنگ و آب دهان پاسخ دادند.»
شاه سلیمان که مورد خیانت و تحقیر همانبنابراین کسانی قرار گرفته بود که برای نجاتشان جنگیدهخود بود، نتوانست از این شوک ویرانگر رهایی یابد.
صورتهای فلکی از همینمحدودیتهای شکاف و غفلت بهره بردندموجودات و او را مغلوب ساختند.
فرزانه اعظم رو به زیک گفت: «بهشهرهایی نظرت ناجیی که از سوی نجاتیافتگانش رهاسرگرمیها و طرد شده، چه انتخابی خواهد کرد؟»
زیک در حالی که به فرزانه اعظممحدودیتهای نگاه میکرد که با چشمانی منتظر بهدام او چشم دوخته بود، غرق در فکر شد.
«انتخابِ یک ناجی مطرود...»
درست در همان لحظه بود.
در یک چشمجنس به هم زدن،راهی دیدگان زیک دگرگون شد.
«چی شد؟»
ظلماتی قیرگون و مطلق،تکان جایی که هیچ چیزبنابراین در آن دیده نمیشد.
اثری ازتکان فرزانه اعظممحدودیتهای به چشم نمیخورد.
«چه اتفاقی افتاده؟»
زیک با گیجی وبشه سردرگمی تلاش کرد بایستد، امابنابراین بدنش سر سوزنی تکان نمیخورد.
نه میتوانست چیزی ببیند،تکان نه چیزی بشنود وبنابراین نه کوچکترین حرکتی انجام دهد.
همانطور که زیک بیحرکتمحدودیتهای بر جای مانده بود،تمام سایهای سیاه موج برداشت.
شبحی تیره و تارسنگ بدون هیچ کالبد مشخصی بهسلطه آرامی به او نزدیک شد.
صدای سایهگرفت درون گوشبشه زیک رخنه کرد.
[■■◆◇▲□■◆.]
زیک بیدرنگ متوجه شد اینخودش همان زبانی است که هنگام رویاروییدام با کالبد حقیقی آژیدهاک شنیده بود.
«این دیگه چهجنس سایهایه که بهراهی این زبان حرف میزنه...؟»
اما در همان دم، واژگانیتکان که پیشتر غیرقابل فهم بودند،نمیتوانست ناگهان در ذهنش ترجمه شدند:
[ای پادشاه، چه حسی دارد؟ آیامحدودیتهای این همان سرانجامی بود که ازباستانی دیرباز سودایش را در سر داشتی؟]
در حالی که این صدا درون سرش طنین میانداخت، زیک تقلا کردافتاده تا حرکتی کند، اما از آنجا که تمام وجودش به بند کشیدهمیکشیدند شده بود، چارهای جز تمرکز بر واژگانی که در گوشش زنگ میزدند نداشت.
[نامیرایی محکوم به گذراندن ابدیت درراهی قعر چاه بیانتهای مغاک؛ محروم ازسرشار تمامی حواس، نه زنده و نه مرده.]
تنها در آن هنگامبشه بود که زیک از کلماتبنابراین آن صدا موقعیت را دریافت.
«یعنی الان من شاه سلیمانم؟»
اسیر شده بهحلقه دست صورتهای فلکی ونمیتوانست محبوس در زندان مغاک.
شاه سلیمان تنها به جرم تلاشراهی برای نجات زمین، تا ابد درسرشار این خلأ به بند کشیده شده بود.
صدا بار دیگر سخن گفت:
[ای پادشاه، من همواره آمادهام تا در کنارتبنابراین بایستم. بیا آن صورتهای فلکی نفرتانگیز را ریشهکن کنیمنگه و آرامش حقیقی را برای زمین به ارمغان آوریم.]
صدا بیوقفه درحلقه کار وسوسه کردنبنابراین شاه سلیمان بود.
زیک در عذاب وسنگ شکنجه به خود میپیچید، زیراسلطه آن صدا افکارش را درمینوردید.
«هیچ راهی نیستتبدیل که جلوی اینحلقه صدا رو بگیرم؟»
اما درست در همان لحظه...
صدایی دیگر، صدایی کهمحدودیتهای متعلق به زیک نبود،تمام درون مغاک طنین افکند:
«چرا من؟»
همچون کشیده شدن ناخن بر ورقهای آهنیمحدودیتهای بود؛ صدایی آکنده از یأسی فرساینده، گویی دیگرافتاده تاب تحمل حتی یک ثانیه بیشتر را نداشت.
زیک دریافت کهبشه این صدای خودِمحدودیتهای شاه سلیمان است.
قهقهای هولناکتکان از درونمحدودیتهای سایه برخاست:
[سرانجام، پس از دهسنگ هزار سال، لب بهتحت سخن گشودی. ای پادشاهِ مطرود.]
زیک نمیتوانستگرفت سخنان سایهبشه را باور کند.
جریان زمان دربشه مغاک با جهانمحدودیتهای پدیدارها کاملاً متفاوت بود.
حتی اگر با سرعت جهان بیرونی نیزنمیتوانست پیش میرفت، سپری شدن زمان در اینجا—درخود محرومیت از تمامی حواس—همچون عذابی بیپایان کش میآمد.
با این حال، سلیمان محبوس در مغاک، دهتحت هزار سال را در چنین وضعیتی دوام آوردهگویی بود؛ عاجز از مردن، و تمام وجودش در بند.
سایه بارگرفت دیگر بابشه سلیمان سخن گفت:
[میپُرسی چرا تو؟ خودتتکان این پاسخ را بهتربنابراین از هر کس دیگری میدانی.]
سلیمان پاسخی نداد.
سایه ادامه داد:
«پادشاه طردشده، در نهایت تو چیزی جز یک عروسک خیمهشببازی بر صحنهایموجودات که صورتهای فلکی و چرخ سرنوشت آراسته بودند، نبودی. شکافی که ساختی،داشتند ناچیزتر از آن بود که بتواند نظم جهان را در هم بشکند.»
شکافی که به دست خدای آشوبمحدودیتهای ایجاد شده بود؛ همان خدایی که دروندام نام ایزدبانو ثیا به دام افتاده بود.
شاه سلیمان تلاش کرده بودخودش از طریق آن شکاف، زمینباستانی را از چنگال صورتهای فلکی برهاند.
اما آن شکاف تابسنگ ایستادگی در برابر قدرتتحت سهمگین آنها را نداشت.
صدا بارگرفت دیگر سلیمان راتکان مخاطب قرار داد:
«شکافی که توسط خدای آشوب پدیدمحدودیتهای آمد، کافی نبود. اما... اگر بشودباستانی شکافی عظیمتر به وجود آورد چه؟»
شکافی بزرگتر کهحلقه قادر بود همهچیز رانمیتوانست به کام نابودی بکشاند.
زیک شنید کهجنس قلب سلیمان دوبارهراهی شروع به تپیدن کرد.
تپ! تپ! تپ!
قلبی که ده هزارتکان سال از حرکت ایستاده بود،نمیتوانست باری دیگر بر سینهاش کوبید.
هیسسس...
سایه در چشمبههمزدنی، سلیمانِسنگ به بند کشیده شده درسلطه مغاک را در بر گرفت.
در گوشش نجوا کرد:
«ای پادشاه، به من بپیوند. اگر رخصتخودش دهی، شکافی بس عظیمتر خواهم گشود وافتاده چرخ سرنوشتی را که بافتهاند، خرد خواهم کرد.»
تپ! تپ! تپ! تپ!
قلب سلیمانشمشیری مهارناپذیر وسنگ شتابان میزد.
حتی زیک هم تنها باتکان نظاره این خاطره، حس میکردنمیتوانست هیجانی جنونآمیز سرتاسر وجودش را درمینوردد.
آنگاه، طنین صدای سلیمان برخاست:
«قول میدهی جلوی صورتهایمحدودیتهای فلکی را بگیری وتمام زمین را نجات دهی؟»
با سخن سلیمان،جنس سایه از سرراهی شادمانی به موج نشست.
تاریکیای مطلقاً متفاوتتبدیل از تاریکی مغاک، ازمحدودیتهای آن به بیرون جوشید:
«قول میدهم، ای پادشاه.»
سلیمان با تقلا دهان گشود:
«چرخ سرنوشتشمشیری را... خرد کن.کمر بدون ذرهای تردید.»
با جاری شدن این کلمات، سایهحلقه اوج گرفت، به دودی غلیظ بدل شدباستانی و در اعماق تن سلیمان فرو رفت.
غر единственный...
زیک که در این خاطره غرق شده بود،تمام دگرگونی هولناکی را که پس از پیمان با سایهگذشته بر سر سلیمان آمد، با تمام وجود حس کرد.
«این انرژی دیگه...؟»
برای زیک آشنا بود.
«انرژی شیطانی؟»
همان انرژی ناپاکحلقه و پلیدی که دروننمیتوانست هیولاهای جادویی لانه داشت.
زیک جوشش انرژی شیطانی را از کالبدشهرهایی سلیمان حس میکرد؛ انرژیای بهمراتب متراکمتر وسرگرمیها مهیبتر از هر هیولایی که تاکنون شناخته بود.
قژژژ...
پیکر سلیمانتبدیل آغاز بهتکان دگرگونی کرد.
سلیمان حتی با درمحدودیتهای اختیار داشتن قدرت جاودانگی،تمام همچنان یک انسان بود.
اما اکنون، با فوران چنینکمر انرژی شیطانیِ کوبندهای، بعید بود بتوانمیشدند نام انسان را بر او گذاشت.
موجودی فراتر ازتبدیل مرزها، محدودیتها وحلقه حتی شکل بشری.
هووششش...
زیک در آنحلقه دم پی برد کهنمیتوانست ماهیت این موجود چیست:
«پادشاه شیاطین.»
سرور تمامی پلیدیها، شهریار راندهشدگان.
ناجیای که از سوی مردمانش طرد شدهخودش بود، سقوط در ژرفای مغاک و بدلافتاده گشتن به پادشاه شیاطین را برگزیده بود.
تناقضِ تبدیل شدن به موجودیخودش ناپاک به قصد اصلاح جهانیباستانی تحریفشده—این ذات حقیقی پادشاه شیاطین بود.
غرش...
حتی ورطه بیانتها نیز، با آنکه ازمحدودیتهای هر چیز تهی بود، زیر فشار هیبتدام و اقتدار پادشاه شیاطین شروع به لرزیدن کرد.
سنگینی فشار چنان اوجتکان گرفت که نفس کشیدنبنابراین را برای زیک ناممکن میساخت.
سپس، سلیمان که اکنون درخودش کمال تام به پادشاه شیاطین مسخدام شده بود، لب به سخن گشود:
«با نیروی من،جنس تمامی فانیان رویراهی زمین رستگار خواهند شد.»
تَرَک...
در همان دم،بشه پهنه ورطه بیانتهامحدودیتهای رو به شکافتن گذاشت.
زندان مغاک که به دست صورتهای فلکینمیتوانست ساخته شده بود از هم فرو پاشیدخود و شکافی هولناک در میانش پدیدار شد.
پادشاه شیاطین، سلیمان، باسنگ گامهایی استوار و آرامتحت به درون شکاف پا نهاد.
صورتهای فلکی، دهشتناکترین دشمنبشه خویش را با دستانخودش خود پدید آورده بودند.
به محض ورود پادشاه شیاطین به شکاف مغاک، خیزابی خروشانتمام از شکاف ابعادی دریده به بیرون فوران کرد؛ چنان ویرانگر کهبیشماری گویی قصد داشت روح زیک را هم بسوزاند و خاکستر کند.
«آخ!»
در بحبوحه آن توفان سهمگین ابعادی،راهی زیک از قاب چشمان پادشاه شیاطین،سرشار نوری بیانتها را به نظاره نشست.
نوری فراگیر و بیپایان.
زیک بهتبدیل اعماق آن نورحلقه بیپایان سقوط کرد.
سپس، صداییتکان آشنا در گوشخودش زیک طنین انداخت.
تَق!
وقتی زیک چشمانش رابشه گشود، باری دیگر درخودش تالار فرزانه اعظم نشسته بود.
عرق سرد بربشه چهرهاش نشسته و نفسهایشخودش به شماره افتاده بود.
«حس میکردمتکان چندین سال توخودش یه چشمبههمزدن گذشت.»
فرزانه اعظمشمشیری فنجان زیک راکمر دوباره پر کرد:
«این چای گیاهیتبدیل است. کمی بنوش؛حلقه ذهنت را جلا میبخشد.»
شاید به سبب شوک ناشی از حبسخودش در زندان مغاک بود که زیک نمیتوانست بهسادگیابد دستش را جلو ببرد و فنجان را بردارد.
اگر تنها سرک کشیدن به تکهای از آن خاطره چنین رمقی از اوابد میگرفت، پس برای سلیمانی که ده هزار سال در آن بند و زنجیرکشیده گرفتار مانده بود، بدل گشتن به پادشاه شیاطین سرنوشتی محتوم به نظر میرسید.
زیک سرانجام فنجانجنس را بالا آوردراهی و جرعهای نوشید.
همانطور که فرزانه اعظم گفته بود،حلقه تیرگی از ذهنش زدوده شد وموجودات حرارتی مطبوع درون بدنش جریان یافت.
زیک فنجان را بر میز نهاد، چشمخودش در چشمان فرزانه اعظم دوخت و پرسید:افتاده «چیزی که الان دیدم... شما نشونم دادید؟»
فرزانه اعظمتکان سر بهمحدودیتهای نفی جنباند:
«حتی من نیز آنچنان قدرتیکمر ندارم که در سرنوشت شاهاداره سلیمان یا پادشاه شیاطین دست ببرم.»
«پس چطور اون خاطره به من منتقل شد؟خودش اصلاً چرا باید...» زیک هنوز کلامش را تمامابد نکرده بود که جرقهای در سرش روشن شد:
«شاه سلیمان با یه اژدهایحلقه کهن پیمان بسته بود. پیوندتمام میون انسان و اژدها ناگسستنیه... نکنه...؟»
زیک رو به فرزانه اعظم ادامه داد:نمیتوانست «اون خاطرهای بود که بین اژدهای کهنخود و شاه سلیمان رد و بدل شده بود؟»
فرزانه اعظم لبخندی کمرنگ زد:
«خاطره اژدهای کهن ناگهانبشه احضار شد، چرا که اکنونبنابراین تو مالک کد آکاشیک هستی.»
کد آکاشیک، دسترسی به سرور ابعادی را ممکنبنابراین میساخت و تسلطی فراگیر بر وقایع و پیشینه تمامینگه موجودات جهان در گذشته و حال به همراه داشت.
زیک اکنون بهحلقه ابعاد هولناک قدرتبنابراین کد آکاشیک پی میبرد.
«اژدهای کهن سیستم کابالا رو به من سپرد و حتی امتیازات کد آکاشیک رو هم درگویی اختیارم گذاشت... چون من تنها کسیام که سرنوشت رو به زانو درمیاره و پادشاه شیاطین روهمین نیست و نابود میکنه؟» پادشاه شیاطین برای اصلاح بنیادین جهان، گشودن شکافی مهیبتر را برگزیده بود.
اما حال، زیک باید سد راهحلقه پادشاه شیاطینی میشد که سودای گشودن شکافباستانی برای نجات جهان را در سر میپروراند.
زیک تا پیش از این همهچیز راخودش ساده میپنداشت: بیقیدوشرط جلوی پادشاه شیاطین راافتاده بگیر و آزاد و رها زندگی کن.
اما پس از دست یافتن به اعماق خاطرات سلیمان،موجودات تضادی گزنده در قلبش رخنه کرده بود. سرش رااینها محکم تکان داد تا تردید را از جانش براند:
«...نیازی به این همه فکر و خیال نیست. قبل ازاداره اینکه کامل بیدار بشه، کارش رو تموم میکنم. هر کسی همتباهکنندهای که سر راهم سبز بشه، از دم تیغ میگذرونم. همین کافیه.»
با بازیافتن عزمتبدیل پولادین زیک، فرزانه اعظممحدودیتهای بهآرامی از جای برخاست.
دستش را به جلو درازحلقه کرد و هر سه اثر الهیموجودات بر فراز هوا به شناوری درآمدند.
فرزانه اعظم به زیک خیره شد ونمیتوانست گفت: «فرصت روبهپایان است. زیک دریکر، حقیقتیخود هست که باید از آن آگاه باشی.»
پرتوی درخشنده ازجنس میانه سه اثرراهی الهی ساطع شد.
او در حالیتبدیل که چشمانش را ازمحدودیتهای زیک برنمیداشت، ادامه داد:
«آن ‹قدرت موعود بازگشتناپذیر›تکان که سرنوشتت را بهبنابراین گذشته بازگرداند، تدارک من بود.»