چپتر 454: دوک قصابی
0زیک نیزموج آن نام راناآرام به خوبی میشناخت.
بیست و پنج سال پیش، فرماندهجنگِ لشکریان امپراتوری مورک که به قاره مرکزیتقصیر هجوم برده بودند، کسی جز صلاحالدین نبود.
در اسناد و روایات آن روزگار، گزارشها و شهادتهاییبرگشت وجود داشت مبنی بر اینکه صلاحالدین به تنهایی درحال برابر بیش از صد شوالیه ایستاده و پیکار کرده بود.
«میگفتن هیولاییه که از دهنش شعلههای سیاه زبانهدست میکشه، دهها تیغ تیز از کمرش بیرون زده وکاملاً موهای زبری مثل سوزنهای آهنی تمام بدنش رو پوشونده.»
زیک به صلاحالدین چشم دوخت کهتکان با مچهای دست و پای بهمیدانست زنجیر کشیدهشده، بر زمین زانو زده بود.
برخلاف آن روایات هولناک،دارند صلاحالدین جثهای کاملاً معمولیژنرال و چهرهای تقریباً معصوم داشت.
در حالی که زیک اینجنگِ تناقض را غافلگیرکننده میدید، شهرزاد بهاصلاً بردهها فرمان داد زنجیرها را بگشایند.
جرنگگگ!
بلافاصله، زنجیرهایی که گردن وناآرام بازوان صلاحالدین را در بندمربوط کشیده بودند، بر زمین افتادند.
اشرافی که نظارهگر صحنه بودند، در جایتهاجمی خود خشکشان زد و با وحشتی که درگندکاریهای چشمانشان موج میزد، مضطرب و ناآرام تکان خوردند.
زیک که با روشنبینیِ خود اطلاعات مربوط بهشکستخورده امپراتوری مورک را بررسی کرده بود، میدانست چرابیتجربه اشراف تا این حد از صلاحالدین وحشت دارند.
«صلاحالدین بعد از جنگِ تهاجمی، مثل یه ژنرال شکستخورده به امپراتوریکشیدهشده برگشت. شکست اصلاً تقصیر اون نبود، پای گندکاریهای فرماندههای اشرافی و بیتجربهاین در میون بود؛ با این حال تمام تاوانش رو گردن اون انداختن.»
اگر در آن لشکرکشی صلاحالدین تا واپسین لحظهروشنبینیِ هدایت ارتش را در دست داشت، چه بسادارند موازنه قدرت در قاره مرکزی دستخوش دگرگونی عظیمی میشد.
قوای مورک که از مسیر بیابانی هجوم آوردهژنرال بودند، ژوپیتر و ونوس را در جنوب رمفرماندههای به تصرف درآورده و به سوی میدلند میتاختند.
اما فرماندهان بیکفایت وبعد تازهکارِ اشرافی، تمام پایهریزیهای دقیقبرگشت صلاحالدین را بر باد دادند.
شوالیههای دریکر و جادوگران نیروانا نیز با بهرهگیری ازپای تردید و تعلل بیپایان مهاجمان دست به حمله زدندمعمولی و آن تهاجم بزرگ را به شکستی خفتبار مبدل ساختند.
حتی در کوران عقبنشینی، صلاحالدین خود را سپر بلای دیگرانمربوط کرد تا هر تعداد سربازی را که میتواند نجات دهدژنرال و به تنهایی راه را بر متحدین قاره مرکزی بست.
سرانجام پس از پشت سر گذاشتن رنجهای بیشمار، وقتی به امپراتوریشکست بازگشت، همان فرماندهانی که جانشان را مدیون او بودند، اتهامات واهی ولشکرکشی دروغین به او زدند و وی را به پای چوبه دار رساندند.
زیردستان خشمگین صلاحالدین نیز در واکنش به اینشکستخورده خیانت، او را از سیاهچال رهانیدند و تمامبیتجربه آن فرماندهان بزدل اشرافی را از دم تیغ گذراندند.
جنگجویان شرقی که بر گرد صلاحالدیندوخت همپیمان شده بودند، یکراست به سمت کاخزانو امپراتوری تاختند و خواستار کنارهگیری سلطان شدند.
اما سپاه صلاحالدین درمضطرب نهایت نتوانست در برابرروشنبینیِ ارتش مهیب سلطان تاب بیاورد.
صلاحالدین پس از اسارت، سلاحش را به دورژنرال انداخت و به سلطان التماس کرد که درفرماندههای ازای گرفتن جان او، از خون زیردستانش درگذرد.
با این همه، سلطان تمام یاران او را قتلعامبرگشت کرد و تنها صلاحالدین را در بند نگه داشتحال و با این شقاوت، شعلههای شورش را خاموش ساخت.
«در نهایت، صلاحالدین و آدمهاش همه فرماندههایمچهای اشرافی رو به درک فرستادن و اینبرخلاف اتفاق فقط پایههای قدرت سلطان رو محکمتر کرد.»
زیک حدس میزد انگیزه اصلی سلطان از آغاز آناطلاعات جنگ تهاجمی، صرفاً فتح قاره مرکزی نبوده، بلکه توطئهایجنگِ حسابشده برای پاکسازی رقبای داخلی به شمار میرفته است.
اگر این حدس واقعیت داشت، پس صلاحالدینتهاجمی مهرهای تمامعیار در دستان حاکم بود؛ پیادهنظامی کهگندکاریهای درست بر اساس خواستههای شهرزاد گام برداشته بود.
در حالی که زیک با نگاهیتهاجمی سرد و عمیق به صلاحالدین مینگریست،تقصیر شهرزاد رو به بردهها فرمان داد:
«سلاح دوک قصابی را بیاورید.»
به محض پایان سخنش،مضطرب صدای غرش چرخش کالسکهروشنبینیِ دیگری به گوش رسید.
غرومب غرومب غرومب—
شمشیری غولآسا، که بیشتر به قطعهآهنی ناتراش و ضخیم شباهتشکست داشت، بر روی کالسکهای قرار گرفته بود که بیش ازانداختن ده برده با زحمت و تقلا آن را به پیش میکشیدند.
ساطور سترگی چنان عظیم و هولناک که آدمیدست با دیدنش در تردید میافتاد که آیا براستیجثهای میتوان نام شمشیر بر آن نهاد یا خیر.
آن دوازده برده با رنجی طاقتفرساتکان توانستند ساطور سترگ را بالا بردهمیدانست و بر روی میدان نبرد قرار دهند.
در این هنگام صلاحالدیندارند پیش رفت و آن راشکستخورده با یک دست بلند کرد.
هوووش!
او ساطور سترگی را که جابهجاییاش توانمچهای بیش از ده مرد بالغ را طلب میکرد،هولناک چنان چرخاند که گویی پر کاهی بیش نیست.
همزمان با به حرکت درآوردن آن ساطور، هالهایروشنبینیِ دهشتناک و مرگبار از وجود صلاحالدین برمیخاست کهدارند تفاوت تکاندهندهای با چهره آرام پیشین او داشت.
اشراف حاضر در جایگاه تماشاگرانبعد با دیدن او، آب دهانشانبرگشت را با دشواری فرو دادند.
علت اینکه لقب «دوک قصابی» بر او نهاده شده بود،شکست این بود که در آن شورش خونین، گردن اشراف فاسدانداختن را تنها با یک ضربه همین ساطور سترگ قطع کرده بود.
به خاطر همان خاطره تاریک بود که بادست هر چرخش ساطور در دستان صلاحالدین، رعشه برجثهای اندام درباریان میافتاد و عرق سرد بر پیشانیشان مینشست.
صلاحالدین با بازیافتن اندکیمضطرب از توان جسمانیاش، روروشنبینیِ به سوی زیک چرخید.
او در سکوت ساطور سترگ راجنگِ بالا آورد و زیک نیز متقابلاًاصلاً لواتین را برای نبرد بر افراشت.
زیک در حالیدارند که چشمانش را بهژنرال صلاحالدین دوخته بود، گفت:
«دارم میآم.»
در همان لحظه،میزد هر دو بهتکان سمت هم خیز برداشتند.
ساطور سترگ و لواتین دربعد کانون میدان دوئل با شدتیبرگشت خردکننده به یکدیگر کوبیده شدند.
بوممم!
تنها برخورد این دو تیغهچشم کافی بود تا امواج شوکآوری ازکشیدهشده انرژی در تمام محوطه منفجر شود.
اشراف از شدت ومضطرب غرش آن موج انفجاری،روشنبینیِ با هراس به عقب جهیدند.
«وای!»
«نکنه همینجاوحشت که نشستیمبعد مفتیمفتی قصابی بشیم؟!»
از آنجا که خود سلطان میزبان اینمچهای ضیافت شوم بود، اشراف حتی اگر جان بههولناک لبشان میرسید هم جرئت ترک مجلس را نداشتند.
شهرزاد در حالی که سه جانور روحوارشخوردند احاطهاش کرده بودند، با چشمانی تیزبین واشراف رخنه ناپذیر، چشم به این دوئل دوخته بود.
هوووووش!
صلاحالدین ساطور سترگ را به روانیتهاجمی چرخاند و رگباری از ضربات کوبندهتقصیر را بر سر زیک فرود آورد.
بوم! بوم! بوم! بوم!
ضربات مدهوشکننده دوک قصابی، که میتوانستتکان دوازده شوالیه را با یک تکضربهمیدانست بشکافد، بیامان بر سر زیک میبارید.
اما زیک که با لواتینبعد تکتک آنها را سد میکرد، حتیشکست ذرهای تعادلش را از دست نداد.
او در حین دفعبعد این حملات سهمگین، درشکستخورده دل حریفش را ستود.
«مهارتش توی کاربدنش با این شمشیردوخت بزرگ واقعاً معرکهست.»
در واقع زیک بیش از آنکه مات و مبهوت قدرتمربوط بازوی شگفتانگیز صلاحالدین شود، محو ظرافت و چیرهدستی بیهمتایی بودژنرال که او در مهار چنین سلاح سنگینی از خود نشان میداد.
به کار بردن شمشیری به آن هیبت به طورشکستخورده طبیعی ضربات را ساده، کند و قابل پیشبینی میکرد،میون اما در سبک صلاحالدین اثری از این ضعف نبود.
او بیوقفه نقاط ضعف و گشودگیهای زیک راشکستخورده هدف میگرفت و آن تیغه غولپیکر در یکبیتجربه چشم بر هم زدن مسیرش را تغییر میداد.
باور این امر دشوار بود که چنین شمشیرزنی روانی،پای متعلق به مردی باشد که سالها در تاریکی سیاهچال زنجیرچهرهای شده بود؛ حرکاتش مانند رودی خروشان و بیتوقف امتداد مییافت.
جرنگگگ!
در کشاکش درگیری، زیک زیر فشارجنگِ سهمگین یکی از ضربات عقب رانده شدتقصیر و تا لبه میدان دوئل پس نشست.
یلین و هادسدارند با دیدن اینتهاجمی صحنه سراپا اضطراب شدند.
بهویژه یلین که خود عمری را در ریاضتهای رزمیپای گذرانده بود، به خوبی حس کرد که تیغزنی صلاحالدینمعمولی به هیچ وجه ساده نیست و چهرهاش سختتر شد.
در این میان صلاحالدین شمشیرناآرام بزرگش را بر سر دست گرفتبررسی و غران به سوی زیک تاخت.
هوووووش!
شمشیر عظیمی که سینهبعد هوا را میشکافت، صداییشکستخورده شبیه زوزه دیوان سر داد.
در همان لحظه، پیکر زیک که بامچهای آرامشی مرگبار دسته شمشیرش را میفشرد، محوبرخلاف شد و در هوای خالی از میان رفت.
بوم بوم بوم بوم!
بلافاصله پس از آن، ساطور صلاحالدین بخشی ازژنرال میدان دوئل را در هم کوبید و آنفرماندههای را به تلی از خاکستر و ویرانی بدل کرد.
و زیک، درستدارند در نقطه کورتهاجمی صلاحالدین پدیدار شد.
لواتین پهلوی بیدفاع صلاحالدینپوشونده را نشانه رفت؛ همانجایی کهپای گارد دفاعیاش باز مانده بود.
در همان دم، عضلات ساعدناآرام صلاحالدین برآمد و شمشیر سترگمربوط با سرعتی برقآسا تغییر جهت داد.
بوم بوم بوم بوم بوم!
شمشیر پهن اودارند چرخید و باتهاجمی لواتینِ زیک شاخبهشاخ شد.
بوم بوم بوم!
با انفجاری سهمگین، نیرویمضطرب پسزنش حاصل از برخورد، هراطلاعات دو را به عقب راند.
«هاف... هاف...»
در میان تودهیدارند برخاستهی گردوغبار، صلاحالدینتهاجمی نفسهایش را مهار کرد.
زیک با سیمایی خونسرد، دوبارهچشم شمشیرش را محکم در چنگزنجیر فشرد و رو به صلاحالدین گفت:
«تحسینبرانگیزه. کی فکرشمیزد رو میکرد دوک قصابیِخوردند معروف، یک وارث نباشه؟»
با شنیدن کلام زیک، یلین و هادستهاجمی که چشم به نبرد دوخته بودند، تازهاون حقیقت ماجرا را دریافتند و غرق شگفتی شدند.
همانطور که زیک گفت، صلاحالدین یک وارث نبودشکستخورده و به همین دلیل نمیتوانست از سلاحی پیوندخورده بامیون روح که روحی در آن مهروموم شده، بهره ببرد.
شمشیر بزرگی که درپوشونده دست داشت صرفاً همین بود:پای شمشیری بینهایت سنگین و غولپیکر.
زیک در پی درک این راز بودخوردند که صلاحالدین چگونه بدون اینکه یک وارثاشراف باشد، چنین قدرت هولناکی به نمایش میگذارد.
«همهی چاکراهاش بازن. به نظربعد میرسه مادرزادی باشه، نه حاصلبرگشت ریاضت و تمرین مثل عرفای ایشتار.»
در تبار یلین، خاندان ایشتار چاکراهای تنژنرال را از طریق تمریناتی ویژه میگشودند تاگندکاریهای بر سرعت واکنش و توان بدنی بیفزایند.
اما صلاحالدین گویی به مانند تیر، خدایمچهای جنگ، تمام چاکراهایش به شکلی مادرزادی گشودهبرخلاف بود، نه با شیوه و ریاضتهای ایشتار.
صلاحالدین بیهیچ کلامی، بار دیگرناآرام قبضهی شمشیر پهنش را فشردمربوط و گامی به پیش نهاد.
غرومب، غرومب، غرومب—
زیک نیروی سهمگینی رابعد که از پیکر صلاحالدینشکستخورده زبانه میکشید، حس کرد.
«داره تمامتمام توانش رو درونچشم شمشیر متمرکز میکنه.»
یلین که نظارهگرمیزد بود، حتی بیشتکان از زیک جا خورد:
«اون... ببرگیریه؟»
هادس با شنیدن کلامبعد یلین در کنارش، سرششکستخورده را کج کرد و پرسید:
«ببرگیری؟ اون چیه؟»
یلین با چهرهایمیزد گرفته و جدیتکان به هادس پاسخ داد:
«یکی از فنون سری خاندان ماست.جنگِ تکنیکی برای مرگ تکضربهای که چاکراهایاصلاً بدن رو در شمشیر متمرکز میکنه.»
هادس باوحشت شگفتی بهبعد او نگریست:
«چطور ممکنه یه جنگجویپوشونده امپراتوری مورک، فنون سریدست ایشتار رو بلد باشه؟»
شهرزاد که نجوای آنهامضطرب را شنیده بود، بهروشنبینیِ جای یلین پاسخ داد:
«ای وجود قدسی، آن فن، کاربردی برگرفته از هنرشکستخورده شکار الفهای باستانی است. از آنجا که خاندان ایشتار خونحال الفها را به ارث بردهاند، سرچشمهی این تکنیکها یکی است.»
یلین باوحشت شنیدن کلام شهرزادجنگِ با تعجب پرسید:
«اعلیحضرت، آیا این یعنیپوشونده دوک قصابی هم خوندست الفها رو در رگهاش داره؟»
شهرزاد سرموج تکان دادمضطرب و نفی کرد:
«خیر. اواشراف انسانی اصیلدارند و خالص است.»
یلین باوحشت ناباوری بهبعد شهرزاد نگریست:
«کسی که رگ و ریشهی کاملاً انسانیمچهای داره محاله بتونه فنون سری ایشتار رو یادهولناک بگیره. اونها اصلاً نمیتونن چاکراهاشون رو باز کنن...»
«صلاحالدین یک موجود ساختارشکن است. بهتکان تعبیر شما، یک بیقاعده. به همینمیدانست سبب توانسته هنر شکار الفها را بیاموزد.»
با شنیدن اینکه صلاحالدین یک بیقاعدهجنگِ است، چشمان یلین اندکی گرد شداصلاً و سپس با درک ماجرا سر جنباند:
«بیقاعده... چون ازدارند قوانین جهان عدول کرده،ژنرال تونسته چاکراهاش رو بگشاید.»
«ساختارشکنها موجوداتی رازآلود با منشائی ناشناختهاند. پژوهشگری که روزگاری زیر دست منزمین تحقیق میکرد نیز ساختارشکن و بیقاعده بود. او توانایی شگرفی در بهکارگیری همزمانغافلگیرکننده مانا و هاله از خود نشان داد؛ هرچند سرانجام به سرزمینهای غربی گریخت.»
با سخنان شهرزاد، یلینمضطرب با دلشورهای فزاینده چشمروشنبینیِ به صحنهی دوئل دوخت.
غرومب، غرومب، غرومب—
صلاحالدین در حالی که در حالتتهاجمی ببرگیری انرژیاش را متمرکز میکرد، با چشمانیاون نافذ و تیز به زیک خیره شد.
در یک پلکبدنش زدن، پیکرش بهدوخت سوی زیک خیز برداشت.
تِرَق، تِرَق، تِرَق—
زمین زیر پایوحشت جهش سنگینش یکسرهجنگِ در هم شکست.
او به هوا پرید و شمشیر سترگِژنرال آکنده از قدرتی بیکران را به قصدگندکاریهای فرود آوردن بر سر زیک نشانه رفت.
زیک نیز بابدنش برکشیدن انرژی خود،دوخت لواتین را بالا برد.
بوم بومموج بوم بوممضطرب بوم بوم—
هالهای سیاه از بدنشدارند به جوشش درآمد وژنرال تیغه را در بر گرفت.
«هاااااه!»
زیک با نعرهای کوبنده، هنر شمشیردوخت بینهایت را به سوی صلاحالدین کهزمین شمشیر پهنش را فرود میآورد، چرخاند.
هنر شمشیرموج بینهایت، فرممضطرب انتقال ویژه
چی شمشیر سیاه
بالهای سیاه
لواتین به چی شمشیر سیاهچشم واکنش نشان داد و بالهاییزنجیر ظلمانی از کالبد زیک رویید.
بالهای سیاه گرداگرد ببرگیریمضطرب صلاحالدین پیچید و برخوردیروشنبینیِ سهمگین در آسمان پدید آورد.
ووووونگ—
برخورد لواتین و شمشیربعد سترگ صلاحالدین، امواجی شوکآورشکستخورده در پهنهی هوا پراکند.
فشششش، جرقه و غرش رعد—
اشرافی که تماشاگر این صحنه بودند،تکان از تندر و آذرخشی که از امواجچرا شوک متصاعد میشد، با ترس پس کشیدند.
«آسمان دارهاشراف از همدارند شکافته میشه!»
«خدای من! چطور ممکنهبعد بدون سلاح پیوندخورده با روحبرگشت چنین قدرتی از کسی بربیاد؟!»
برای آنها باورنکردنی بود که انسانی بتواند صرفاًدست با تکیه بر نیروی خالص بدنی و بدونجثهای سلاحی پیوندخورده با روح، چنین شکوه و قدرتی بیافریند.
بوم بوم بوم بوم بوم—
موج شوک غولآسا به هربعد سو دهان گشود و هوای تالارشکست ضیافت را به لرزهای خشونتبار انداخت.
تاپ!
زیک و صلاحالدین در میانچشم ابری از گردوغبار، پایینتر اززنجیر صحنهی دوئل بر زمین نشستند.
زیک استوار و راستقامت ایستادهناآرام بود و لواتین را بهمربوط همان هیبت پیشین در دست داشت.
اما صلاحالدین در حالی که شمشیر سترگشتهاجمی را در دل خاک فرو نشانده بود، باگندکاریهای بدنی لرزان بر یک زانو به زمین افتاد.
«سرفه!»
لحظهای بعد، خونیبدنش تیره و لخته ازمچهای دهان صلاحالدین بیرون جهید.
پیدا بود بیرون کشیدن بیش از حدخوردند توان، آسیب درونی سنگینی به او زدهاشراف و موجب بالا آمدن خونش شده است.
زیک معجونی ازوحشت موجودیاش بیرون آورد وتهاجمی به سوی صلاحالدین انداخت:
«این رووحشت بنوش. دردتبعد رو تسکین میده.»
دوک قصابی در حالی که نفسنفس میزد،مچهای نخست به معجون اهدایی زیک خیره ماندبرخلاف و سپس نگاهش را به سوی سلطان گرداند.
شهرزاد با اشاره دست نشان دادتکان که مانعی ندارد، و صلاحالدین معجونمیدانست را در یک جرعه سر کشید.
«هووو...»
نوشیدن معجون فوقاعلا کهبعد زیک داده بود، بهشکستخورده سرعت التیامبخش جراحات درونیاش شد.
صلاحالدین دوباره از جای برخاست،چشم شمشیر پهنش را به چنگ گرفتکشیدهشده و حالت مبارزه به خود گرفت.
حتی با وجود اینمضطرب جراحات، عزمش جزم بودروشنبینیِ تا دوئل را پی بگیرد.
«جنگجویی که تا آخریندارند نفس، ذرهای از شرفژنرال و سرسختی دست نمیکشه.»
زیک دریافت که صلاحالدین تاجنگِ دم مرگ، خیال پایان دادنشکست به این دوئل را ندارد.
با دیدن او، زیک به یاد شوالیههایمچهای هیموناس شمالی در زندگی پیشینش افتاد؛ همانهاییبرخلاف که دوشادوش او جان بر کف نهاده بودند.
روحیهی بیپروا اما اصیلمضطرب و راستین صلاحالدین ابداًروشنبینیِ برای زیک ناخوشایند نبود.
زیک دوبارهاشراف لواتین رادارند محکم گرفت.
جنگجویی که از سر راستی وتهاجمی خلوص تیغ میزند، شایستهی پاسخی بهتقصیر همان اندازه راستین و تمامعیار بود.
اما درست در همان لحظه...
شوووو—
سدی زرین دروحشت برابر زیک وجنگِ صلاحالدین پدیدار گشت.
وووو!
شهرزاد در حالی که برچشم پشت روباه زرین سوار بود، ازکشیدهشده آسمان به زیک نگریست و گفت:
«آزمون دومموج نیز فتحمضطرب و پیروزی توست.»
او شکستاشراف دوک قصابی، صلاحالدین،بعد را تصدیق کرد.
اما کلامش کهدارند به پایان رسید، چشمانشژنرال به رنگ زرین درخشید.
شهرزاد لبخندیتمام اغواگرانه به زیکچشم زد و گفت:
«در آزمون سوم،میزد خودم شخصاً درتکان برابرت خواهم ایستاد.»