چپتر 450: استقبال باشکوه امپراتوری مورک و تجدید دیدار
0جنگجویان شرقی با دیدنپشت ریون بلافاصله زانو زدندسرورم و با احترام تعظیم کردند.
ریون که روی شانه زیک نشسته بود، سرش را با غرورگفتند بالا گرفت و با دیدن جنگجویانی که با حیرت به اواسم خیره شده و تعظیم میکردند، برخلاف قبل، حالتی مغرورانه به خود گرفت.
زیک بامیکنید چهرهای ناباورانه بهالبته ریون نگاه کرد.
«انگار این بچهباور روز به روزگفتند داره عجیبتر میشه.»
زیک این ضربالمثل را کهایستاده میگفت جانور الهی به اربابشنیاز میرود، کاملاً فراموش کرده بود.
زیک به جنگجویانگلویش شرقی که در حالحرفم تعظیم بودند نزدیک شد.
گلویش رامیکنید صاف کردگفتند و گفت:
«حالا حرفم رو باور میکنید؟»
جنگجویان شرقی با چشمانیپشت پر از احترام بهسرورم زیک نگاه کردند و گفتند:
«البته، راهنما.نزدیک لطفاً گستاخیصاف ما را ببخشید.»
زیک در پاسخچشمانی به حرفهای جنگجویانراهنما سر تکان داد.
«خوبه. اسم من زیک دریکره. توی قاره مرکزی منلطفاً رو به عنوان شوالیه رستگاری میشناسن. من رو بهدریکره کاخ سلطان راهنمایی کنید. سلطان منتظر این جانور الهیـه.»
«همم؟»
هادس که دراز کشیده بود و در حالیگستاخی که خدمتکاری به او انگور میداد، اجرای یک رقصندهتوی زیبای شرقی را تماشا میکرد، سرش را کج کرد.
«این هالهحرفم از یهمیکنید جایی برام آشناست.»
هادس از جایش بلند شد وجلو هیمل، کاپیتان یگان کلاغهای سیاه کهاینکه پشت سرش ایستاده بود، جلو آمد.
«سرورم هادس، چیزی نیاز دارید؟»
«نه اینکهمیکنید چیزی بخوام. همم،البته یلین الان کجاست؟»
«رهبر جوان خاندانباور در باغ پشتیگفتند مشغول تمرین هستند.»
هادس با شنیدن حرفهایپشت هیمل، نوچی کرد وسرورم سرش را تکان داد.
«پسر، حتی بعد از این همهحالا راه اومدن هم داره تمرین میکنه. اینراهنما رهبر جوان خاندانتون واقعاً یه چیز دیگهست.»
اما در همان لحظه، صدایالبته شیپور به همراه فریادهای تشویقپاسخ از بیرون به گوش رسید.
هادس با کنجکاوی ازمیکنید اینکه چه اتفاقی افتاده، ازلطفاً پنجره به بیرون نگاه کرد.
جنگجویانی که پرچم سلطان را حمل میکردندآمد در حال ورود به کاخ بودند و درالان میان آنها، چیز آشنایی توجهش را جلب کرد.
اورورورورو—
ققنوس بالهایش را به سمتالبته کسانی که تشویقش میکردند تکان دادحرفهای و خروش ققنوس رضایتبخشی سر داد.
با دیدنحرفم این صحنه، دهانچشمانی هادس باز ماند.
«ریون؟ اگه اون بچه اینجاست...؟»
هادس تازه فهمید آن هالهگفت آشنایی که از دور حس کردهگفتند بود، متعلق به چه کسی است.
او بلافاصلهمیکنید با عجله ازالبته اتاق بیرون رفت.
«تحسینبرانگیزه.»
زیک که وارد قلعه امپراتوری مورک شده بود،باور ابتدا از عظمت آن و سپس از جمعیت انبوهیپاسخ که برای استقبال از او آمده بودند، شگفتزده شد.
همه افراد حاضر در کاخ، پرچمهای رنگارنگیلطفاً را به سمت جانور الهی، ریون، تکان میدادنداسم و با پاشیدن گلبرگ، به او خوشامد میگفتند.
ریون که مست این فضا شده بود، آواز ققنوس سرگستاخی داد، بالهایش را گشود و به هوا اوج گرفت وقاره بیوقفه انواع و اقسام حرکات نمایشی را به رخ کشید.
در حالی که ریون ازایستاده این محبوبیت لذت میبرد، زیک بادارید دقت کاخ را زیر نظر گرفت.
«جذابه. معماری وگلویش سبکش کاملاً باحالا قاره مرکزی فرق داره.»
او حتی در زندگی قبلیاش هم هرگز بهگستاخی قاره شرقی سفر نکرده بود، بنابراین ورود بهدریکره کاخ امپراتوری مورک برایش تجربهای کاملاً جدید بود.
با نگاه به سبک امپراتوری مورک، زیکالبته احساس کرد که اینجا شبیه به کارکوساتکان است که در قطعه ابعادی دیده بود.
اگرچه با کارکوسا تفاوتهایی داشت، اماجلو امپراتوری مورک نیز از کاشیکاری برای تزئینبخوام نمای بیرونی و داخلی ساختمانها استفاده میکرد.
علاوه بر این، مردم شرقی امپراتوری مورک لباسهایی ازمیکنید جنس ابریشم مرغوب به تن داشتند و به نظرحرفهای میرسید تکنیک بافندگی آنها بسیار ظریفتر از قاره مرکزی باشد.
«جای تعجب نیست کهگفتند ابریشم مورک با اینگستاخی قیمتهای نجومی معامله میشه.»
بیست و پنج سال پیش، زمانی که روابط دیپلماتیکلطفاً بین قارهها به دلیل تهاجم امپراتوری مورک قطع شد،دریکره قیمت ابریشم قاره شرقی سر به فلک کشیده بود.
در آن زمان،سیاه یک طاقه ابریشم باآمد هزار اسب معاوضه میشد.
تجارت مستقیم هنوز غیرممکن بود، اما تجارت واسطهایباور از طریق جمهوری دورتا تا حدودی مجاز بود وپاسخ گفته میشد دلیل آن، واردات ابریشم امپراتوری مورک است.
همانطور که زیک محو تماشای منظره عجیبلطفاً و در عین حال اسرارآمیز کاخ امپراتوریخوبه بود، چهرهای آشنا در برابرش ظاهر شد.
«جناب زیک!»
یلین، در حالی که لباسایستاده تمرین شرقی به تن داشت،نیاز از میان جمعیت بیرون آمد.
زیک بانزدیک دیدن او باگفت خوشحالی فریاد زد:
«بانو یلین!»
او از بوسفالوسباور پیاده شد وگفتند به سمت یلین رفت.
این اولین دیدار آنها از زمانی بود کهسرورم زیک برای رسیدگی به وضعیت تهاجم لژیون هیولاهاکجاست به جمهوری دورتا، به قاره جنوبی تلهپورت کرده بود.
یلین بانزدیک چهرهای ناباورانه بهگفت زیک نگاه کرد.
«جناب زیک،میکنید چطور تنهاییگفتند تا اینجا اومدید؟»
زیک در پاسخباور به سوال یلین لبخندالبته تلخی زد و گفت:
«توضیحش خیلی مفصله. مهمترپشت از اون، حالتون خوبهسرورم بانو یلین؟ نگرانتون بودم.»
با این حرفگلویش زیک، صورت یلینحالا برای لحظهای سرخ شد.
«اون نگران من بود...گفتند یعنی جناب زیک همگستاخی به من حسی داره؟»
یلین پیش از اینمیکنید در جمهوری دورتا، احساساتش رالطفاً به زیک اعتراف کرده بود.
اما در نهایت، از شدتایستاده خجالت فرار کرده بود، بدوننیاز اینکه جواب درستی از او بشنود.
ملاقات با ژولیوس در همان وضعیت پیشحرفم رفته بود و با تهاجم لژیون هیولاها،لطفاً آن پاسخ در نهایت بیجواب رها شده بود.
او این فکر رمانتیک را در سر میپروراندگستاخی که شاید زیک تمام این راه طولانی را تاتوی قاره شرقی دوردست، فقط به خاطر او آمده باشد.
«شاید جناب زیک هم...»
فریادهای تشویقی که کاخپشت را فرا گرفته بود،سرورم به یلین شجاعت داد.
در میان مردمی که باگفت شور و شوق فریاد میزدند، اوگفتند به زیک نگاه کرد و گفت:
«جناب زیک، درچشمانی مورد اون چیزی کهلطفاً اون موقع ازتون پرسیدم...»
دقیقاً در همان لحظهایمیکنید که یلین شجاعت صحبتراهنما کردن را پیدا کرده بود...
«ای بچه پررو!سیاه چرا اینقدر لفتشجلو دادی تا برسی اینجا!»
هادس ناگهان در هوا ظاهرگفت شد و در حالی کهچشمانی به زیک اشاره میکرد، فریاد زد.
نگاه زیکمیکنید از یلینگفتند به هادس چرخید.
او در برابر اینمیکنید اژدهای سیاه بهانهگیر وراهنما حساس، سر تعظیم فرود آورد.
«حالتون خوب بوده، سرورم هادس؟»
هادس به سختی جواب سلام زیک راحرفم داد، در حالی که نگاهی به جمعیت درگستاخی حال تشویق انداخت و زیر لب غرغر کرد:
«هوه، شنیده بودم که ققنوس روراهنما مقدس میدونن، اما این دیگه یه چیزداد دیگهست. فراتر از چیزیه که تصور میکردم.»
زیک درحرفم تأیید حرفهای هادسچشمانی سر تکان داد.
«من هم همینسیاه حس رو دارم. ریونآمد که حسابی ذوقزده شده.»
یلین که فرصت تأیید احساسات زیک را ازباور دست داده بود، با خشمی آمیخته به کینهببخشید به هادس که در هوا شناور بود، چشمغره رفت.
در همان لحظه، دروازه داخلیالبته قلعه باز شد و خواجههاییپاسخ با لباسهای باشکوه ظاهر شدند.
عالیرتبهترین خواجه در میان آنها، باگفتند احتیاط و در حالی که سرش راحرفهای پایین انداخته بود، به زیک نزدیک شد.
سپس با صدایی که نهایستاده کاملاً مردانه بود و نهنیاز زنانه، لب به سخن گشود:
«اعلیحضرت شخصاً ضیافتی را به افتخار راهنمای مقدسِ جانور الهیچشمانی و شوالیه پرآوازه رستگاری، جناب زیک دریکر، ترتیب دادهاند وداد از شما دعوت به عمل میآورند تا در آن حضور یابید.»
ضیافتی به میزبانی مستقیم سلطان امپراتوری مورک، به خودیِ خودپاسخ افتخاری بیاندازه بود. گذشته از این، کلام او نه یکعنوان احضاریه برای شرفیابی، بلکه دعوتی کاملاً محترمانه به شمار میرفت.
در واقع، نفوذ و اقتدارچشمانی امپراتوری مورک که بر بیشتر بخشهایببخشید قاره شرقی سیطره داشت، بیحدوحصر بود.
قدرت فرمانروای مطلقسیاه آن، یعنی شخص سلطانآمد نیز ناگفته پیدا بود.
اینکه چنین سلطانی از زیک دعوت بهحرفم عمل آورد و نظر او را جویالطفاً شود، والاترین شکل احترام و نزاکت محسوب میشد.
زیک به خواجهای کهگفتند از جانب سلطان فرستادهگستاخی شده بود نگریست و گفت:
«به اعلیحضرت برسانیدباور که با کمال میلالبته این دعوت را میپذیرم.»
با سخن زیک، خواجه چنان ازجلو سر ادب و تکریم تعظیم کرداینکه که سرش نزدیک بود به زمین برسد.
آنها زیک را به درون قلعه داخلی هدایتباور کردند و او را به بهترین اتاق مهمانیببخشید که در کاخ تدارک دیده شده بود، بردند.
زیک با ورود به اتاق، از سبک معماری شرقی وپاسخ کمنظیری که کاخ امپراتوری مورک را آراسته بود، و همچنینعنوان ظرافت شگفتانگیز سفالگری و صنایع دستی آن به وجد آمد.
طولی نکشیدحرفم که ندیمههای زیباروییچشمانی وارد اتاق شدند.
«شما راکلاغهای تا گرمابهپشت راهنمایی میکنیم.»
فرهنگ حمام کردن در امپراتوریگفت مورک حتی در قاره مرکزیچشمانی نیز شهره عام و خاص بود.
در حالی که امپراتوری رم به واسطه علاقه وافرش به آبتنی،حرفهای فرهنگ گرمابههای عمومی را گسترش داده بود، به نظر میرسید امپراتوریرستگاری مورک آن را به سنتی اشرافی و فوقالعاده تجملاتی بدل کرده باشد.
زیک به دنبال راهنمایی ندیمه قدمگفتند به گرمابه گذاشت و با دیدنپاسخ آن دهانش از تعجب باز ماند:
«اینجا حمام شخصیه؟»
در مرکز تالار، حوضچه عظیمی از چشمه آبگرم طبیعیمیکنید از جنس لاجورد گرانبها به چشم میخورد که اطرافش راتکان وانهای چوبی سرشار از گیاهان دارویی گوناگون فرا گرفته بود.
سپس ندیمههامیکنید به زیکگفتند نزدیک شدند:
«در شستوشوحرفم به شمامیکنید کمک خواهیم کرد.»
پس از آنکه او را به سوی حوضچه لاجوردی بردندنیاز و آداب استحمام را به جای آوردند، با ظرافت وباغ وسواس، آبی آمیخته به عطر گلهای کمیاب را بر تنش ریختند.
سپس در حالی که در حوضچهحالا لم داده بود، با مهارت تمام بازوهاراهنما و پشتش را مالش و ماساژ دادند.
این تجربه آبتنی آشکاراگفتند با آنچه در قارهگستاخی مرکزی رواج داشت تفاوت میکرد.
پس از دریافت ماساژ و چشیدن شربتی خنک ولطفاً گوارا، زیک در حالی از گرمابه بیرون آمد که چهرهاشتوی بدون آنکه خودش بداند، طراوت و درخششی گیرا یافته بود.
حسی داشت گویی تمامی خستگیهای انباشتهشدهجلو از گذشتههای دور، به یکباره ازاینکه روح و تنش شسته شده بود.
وقتی با روحیهای سرشار از سرزندگیحالا به اتاقش برگشت، خادمان ردای ضیافتی بهراهنما سبک امپراتوری مورک برایش مهیا کرده بودند.
ابریشمهای بسیار گرانبها وگفتند اشیای ظریف دستساز سرتاسرگستاخی اتاق را پوشانده بود.
خیاطی که از جانبمیکنید سلطان فرستاده شده بود، درلطفاً برابر زیک سر فرود آورد:
«دوختن لباس برایسیاه راهنمای مقدس مایهجلو افتخار بنده است.»
خیاط بیدرنگ اندازههای زیک را ثبت کرد وباور درست در همانجا، پارچه را به گونهای برشببخشید زد و دوخت که کاملاً قالب پیکرش شود.
جامهای باشکوه از حریر سیاه که بالطفاً موها و چشمان زیک هماهنگی بینقصی داشت،خوبه آراسته به گلدوزیهایی ظریف با طرح ققنوس زرین.
علاوه بر آن، زیورآلات و نشانهایگفتند تزیینی گوناگونی را به آن آویختند کهحرفهای به شکلی حیرتآور برازنده قامت او بود.
نه تنها ندیمههای پشت سر، بلکه حتیآمد خود خیاط نیز با دیدن زیک دریلین جامه رسمی درباریان مورک لب به تحسین گشودند.
درست درنزدیک همان لحظه، کسیگفت وارد اتاق شد:
«همهچیز حاضره؟»
هادس در حالی که قبایی رسمیگفتند به سبک مورک به تن داشت،پاسخ شناور در هوا وارد اتاق زیک شد.
او از دیدن ظاهر زیکایستاده که گویی قهرمان نامدار یکنیاز روایت حماسی بود، جا خورد:
«هو، لباسهاینزدیک شرقی حسابیصاف بهت میان.»
زیک به هادسیچشمانی که به سمتشراهنما آمده بود گفت:
«راستی، حالا که فکرشمیکنید رو میکنم، یه چیزیراهنما براتون دارم لرد هادس.»
«هوم؟ چیه؟»
زیک پیش از پاسخ دادن، کتاب هایپریون راباور که از هایپریون، سرور قبیله سیمین دریافت کرده بود،پاسخ از موجودیاش بیرون کشید و به دست او داد:
«من کالبد روحی لرد هایپریون رو دیدم. وقتی ماجرای شما روحرفهای براش تعریف کردم، خیلی خشنود شد و ازم خواست بهتون بگمرستگاری تمام روزهایی که با هم گذروندید براش سرشار از لذت بوده.»
هادس که با شنیدنمیکنید نام هایپریون کاملاً غافلگیرراهنما شده بود، زبانش بند آمد:
«لرد هایپریون...»
هادس با دستانی کهصاف اندکی میلرزید، کتاب هایپریونباور را از زیک تحویل گرفت.
به آرامی صفحاتچشمانی واپسین میراث هایپریونراهنما را ورق زد.
سپس برای لحظهای کوتاهمیکنید پلکهایش را روی همراهنما گذاشت و سری جنباند:
«همونطور که از لرد هایپریون انتظارجلو میرفت. با این اطلاعات، تحقیقاتمون رویاینکه زرههای نیرویافته جهش بزرگی پیدا میکنه.»
هادس سرگرم بررسی و پژوهش بود تاحرفم بتواند تجهیزات اختصاصی اژدهاکش را در قالبلطفاً زرههای مکانیکی و نیرویافته به تولید انبوه برساند.
در صورت ثمربخش بودن اینالبته کار، دستاوردی بینظیر برای نبرد باحرفهای ارتش پادشاه شیاطین به دست میآمد.
در همین هنگامباور بود که صداییگفتند از آستانه در برخاست:
«بانو یلین ایشتار تشریففرما شدند.»
در گشوده شدگلویش و یلین با طمأنینهحرفم قدم به درون نهاد.
با توری نازک و حریری که بر سر انداختهببخشید بود و جامهای ابریشمی با نقشونگارهای بسیار ظریف وقاره چشمنواز، یلین درست مانند خود الهه زیبایی تجلی یافته بود.
یلین در حالی که بهچشمانی زیک نزدیک میشد، حالتی آمیختهگستاخی به شرم در نگاهش موج زد:
«به نظرت... خوب شده؟ همینطوریایستاده هوس کردم این لباس سنتینیاز هایالفها رو به تن کنم...»
«واقعاً خیرهکننده شدید، بانو یلین.»
کلام زیک از صمیمگفتند قلب بود، بی هیچگستاخی نشانی از تظاهر یا گزافهگویی.
با این سخن،باور گونههای یلین ازگفتند شرم گلگون شد.
زیک طبق رسوم و نزاکتایستاده اشرافی قاره مرکزی، دستش رانیاز به سوی او پیش برد.
یلین نیز با لطافت دستشگفت را روی بازوی او تکیهچشمانی داد تا همراه و همقدمش باشد.
بدین سان، زیک، یلین و هادسراهنما دوشادوش یکدیگر راهی تالار ضیافتی شدندتکان که از سوی سلطان مهیا شده بود.
وقتی به دنبال خادمان وارد محوطه ضیافت درراهنما بخش درونی قلعه شدند، هیبت و ابعاد حیرتانگیزخوبه آن تالار زیک و همراهانش را به شگفتی واداشت.
تالاری بیاندازه عظیم وپشت باشکوه که ظرفیت پذیرایی ازچیزی چندین هزار نفر را داشت.
در گوشه و کنار آن صدها رقصنده، دستههایباور بزرگ نوازندگان، و سفرههایی انباشته از خوراکهای شاهانهببخشید و کمیاب از سراسر قاره شرقی خودنمایی میکرد.
همین که این سه نفر با شگفتی گام به درون نهادند، اشرافتکان والامقامی که به فرمان سلطان فراخوانده شده بودند همراه با وزیران دربار،کاخ با دیدن گروه زیک یکصدا به تشویق پرداختند و بانگ شادی سر دادند:
«راهنمای جانور الهی!»
«خوش آمدید!کلاغهای به امپراتوریپشت مورک خوش آمدید!»
انبوه جمعیت به دوصاف سو شکافته شد تا گذرگاهیمیکنید برای گامهای آنها پدید آید.
همزمان همگی کلاههای خود را از سرلطفاً برداشتند، سر تعظیم فرود آوردند و عمیقترینخوبه ادای احترام خود را نثار زیک کردند.
زیک در امتداد دالانیمیکنید که برایشان باز شده بود،لطفاً با گامهایی استوار پیش رفت.
و در انتهایسیاه مسیر، چشمش بهجلو منظرهای ویژه افتاد.
جایگاهی مجزا وگلویش رفیع درون همان تالارحرفم گسترده تعبیه شده بود.
بر فراز سکویی بلند که پردههای زربافت وگستاخی گرانبها گرداگرد آن کشیده شده بود، جنگاورانی تنومنددریکره با نگاههایی برنده و مراقب به نگهبانی ایستاده بودند.
در پسِ پردهها، ندیمههاییمیکنید زیبارو هوا را باراهنما بادبزنهای ابریشمی به حرکت درمیآوردند.
زیک بیآنکه حتی نگاهی بیندازد،ایستاده به خوبی میدانست چه کسینیاز درون آن حریم نشسته است:
«سلطان امپراتوری مورک.»
فرمانروای مطلق قاره شرقیگفتند و حاکم بلامنازع امپراتوریگستاخی مورک، آنجا حضور داشت.