چپتر 455: آزمون سوم: مصاف با سلطان
0سلطان که خود برای آزمون سوم پا پیش گذاشتهشمشیر بود، با وقاری شاهانه بر پشت روباه نهدم طلاییدربیام نشسته بود و از بالا به زیک نگاه میکرد.
زیر پایش، شیر سیاه وبخشش ببر سفید با چشمانی تیز وسکوت درنده به زیک خیره شده بودند.
گرچه آن دو زمانی به عنوان جانوران روحی بابسیار زیک از در الفت و مهربانی درآمده بودند، اما اکنونباشی همگام با خواست اربابشان، خصومتی سهمگین از خود نشان میدادند.
زیک رو به شهرزاد کهشنیدن همراه با سه جانور روحیاش واردماند میدان نبرد تنبهتن شده بود، گفت:
«آیا واقعاً شمشیرمیدان کشیدنِ من بهگفت روی اعلیحضرت مشکلی نداره؟»
«نکنه میترسی با تیغهت از پا دربیام و کشته بشم؟لحظهای اگه بتونی من رو شکست بدی، تخت و تاج اینعقب امپراتوری رو بهت واگذار میکنم.» صدایش سرشار از اعتمادبهنفسی بیحدومرز بود.
روباه نهدم طلایی بر زمین فرود آمدسرسختیات و شهرزاد از دُم روباه به آرامیچشمانت سر خورد و روی کف میدان نبرد ایستاد.
نگاهش را به صلاحالدین دوختشنیدن که هنوز شمشیر بزرگش راخاموش محکم در چنگ داشت، و گفت:
«دوک قصابی، وفاداریات را به نیکی دیدم. تاوانواقعاً گناهانت را به قدر کفایت پس دادهای؛ نظرتمیترسی چیست که به جایگاهت به عنوان فرمانده بازگردی؟»
حتی با شنیدن این کلماتبخشش بخشش از جانب شهرزاد، صلاحالدین سرسکوت به زیر افکنده و خاموش ماند.
شهرزاد لحظهای درسکوت سکوت به او خیرهسرسختیات شد و سپس گفت:
«چگونه باید این سرسختیات را بشکنم؟ بسیار خوب، فعلاً عقب بکش. ولحظهای چشمانت را خوب باز کن تا شاهد این نبرد تنبهتن میان منچشمانت و این شوالیه باشی.» با فرمان شهرزاد، صلاحالدین میدان نبرد را ترک کرد.
او شمشیر بزرگش را بر زمینگفت گذاشت، زانو زد و با تمرکزیاعلیحضرت کامل به جریان پیشرو چشم دوخت.
قامتش نماد تمامعیارشنیدن یک سرباز پولادینجانب و تزلزلناپذیر بود.
البته اشرافی که نزدیک صلاحالدین نشسته بودندسرسختیات غرق در عرق سرد شده و بر خودباز میلرزیدند، اما شهرزاد کمترین اعتنایی به آنها نکرد.
به جای اشراف، نگاهی بهشنیدن کف آسیبدیدهی میدان نبرد انداخت وماند سری به نشانهی تأسف تکان داد.
«هوم، این زمینمیدان برای یک مبارزهیگفت درخور مناسب نیست.»
با این سخن، دستش رابخشش دراز کرد و دستبندِ رویلحظهای مچش نوری خیرهکننده ساطع نمود.
در کمال شگفتی همگان، بخشهایچگونه خردشدهی کف میدان خودبهخود ترمیم شدندفعلاً و زمین به حالت نخستینش بازگشت.
زیک متوجه شد دستبندی که روی مچبخشش شهرزاد قرار دارد، عتیقهای قدرتمند است کهسپس روحی جادویی در آن مهر و موم شده.
«اگه تمام اون زیورآلاتنبرد عتیقههایی باشن که روحهایواقعاً جادویی رو در خودشون دارن...»
اگر فرض میشد که هر عتیقه دربردارندهی روحی جادویی بالحظهای تواناییهای منحصربهفرد است، معنایش این بود که شهرزاد میتوانست بهعقب طیف گستردهای از قدرتها همپای مهارتهای زیک دسترسی داشته باشد.
«تازه قدرت جانوران روحیشسپس هم بهش اضافه بشه... اینبسیار مبارزه اصلاً راحت نخواهد بود.»
در قاره مرکزی، شوالیهها بر اساس رنگ و جادوگران بر اساس حلقه رتبهبندیسکوت میشدند تا دامنهی مهارتشان سنجیده شود، اما جنگجویان قاره شرقی تواناییهایی فراتر ازشاهد این معیارها داشتند؛ امری که پیشبینی وسعت و شدت حملاتشان را ناممکن میساخت.
در حالی که زیک شمشیرتنبهتن کشیده و بیحرکت ایستاده بود،کشیدنِ شهرزاد لبخندی زد و گفت:
«بدون شکست دادنشنیدن من نمیتوانی به پیمانافکنده صداقت دست پیدا کنی.»
با سخنان تحریکآمیز او که گویی تشویقش میکرد دست به حملهفعلاً بزند، زیک فرم بدنش را تغییر داد. همانطور که شهرزاد گفتهکرد بود، برای بستن پیمان صداقت باید این شرط را برآورده میکرد.
او با اتخاذ فرم سوارهی تکنیککلمات اژدهاکشی، گامی به جلو نهاد ولحظهای یک برش نیمه ماه رها کرد.
هووش—
تیغه هالهای به شکلکلمات هلال ماه از شمشیر زیکماند به سمت شهرزاد شلیک شد.
با دیدن اینسکوت صحنه، چهرهی شهرزاد حالتیسرسختیات کسلبار به خود گرفت.
«کاپلان.»
با فرمان او، ببر سفیدتنبهتن دندانهای نیشش را برهنه کردکشیدنِ و به جلو هجوم برد.
غرّاااه!
باد سهمگینی از کالبد ببر سفیدباید فوران کرد و تیغه هاله نیمهعقب ماهِ زیک را به تمامی دربرگرفت.
سپس با چنگالهای تیز وشنیدن دندانهای برّندهاش، تیغه هاله راخاموش از هم درید و تکهتکه کرد.
گررر—
چنین کاری تنها به این دلیل ممکنافکنده بود که او نه یک ببر معمولی،باید بلکه یک جانور روحی به حساب میآمد.
شهرزاد نگاهشلحظهای را به زیکچگونه دوخت و گفت:
«حملات ارزیابانه در برابرحتی من هیچ معنایی ندارند.جانب میخواهم قدرت واقعیات را ببینم.»
زیک سری تکان دادنبرد و با شنیدن سخنانش،واقعاً قبضهی شمشیرش را محکمتر فشرد:
«اطاعت میشه، اعلیحضرت. پسکلمات از اینجا به بعدخاموش واقعاً وارد عمل میشم.»
فرم ایستادنش تغییر کرد.
یک دستش رابازگردی به سمت ببرکلمات سفید بالا آورد.
جرقه—
در یک چشم به هم زدن،جانب دوزخ آذرخش پدیدار شد و طلسمسپس پیدرپی، ببر سفید را در خود بلعید.
گررر!
ببر سفید که ازحتی این جادوی ناگهانی جاجانب خورده بود، به عقب جهید.
زیک از این فرصت بهرهتنبهتن برد و با فعالسازی تکنیککشیدنِ تندباد به جلو خیز برداشت.
روی پشت ببر سفید پرید وجانب با شتاب به سوی شهرزاد کهسپس در پشت آن قرار داشت یورش برد.
«کارا!»
با فریاد شهرزاد، شیرحتی سیاه که در کمینجانب بود به طرف زیک جهید.
غررروووش!
شیر سیاه غرش سهمگینی سربخشش داد و شعلههای خشنی ازلحظهای دهانش به بیرون تف کرد.
فوووش!
زیک لواتین را بالاحتی آورد تا جلوی زبانههایجانب آتش شیر سیاه سد شود.
فیسسس—
در کمال شگفتی، لواتین شعلههایبخشش آتش شیر سیاه را بهلحظهای درون تیغهاش کشید و جذب کرد.
طولی نکشید که با جذبچگونه کامل شعلهها، تیغهی لواتین درخشیدنخوب گرفت و شعله سفید زبانه کشید.
بوم بوم بوم!
شعله سفیدی که ازنبرد شمشیر فوران میکرد، دور تاشمشیر دور شیر سیاه را دربرگرفت.
غرّاااه!
شیر سیاه برای خنثی کردنچگونه شعلههای بازگشتی، بار دیگر آتشیخوب سیاه از کامش بیرون ریخت.
زیک از کنار شیر سیاه گذشتکلمات و به سمت شهرزاد که برلحظهای پشت روباه نهدم طلایی قرار داشت تاخت.
شهرزاد حتی در حالنبرد تماشای نزدیک شدن زیک،واقعاً آرامش چهرهاش را حفظ کرد.
اما درست در همانکلمات لحظه، زیک به هواخاموش پرید و فریاد زد:
«بوسفالوس!»
پادشاه اسبهای اژدهاسان، بوسفالوس، درشنیدن آسمان احضار شد و زیکخاموش را بر پشت خود گرفت.
اشراف امپراتوری مورک بانبرد دیدن بوسفالوس با تعجبواقعاً و زمزمههایی واکنش نشان دادند:
«این دیگه چهشنیدن جور جانور روحیایه؟جانب تا حالا ندیده بودمش.»
«معمولی به نظر نمیرسه.سپس همونطور که از راهنمایبشکنم جانور الهی انتظار میرفت.»
شهرزاد نیز پی برد بوسفالوسی کهکلمات زیک احضار کرده، یک جانور روحیلحظهای معمولی نیست و حالت چهرهاش دگرگون شد:
«تیلکی، برو به آسمون.»
با دستور شهرزاد، روباهکلمات نهدم طلایی به هوا برخاستماند تا به مصاف بوسفالوس برود.
و در همانسکوت لحظه، الکتریسیته از دوسرسختیات شاخ بوسفالوس جرقه زد.
زیک به شهرزاد کهحتی بر پشت روباه نهدم طلاییافکنده بود اشاره کرد و خروشید:
«بوسفالوس! الان!»
ویززز وززز!
آذرخش از شاخهای بوسفالوس زبانهچگونه کشید و به سوی شهرزادخوب و روباه نهدم طلایی هجوم برد.
روباه نهدم طلایی در حین اوج گرفتن، هر نهافکنده دمش را باد کرد و آنها را به دوربشکنم خود و شهرزاد پیچید تا سدی دفاعی پدید آورد.
جرقه—
آذرخش بوسفالوس نتوانست سپرکلمات حاصل از دمها راخاموش بشکافد و محو شد.
سپس، از میانسکوت شکاف دمها، شهرزادباید دستش را بیرون آورد.
یکی ازفرمانده انگشترهای دستشحتی نوری درخشان تاباند.
هووش—
دودی نارنجیرنگ از انگشتر بیرون زدجانب و گرد هم آمد تا بهسپس روحی عضلانی با پوستی نارنجی تبدیل شود.
آن روح که جامهی جنگجویان کهن شرقسرسختیات را بر تن داشت، گرزی تنومند وچشمانت پوشیده از میخهای آهنین در دست گرفته بود.
«به اون شوالیه حمله کن.»
با فرمان شهرزاد، روح با گرزی برافراشته به سویشمشیر زیک پرواز کرد. گرز پوشیده از میخهای آهنین، سرشاردربیام از قدرتی سهمگین، مستقیماً به سوی سر زیک هجوم آورد.
وووش—
زیک بیدرنگ هرسیونسکوت الهه تیا راباید بر تن کرد.
هرسیون که با گشوده شدن تمام مهر و مومهایش از طریقماند تایید هویت به سیستم پیوند خورده بود، حمله خارجی را به سرعتبکش شناسایی کرد و به طور خودکار طلسمی دفاعی را به کار انداخت.
هوووم—
سدی از پلاسما، با نیروی دفاعیای که بسیارخاموش فراتر از جادوی سپر بود، در برابر زیکبشکنم گسترده شد و با گرز روح برخورد کرد.
جرقه!
سد دفاعی، یورش روح راشنیدن پس زد و با موجی خروشانماند از پلاسما دست به ضدحمله زد.
«اووورغ!»
روح که در معرض موج پلاسما قرار گرفته بود، ازلحظهای شدت درد نعرهای کشید، توان حفظ کالبدش را از دستعقب داد و دوباره به شکل دودی نارنجی در هوا متلاشی شد.
وقتی زیک نه تنها یورش روح را مهار کردبسیار بلکه با ضدحملهاش احضار را به کلی باطل ساخت،شوالیه بارقهای از شگفتی و کنجکاوی در چهره شهرزاد هویدا شد.
«پس فقط یهبازگردی شوالیه نیست کهکلمات کورکورانه شمشیر بچرخونه.»
از دیدگاه او، شوالیههای قاره مرکزی نیرومند اما خشک و فاقدروی انعطافپذیری بودند؛ افراد کلهشقی که با وجود دسترسی به آثار باستانیبتونی آغشته به جادو، همچنان بر روشهای سنتی تمرین هاله پافشاری میکردند.
با این حال، بهکلمات هیچ وجه نمیشد قدرتخاموش مهیب آنها را انکار کرد.
جنگجویان شرقی توان برابری با شوالیههای آبی را داشتند، اما به محض آنکه پای رتبهباز سرخ یا سیاه به میان میآمد، معادله به کلی تغییر میکرد؛ موجودات متعالی و هیولاصفتیقامتش که تنها با یک تیغه شمشیر، قدرتی به مراتب فراتر از ارواح جادویی اعمال میکردند.
جنگ تهاجمی گذشته تا حدی به دلیل خطاهای فرماندهان اشرافی به شکست امپراتوری مورک انجامیده بود،باید اما دلیل اصلیاش حضور شوالیههای سرخی بود که نقاط ضعف را بیرحمانه هدف میگرفتند، و بالاترکرد از همه، شوالیههای سیاهی بودند که مهار کردنشان کاملاً از عهده آثار باستانی ارواح جادویی خارج بود.
پس از آن جنگ، شهرزاد شیفتهگفت شناخت شوالیههای قاره مرکزی شده بود، بهمشکلی خصوص شوالیههای سیاه با آن اقتدار متعالیشان.
او حتی به همین منظور، پژوهشگاهی در کاخخاموش امپراتوری برای مطالعه شیوههای پرورش هاله برپا کردهبشکنم و بودجه فراوانی به آن اختصاص داده بود.
اما هیچ پژوهشی نتوانسته بود پرده از راز نیروی خارقالعاده شوالیههایفعلاً سیاه بردارد؛ روش آنها با شیوه شرقیها که تواناییهایشان را باکرد آثار باستانی ارواح جادویی تقویت میکردند، زمین تا آسمان فرق داشت.
شهرزاد به دنبال آن بود که قدرت یک شوالیه سیاهخاموش را شخصاً از طریق زیک که روبهرویش ایستاده بود لمسخوب کند و این تفاوت بنیادین را با چشمان خود ببیند.
او نگاهیوارد به زیکنبرد انداخت و گفت:
«ای راهنمای جانور الهی، قدرتت روجانب بیشتر بهم نشون بده.» با پایان اینچگونه کلام، چشمان شهرزاد به رنگ زرین درآمد.
هوووم!
همزمان، انرژی طلاییرنگی از پیکرشنیدن روباه نهدم طلایی جوشید وخاموش سراپای شهرزاد را در برگرفت.
همین که هر دو دستش راگفت بالا آورد، انرژی زرین بر روی دستبندهاییمشکلی که بازوانش را آراسته بودند متمرکز شد.
سیییژ—
هالهای شوم وسکوت هولناک از دستبندهاباید به بیرون تراوید.
در همان لحظه، هادس که از جایگاهبخشش ویژه نظارهگر صحنه بود، از سر بهتسپس تکانی خورد و ناگهان روی پاهایش ایستاد:
«این هاله...؟»
زیک نیز با دریافتکلمات انرژی متصاعد از دستبندهای شهرزاد،ماند چشمانش از تعجب گشاد شد.
«این هاله اژدهاست؟»
گرچه اندکی با هاله اژدهاییشنیدن که او میشناخت تفاوت داشت،خاموش اما جوهره آن کاملاً یکسان بود.
چشمان شهرزادوارد آغاز بهنبرد دگرگونی کرد.
طولی نکشید که دیدگانش بهبخشش چشمان اژدها بدل شد کهلحظهای با پرتو زرین و خیرهکنندهای میدرخشید.
قرچ—
نه تنها چشمانش، بلکه برشنیدن روی پوستش نیز فلسهایی پولادینخاموش چون فلسهای اژدها جوانه زد.
زیک با ناباوریمیدان نظارهگر درآمدن شهرزادگفت به هیبت اژدهاگون بود.
«مگه ممکنه کسی بدونکلمات بستن پیمان با یهخاموش اژدها، به فرم اژدهاگون دربیاد؟»
برای ثانیهای در بهت فرو رفت، و همین درنگبسیار کافی بود تا غافلگیر شود؛ چرا که شهرزاد چنگالهایشوالیه برندهاش را بالا آورد و به سمت او تیغ کشید.
شلاااش—
چنگال اژدها با بهرهبرداری ازتنبهتن این رخنه، شکاف هوا را درنوردیدروی و به سمت زیک هجوم آورد.
زیک لواتین را بالاکلمات کشید تا سد راهخاموش چنگال اژدهای شهرزاد شود.
جنگگگ!
گرچه چنگال اژدها به سد تیغه لواتین خورد وافکنده متوقف شد، اما نیروی ضربه چنان سهمگین بود کهبشکنم موج حاصل از برخورد، از زره هرسیون هم نفوذ کرد.
«آخ.»
وقتی خودش مهارتهای نژاد اژدها رو به کار میگرفتماند متوجه سنگینیش نشده بود، اما دست و پنجه نرمخوب کردن مستقیم باهاش واقعاً کار دشوار و پردردسری بود.
شهرزاد در هیبتسکوت اژدهاگون، خیره در چشمانسرسختیات زیک شد و گفت:
«چه حسی داره، وارثحتی اژدهاکش؟ اژدهایی که نیاکانتجانب ازش بیزار بودن، درست همینجاست.»
زیک از بوسفالوس پیاده شد و درآیا میانه زمین و هوا معلق ماند؛ نوکنداره شمشیرش را مستقیماً به سوی شهرزاد نشانه رفت.
در خلوت ذهن خویش اعترافبخشش کرد که مهارت و برتریلحظهای سلطان را دستکم گرفته بود.
و درست در همانسپس آن، هیبت و حضور زیکبسیار به شکلی تکاندهنده دگرگون شد.
هوووم—
رتبه شوالیه سیاه رانبرد در وجودش بیدار کردواقعاً و شمشیر اختری را فراخواند.
غرررش—
هالهای از بنیان متفاوت، نهچگونه فقط آوردگاه مبارزه، بلکه تمام گسترهفعلاً تالار ضیافت را در خود بلعید.
وقتی هاله سهمگین زیک بر فلسهای اژدهای رویجانب تن شهرزاد سایید و به آن فشار آورد،باید لبخندی سرشار از خرسندی بر چهره زن نقش بست.
«آره، خودشه. قدرتی متعالی فراترتنبهتن از مرزهای بشری. این همون چیزیهروی که ذهنم رو تسخیر کرده بود.»
شهرزاد هاله اژدهاشنیدن را بیش ازجانب پیش شعلهور ساخت.
قررچ—
دستانش تماماً به پنجههای یک اژدهایکلمات حقیقی بدل گشت و چنگالهایی به مراتبسکوت مرگبارتر و تیزتر از پوستش بیرون زد.
زیک تمرکز کوبنده نیروی معنوی درگفت کالبد شهرزاد را احساس کرد واعلیحضرت با شمشیر آخته به جلو تاخت.
در همان دم، شهرزادکلمات نیز مانند فنری فشردهخاموش به سوی زیک شلیک شد.
بوووم، بوووم، بوووم!
شمشیر اختری زیک با چنگال اژدهای شهرزادبخشش سرشاخ شد و امواجی ویرانگر از ضربهسپس و شوک را در فضا منفجر کرد.
بوووم، بوووم، بوووم، بوووم!
برخورد این دو هستیکلمات متعالی که مرزهای بشریت راماند درنوردیده بودند، انفجاری غولآسا آفرید.
غرررش—
موج حاصل از برخورد زیک وکلمات شهرزاد در آسمان، با شتابی جنونآمیزلحظهای به تمام زوایای تالار ضیافت شلیک شد.
«آاارغ!»
جایگاه تماشاگران و اشرافی که محو تماشای این نبرد تنبهتن بودند،سکوت زیر بار موج ضربه در هم شکست و درباریان مانند برگهایچشمانت پاییزی در دل گردباد به این سو و آن سو پرتاب شدند.
هوووم—
با این حال، جایگاه ویژه بهکلمات برکت سد نیرومندی که هادس گسترده بود،سکوت از گزند این طوفان ویرانگر مصون ماند.
یلین که شاهد این درگیری هولناک میان زیک و شهرزاد بود، دهانشاعلیحضرت از شدت حیرت باز مانده بود. وقتی اندکی آرامش خود را بازیافت، روتخت به هادس که با طمأنینه سد را حفظ کرده بود کرد و گفت:
«لرد هادس...حتی سر زیککلمات واقعاً یک انسانه؟»
هادس بالحظهای شنیدن کلام یلین،چگونه سری تکان داد:
«راستش خودمم دیگه مطمئن نیستم. زیک همیشه همینطور بوده، برای همین میتونم باهاش کنار بیام؛ اما قدرتسرسختیات سلطان واقعاً حیرتانگیزه. بیرون کشیدن قدرت اژدها اون هم با وام گرفتن از توان جانوران روحی... نکنه اینتمرکزی هم بخشی از توانایی تباری و اصل و نسبشه؟ هوم، واقعاً یک سوژه بینقص برای مطالعه و پژوهشه.»
غرررش—
همانطور که هادس سخن میگفت،بخشش طوفان فرو نشست و غبارلحظهای از چهره آوردگاه نبرد کنار رفت.
آن دو پیکر که تا لحظاتی پیش دربشکنم آسمان پنجه در پنجه هم داشتند، بر کف میدانمیان فرود آمده و چشم در چشم هم ایستاده بودند.
زیک با لواتین برکشیده،حتی و شهرزاد که دوباره بهافکنده کالبد زیبای انسانیاش بازگشته بود.
شهرزاد ناگهان سری تکاننبرد داد و آرام گامیواقعاً به سوی زیک برداشت:
«اینطوری فایده نداره.»
شهرزاد مستقیم بهسکوت چشمان زیک نگریستباید و زبان گشود:
«سر زیک دریکر، منحتی یک بار دیگه رسماًجانب به شما پیشنهاد ازدواج میدم.»
در عمق دیدگانش،میدان شرارههای تمایلی سرکشگفت و آتشین زبانه میکشید:
«ظاهراً چارهایحتی نیست... بالاخرهکلمات دلباختهتون شدم.»