چپتر 462: بازماندگان شامبالا
0زیک چشم به عضوی ازبودن طایفه چشم سوم دوخت کهکنن هویت واقعیاش را برملا کرده بود.
«یه بازمانده از شامبالای سقوطکرده؟»
آن فرد از طایفه چشم سوم، با موهایی سرخرنگ و پوستی رنگپریده،سقوط ظاهری دوگانه و خنثی داشت که تشخیص مرد یا زن بودنش را دشوارفرونشاندن میکرد. خالکوبیهای عجیبی بر روی گونهها و بخشهای مختلف بدنش نقش بسته بود.
در همان لحظه، چشمآراکنهها خونینِ جایگرفته بر پیشانیاشخونین شروع به درخشش کرد.
『ارباب شامبالااون به شما فرمانبودن میدهد. زانو بزنید.』
اورکها و آراکنهها زیر نور سرخی کهفرار از چشم خونین ساطع میشد به خود لرزیدند،بودن سرهایشان را خم کردند و به زانو درآمدند.
این یک زبان کلامی نبود، بلکه خودِ اراده بود که از طریق قدرتبهکلی چشم خونین تجلی مییافت؛ از همین رو، حتی اورکها و آراکنهها نیز که بهمیان زبانهای متفاوتی تکلم میکردند، ناگزیر از دستور آن عضو طایفه چشم سوم اطاعت کردند.
اورکها با آن ارادههای سرسخت و شکستناپذیرشان، و آراکنهها بامیشد غرور بیحدوحصرشان، تنها با یک فرمان از جانب عضوی از طایفهخودِ چشم سوم، دست از مبارزه کشیده و به خاک افتاده بودند.
زیک از قدرت طایفه چشم سوم شگفتزده شد،سالم اما تمرکزش بیشتر بر این حقیقت معطوف ماندنگریست که آنها هنوز زنده بودند و بقا یافته بودند.
«فکر میکردم پادشاه خونین، کالیگولا، از دست خداکش فرار کرد، شامبالا سقوطاون کرد و این طایفه هم بهکلی نابود شد. حتماً اون موقع کسایینگاهی بودن که تونستن جون سالم به در ببرن و از شامبالا فرار کنن.»
عضو طایفه چشم سوم پس از فرونشاندن نزاع میانکالیگولا اورکها و آراکنهها، با نگاهی سرد به آنها نگریست، سپسبودن برگشت و وارد ساختمان سنگیِ واقع در مرکز اردوگاه شد.
جادوگران تاریکی ناراکاورکها با دیدن ایننور صحنه فریاد کشیدند:
«بهزودی یه درگیری سهمگین دیگه شروع میشه!جون این بار حتماً به داخل جنگل نفوذ میکنیم،سرد پس همهچیز رو تمام و کمال آماده کنید!»
اورکها و آراکنهها که با رفتن عضوفرار طایفه چشم سوم نفس راحتی کشیده بودند، چهرهبودن در هم کشیدند و بهسوی اردوگاههای خود بازگشتند.
زیک در حالی که مخفی شده بود، اوضاع راکالیگولا زیر نظر داشت و نگاهش روی ساختمان سنگی کهکسایی عضو طایفه چشم سوم واردش شده بود، ثابت ماند.
«یه چیزی اون تو هست.»
رسیدگی به ایستگاه تأمین انرژی فوریتی مبرمجون داشت، اما طایفه چشم سوم که بانگاهی ناراک متحد شده بود نیز نیازمند توجه بود.
قدرت پادشاه خونین که درون بدن زیک جذب شده بود، درستحتماً از لحظهای که چشم خونینِ آن عضو طایفه را احساس کردهنزاع بود، بیوقفه تقلا میکرد تا چشمانش را بگشاید و بیدار شود.
او قدرت پادشاه خونین را سرکوب کرد، آرامشش را بازیافتخداکش و بهسمت ساختمان سنگی، جایی که عضو طایفه چشم سومتونستن و جادوگران تاریکی به آن پا گذاشته بودند، روانه شد.
«نژادهای فرومایه رقتانگیز.»
او پس از فرو نشاندن نزاع اورکها وسقوط آراکنهها بهواسطه نیروی چشم خونین، باورش نمیشد که مجبورجون است در میان چنین موجودات پستی حضور داشته باشد.
با انزجار از این اوضاعیافته سری تکان داد، در راخداکش گشود و قدم به درون گذاشت.
بلافاصله فردیبزنید در برابرشآراکنهها زانو زد:
«لرد تایتوس.»
فردی که تایتوس نام داشت،کالیگولا به پیکری که پیش پایشنابود زانو زده بود نگاهی افکند.
چهره هر دو شباهت زیادی به هممیکردم داشت، با این تفاوت که بر پیشانی اینحتماً شخص، اثری از چشم خونین به چشم نمیخورد.
«بلند شو، یولینا.»
حتی با وجود کلامکسایی تایتوس، یولینا همچنان بر زمینببرن زانو زده ماند و برنخاست.
تایتوس بافکر لحنی کلافهپادشاه لب باز کرد:
«حتماً باید با چشم خونین بهت دستورمیکردم بدم تا حرف گوش کنی؟» با ایننابود حرف، یولینا با تردید از جای برخاست.
«شرمندهام، لرد تایتوس... فقط بودن توی یه مکان،خونین اون هم کنار کسی که چنین خون مقدساین و والایی داره، اونقدر سنگین و پرابهته که...»
تایتوس از نوادگان حقیقی طایفه چشم سوم بودسالم که چشم خونین را بیدار کرده و شایستگی تبدیلسپس شدن به ارباب شامبالا را به دست آورده بود.
در مقابل، یولینا با اینکه خون طایفه چشم سوم در رگهایش جریان داشت، موفق بهبودن بیداری چشم خونین نشده بود و به همین دلیل، در نظام کاستی تبار خونی جایگاهیساختمان پست داشت؛ از این رو، محال بود در حضور تایتوس احساس ترس و حقارت نکند.
تایتوس در حالی کهبقا به یولینا مینگریست، زبانش راکالیگولا به نشانه سرزنش تکان داد:
«توی تانترا چارهای جز رعایت این چیزاسرخی نداریم، ولی من و تو دوقلوییم. نیازی نیستدرآمدند این بیرون هم اینطوری تا کنی. راحت باش.»
با وجود سخنان تایتوس، یولینا همچنانتونستن چهره سراسر احترام و بهتزدهاش را حفظمیان کرد و بیصدا در کنار او ایستاد.
به نظر میرسید پس از سالها زندگی در جامعه کاستینابود و نفوذناپذیر تانترا، حتی پس از خروج از آنجا نیز بازگشتفرونشاندن به روابط عادی خواهر و برادری برایش ناممکن و دشوار بود.
تایتوس در برابر کرنش ویافته احترام بیچونوچرای یولینا، از سرخداکش استیصال سری تکان داد و گفت:
«ظاهراً همون کسی که ناراک بهش اشارهسرخی میکرد—کسی که ردی از پادشاه خونین روکردند با خودش داره—توی این سرزمین آفتابی شده.»
یولینا با شنیدنموقع حرفهای تایتوس سرشتونستن را بالا آورد:
«واقعاً درسته؟»
تانترا، پادشاهی مخفی که در اعماق، ورای رشتهکوه همیشه زمستانخداکش در قاره شرقی جا خوش کرده بود، مکانی بود که بازماندگانجون طایفه چشم سوم، میراث شامبالا را در آن تداوم بخشیده بودند.
آنها تا سر حد امکان از هرگونهسرخی تماس با دنیای بیرون دوری میگزیدند وکردند بهندرت پا فراتر از مرزهای پادشاهی میگذاشتند.
این ناراک بود کهکسایی با تکهای اطلاعات ارزشمند، بهسویببرن تانترا قدم پیش گذاشته بود.
اینکه پادشاه دیرین و گمگشتهی طایفه چشم سومسقوط دوباره ظاهر شده است؛ همان کسی که نیرویتونستن پادشاه خونین، کالیگولا، را با خود حمل میکرد.
هدف غایی طایفه چشم سوم که در تانتراپادشاه پنهان شده بودند، بازپسگیری قدرت پادشاه خونین، کالیگولا،اون و احیای مجدد شکوه شامبالا در این سرزمین بود.
بزرگان تانترا پس از دریافت اخبار ناراک، وارثانی را از هر خاندان برگزیدندسرهایشان و آنها را راهی قاره مرکزی کردند؛ با این تصمیم که مقام پادشاهیمییافت را به هر کسی پیشکش کنند که بتواند نیروی پادشاه خونین را پس بگیرد.
تایتوس یکیاون از همانکسایی وارثان برگزیده بود.
دیگر وارثان در گوشه و کنار قاره پراکنده شدهبهکلی بودند تا نژادهای تابع و دیرینهی شامبالا را بیابندسالم و در وهلهی نخست، قوای خود را تقویت کنند.
طایفه سفیدچهره،هنوز قوم جانورتباران ویافته نژاد دیوهای کابوس.
این سه نژاد توان سرپیچی از اوامر طایفه چشم سوممیشد را نداشتند؛ از همین رو وارثان قصد داشتند از آنهابلکه برای یافتن مکان و تصاحب قدرت پادشاه خونین بهره بجویند.
تایتوس با این سنجش که رقابت بر سر نژادهای تابع بدون در اختیارمیان داشتن نیروهای تحتامر دشوار خواهد بود، با ناراک متحد شد و خود را درناراک خط مقدم مستقر ساخت تا حامل قدرت پادشاه خونین را مستقیماً خودش پیدا کند.
تایتوس درحالیکه بهمیکردم دیگر وارثان فکر میکرد،فرار مشتهایش را گره کرد.
«باید خیلی زود نیروی پادشاه خونین رو پیدا کنم و پسشفرار بگیرم. اگه اونها با سوگند اطاعت به نژادهای تابع فرمان بدن،سالم من بدون داشتن نیروهای اختصاصی بدجوری جا میمونم و کارم سخت میشه.»
دلیل اتحاد تایتوس با ناراک، بهرهگیری ازسرخی نژادهای پست آنها مثل اورکها و آراکنههاکردند بود تا قدرت پادشاه خونین را بازیابد.
گرچه این نژادها در مقایسه با نژادهای تابعی مثلببرن جانورتباران، دیوهای کابوس یا سفیدچهرهها پستتر بودند، ولی تایتوسبرگشت در جایگاهی نبود که بخواهد دست به انتخاب بزند.
تایتوس پس از سامانپادشاه دادن به افکارش، نگاهش رابهکلی به یولینا دوخت و گفت:
«ناراک میگه بهزودی یه حمله تمامعیار در راهه.پادشاه من لژیون رو به دل جنگل میبرم و اینموقع زیک دریکر رو به چنگ میآرم. تو همینجا میمونی.»
یولینا ازبزنید کلام اوآراکنهها جا خورد:
«مـ... مناون نمیتونم! منمکسایی باهات میآم!»
تایتوس بافکر چهرهای درهمکشیده بهکالیگولا او تشر زد:
«اشتباه برداشت نکن! یولینا، من تو رو فقط بهعنوانکالیگولا یه جون یدکی آوردم تا اگه اتفاق غیرمنتظرهای افتاد کمکمبودن باشی! دیگه اراجیف نباف و مثل بچهی آدم همینجا بمون!»
یولینا با شنیدناورکها سخنان تایتوس چارهای جزسرخی پایین انداختن سرش نداشت.
در واقعیت، دلیل اینکه تایتوس یولینا را به همراه آوردهکنن بود این بود که اگر در این مکان کشته شد،ساختمان چشم خونین خود را به خواهر دوقلوی کوچکترش انتقال دهد.
بیداری چشم خونین از طریق بازگشتخداکش به اصل و نیاکان، در میان طایفهموقع چشم سوم امروزی پدیدهای بسیار نادر بود.
بهویژه کسانی که خلوص چشم خونینشانفکر به حدی میرسید که شایستهی عنوانسقوط وارث شامبالا باشند، نایابتر هم بودند.
علاوه بر آن، اگر تایتوس در اینجا میمرد و خاندان،میشد حامل خون مقدسش را از دست میداد، تمام مزایا وبلکه امتیازاتی که تاکنون از آن بهرهمند شده بودند بر باد میرفت.
اما با انتقال چشم خونین به یولینا، رتبهیسالم آن تا سطح خون راستین تنزل مییافت؛ هرچند حقسپس وراثت از دست میرفت، ولی امتیازات خاندان حفظ میشد.
تایتوس با علم به اینکه یولینا بیتردید باسقوط چنین کاری مخالفت خواهد کرد، موضوع را پنهانتونستن نگه داشته و او را همراه خود کشانده بود.
در همان هنگام،زنده صدای کوبیده شدن درمیکردم از بیرون طنینانداز شد:
«لرد تایتوس. رسول اعظمآراکنهها تمایل دارن درباره مسائلخونین مربوط به درگیری گفتگو کنن.»
تایتوس ازاون جای خودکسایی بلند شد:
«فهمیدم. بهزودی به دفتر میرم.»
او نگاهیهنوز گذرا بهبقا یولینا انداخت:
«میرم رسول رو ببینم وزیر برگردم، پس هیچجا نرو ومیشد ساکت همینجا بمون. زیاد طولش نمیدم.»
یولینا دوباره زانوموقع زد و درتونستن برابر تایتوس تعظیم کرد.
تایتوس بافکر چهرهای آزردهخاطر اتاقکالیگولا را ترک کرد.
«...لعنت به اینزنده نظام طبقاتی برفکر پایهی رتبهی خون.»
حتی با وجود دوقلو بودن، تفاوتنور طبقاتی مانع از آن میشد کهلرزیدند تایتوس و یولینا با یکدیگر برابر باشند.
تایتوس که از صمیم قلب هوای یولینا را داشت وکنن مثل یک خواهر نگرانش بود، با خود عهد بست کهساختمان اگر پادشاه شامبالا شود، چنین نظام طبقاتی فرسودهای را برچیند.
او با دندانقروچهای خشم و احساساتشخداکش را در بند کشید و وارد دفتریموقع شد که رسول در آن چشمبهراهش بود.
«شنیدم صحبتیهنوز درباره درگیریبقا در میونه...»
اما با باز کردن در و گفتنسرخی این کلمات، تایتوس با دیدن مردی کهکردند آنجا نشسته بود در جایش خشک شد.
پیش پای آن مرد، اجساد رسولتونستن و دیگر جادوگران تاریک افتاده بود،نزاع درحالیکه گلوی همگی بریده شده بود.
مرد بر صندلی رسول لم داده بود وسقوط با آرامش و خونسردی مشغول بررسی اوراق بود،تونستن طوری که انگار پشت میز کار خودش نشسته باشد.
او در هیبتزنده جوانی در اوایلفکر بیستسالگی به چشم میآمد.
مرد بدون اینکهاورکها چشم از اوراق بردارد،سرخی رو به تایتوس گفت:
«در رواون ببند وکسایی بیا اینجا بشین.»
گفته میشد طایفه چشم سومکالیگولا شگفتانگیزترین نیروی موجود میان تمام نژادهایحتماً روی زمین را در چنگ دارد.
تایتوس که با چنین موهبت عظیمیفکر چشم به جهان گشوده بود، همواره بابهکلی فخرفروشی بر نژادهای دیگر فرمانروایی کرده بود.
اما اکنون،بزنید همهچیز وارونهآراکنهها شده بود.
او از پسموقع سرپیچی از دستورتونستن آن جوان برنمیآمد.
با دستانی لرزان در راکالیگولا بست و آرامآرام به طرفنابود صندلی مقابل مرد جوان پیش رفت.
کف اتاق از خونی کهیافته از گلوی بریدهی رسول جاریخداکش شده بود، لیز و چسبناک بود.
تنها در این هنگام بودزیر که مرد جوان نگاهش رامیشد از اسناد برگرفت و لب گشود:
«شنیدم دنبالم میگشتی.»