چپتر 463: سقوط پادشاه خونین
0تایتوس لحظهای درنگ کرد و سپس دست زیکساطع را گرفت. در همان لحظه، زیک دست دیگرشنگاه را پیش آورد و چشم خونین تایتوس را پوشاند.
تایتوس منقبض شد، در انتظارنگاه رخ دادن اتفاقی بود، اماجنون هیچ امر غیرعادیای پیش نیامد.
«این دیگه چیه؟»
اندکی بعد، زیک دستش رااوغ از روی پیشانی تایتوس برداشت،مرز اما هیچ تغییری حاصل نشده بود.
«چه مسخرهبازیای! اینشانههایش یارو فقط الکیشومی داشت لاف میزد و...»
اما درست در هماناوغ لحظه، تایتوس متوجه شدبرای که اوضاع عادی نیست.
بدنش اکنون با زنجیرهایی محکممرد بسته شده بود، طوری که حتیتکهتکه نمیتوانست از روی صندلی تکان بخورد.
تایتوس تقلا کرد و تماماوغ توانش را به کار بستمرز تا بندها را پاره کند.
«اومف! اومف! اومف!»
دهانش دوباره بسته شده بود و تنها میتوانست صداهایی خفه از سرانسان استیصال از گلو خارج کند. ناگهان فضای اطراف تایتوس رو به تاریکی گذاشتآرامی و پلکانی بلند پدیدار شد که به تختی عظیم و باابهت منتهی میشد.
تایتوس، بسته و درمانده، چارهایمرد جز این نداشت که بهدارد آن تخت رفیع چشم بدوزد.
او متوجه شد کسی رویاوغ تخت نشسته است و نگاهش راجنون با دقت به آن پیکره دوخت.
مردی که سر تا پایشقدرت را بانداژ پیچیده بودند وسهمگین موهای ژولیدهاش روی شانههایش ریخته بود.
قدرت شومی که از آن مردکردن ساطع میشد، چنان سهمگین بود کهانسان تایتوس حس میکرد بدنش دارد تکهتکه میشود.
«اوغ...»
تنها نگاه کردن به آناوغ موجود بر روی تخت، برای بهجنون مرز جنون کشاندن انسان کافی بود.
ذهنش از افکار پلید لبریزقدرت شد و موجی از دیوانگیسهمگین از اعماق قلبش زبانه کشید.
اما در همانمیشود لحظه، مرد بانداژپیچ بهموجود آرامی چشمانش را گشود.
چشمان سرخرنگ آن موجود پلید برقی زدچنان و رو به تایتوس که به صندلینگاه بسته شده بود، لب به سخن گشود:
«قدرت ضعیفی ازتکهتکه تبارمان را دروننگاه تو حس میکنم.»
در همان دم، چشمریخته سومی بر پیشانی مرد، ازچنان میان شکاف بانداژها پدیدار گشت.
آن چشم سرخ بر روینگاه پیشانیاش صرفاً یک خالکوبی یا نشانکشاندن نبود؛ چشمی واقعی و زنده بود.
با دیدن آن، تایتوسشومی دریافت که با موجودیسهمگین افسانهای روبهرو شده است.
تایتوس با بهت، هیبتمیشود و ترسی عمیق بهموجود مرد روی تخت نگریست.
«این ارباب حقیقی شامبالاست، پادشاه تمامشومی اعضای طایفه چشم سوم، فرمانروای هر آنچهتکهتکه پلید و نامقدس است.» پادشاه خونین کالیگولا.
صاحب قدرتی که تایتوساوغ در پی بازپسگیریاش بود، اکنونمرز درست در برابرش قرار داشت.
کالیگولا که بر تختشومی تکیه زده بود، نگاهی تحقیرآمیزمیکرد به تایتوس انداخت و گفت:
«برای یک شاخه فرعی فرومایه کهنگاه حتی لایق همخون نامیده شدن همکشاندن نیست، استعداد نهفتهات دستکم بدک نیست.»
چشم سوم کالیگولا درخششیریخته به رنگ سرخ خونساطع از خود ساطع کرد.
همین که نگاه تایتوس با آن چشمموجود گره خورد، دردی جانکاه را حس کرد،ذهنش گویی پیشانیاش را با آتش داغ میکردند.
«اوغ...»
کالیگولا از طریق این پیوند، قصدنگاه داشت در کالبد تایتوس نفوذ کندکشاندن و از جهان درونی زیک بگریزد.
او خطاب به تایتوس غرید:
«قدرت درون تومیشود رو بیدار خواهمکردن کرد. نترس... پذیراش باش!»
فسسس فسسس فسسس—
رنگ چشم خونین روی پیشانی تایتوس تیرهتر شدموجود و مردمک آن به خودی خود شروع بهافکار حرکت کرد، گویی چشمی زنده و مستقل بود.
«گوه!»
تایتوس حس میکرد مغزش برنگاه اثر هجوم وحشیانه قدرت پادشاهجنون خونین دارد میسوزد و خاکستر میشود.
هنوز پتانسیلش به طور کاملمرد بیدار نشده بود که مغزشدارد به مرز ذوب شدن رسید.
«مغزت به هیچ درد من نمیخوره. روحم رو به بدن بیدارشدهاتجنون تزریق میکنم و ازت یک عروسک خیمهشببازی وفادار میسازم. ماموریت توقلبش اینه که من رو از دست این نامیرای لعنتی آزاد کنی.»
غرومب غرومب—
بدن تایتوس بامیشود شدتی هولناک شروعکردن به لرزیدن کرد.
حتی در حالی که تایتوسمرد مهارناپذیر میلرزید، کالیگولا بیوقفه قدرتشدارد را در او فرو میریخت.
درست در همان دممیشود که نور چشم خونینموجود بر پیشانی تایتوس سوسو زد—
«کافیه. تا همینجا بس بود.»
زیک که نفهمیده بودند کِی در کنار تایتوسبرای ظاهر شده بود، شمشیر مقدس آسکلون را بالاپلید آورد و تیغهاش را به سمت کالیگولا نشانه رفت.
وووونگ!
ارادهای از جنس نورمیشود از آسکلون تابید و قدرتبرای شوم کالیگولا را سد کرد.
تایتوس که تا چند لحظهقدرت پیش به شدت میلرزید، همانطورسهمگین در بند، بیرمق روی صندلی فروافتاد.
کالیگولا که بر تخت لمیده بود، دندانهایشموجود را روی هم سایید و به زیکذهنش که ناگهان پدیدار شده بود خیره شد:
«زیک دریکر، تو نامیرایشومی منفور... باز هم داریسهمگین توی کار من دخالت میکنی.»
زیک در حالی کهمیشود به کالیگولا نگاه میکرد، زبانیبرای چرخاند و با تمسخر گفت:
«برای روحی که تنزلریخته پیدا کرده به یکساطع لقمه جذبشده، هنوزم زبوندرازی میکنی.»
زیک به آرامی پلههااوغ را یکی پس از دیگریمرز به سمت کالیگولا بالا رفت.
کالیگولا که همچنانقدرت روی تخت نشسته بود،چنان با لحنی آشفته گفت:
«حتی اگه روحم رو بلعیده باشی، ذهنکردن من به عنوان پادشاه بزرگ شامبالا هرگز محوذهنش نمیشه. یک روز بالاخره بدنت رو تصاحب میکنم.»
با وجود اینکه روح کالیگولا توسط زیک جذبساطع شده بود، خودآگاهیاش را حفظ کرده و گوشهاینگاه از جهان درونی او را به اشغال درآورده بود.
زیک در حالیمیشود که به کالیگولاکردن مینگریست، سری تکان داد:
«احمق. من هر لحظه که اراده میکردم میتونستمسهمگین خودآگاهیت رو خرد و نابود کنم. فکر کردیموجود چرا گذاشتم تو یه گوشه از جهان درونم بمونی؟»
او به انتهای پلکانمیشود رسید، روبهروی تخت ایستادموجود و به کالیگولا چشم دوخت.
در همان لحظه، شمشیر مقدس آسکلونشومی از دست زیک ناپدید شد ودارد سایههایی مواج از بدنش به بیرون جوشیدند.
سایهها به هم پیوستند و شکل گرفتندموجود و شمشیر سایه کالادبولگ را پدیدار کردند؛ذهنش شمشیری که با زره سایه درآمیخته بود.
«منتظر مونده بودم تا زمانی برسهساطع که بتونم این روح خبیثت رومیشود به یک روح سایه تبدیل کنم.»
با این سخن، سایههای سیاه ازنگاه کالادبولگ برخاستند؛ شمشیری که زیک نوک آنانسان را به سمت کالیگولا نشانه رفته بود.
اقتدار زیک، یعنی پادشاهریخته سایه، به آرامی بهساطع سوی روح کالیگولا پیشروی کرد.
«لحظهای که قدرتت رو آزاد کردی تا پتانسیل تایتوس روجنون بیدار کنی، تمام قابلیتهات رو درک کردم. به لطف همین، حالاقلبش دیگه میتونم کنترل کامل قدرت پادشاه خونین رو به دست بگیرم.»
کالیگولا تازه متوجه شدشومی که رویاروییاش با تایتوس، درمیکرد نهایت نقشه زیک بوده است.
با درندهخوییدارد رو بهمیشود زیک غرید:
«...تو، عوضیِ آشغال!»
«حالا بینقصترین زمانمیشود برای تبدیل کردنتکردن به روح سایهست.»
سایههایی که از کالادبولگ سرازیرمرد میشدند، موج برداشتند و کالیگولادارد را روی تخت در بر گرفتند.
«کرااااه!»
کالیگولا برای رهایی ازریخته چنگال سایهها دستوپا زد، اماچنان اینجا جهان درونی زیک بود.
او تا این لحظه صرفاً با چنگموجود انداختن به خودآگاهیاش دوام آورده بود، اما فرارافکار از این مکان از همان ابتدا غیرممکن بود.
طولی نکشید که سایههاییشومی که روی بدنش میخزیدند، کالیگولامیکرد را به طور کامل بلعیدند.
غرومب غرومب غرومب!
سایههایی که ارباب شامبالا را در کام خودساطع کشیده بودند، چونان زبانههای آتش رو به بالا زبانهکردن کشیدند، حجیمتر شدند و به هر سو گسترش یافتند.
لحظهای بعد، شعلههای سایهگوناوغ فروکش کردند و کالبدیبرای واحد به خود گرفتند.
پیامی درریخته برابر چشمانشومی زیک نمایان شد.
[روح پلید کالیگولا، پادشاه طایفه سقوطکردهی چشم سوم، به یک روح سایه تبدیل شد.]
[با جذب کامل روح و قدرت کالیگولا، عنوان «پادشاه خونین» اکنون کاملاً فعال گردیده است.]
از دل شعلههای سیاهشومی و سوزان، روح سایهایسهمگین با سه چشم پدیدار شد.
شبح کالیگولا که در دنیایاوغ درونی زیک خفته بود، حالا تبدیلجنون به یک روح سایه شده بود.
[تحت تأثیر اقتدار «پادشاه سایه»، روح سایهای قدرتمند متولد میشود.]
[روح سایه با استقامت ذهنی باورنکردنی، اقتدار پادشاه سایه را پس میزند.]
کالیگولا، پادشاه پیشین شامبالا، در کمال شگفتی حتیموجود در کالبد یک روح سایه هم در برابرافکار اقتدار زیک ایستادگی میکرد و زیر بار تسلیم نمیرفت.
زیک کالادبولگ را بالا آوردقدرت و نوک تیغه را درست بهمیکرد سمت روح سایهی کالیگولا نشانه رفت:
«داری بیخودیتکهتکه کار رو براینگاه خودت سختتر میکنی.»
زیک با تکیه بر ذهنمرد پولادینش، در پهنهی دنیای درونیاشدارد توانی بهمراتب سهمگینتر در چنگ داشت.
دیری نپایید که به فرمان ارادهاش، زره سایه سراسر پیکرشمرز را در بر گرفت و به سایهای دگرگون شد کهدیوانگی حتی از هیمنهی کالیگولا هم سترگتر و مهیبتر به چشم میآمد.
غرّشسس—
سایهی زیک، که حالا آنقدر فراخ شدهموجود بود که سراسر دنیای درونیاش را درذهنش خود میبلعید، شروع به درهمشکستن کالیگولا کرد.
«کِراااارغ!»
کالیگولا تا واپسین رمق دستوپا زدنگاه و کوشید بندهای ارادهی زیک را پارهانسان کند، اما تقلاهایش سر سوزنی فایده نداشت.
مهِ سایهگونی که به دور پیکرششومی حلقه زده بود، خیلی زود کالبد گرفتتکهتکه و کالیگولا را درون نوارهایی سیاه پیچید.
خشخش—
کالیگولا که سراپا در بندِ نوارهایساطع سیاه گرفتار آمده بود، دیگر توانمیشود کمترین مقاومتی در برابر اقتدار زیک نداشت.
[روح سایه «کالیگولا» در برابر پادشاه سایه تسلیم میشود.]
[به دلیل رتبه والای این روح سایه، او از مرزهای یک روح سایه فراتر میرود.]
[روح سایه «کالیگولا» به روح نگهبان سایه «کالیگولا» تکامل یافته و به عنوان نگهبان کاربر ثبت میگردد.]
زیک از دیدن پیامی که نشاننگاه میداد کالیگولا از یک روح سایه بهانسان روح نگهبان سایه ارتقا یافته، شگفتزده شد.
«اینکه به خاطر رتبهی بالاش از روح بهساطع روح نگهبان تبدیل بشه... همونطور که انتظار میرفت،نگاه روح کالیگولا در سطحی کاملاً متفاوت از ارواح معمولیه.»
کالبد کالیگولا که اکنون بهنگاه یک روح نگهبان بدل شدهجنون بود، شروع به دگرگونی کرد.
تسسس تسسس تسسس—
با محو شدن نوارهای سیاهی که چهرهاش را پوشانده بودند،مرز سه چشم خونرنگ رخ نمودند. همزمان، گیسوانش رو به آسماندیوانگی برخاست و به زبانههای آتشی سیاه و فروزان تبدیل گشت.
بر گردن کالیگولای نوساخته، گردنبندی ازشومی ۱۰۸ مهرهی ذکر خودنمایی میکرد ودارد ردای سیاه کاسایا بر تن داشت.
زیک دریافت که این پوششنگاه شباهت عجیبی به جامهی مانا،جنون یکی از اعضای میز عالی، دارد.
«یعنی بین خاستگاهقدرت فرقه دئرا و شامبالاچنان پیوندی در کار بوده؟»
در روزگار کنونی، نام شامبالا و فرقه دئراموجود هر دو در گرداب تاریخ محو شده بود،افکار از این رو دسترسی به جزئیات دقیق ممکن نبود.
در همان حالی که زیک غرق در تأمل بود،چنان کالیگولا که حالا دیگر سراپا به یک روح نگهبان سایهبرای تبدیل شده بود، لغزید و پیش رویش به خاک افتاد.
تق!
زیک نگاهیریخته به کالیگولاشومی انداخت و پرسید:
«کالیگولا. به عنوان یهمیشود روح نگهبان، آیا وفاداری تزلزلناپذیرتبرای رو به من نثار میکنی؟»
کالیگولا در برابرشانههایش زیک سر خمشومی کرد و گفت:
[ای نامیرا، پیوند با تو مرا در قالبی نوین متولدجنون ساخت. من، کالیگولا، پیمان میبندم که رسالتم را به عنواناعماق روح نگهبان به جا آورده و از تو پاسداری کنم.]
اکنون که تار و پود روحش به زیکسهمگین تنیده شده بود، لحن و رفتارش فرسنگها باموجود دوران تبخترش به عنوان پادشاه خونین تفاوت داشت.
زیک که از وفاداریمیشود کالیگولا خشنود شده بود،موجود به آرامی سر تکان داد:
«خوبه. منتظرم ببینمشانههایش در آینده چهشومی کارهایی ازت برمیآد.»
با اینتکهتکه کلام، زیکاوغ بشکنی زد.
دنیای درونیاش در کسریشومی از ثانیه ترک برداشتسهمگین و از هم پاشید.
«هاه!»
تایتوس، که رشتهی هشیاریاشاوغ از هم گسسته بود،برای با بهت چشمانش را گشود.
همین که حس کرد هنوزمرد دست زیک را میان انگشتانشدارد میفشارد، هراسان خود را پس کشید.
زیک با سیمایی آسودهمیشود و باطمأنینه چشم درموجود چشم تایتوس دوخت و گفت:
«خب؟ حالا فهمیدی من کیام؟»
درست در همان دم، موجینگاه کوبنده و هولناک از قدرت پادشاهکشاندن خونین از وجود زیک فوران کرد.
زیک با هضم کامل نیروهایمرد کالیگولا، ذرهذره به تجسم عینیِدارد خودِ پادشاه خونین بدل شده بود.
تایتوس با لمس گوهر ناب آن جبروت، رنگ باختبرای و لرزهای مهارناپذیر بر اندامش افتاد. بیدرنگ از جالبریز جست، زانو بر زمین کوبید و سر فرود آورد:
«من، تایتوس، بازماندهای ناچیز از این خاکمرد و دودمان، در برابر تجسد پادشاه خونین،میشود سرسلسلهی تمامی آفریدگانِ خونجاری، سر تعظیم فرود میآورم.»
در برابر زیک، که زلالی و مهابت نیرویبرای چشم سومش با سرسوزنی از داشتههای تایتوس قابلپلید قیاس نبود، نفس در گلوی جوانک گره خورده بود.
زیک نظریریخته به اوشومی افکند و گفت:
«تایتوس، نیرویی کهتکهتکه توی رگهات جا خوشکردن کرده رو حس کن.»
تنها در این لحظه بودقدرت که تایتوس، در میانهی ترس ومیکرد شگفتی، متوجه جوشش شگرفِ درونش شد:
«این... یعنی...؟»
کالیگولا برای غصب پیکر تایتوس، پتانسیل خفتهیچنان او را شخم زده و توانایی چشمنگاه خونینش را چند پله بالاتر برده بود.
تایتوس با ادراک چشم خونین، که اکنون باموجود هیچ مقیاسی به گذشته قابل قیاس نبود وافکار وحشتی آشکار برمیانگیخت، از سر ستایش بر خود لرزید:
«آه، کرامت پادشاه... منریخته حقیقتاً مشمول لطف وساطع مرحمت بیانتهای شاهانه واقع شدم!»
زیک با خونسردیمیشود به سیمای تایتوسکردن نگریست و گفت:
«از طایفه چشمقدرت سوم، فقط توساطع و خواهرت اینجایید، درسته؟»
زیک پیشتر با بهرهگیری از خردنگاه اژدها و در جریان کاوش دادهها، ازانسان هویت خواهرش یولینا نیز پرده برداشته بود.
تایتوس سرژولیدهاش بالا آوردریخته و پاسخ داد:
«بله، پادشاه من.»
«بر اساس چیزهایی که دستگیرم شد، قصدچنان اولیهت از همپیمانی با ناراک این بودهنگاه که قدرت پادشاه خونین رو بازپس بگیری. درسته؟»
تایتوس بادارد تن بیابانی واوغ خشکشده تصدیق کرد:
«بـ... بله. پوزش میطلبم از جسارتشومی و پندارهای شومی که در سر پروراندم،تکهتکه سرورم. خونم حلالِ شماست، جانم را بستانید!»
زیک ازتکهتکه صندلی برخاستاوغ و آرام گفت:
«کشتنت سر یهقدرت همچین مسئلهی پیشپاافتادهای چهچنان خیری به من میرسونه؟»
زیک گامی پیش نهاد،میشود دست بر شانهی نحیفموجود تایتوس نهاد و پرسید:
«تایتوس، میتونیژولیدهاش وفاداری راستینت روقدرت بهم ثابت کنی؟»
تایتوس با چشمانی لبریز ازنگاه سرسپردگی و تقدس به زیک خیرهکشاندن شد و با تمام وجود نالید:
«بیتردید، پادشاه من!قدرت لب تر کنیدساطع تا خاکِ پایتان شوم.»
زیک سر تکان داد:
«خوبه. پس تایتوس،شانههایش توی یه مأموریتشومی به کمکت نیاز دارم.»
با دیدن نگاه آتشین تایتوس که برایموجود هر دستوری حاضر به جانفشانی بود، گوشهیذهنش لبان زیک با نیشخندی باریک بالا رفت.
تایتوس شانه به شانهی یولینا، کهنگاه نقاب ردا را عمیقاً روی پیشانی کشیدهانسان بود، راهی اعماق زیرزمین عمارت سنگی شد.
به محض اینکه به دهانهی سردابِ پیوسته بهساطع ساختمان نزدیک شدند، جادوگران پاسدارِ ناراک از حضورنگاه سرزدهی تایتوس جا خوردند و زبان به اعتراض گشودند:
«شـ... شماتکهتکه این موقعاوغ اینجا چیکار میکنید؟»
تایتوس با نگاهی منجمدشومی به دیدگانِ جادوگران ناراکسهمگین زل زد و غرید:
«چطور جرئت میکنیدتکهتکه سد راهم بشید؟نگاه همین حالا بکشید کنار!»