چپتر 448: چرخدندههای سرنوشت و پیوند آثار مقدس
0«پس تمهید ونااطمینانیهای تدبیر فرزانه اعظم بودهدرست که باعث بازگشتم شده.»
تا آن لحظه، زیک باور داشتخواهان که اژدهای کهن و اژدهای زمان، کرونوس،سرنوشت مسبب اصلی بازگرداندن او به گذشته بودهاند.
اما کسی که آنبیشماری تمهیدات را چیده بود، کسیبازگشت جز خودِ فرزانه اعظم نبود.
زیک بهناچیزترین فرزانه اعظمبرآیند نگریست و پرسید:
«آیا از قبل میدانستید که من میراثدرست اژدهای کهن را تصاحب خواهم کرد ودرک بر همان اساس آن تمهیدات را آماده کردید؟»
فرزانه اعظم لبخندیهستند زد و سرشخواهان را تکان داد:
«نه دقیقاً. حتی من هم نمیتوانم تکتک وقایعخواهان را در زنجیره بیپایان نااطمینانیهای آینده پیشبینی کنم.آوردم درست همانطور که کرونوس نیز از پسِ آن برنمیآید.»
زیک که پاسخ رابرآیند کاملاً درک نکرده بود،هستند سؤال دیگری پیش کشید:
«اژدهای کهن "قدرت موعود بازگشتناپذیر" را درون تندیسهمانطور نهاد، اما واقعاً باورش نمیشد که فعال شود.سؤال اگر حتی شما هم نمیتوانستید مطمئن باشید، پس چرا...»
فرزانه اعظم سر تکان داد:
«من، اژدهای کهن و کرونوس، همگی امیدمان را به احتمالیبودم بسیار اندک گره زده بودیم. و جناب زیک، شما آن احتمالقلبم ناچیز را با قدرت خودتان چنگ زدید و به دست آوردید.»
«اینطور به نظررویدادها میرسد که همهچیز صرفاًبیشماری یک تصادف بوده است.»
«خیر. در پهنه این جهان هیچکنم تصادفی وجود ندارد. حتی ناچیزترین رویدادهاپاسخ نیز برآیند گردش چرخدندههای بیشماری هستند.»
زیک روبیشماری به فرزانهگفت اعظم کرد:
«اژدهای کهن گفت که من خودم خواهان بازگشت بودم و به واسطه همانفرصت اراده، فرصت سرپیچی از سرنوشت را به چنگ آوردم. اما... مدام از خودمماند میپرسم که آیا واقعاً این همان چیزی بود که در اعماق قلبم میخواستم؟»
فرزانه اعظم پاسخ داد:
«آیا از بهنااطمینانیهای عقب بازگرداندن زمانکنم پشیمانید، جناب زیک؟»
زیک مردد ماندهستند و نتوانست فوراًخواهان پاسخی بر زبان بیاورد.
زندگی پیشین او در مقایسههستند با زندگی کنونیاش، به شکلی قیاسناپذیرواسطه رقتانگیز و سرشار از درماندگی بود.
در آن برکه خونین، با تمام وجود دستوپا زده و بر سرنوشت زیسته خویشواسطه افسوس خورده بود. در لحظاتی که مرگ سایه افکنده بود، دستش را به سویمردد میراث اژدهای کهن دراز کرده و ارادهای سرسخت برای زیستن به نمایش گذاشته بود.
به همین خاطر بود که «قدرت موعوددرست بازگشتناپذیر» فعال شد و به او رخصتدرک داد تا این زندگی را از سر گیرد.
فرزانه اعظم زیکهستند را به دقتخواهان برانداز کرد و گفت:
«میتوانم جوانه زدن بذربیشماری اضطراب را در اعماقخواهان قلبتان ببینم، جناب زیک.»
زیک سرش را بالا آورد،گردش در حالی که لبخندی تلخخودم بر لبانش نقش بسته بود:
«بذر اضطراب؟ چنیننااطمینانیهای چیزی برای نامیراییکنم مثل من صدق نمیکنه.»
این صرفاً ایمانی کور به فناناپذیریاش نبود؛ مهارتبودم غیرفعال زیک، یعنی «اراده تسلیمناپذیر»، او را درمیپرسم برابر تکانههای روحی و ضربات عاطفی نیز محافظت میکرد.
فرزانه اعظمگردش سر نفیبیشماری تکان داد:
«اضطرابی که از تردید نسبت به اصل وجود خویش زاده میشود، حائلی چنان نفوذناپذیر دارد کهفرصت حتی با قدرت یک نامیرا نیز بهسختی میتوان مهارش کرد. مقصود من آن ترسی است کهپاسخی از دست دادن هر آنچه را به تازگی در این زندگی به کف آوردهاید، دمبهدم فزونی میبخشد.»
زیک لب بر هم فشرد.
میخواست بر اینهستند ادعا خط بطلان بکشد،بازگشت اما واژهها یاریاش نمیکردند.
در زندگیگردش گذشته، زیکبیشماری هیچ نداشت.
عزیزانی که در دل داشت، در کام جنگهستند فرو رفته و جان باخته بودند، و او راسرپیچی بی هیچ آرمان و مقصدی بر جای نهاده بودند.
اما چون زنده مانده بود، تقلا میکرددرست و با این باور پیش میرفت کهدرک شاید با قویتر شدن، چیزی دگرگون شود.
غافل ازبیشماری آنکه پنداریگفت باطل بود.
«حتی اگه توی زندگی قبلیمهستند شوالیه سیاه هم میشدم، بازبودم دلیلی برای زنده موندن پیدا نمیکردم.»
خلأ و پوچی؛
اینها تمام آن احساساتیآینده بودند که تاروپود زیک رانیز در زندگی پیشین پر میکردند.
اما اکنونبیشماری شرایط تفاوتیگفت بنیادین داشت.
در این حیات دوباره، چیزهایی کهگفت صاحبشان بود و وظیفه حراست از آنهافرصت را بر دوش میکشید، دمبهدم افزونتر میشدند.
در ظاهر وانمود میکرد که غایتش تنها برترهستند شدن از همگان است تا هیچکس نتواند او راسرپیچی در زنجیر کشد و به آزادی راستین نائل آید.
اما با گذرنااطمینانیهای زمان، سمتوسوی افکارشکنم دستخوش تغییر شده بود.
حالا مأمنی برای بازگشت داشت،خودم و کسانی که آن خانه رافرصت آباد میکردند، هر روز پرشمارتر میشدند.
برای پاسداری از همان پیوندها بودگفت که زیک تن به مشقت میداداراده تا فراتر از حد خویش قد برافرازد.
با این حال، هر اندازه شمارچرخدندههای داشتههای درخور حفاظت فزونی مییافت، به همانبودم میزان نیز اضطراب در دلش ریشه میدواند.
هراسی داشت از اینکه مبادا تمامی ایندرست دستاوردها خوابی بیش نبوده و چون حبابیدرک بترکند، و باز جز پوچی چیزی باقی نماند.
از همین رو بودگفت که زیک مدام خویشتنبودم را زیر بار پرسشها میگرفت.
اینکه به کدامین علت به عقب بازگردانده شده، آیا این زندگی نوپااراده حقیقتی ملموس است یا فریبی وهمآلود، و آیا اساساً استحقاق این حیات تازهمردد را دارد یا خیر؛ همگی تلاشی مذبوحانه برای گسستن بندهای این اضطراب بود.
فرزانه اعظم بهرویدادها چشمان زیک نگریستچرخدندههای و با طمأنینه گفت:
«این زندگی که امروز بر فرازش گام برمیدارید، سرنوشتینیز است که تماماً با اراده و دستان خودتان بنا شده،کشید جناب زیک. هیچ نیرویی را یارای فرو ریختن آن نیست.»
با این کلام استوارِ فرزانه اعظم، زیکبازگشت احساس کرد تشویشی که دیرزمانی بر جانش لنگرمدام انداخته بود، سرانجام رخت بربست و محو شد.
آن بیم نهفته از اینکه مبادا تمامی رویدادهای پسبازگشت از رجعت—که از قدرتی فراتر از حیطه فهمش ریشهمیپرسم میگرفت—همچون کفی بر روی آب ناپدید گردد، بالاخره آرام گرفت.
زیک نگاهشناچیزترین را به سویگردش فرزانه اعظم دوخت:
«پس ایستادن من در این نقطهکنم نیز نتیجه حتمی گردش همان چرخدندههایپاسخ کیهانی است و نه صرفاً رویدادی اتفاقی؟»
«کسی که آن چرخدندهها را به حرکت واداشت، هیچکس جز اراده پولادین خودتانسرنوشت نبود، جناب زیک. اژدهای کهن و کرونوس باور عمیق داشتند که همین اراده قادرپاسخی است آینده محکومبهزوال را واژگون کرده و جهان پدیدارها را از ورطه تباهی برهاند.»
فرزانه اعظم در حالی که بهگفت سه اثر مقدسِ شناور میان زمیناراده و آسمان خیره مانده بود، ادامه داد:
«میدانید آخرین باری که اینگردش سه اثر مقدس در کنارخودم یکدیگر گرد آمدند، چه زمانی بود؟»
زیک سرشبیپایان را بهآینده علامت نفی جنباند.
فرزانه اعظمبیشماری لبخند کمرنگیگفت زد و گفت:
«درست همان هنگامی بودبیشماری که "قدرت موعود بازگشتناپذیر" دربازگشت اندرون سیستم کابالا جای گرفت.»
با فروکش کردن نوای کلامش، نوریچرخدندههای درخشان و هالهای زرین از درون آنبودم سه اثر مقدس جوشید و فوران کرد.
ووووونگ—
فرزانه اعظم دستهستند خویش را بهخواهان جانب زیک دراز کرد.
در کمال شگفتی، شمشیر جواهر رولاند و پتکخواهان جنگی تیر به شکلی خودکار از موجودی زیک خارجمدام شدند و در میان هوا به حالت تعلیق درآمدند.
زیک با نظاره این رخداد، بار دیگر بههستند خاطر آورد که فرزانه اعظم در جایگاه یکفرصت مدیر ارشد سامانه نیز دست بالا را دارد.
فرزانه اعظم نگاهش راآینده بر رولاندِ معلق ثابتهمانطور کرد و زمزمه نمود:
«شمشیری از جنس اوریکالکوم که به اراده اصیل یک شوالیه مقدس متبرکسرپیچی گشته، و پتکی که شوکت و غضب خدای جنگی بیباک را درماند خود دارد. اینها شالودههایی بینقص برای ساخت مصنوعات الهی نوین به شمار میروند.»
او دگربار دستش را به سوی فضاخودم گشود، و تابش خیرهکننده برآمده از سهسرپیچی اثر مقدس بیش از پیش اوج گرفت.
سپس، هاله زرین راه خود راچرخدندههای به درون کالبد رولاند و پتکبازگشت گشود و در آنها سرازیر شد.
ووووونگ—
زیک در بهت و حیرت فرو رفته بودبودم و میدید که چگونه جوهره و اقتدار آنمیپرسم سه یادگار مقدس درون رولاند و پتک درهمآمیخته میشود.
«قدرت سه اثرچرخدندههای مقدس داره باگفت هم یکی میشه؟»
ووووونگ—
همچنان که زیک مات و مبهوت چشم دوخته بود، پرتوهایپسِ ساطع از آثار مقدس رفتهرفته از تبوتاب افتادند و رولاند"قدرت و پتک جنگی تیر درخششی چشمنواز و صیقلی به خود گرفتند.
با رخنه کردن آن نورخودم مبارک، لرزشی مهارناپذیر شمشیر واراده پتک را در بر گرفت.
تزززززت—
همزمان با این لرزش،برآیند رولاند و پتک به شکلیگفت اعجابانگیز در هم ادغام شدند.
زیک با تماشاینااطمینانیهای این پدیده عنانکنم اختیار از کف داد.
«قدرت سه اثر مقدسگفت داره یکجا با رولاند وواسطه پتک جنگی تیر پیوند میخوره؟»
تیغهای که ازچرخدندههای میان حصار فشرده نورخودم متولد شد، جلوهگر گردید.
ووووونگ—
رولاند که در آغاز شمشیری تکدستی بود، ابعادی فراخترنیز یافت؛ انتهای دستهاش به امتداد گارد شمشیر پیوست وپیش در نهایت به سلاحی با تیغه صلیبیشکل مبدل شد.
حروفی باستانی با درخششیگفت زرین بهصورت برجسته بربودم روی تیغه حک شده بودند.
هرچند دیگر اثری از زرقوبرق خودنمایانه پیشین به چشمبازگشت نمیخورد، اما ظرافت ساخت آن بهمراتب پالودهتر شده بودمیپرسم و هالهای پرصلابت و باشکوه از خود ساطع میکرد.
فرزانه اعظم با رضایت بهگردش صلیبشمشیری که هالهای طلاییرنگ گردخودم آن موج میزد، سر تکان داد.
«قدرت هربیپایان سه عتیقه مقدسپیشبینی بهخوبی تثبیت شده.»
با اشارهای دیگر از سوی او،خواهان صلیبشمشیر با نرمی در هوا لغزید وسرنوشت درست در برابر زیک از حرکت بازایستاد.
«بگیرش، جناب زیک.»
زیک دستش رارویدادها آرام به سویچرخدندههای رولاندِ دگرگونشده دراز کرد.
لحظهای که شمشیر راآینده به چنگ گرفت، پیامیهمانطور در برابر دیدگانش پدیدار شد.
[شمشیر جواهر رولاند و پتک جنگی تیر با یکدیگر ادغام شدند.]
[سلاح ادغامشده با قدرت عتیقههای مقدس تقویت گردید.]
[این سلاح به یک آیتم افسانهای تکامل یافت و نامی حقیقی به شمشیر اعطا شد.]
[نام شمشیر «شمشیر مقدس آسکلون»، حامل نور نخستین، نهاده شد.]
«آیتم افسانهای؟گردش به یه شمشیرهستند مقدس تبدیل شد؟»
زیک اطلاعاتناچیزترین شمشیر نوپدید آسکلونگردش را بررسی کرد.
―اطلاعات شمشیر مقدس آسکلون―
توضیحات: شمشیری مقدس که از ادغام یک شمشیر جواهری و سلاحی ضددیو تکامل یافته و با قدرت سه عتیقه مقدس حامل نور نخستین درآمیخته است.
اقتدار منحصربهفرد: اراده نور، تطهیر اعظم، روحانیسازی، اعطای بیداری.
نکات ویژه: وارد آوردن ۵ برابر آسیب بیشتر به موجودات دارای انرژی شیطانی. / با فعالسازی اراده نور، میزان آسیب به ۱۰ برابر افزایش مییابد.
زیک نمیتوانست شگفتی خودگفت را از اقتدارهای اعطاشدهبودم به آسکلون پنهان کند.
نهتنها نیروهای هر سه عتیقه مقدس درخودم آن گرد آمده بودند، بلکه اقتداری کاملاً جدیدسرنوشت به نام «اراده نور» نیز پدیدار شده بود.
«فعال کردن ارادهرویدادها نور، ده برابر آسیببیشماری به موجودات شیطانی میزنه...»
این قابلیتی حیاتی برای زیکپیشبینی بود که نبرد نهایی با ارتشبرنمیآید پادشاه شیاطین را در پیش داشت.
در همانبیشماری دم، پیامگفت دیگری پدیدار گشت.
[شما لقب «ارباب شمشیر مقدس» را به دست آوردید.]
[بهواسطه لقب «ارباب شمشیر مقدس»، مهارت ویژه تکنیک درخشش مقدس و هنر شکار شیاطین در قالب مهارتی نو ادغام میشوند.]
[مهارت ویژه چی روح مقدس (رتبه SS) ثبت شد.]
[مهارت فعال تیغه نور درخشان توسط چی روح مقدس جذب گردید.]
تکنیک درخشش مقدس تحت تأثیر شمشیرچرخدندههای مقدس آسکلون تکامل یافت و بهبازگشت مهارت جدید «چی روح مقدس» تبدیل شد.
فرزانه اعظم با نگاهی آکندهپیشبینی از رضایت به شمشیر مقدسپسِ موسوم به آسکلون چشم دوخت.
«شمشیر مقدس آسکلون. جناب زیک، قدرتخواهان این شمشیر در مسیر پیشرو یارسرپیچی و یاور بزرگی برایتان خواهد بود.»
زیک چشم ازچرخدندههای شمشیر برگرفت وگفت از فرزانه اعظم پرسید:
«فرزانه اعظم، یه سؤال دارم.»
«بگو.»
«شمشیری که الان پیش رومه و نام حقیقی شمشیرواسطه مقدس آسکلون رو به دوش میکشه... سلاحیه که ازاعماق اول وجود داشته، یا همین حالا از نو خلق شده؟»
این ماجرا او را به یادگفت شمشیری انداخت که نام حقیقیاش، «کالادبولگ»، آشکارفرصت شده بود؛ همین امر کنجکاویاش را برمیانگیخت.
فرزانه اعظم لحظهای بهبرآیند فکر فرو رفت وهستند سپس به آرامی پاسخ داد:
«اگه بخوام دقیق بگم، شمشیریپیشبینی به نام شمشیر مقدس آسکلون دربرنمیآید این مقطع از زمان وجود نداره.»
چهره زیک ابتداهستند رنگ شگفتی گرفت وبازگشت سپس به سردرگمی گرایید.
«اگه الان وجودچرخدندههای نداره... منظورتون اینه کهخودم در گذشته وجود داشته؟»
«آثار بسیاری از تمدنهای این قاره به دست صورتهای فلکی پاک شده و تاریخشونواسطه به کل از بین رفته. با اینکه هیچکس اونها رو به خاطر نمیآره، امامردد ردپای اون تمدنها در قالب دادههای کارما روی سرور ابعادی سفیورت به جا مونده.»
زیک نگاهی به شمشیرآینده مقدس آسکلون انداخت وهمانطور از فرزانه اعظم پرسید:
«پس این شمشیر آیتمیهگفت که توی تمدن قبلی ساختهواسطه شده بود، نه تمدن کنونی؟»
فرزانه اعظم سر تکان داد.
«درستتر اینه که بگیم ردی دیرینه وبیشماری فراموششده از گذشتهای کهن، با عبور ازواسطه علیت به واسطه کارما، اینجا تجلی پیدا کرده.»
آیتمی بازمانده از تمدنی پیش از دوران کنونی—بسیار کهنترنیز از عصر صورتهای فلکی—در دستان زیک حیاتی دوباره یافتهپیش و بار دیگر وجود خود را نمایان کرده بود.
زیک شمشیر مقدسهستند آسکلون را روخواهان به آسمان برافراشت.
سپس نیروی سهچرخدندههای عتیقه مقدس راگفت به جریان انداخت.
هوووونگ—!
هالهای زرین از تیغهآینده شمشیر گسترش یافت و سدینیز گنبدیشکل پیرامون آنها پدید آورد.
گویی گسترهای که میتوانست آسیبیخودم ده برابری بر موجودات شیطانی واردفرصت آورد، تا همان محدوده کشیده میشد.
«همونطور که فرزانه اعظمبیشماری گفت، این شمشیر توی نبردهایبازگشت پیشرو کمک بزرگی برام میشه.»
زیک با خشنودیرویدادها تمام به شمشیرچرخدندههای مقدس تازهبهدستآمدهاش چشم دوخت.
در آن هنگام،نااطمینانیهای فرزانه اعظم رو بهدرست زیک کرد و گفت:
«جناب زیک، نیزههستند مقدس لونگومینانت روخواهان در اختیار داری، درسته؟»
زیک سر تکان داد.
«بله. از کجا متوجه شدین؟»
«به عنوان یه مدیر ارشد، تا حدی میتونمهمانطور با استفاده از کد آکاشیک، وقایع جهان پدیدارها رودیگری رصد کنم. من این اقتدار رو "چشم آسمانی" مینامم.»
با این سخن، بار دیگر دستش را دراز کردواسطه و ناگهان لونگومینانت و باهاموت از اینونتوری زیک بیروناعماق کشیده شدند و در هوا به حالت شناور درآمدند.
در حال حاضر، باهاموت برهستند اثر حمله هاروی وست، کشیشبودم اعظم ناراک، دچار ترکخوردگی شده بود.
فرزانه اعظمناچیزترین با دیدن آن،گردش سر تکان داد:
«کشیش اعظم ناراک هم از کسانیه که از قوانیننیز این دنیا سرپیچی کرده و انحراف یافته. به همینپیش دلیله که حتی یه آیتم نابودنشدنی هم میتونه آسیب ببینه.»
«اگه از قوانین اینگفت جهان منحرف شده... یعنی اونواسطه کشیش اعظم هم یه بیقاعدهست؟»
فرزانه اعظم سرشچرخدندههای را به علامتگفت نفی تکان داد.
«شباهتهایی داره، اما نامیدنش به عنوانچرخدندههای بیقاعده چندان درست نیست. اون به واسطهبودم قدرت خدای آشوب از بند قوانین نگسسته.»
«پس ممکنه بشه با قدرتی بهکنم جز قدرت خدای آشوب هم از قوانینکاملاً این دنیا فراتر رفت و منحرف شد؟»
«بله. اون قدرت...»
تززززززت—
ناگهان پیکر فرزانه اعظم سوسو زد؛چرخدندههای روح قهرمانیاش به لرزه درآمد وبازگشت سپس دوباره به حالت عادی بازگشت.
اخمهایش درهم رفت و گفت:
«به نظر میرسه حتی برایخودم تحمل علیت بازگو کردن همیناراده موضوع هم کارمای کافی ندارم.»
فرزانه اعظم سر بالابیشماری آورد و به نیزهخواهان مقدس لونگومینانت و باهاموت نگریست.
هر دو دستش رابرآیند گشود و آرام کف دستهایشگفت را به هم نزدیک کرد.
«برای مقابله با کشیش اعظم ناراککنم که از قوانین سرپیچی میکنه، بهپاسخ قدرتی همسنگ اون نیاز خواهی داشت.»
هوووونگ—
لونگومینانت و باهاموت که ساختاریهستند مشابه داشتند، به یکدیگر نزدیک شدندواسطه و فرایند ادغام را آغاز کردند.
تززززززت—
غباری سیاه از لونگومینانتآینده برخاست و به درونهمانطور شکافهای باهاموتِ ترکخورده نفوذ کرد.
با دیدن اینهستند صحنه، چشمان زیکخواهان از تعجب گرد شد.
«لونگومینانت وگردش باهاموت دارن باهستند هم ادغام میشن؟»
طولی نکشید که کالبد لونگومینانت بهچرخدندههای تمامی در آن مه محو شد وبودم ذراتی سیاه گرداگرد باهاموت به چرخش درآمدند.
قرررچ—
با درآمیختن کامل لونگومینانت،گفت باهاموت تغییر چهره داد وواسطه به قالبی نو دگرگون گشت.