---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 456: رقص شمشیر و سایه ناراک • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 456: رقص شمشیر و سایه ناراک

0

«هوووف...»

یلین جرعه سنگینی از شرابی را که‌لبه​ به‌ندرت لب به آن می‌زد سر کشید‌امپراتوری​ و آه عمیقی از سینه بیرون داد.

درست روبه‌رویش، هادس با چهره‌ای سرشار از رضایت‌توی​ تک‌تک غذاهای لذیذ قاره شرقی را می‌چشید و از‌برات​ طعمشان لذت می‌برد. نگاهی به او انداخت و گفت:

«چرا قیافه‌ت این‌طوری آویزونه؟»

یلین خواست چیزی بگوید،‌لبه​ اما پشیمان شد و‌همان​ سرش را تکان داد:

«چیزی نیست.»

هادس تکه گوشت بزرگی را درون دهانش چپاند. با مهارتی مثال‌زدنی بخش‌های‌می‌تونم​ لذیذ گوشت را جدا کرد و استخوان‌هایش را با دقتی استادانه بیرون‌نوشیدنی​ تف کرد، سپس زبانش را با صدا به سقف دهانش کوبید و گفت:

«کدوم چیزی نیست؟ منی که همیشه توی این‌همان​ قضایا بی‌حواسم هم می‌تونم از قیافه‌ت همه‌چیو بخونم.‌نزدیک​ اگه اون‌قدر برات عذاب‌آور بود، خب باید باهاش می‌رفتی.»

یلین باقی‌مانده نوشیدنی تند و‌شراب​ آتشینش را یک‌نفس بالا کشید‌اشرافی​ و آه سنگین دیگری کشید:

«لرد هادس... حال‌تازه‌ای​ جناب زیک که‌تازه​ خوب می‌مونه، نه؟»

«حالش خوبه بابا. نهایت کاری‌کدوم​ که اون پلنگ مکارِ سلطان بتونه‌بی‌حواسم​ بکنه اینه که بکشدش توی تختش.»

قرررچ!

با حرف‌های هادس، جام‌لبه​ برنجی توی دست یلین مثل‌لحظه​ یک برگ کاغذ مچاله شد.

خدمتکاری که پشت سرش ایستاده‌گذاشت​ بود، با دستپاچگی جام برنجی‌یک‌ضرب​ تازه‌ای را جلوی یلین گذاشت.

او جام تازه را تا لبه‌منی​ از شراب گیرای شرقی پر کرد‌می‌تونم​ و آن را هم یک‌ضرب سر کشید.

درست در همان لحظه، اشرافی‌شراب​ از امپراتوری مورک با جامه‌هایی فاخر‌امپراتوری​ و زرق‌وبرق‌دار به یلین نزدیک شدند.

در کمال شگفتی،‌تازه​ آن اشراف‌زادگان هم درست‌یک‌ضرب​ مانند عمر، الف بودند.

یکی از آن الف‌های اشراف‌زاده با پوستی‌لبه​ خاکستری‌رنگ، تعظیم باوقار و زیبایی مقابل یلین‌امپراتوری​ کرد و با لبخندی بر لب گفت:

«بانو یلین ایشتار. شایعات زیادی شنیده بودم که‌توی​ شما حامل خون پاک های‌الف‌ها هستید، و حالا که‌برات​ از نزدیک می‌بینمتان، زیبایی‌تان به‌راستی چشم‌ها را خیره می‌کند.»

با جلو آمدن و ادای احترام اولین الف،‌همان​ دیگر جوانان اشراف‌زاده که نظاره‌گر بودند نیز هجوم‌نزدیک​ آوردند تا خودشان را به او معرفی کنند.

همگی فرزندان خاندان‌های‌تازه​ سرشناس و پرنفوذ‌گیرای​ امپراتوری مورک بودند.

همین که خوش‌وبش و تعظیم دیگران به پایان رسید، همان‌یک‌ضرب​ الف اشراف‌زاده اولی که پیش‌قدم شده بود، بی‌درنگ گامی به‌شدند​ جلو نهاد و دستش را به سوی یلین دراز کرد:

«بانو یلین ایشتار، افتخار یک رقص را به من‌این​ می‌دهید؟ می‌توانم رقص سنتی الف‌های باستان را که نسل‌اندرنسل‌عذاب‌آور​ در خاندانم به یادگار مانده، به شما یاد بدهم.»

با سخنان آن‌تازه​ الف نجیب‌زاده، یلین‌گیرای​ سرش را بالا آورد:

«رقص...»

جوان اشراف‌زاده با دیدن‌جلوی​ واکنش او، چهره‌اش شکفت‌شراب​ و با ذوق گفت:

«بله، رقصی همراه با من...»

یلین ناگهان از جا برخاست‌شراب​ و چاک دامن پیراهنش را‌اشرافی​ با حرکتی تند تا بالا درید.

ساق پای کشیده‌تازه​ و ظریفش از میان‌یک‌ضرب​ پارچه پاره‌شده نمایان گشت.

درحالی‌که جوانان اشراف‌زاده از این حرکت غیرمنتظره یلین جا‌گیرای​ خورده و مبهوت مانده بودند، او نگاهی به دوروبر انداخت‌نزدیک​ و به همان جوانی که دعوتش کرده بود نزدیک شد.

الف جوان با دیدن این‌که گویی خود‌همیشه​ الهه زیبایی به سویش گام برمی‌دارد، دهانش‌بخونم​ باز ماند و نیشش تا بناگوش باز شد.

اما یلین دست دراز کرد‌شراب​ و شمشیر بسته به کمر‌اشرافی​ آن جوان را بیرون کشید.

شیرینگ!

تیغه پر نقش‌تازه‌ای​ و نگار شمشیر‌تازه​ زیر نور سالن درخشید.

«این رو‌صدا​ برای یه‌کوبید​ لحظه قرض می‌گیرم.»

با گفتن این حرف، یلین کفش‌های پاشنه‌بلند و ناراحتش‌لحظه​ را از پا کند و با پای برهنه و‌کمال​ شمشیری در مشت، به سوی مرکز تالار ضیافت گام برداشت.

آرام و متین شمشیر‌لبه​ را بالا آورد و‌همان​ در حالت آماده‌باش قرار گرفت.

لحظه‌ای بعد، پس از آن‌که نفسش را‌لبه​ مهار و آرام کرد، چرخشی به تیغه‌امپراتوری​ داد و رقص شمشیر خود را آغاز نمود.

ووووش—

خاندان ایشتار هنر شکار الف‌های باستانی را به ارث برده‌اشرافی​ و آن را تا اوج شکوه فنون رزمی ارتقا داده بودند؛‌مانند​ و اینک، یلین قله کمال آن هنر را به نمایش می‌گذاشت.

اشراف حاضر در تالار ضیافت،‌شراب​ مبهوت و شگفت‌زده، تنها توانستند چشم‌امپراتوری​ به چرخش‌های سحرآمیز شمشیر او بدوزند.

نوازندگانی هم که در گوشه تالار می‌نواختند،‌لبه​ با دیدن این نمایش باشکوه بی‌درنگ ریتم‌امپراتوری​ سازهایشان را با حرکات یلین هماهنگ ساختند.

طولی نکشید که رقص شمشیر یلین‌منی​ و نوای سازها چنان درهم‌آمیختند که گویی‌همه‌چیو​ از ازل یگانه و مکمل یکدیگر بوده‌اند.

همگان مسحور حرکات برازنده، موزون‌شراب​ و در عین حال پولادین‌اشرافی​ و منضبط او شده بودند.

خود یلین در حین چرخاندن شمشیر به هیچ چیز‌لحظه​ نمی‌اندیشید؛ او این رقص شمشیر را دقیقاً برای فرار از‌شگفتی​ افکار آشفته‌ای که ذهنش را انباشته بودند، آغاز کرده بود.

در آن خلسه عمیق، همگام با رقص تیغه‌شراب​ در هوا، ناگهان حسی غریب سراپایش را فرا‌جامه‌هایی​ گرفت: گویی او و شمشیر یکی شده بودند.

وووووم!

طنین ارتعاش شمشیر از‌لبه​ دل تیغه‌ای که در‌همان​ مشت داشت به گوش رسید.

یلین در هوا به‌لبه​ پرواز درآمد و چرخشی‌همان​ تماشایی به شمشیر داد.

رد و پس‌تصویر حرکت تیغه‌اش‌گذاشت​ درست مانند گلی بود که‌یک‌ضرب​ با تمام شکوهش شکوفا می‌شد.

با فرود آمدن ظریفش بر کف‌منی​ تالار و پایان یافتن حرکات، نوای نوازندگان‌همه‌چیو​ نیز در هماهنگی کامل از حرکت ایستاد.

یلین که تا آن لحظه‌شراب​ در خلسه شمشیر غرق بود، چشمانش‌امپراتوری​ را گشود و قامت راست کرد.

حاضرانی که با نگاه‌هایی مسحور به‌گیرای​ رقص شمشیرش خیره مانده بودند، ناگهان به‌جامه‌هایی​ تشویقی پرشور و هلهله‌هایی کرکننده منفجر شدند:

«خدای من! عجب رقص باشکوهی!»

«باورنکردنیه! الهه زیبایی‌سقف​ و شمشیر به‌منی​ اینجا فرود اومده!»

یلین پس از پایان رقصش، در میان‌یک‌ضرب​ فریادهای تشویق و تحسین، شمشیر را به صاحبش‌زرق‌وبرق‌دار​ بازگرداند و بی‌سرصدا تالار ضیافت را ترک کرد.

هادس رفتن او را تماشا کرد،‌گیرای​ دستی به شکم پر و پیمانش‌مورک​ کشید و سرش را تکان داد:

«طفلکی چه خلیه، دلش رو باخته به‌لبه​ همچین جونوری! نوچ نوچ نوچ... راستی اون پسره‌مورک​ زیک الان چه غلطی داره با سلطان می‌کنه؟»

«عطر فوق‌العاده‌ای دارد.»

زیک روبه‌روی‌گذاشت​ شهرزاد نشسته بود‌شراب​ و چای می‌نوشید.

شهرزاد پرسید:

«گفتی اسم این چای چیست؟»

«چای سیاه است، علیاحضرت.»

چایی که زیک جلوی شهرزاد گذاشت،‌گیرای​ همان چای سیاهی بود که در دیدار‌جامه‌هایی​ با فرزانه بزرگ به دست آورده بود.

شهرزاد که شیفته چای و دم‌نوش بود،‌لبه​ عمیقاً مجذوب این گونه کاملاً بدیع و‌امپراتوری​ متفاوتی شده بود که زیک برایش آورده بود.

نگاهی به‌صدا​ او انداخت‌کوبید​ و گفت:

«طعمی دارد که تا‌لبه​ به حال هرگز نچشیده‌همان​ بودم. مدام غافلگیرم می‌کنی.»

«این‌طور است؟»

شهرزاد از پاسخ بی‌تفاوت و خونسرد زیک خنده‌ای‌شراب​ نرم سر داد و دستش را روی خز‌جامه‌هایی​ ببر سفیدی که در کنارش لم داده بود کشید.

با لحنی‌صدا​ پر از کنایه‌کدوم​ و ظرافت پرسید:

«از این‌ها گذشته، نظرت چیست در مورد ازدواج با من‌اشرافی​ تجدیدنظر کنی؟ یا دست‌کم می‌توانیم از هم‌بستر شدن شروع کنیم.‌اشراف‌زادگان​ شاید گذراندن یک شب با من نظرت را عوض کند.»

«از لطف و‌تازه​ پیشنهاد علیاحضرت سپاسگزارم،‌گیرای​ اما تمایلی ندارم.»

«به خاطر‌دستپاچگی​ همان دخترِ‌جلوی​ های‌الف است، نه؟»

«رابطه من و‌سقف​ بانو یلین از‌منی​ این جنس نیست.»

شهرزاد در چشمان‌تازه​ زیک خیره شد‌گیرای​ و سری تکان داد:

«خب، خودم هم این را‌شراب​ حدس می‌زدم. در قلب تو‌اشرافی​ برای هیچ زنی جایی وجود ندارد.»

غووررر...

در همان دم، ریون‌کوبید​ پر کشید و به‌توی​ نرمی روی بازوی شهرزاد نشست.

او نگاهی به ریون‌لبه​ انداخت، سپس دوباره رو‌همان​ به زیک کرد و پرسید:

«پس بگو ببینم، دلیل‌لبه​ این‌که هیچ جایی برای هیچ‌لحظه​ زنی در قلبت نیست چیست؟»

زیک که سرگرم نوشیدن چایش‌گذاشت​ بود، سر بلند کرد، به‌یک‌ضرب​ چشمان شهرزاد نگریست و لب گشود:

«ناراک را به یاد دارید؟ همان مکانی‌همیشه​ که در جمهوری دورتا دروازه‌ای گشود تا‌بخونم​ هیولاها و جانوران جادویی را احضار کند؟»

«آره، همون گروه مضحکی‌لبه​ که سعی دارن پادشاه‌همان​ شیاطین رو احضار کنن.»

زیک با حالتی‌تازه​ جدی به شهرزاد‌گیرای​ نگاه کرد و گفت:

«اگه جلوشون رو نگیریم، نه تنها‌تازه​ قاره مرکزی، بلکه قاره شرقی هم‌لحظه​ در معرض خطر وحشتناکی قرار می‌گیره.»

شهرزاد که داشت به‌کوبید​ ریون گوشت خشک می‌داد، سرش‌این​ را به سمت زیک چرخاند:

«ارتش من بزرگ‌ترین و قوی‌ترین ارتش در تمام تاریخ امپراتوری‌اشرافی​ مورکه. حتی اگه اون احمق‌های ناراک هیولاهای جادویی هم احضار کنن،‌مانند​ بعید می‌دونم بتونن سپاه یک میلیونی من رو از پا دربیارن.»

«ترسناک‌ترین چیز درباره ناراک اینه که اونا از روبه‌رو حمله نمی‌کنن. بدون وقفه روی ضعیف‌ترین نقاط اعلاحضرت دست می‌ذارن و نقشه می‌کشن تا‌الف​ این ارتش میلیونی از درون فرو بپاشه. اون وقت، این یک میلیون ممکنه به پانصد هزار، بعد به صد هزار نفر برسه و کی‌حالا​ می‌دونه دست‌آخر چند نفر باقی می‌مونن. حتی اگه این‌طور هم نشه... اگه واقعاً پادشاه شیاطین احضار بشه، ارتش یک میلیونی به چه دردی می‌خوره؟»

شهرزاد با شنیدن حرف‌های زیک سکوت‌تازه​ کرد، دستی به خز ببر سفید‌لحظه​ و شیر سیاه کشید و بعد گفت:

«انگار ارتش‌صدا​ سلطان رو‌کوبید​ دست‌کم گرفتی.»

بازویش را بالا آورد‌لبه​ و ریون بال زد و‌لحظه​ به روی شانه زیک برگشت.

شهرزاد با چشمانی‌تازه​ نافذ به زیک‌گیرای​ چشم دوخت و گفت:

«اگه می‌خواستم به قبایم‌جلوی​ بربخوره، همین کلماتت برای‌شراب​ نابودی تمام خاندانت کافی بود.»

«اتفاقاً عالی می‌شد؛ با‌کوبید​ توجه به اینکه جنابِ بالاسرم‌این​ عجب آدم قبراق و سرزنده‌ایه.»

شهرزاد از اینکه زیک اورلرد آرتور دریکر‌یک‌ضرب​ را «جناب سرزنده» خطاب کرده بود، ناخودآگاه زد‌زرق‌وبرق‌دار​ زیر خنده و به ببر سفید تکیه داد:

«خب دیگه، در زبان‌بازی که حریفت نمی‌شم.‌یک‌ضرب​ می‌گن تو عشق، هر کی اول دل‌فاخر​ ببازه بازنده‌ست؛ و منم دقیقاً تجسم همین حرفم.»

شهرزاد قامتش را‌تازه‌ای​ راست کرد و‌تازه​ به زیک گفت:

«اگه ازدواج منتفیه، شاید دست‌کم باید پیمان‌همیشه​ خلوص ببندیم تا سرنوشت‌هامون به هم گره بخوره.‌اگه​ کی می‌دونه، شاید یه روز نظرت عوض شد.»

«تو همین حالا هم پنج تا همسر توی‌همان​ حرم‌سرات داری. بهتر نیست به‌جای یه غریبه مثل‌نزدیک​ من، همسر سلطنتیت رو از بین اونا انتخاب کنی؟»

شهرزاد با‌گذاشت​ این حرف سرش‌شراب​ را تکان داد:

«جفتِ ققنوس باید ققنوس باشه. مگه‌تازه​ ممکنه یه ققنوس فقط چون جفت‌لحظه​ نداره، بره با یه گنجشک جفت بشه؟»

شهرزاد برخاست، به سمت‌کوبید​ زیک آمد و دستش‌توی​ را به سویش دراز کرد:

«می‌دونی چطور‌گذاشت​ باید پیمان‌لبه​ خلوص بست؟»

«راستش، نه.»

«چی؟ بدون اینکه راهش‌جلوی​ رو بدونی پیشنهادش دادی؟ کمِ‌گیرای​ کمش اینه که خیلی جسوری.»

شهرزاد در حالی که ریز می‌خندید، دست‌همیشه​ زیک را گرفت و آن را به‌بخونم​ سمت چپ سینه خودش، درست روی قلبش برد.

سپس دست خودش‌تازه​ را روی سمت چپ‌یک‌ضرب​ سینه زیک قرار داد:

«در حالت عادی،‌تازه​ پیمان خلوص نیازمند‌گیرای​ وساطت یه اژدهاست.»

چشمان زیک‌دستپاچگی​ از شنیدن این‌گذاشت​ حرف گرد شد:

«نمی‌دونستم. باید‌صدا​ از لرد‌کوبید​ هادس بخوام؟»

شهرزاد در پاسخ‌تازه​ به پرسش زیک‌گیرای​ سر تکان داد:

«اون احتمالاً اصلاً نمی‌دونه چطور باید برای پیمان‌همان​ خلوص میانجیگری کنه. خوشبختانه من بدون اژدها هم‌نزدیک​ می‌تونم این پیمان رو ببندم، پس نگران نباش.»

شهرزاد پس از این کلام،‌گذاشت​ یکی از گوشواره‌هایش را درآورد و‌همان​ قدرتش را به درون آن دمید.

گوشواره شروع به‌سقف​ درخشیدن کرد و‌منی​ در هوا معلق شد.

هوووم!

زیک حس کرد‌تازه​ که گوشواره حاوی‌گیرای​ هاله یک اژدهاست.

شهرزاد به او گفت:

«بهت که گفتم، توانایی دودمانم این‌منی​ اجازه رو بهم می‌ده که هر‌می‌تونم​ خونی رو در خودم جای بدم.»

«آره، درسته.»

«این شامل‌گذاشت​ خون اژدها‌لبه​ هم می‌شه.»

زیک از‌دستپاچگی​ حرف شهرزاد‌جلوی​ جا خورد:

«خون اژدها؟»

تازه آن موقع بود که زیک فهمید‌یک‌ضرب​ چطور شهرزاد توانسته بدون اینکه با اژدهایی شریکِ‌زرق‌وبرق‌دار​ قلب باشد، قدرت یک اژدها را بیرون بکشد.

«یه انسان با خون‌لبه​ اژدها... اگه ناراک بویی‌همان​ ببره، قیامتی به پا می‌شه.»

هاروی وست، کشیش اعظم ناراک، سال‌ها آزمایش پیوند قلب اژدها‌یک‌ضرب​ به انسان‌ها را انجام داده بود تا ظرفی برای پادشاه‌شدند​ شیاطین بسازد، اما همه آن‌ها با شکست مواجه شده بودند.

میزبانی از قلب اژدها برای هر کسی جز جفتِ روحی‌قضایا​ مستقیمی که با اژدها پیمان بسته بود، یا کسی از‌باید​ تبار خاندان دریکر که نامیرایی در رگ‌هایش جریان داشت، غیرممکن بود.

اما اگر پای خون‌لبه​ شهرزاد به میان می‌آمد، ممکن‌لحظه​ بود آن آزمایش‌ها پیش بروند.

«اگه ناراک این موضوع رو‌شراب​ بفهمه... حتی تصورش هم مو‌اشرافی​ به تن آدم سیخ می‌کنه.»

خوشبختانه ناراک که در قاره‌گذاشت​ مرکزی ریشه دوانده بود، هنوز‌یک‌ضرب​ دستش به قاره شرقی نرسیده بود.

اما زیک نمی‌توانست گاردش را پایین بیاورد. اگر‌توی​ از این موضوع باخبر می‌شدند، برای به دست‌اون‌قدر​ آوردن خون شهرزاد دست به هر کاری می‌زدند.

در حالی که زیک‌لبه​ در افکار مربوط به‌همان​ ناراک غوطه‌ور بود، شهرزاد پرسید:

«واقعاً می‌خوای پیمان خلوص ببندی؟ وقتی‌گیرای​ بسته بشه، روح‌هامون نزدیک‌ترین پیوند ممکن‌مورک​ رو با هم به اشتراک می‌ذارن.»

«براش آماده‌ام.»

با پاسخ‌صدا​ زیک، شهرزاد‌کوبید​ لبخندی فریبنده زد:

«بسیار خب. من، شهرزاد‌لبه​ آناتولیا اشلایت، با زیک‌همان​ دریکر پیمان خلوص می‌بندم.»

با پایان کلامش، زنجیرهای باریکی از درون گوشواره درخشان معلق در‌امپراتوری​ هوا شروع به پدیدار شدن کردند. زنجیرهای طویل‌شده از میان دست‌عمر​ زیک روی سینه شهرزاد و دست شهرزاد روی سینه زیک رد شدند.

زنجیرهای نورانی‌دستپاچگی​ به قلب‌های‌جلوی​ آن دو رسیدند.

سسسس...

زنجیرهای متصل به گوشواره ناگهان‌شراب​ در میانه گره خوردند و با‌امپراتوری​ صدای تقی از آن جدا شدند.

ویییییینگ—

زنجیری که از گوشواره جدا‌گذاشت​ شده بود، آن دو را چون‌همان​ پیکری واحد به یکدیگر پیوند داد.

شهرزاد به زیک گفت:

«حالا دیگه‌گذاشت​ می‌تونی دستت‌لبه​ رو برداری.»

هنگامی که دستش را برداشت، زنجیر باریکی از‌همان​ نور که قلب‌هایشان را به هم پیوند می‌داد پدیدار‌شدند​ بود و حالا در جای خود تثبیت شده بود.

زیک سعی کرد با دست زنجیر تثبیت‌شده‌لبه​ را لمس کند، اما دستش طوری از میان‌مورک​ آن رد شد که گویی هیچ ماده‌ای ندارد.

«یعنی با‌صدا​ زنجیرهای سلیمان‌کوبید​ فرق داره؟»

هوووم—

در همان لحظه،‌تازه​ گوشواره درخشان دوباره‌گیرای​ به دست شهرزاد بازگشت.

او نگاهی‌دستپاچگی​ به زیک‌جلوی​ انداخت و گفت:

«آیین پیمان کامل شد.»

زیک با‌گذاشت​ اشاره به‌لبه​ زنجیر درخشان پرسید:

«این همون پیمان خلوصه؟»

«آره. یادت باشه، من و‌گذاشت​ تو در هر لحظه با‌یک‌ضرب​ این زنجیر ناگسستنی به هم وصلیم.»

سسسس...

دیری نپایید که زنجیر‌لبه​ پیونددهنده قلب‌های زیک و‌همان​ شهرزاد از نظرها ناپدید شد.

گرچه هیچ زنجیری در هیچ کجا دیده‌یک‌ضرب​ نمی‌شد، زیک می‌توانست پیوند میان خودش و‌فاخر​ شهرزاد را حس کند. شهرزاد به او گفت:

«کسایی که با پیمان خلوص به هم‌لبه​ گره خوردن، هر چقدر هم از هم دور‌مورک​ باشن می‌تونن صدای دلشون رو به هم برسونن.»

چشمانش را بست، حالتی به خود گرفت انگار که چیزی‌قضایا​ را از طریق ذهنش برای زیک مخابره می‌کند؛ زیک در‌باید​ حالی تماشایش می‌کرد که گمان می‌برد چنین چیزی ناممکن است.

اما درست در همان‌لبه​ دم، پیامی در برابر‌همان​ چشمان زیک نقش بست.

[پیامی از رابط اتصال سیستم: «صدام رو می‌شنوی، عزیزم؟»]

پنجره سیستم
ناولها | novelha.net