چپتر 456: رقص شمشیر و سایه ناراک
0«هوووف...»
یلین جرعه سنگینی از شرابی را کهلبه بهندرت لب به آن میزد سر کشیدامپراتوری و آه عمیقی از سینه بیرون داد.
درست روبهرویش، هادس با چهرهای سرشار از رضایتتوی تکتک غذاهای لذیذ قاره شرقی را میچشید و ازبرات طعمشان لذت میبرد. نگاهی به او انداخت و گفت:
«چرا قیافهت اینطوری آویزونه؟»
یلین خواست چیزی بگوید،لبه اما پشیمان شد وهمان سرش را تکان داد:
«چیزی نیست.»
هادس تکه گوشت بزرگی را درون دهانش چپاند. با مهارتی مثالزدنی بخشهایمیتونم لذیذ گوشت را جدا کرد و استخوانهایش را با دقتی استادانه بیروننوشیدنی تف کرد، سپس زبانش را با صدا به سقف دهانش کوبید و گفت:
«کدوم چیزی نیست؟ منی که همیشه توی اینهمان قضایا بیحواسم هم میتونم از قیافهت همهچیو بخونم.نزدیک اگه اونقدر برات عذابآور بود، خب باید باهاش میرفتی.»
یلین باقیمانده نوشیدنی تند وشراب آتشینش را یکنفس بالا کشیداشرافی و آه سنگین دیگری کشید:
«لرد هادس... حالتازهای جناب زیک کهتازه خوب میمونه، نه؟»
«حالش خوبه بابا. نهایت کاریکدوم که اون پلنگ مکارِ سلطان بتونهبیحواسم بکنه اینه که بکشدش توی تختش.»
قرررچ!
با حرفهای هادس، جاملبه برنجی توی دست یلین مثللحظه یک برگ کاغذ مچاله شد.
خدمتکاری که پشت سرش ایستادهگذاشت بود، با دستپاچگی جام برنجییکضرب تازهای را جلوی یلین گذاشت.
او جام تازه را تا لبهمنی از شراب گیرای شرقی پر کردمیتونم و آن را هم یکضرب سر کشید.
درست در همان لحظه، اشرافیشراب از امپراتوری مورک با جامههایی فاخرامپراتوری و زرقوبرقدار به یلین نزدیک شدند.
در کمال شگفتی،تازه آن اشرافزادگان هم درستیکضرب مانند عمر، الف بودند.
یکی از آن الفهای اشرافزاده با پوستیلبه خاکستریرنگ، تعظیم باوقار و زیبایی مقابل یلینامپراتوری کرد و با لبخندی بر لب گفت:
«بانو یلین ایشتار. شایعات زیادی شنیده بودم کهتوی شما حامل خون پاک هایالفها هستید، و حالا کهبرات از نزدیک میبینمتان، زیباییتان بهراستی چشمها را خیره میکند.»
با جلو آمدن و ادای احترام اولین الف،همان دیگر جوانان اشرافزاده که نظارهگر بودند نیز هجومنزدیک آوردند تا خودشان را به او معرفی کنند.
همگی فرزندان خاندانهایتازه سرشناس و پرنفوذگیرای امپراتوری مورک بودند.
همین که خوشوبش و تعظیم دیگران به پایان رسید، همانیکضرب الف اشرافزاده اولی که پیشقدم شده بود، بیدرنگ گامی بهشدند جلو نهاد و دستش را به سوی یلین دراز کرد:
«بانو یلین ایشتار، افتخار یک رقص را به مناین میدهید؟ میتوانم رقص سنتی الفهای باستان را که نسلاندرنسلعذابآور در خاندانم به یادگار مانده، به شما یاد بدهم.»
با سخنان آنتازه الف نجیبزاده، یلینگیرای سرش را بالا آورد:
«رقص...»
جوان اشرافزاده با دیدنجلوی واکنش او، چهرهاش شکفتشراب و با ذوق گفت:
«بله، رقصی همراه با من...»
یلین ناگهان از جا برخاستشراب و چاک دامن پیراهنش رااشرافی با حرکتی تند تا بالا درید.
ساق پای کشیدهتازه و ظریفش از میانیکضرب پارچه پارهشده نمایان گشت.
درحالیکه جوانان اشرافزاده از این حرکت غیرمنتظره یلین جاگیرای خورده و مبهوت مانده بودند، او نگاهی به دوروبر انداختنزدیک و به همان جوانی که دعوتش کرده بود نزدیک شد.
الف جوان با دیدن اینکه گویی خودهمیشه الهه زیبایی به سویش گام برمیدارد، دهانشبخونم باز ماند و نیشش تا بناگوش باز شد.
اما یلین دست دراز کردشراب و شمشیر بسته به کمراشرافی آن جوان را بیرون کشید.
شیرینگ!
تیغه پر نقشتازهای و نگار شمشیرتازه زیر نور سالن درخشید.
«این روصدا برای یهکوبید لحظه قرض میگیرم.»
با گفتن این حرف، یلین کفشهای پاشنهبلند و ناراحتشلحظه را از پا کند و با پای برهنه وکمال شمشیری در مشت، به سوی مرکز تالار ضیافت گام برداشت.
آرام و متین شمشیرلبه را بالا آورد وهمان در حالت آمادهباش قرار گرفت.
لحظهای بعد، پس از آنکه نفسش رالبه مهار و آرام کرد، چرخشی به تیغهامپراتوری داد و رقص شمشیر خود را آغاز نمود.
ووووش—
خاندان ایشتار هنر شکار الفهای باستانی را به ارث بردهاشرافی و آن را تا اوج شکوه فنون رزمی ارتقا داده بودند؛مانند و اینک، یلین قله کمال آن هنر را به نمایش میگذاشت.
اشراف حاضر در تالار ضیافت،شراب مبهوت و شگفتزده، تنها توانستند چشمامپراتوری به چرخشهای سحرآمیز شمشیر او بدوزند.
نوازندگانی هم که در گوشه تالار مینواختند،لبه با دیدن این نمایش باشکوه بیدرنگ ریتمامپراتوری سازهایشان را با حرکات یلین هماهنگ ساختند.
طولی نکشید که رقص شمشیر یلینمنی و نوای سازها چنان درهمآمیختند که گوییهمهچیو از ازل یگانه و مکمل یکدیگر بودهاند.
همگان مسحور حرکات برازنده، موزونشراب و در عین حال پولادیناشرافی و منضبط او شده بودند.
خود یلین در حین چرخاندن شمشیر به هیچ چیزلحظه نمیاندیشید؛ او این رقص شمشیر را دقیقاً برای فرار ازشگفتی افکار آشفتهای که ذهنش را انباشته بودند، آغاز کرده بود.
در آن خلسه عمیق، همگام با رقص تیغهشراب در هوا، ناگهان حسی غریب سراپایش را فراجامههایی گرفت: گویی او و شمشیر یکی شده بودند.
وووووم!
طنین ارتعاش شمشیر ازلبه دل تیغهای که درهمان مشت داشت به گوش رسید.
یلین در هوا بهلبه پرواز درآمد و چرخشیهمان تماشایی به شمشیر داد.
رد و پستصویر حرکت تیغهاشگذاشت درست مانند گلی بود کهیکضرب با تمام شکوهش شکوفا میشد.
با فرود آمدن ظریفش بر کفمنی تالار و پایان یافتن حرکات، نوای نوازندگانهمهچیو نیز در هماهنگی کامل از حرکت ایستاد.
یلین که تا آن لحظهشراب در خلسه شمشیر غرق بود، چشمانشامپراتوری را گشود و قامت راست کرد.
حاضرانی که با نگاههایی مسحور بهگیرای رقص شمشیرش خیره مانده بودند، ناگهان بهجامههایی تشویقی پرشور و هلهلههایی کرکننده منفجر شدند:
«خدای من! عجب رقص باشکوهی!»
«باورنکردنیه! الهه زیباییسقف و شمشیر بهمنی اینجا فرود اومده!»
یلین پس از پایان رقصش، در میانیکضرب فریادهای تشویق و تحسین، شمشیر را به صاحبشزرقوبرقدار بازگرداند و بیسرصدا تالار ضیافت را ترک کرد.
هادس رفتن او را تماشا کرد،گیرای دستی به شکم پر و پیمانشمورک کشید و سرش را تکان داد:
«طفلکی چه خلیه، دلش رو باخته بهلبه همچین جونوری! نوچ نوچ نوچ... راستی اون پسرهمورک زیک الان چه غلطی داره با سلطان میکنه؟»
«عطر فوقالعادهای دارد.»
زیک روبهرویگذاشت شهرزاد نشسته بودشراب و چای مینوشید.
شهرزاد پرسید:
«گفتی اسم این چای چیست؟»
«چای سیاه است، علیاحضرت.»
چایی که زیک جلوی شهرزاد گذاشت،گیرای همان چای سیاهی بود که در دیدارجامههایی با فرزانه بزرگ به دست آورده بود.
شهرزاد که شیفته چای و دمنوش بود،لبه عمیقاً مجذوب این گونه کاملاً بدیع وامپراتوری متفاوتی شده بود که زیک برایش آورده بود.
نگاهی بهصدا او انداختکوبید و گفت:
«طعمی دارد که تالبه به حال هرگز نچشیدههمان بودم. مدام غافلگیرم میکنی.»
«اینطور است؟»
شهرزاد از پاسخ بیتفاوت و خونسرد زیک خندهایشراب نرم سر داد و دستش را روی خزجامههایی ببر سفیدی که در کنارش لم داده بود کشید.
با لحنیصدا پر از کنایهکدوم و ظرافت پرسید:
«از اینها گذشته، نظرت چیست در مورد ازدواج با مناشرافی تجدیدنظر کنی؟ یا دستکم میتوانیم از همبستر شدن شروع کنیم.اشرافزادگان شاید گذراندن یک شب با من نظرت را عوض کند.»
«از لطف وتازه پیشنهاد علیاحضرت سپاسگزارم،گیرای اما تمایلی ندارم.»
«به خاطردستپاچگی همان دخترِجلوی هایالف است، نه؟»
«رابطه من وسقف بانو یلین ازمنی این جنس نیست.»
شهرزاد در چشمانتازه زیک خیره شدگیرای و سری تکان داد:
«خب، خودم هم این راشراب حدس میزدم. در قلب تواشرافی برای هیچ زنی جایی وجود ندارد.»
غووررر...
در همان دم، ریونکوبید پر کشید و بهتوی نرمی روی بازوی شهرزاد نشست.
او نگاهی به ریونلبه انداخت، سپس دوباره روهمان به زیک کرد و پرسید:
«پس بگو ببینم، دلیللبه اینکه هیچ جایی برای هیچلحظه زنی در قلبت نیست چیست؟»
زیک که سرگرم نوشیدن چایشگذاشت بود، سر بلند کرد، بهیکضرب چشمان شهرزاد نگریست و لب گشود:
«ناراک را به یاد دارید؟ همان مکانیهمیشه که در جمهوری دورتا دروازهای گشود تابخونم هیولاها و جانوران جادویی را احضار کند؟»
«آره، همون گروه مضحکیلبه که سعی دارن پادشاههمان شیاطین رو احضار کنن.»
زیک با حالتیتازه جدی به شهرزادگیرای نگاه کرد و گفت:
«اگه جلوشون رو نگیریم، نه تنهاتازه قاره مرکزی، بلکه قاره شرقی هملحظه در معرض خطر وحشتناکی قرار میگیره.»
شهرزاد که داشت بهکوبید ریون گوشت خشک میداد، سرشاین را به سمت زیک چرخاند:
«ارتش من بزرگترین و قویترین ارتش در تمام تاریخ امپراتوریاشرافی مورکه. حتی اگه اون احمقهای ناراک هیولاهای جادویی هم احضار کنن،مانند بعید میدونم بتونن سپاه یک میلیونی من رو از پا دربیارن.»
«ترسناکترین چیز درباره ناراک اینه که اونا از روبهرو حمله نمیکنن. بدون وقفه روی ضعیفترین نقاط اعلاحضرت دست میذارن و نقشه میکشن تاالف این ارتش میلیونی از درون فرو بپاشه. اون وقت، این یک میلیون ممکنه به پانصد هزار، بعد به صد هزار نفر برسه و کیحالا میدونه دستآخر چند نفر باقی میمونن. حتی اگه اینطور هم نشه... اگه واقعاً پادشاه شیاطین احضار بشه، ارتش یک میلیونی به چه دردی میخوره؟»
شهرزاد با شنیدن حرفهای زیک سکوتتازه کرد، دستی به خز ببر سفیدلحظه و شیر سیاه کشید و بعد گفت:
«انگار ارتشصدا سلطان روکوبید دستکم گرفتی.»
بازویش را بالا آوردلبه و ریون بال زد ولحظه به روی شانه زیک برگشت.
شهرزاد با چشمانیتازه نافذ به زیکگیرای چشم دوخت و گفت:
«اگه میخواستم به قبایمجلوی بربخوره، همین کلماتت برایشراب نابودی تمام خاندانت کافی بود.»
«اتفاقاً عالی میشد؛ باکوبید توجه به اینکه جنابِ بالاسرماین عجب آدم قبراق و سرزندهایه.»
شهرزاد از اینکه زیک اورلرد آرتور دریکریکضرب را «جناب سرزنده» خطاب کرده بود، ناخودآگاه زدزرقوبرقدار زیر خنده و به ببر سفید تکیه داد:
«خب دیگه، در زبانبازی که حریفت نمیشم.یکضرب میگن تو عشق، هر کی اول دلفاخر ببازه بازندهست؛ و منم دقیقاً تجسم همین حرفم.»
شهرزاد قامتش راتازهای راست کرد وتازه به زیک گفت:
«اگه ازدواج منتفیه، شاید دستکم باید پیمانهمیشه خلوص ببندیم تا سرنوشتهامون به هم گره بخوره.اگه کی میدونه، شاید یه روز نظرت عوض شد.»
«تو همین حالا هم پنج تا همسر تویهمان حرمسرات داری. بهتر نیست بهجای یه غریبه مثلنزدیک من، همسر سلطنتیت رو از بین اونا انتخاب کنی؟»
شهرزاد باگذاشت این حرف سرششراب را تکان داد:
«جفتِ ققنوس باید ققنوس باشه. مگهتازه ممکنه یه ققنوس فقط چون جفتلحظه نداره، بره با یه گنجشک جفت بشه؟»
شهرزاد برخاست، به سمتکوبید زیک آمد و دستشتوی را به سویش دراز کرد:
«میدونی چطورگذاشت باید پیمانلبه خلوص بست؟»
«راستش، نه.»
«چی؟ بدون اینکه راهشجلوی رو بدونی پیشنهادش دادی؟ کمِگیرای کمش اینه که خیلی جسوری.»
شهرزاد در حالی که ریز میخندید، دستهمیشه زیک را گرفت و آن را بهبخونم سمت چپ سینه خودش، درست روی قلبش برد.
سپس دست خودشتازه را روی سمت چپیکضرب سینه زیک قرار داد:
«در حالت عادی،تازه پیمان خلوص نیازمندگیرای وساطت یه اژدهاست.»
چشمان زیکدستپاچگی از شنیدن اینگذاشت حرف گرد شد:
«نمیدونستم. بایدصدا از لردکوبید هادس بخوام؟»
شهرزاد در پاسختازه به پرسش زیکگیرای سر تکان داد:
«اون احتمالاً اصلاً نمیدونه چطور باید برای پیمانهمان خلوص میانجیگری کنه. خوشبختانه من بدون اژدها همنزدیک میتونم این پیمان رو ببندم، پس نگران نباش.»
شهرزاد پس از این کلام،گذاشت یکی از گوشوارههایش را درآورد وهمان قدرتش را به درون آن دمید.
گوشواره شروع بهسقف درخشیدن کرد ومنی در هوا معلق شد.
هوووم!
زیک حس کردتازه که گوشواره حاویگیرای هاله یک اژدهاست.
شهرزاد به او گفت:
«بهت که گفتم، توانایی دودمانم اینمنی اجازه رو بهم میده که هرمیتونم خونی رو در خودم جای بدم.»
«آره، درسته.»
«این شاملگذاشت خون اژدهالبه هم میشه.»
زیک ازدستپاچگی حرف شهرزادجلوی جا خورد:
«خون اژدها؟»
تازه آن موقع بود که زیک فهمیدیکضرب چطور شهرزاد توانسته بدون اینکه با اژدهایی شریکِزرقوبرقدار قلب باشد، قدرت یک اژدها را بیرون بکشد.
«یه انسان با خونلبه اژدها... اگه ناراک بوییهمان ببره، قیامتی به پا میشه.»
هاروی وست، کشیش اعظم ناراک، سالها آزمایش پیوند قلب اژدهایکضرب به انسانها را انجام داده بود تا ظرفی برای پادشاهشدند شیاطین بسازد، اما همه آنها با شکست مواجه شده بودند.
میزبانی از قلب اژدها برای هر کسی جز جفتِ روحیقضایا مستقیمی که با اژدها پیمان بسته بود، یا کسی ازباید تبار خاندان دریکر که نامیرایی در رگهایش جریان داشت، غیرممکن بود.
اما اگر پای خونلبه شهرزاد به میان میآمد، ممکنلحظه بود آن آزمایشها پیش بروند.
«اگه ناراک این موضوع روشراب بفهمه... حتی تصورش هم مواشرافی به تن آدم سیخ میکنه.»
خوشبختانه ناراک که در قارهگذاشت مرکزی ریشه دوانده بود، هنوزیکضرب دستش به قاره شرقی نرسیده بود.
اما زیک نمیتوانست گاردش را پایین بیاورد. اگرتوی از این موضوع باخبر میشدند، برای به دستاونقدر آوردن خون شهرزاد دست به هر کاری میزدند.
در حالی که زیکلبه در افکار مربوط بههمان ناراک غوطهور بود، شهرزاد پرسید:
«واقعاً میخوای پیمان خلوص ببندی؟ وقتیگیرای بسته بشه، روحهامون نزدیکترین پیوند ممکنمورک رو با هم به اشتراک میذارن.»
«براش آمادهام.»
با پاسخصدا زیک، شهرزادکوبید لبخندی فریبنده زد:
«بسیار خب. من، شهرزادلبه آناتولیا اشلایت، با زیکهمان دریکر پیمان خلوص میبندم.»
با پایان کلامش، زنجیرهای باریکی از درون گوشواره درخشان معلق درامپراتوری هوا شروع به پدیدار شدن کردند. زنجیرهای طویلشده از میان دستعمر زیک روی سینه شهرزاد و دست شهرزاد روی سینه زیک رد شدند.
زنجیرهای نورانیدستپاچگی به قلبهایجلوی آن دو رسیدند.
سسسس...
زنجیرهای متصل به گوشواره ناگهانشراب در میانه گره خوردند و باامپراتوری صدای تقی از آن جدا شدند.
ویییییینگ—
زنجیری که از گوشواره جداگذاشت شده بود، آن دو را چونهمان پیکری واحد به یکدیگر پیوند داد.
شهرزاد به زیک گفت:
«حالا دیگهگذاشت میتونی دستتلبه رو برداری.»
هنگامی که دستش را برداشت، زنجیر باریکی ازهمان نور که قلبهایشان را به هم پیوند میداد پدیدارشدند بود و حالا در جای خود تثبیت شده بود.
زیک سعی کرد با دست زنجیر تثبیتشدهلبه را لمس کند، اما دستش طوری از میانمورک آن رد شد که گویی هیچ مادهای ندارد.
«یعنی باصدا زنجیرهای سلیمانکوبید فرق داره؟»
هوووم—
در همان لحظه،تازه گوشواره درخشان دوبارهگیرای به دست شهرزاد بازگشت.
او نگاهیدستپاچگی به زیکجلوی انداخت و گفت:
«آیین پیمان کامل شد.»
زیک باگذاشت اشاره بهلبه زنجیر درخشان پرسید:
«این همون پیمان خلوصه؟»
«آره. یادت باشه، من وگذاشت تو در هر لحظه بایکضرب این زنجیر ناگسستنی به هم وصلیم.»
سسسس...
دیری نپایید که زنجیرلبه پیونددهنده قلبهای زیک وهمان شهرزاد از نظرها ناپدید شد.
گرچه هیچ زنجیری در هیچ کجا دیدهیکضرب نمیشد، زیک میتوانست پیوند میان خودش وفاخر شهرزاد را حس کند. شهرزاد به او گفت:
«کسایی که با پیمان خلوص به هملبه گره خوردن، هر چقدر هم از هم دورمورک باشن میتونن صدای دلشون رو به هم برسونن.»
چشمانش را بست، حالتی به خود گرفت انگار که چیزیقضایا را از طریق ذهنش برای زیک مخابره میکند؛ زیک درباید حالی تماشایش میکرد که گمان میبرد چنین چیزی ناممکن است.
اما درست در همانلبه دم، پیامی در برابرهمان چشمان زیک نقش بست.
[پیامی از رابط اتصال سیستم: «صدام رو میشنوی، عزیزم؟»]