چپتر 458: اسارت نایجل
0«استاد اسیر شده؟»
زیک با شنیدن این سخن ازباید زبان زاهد داستانها، نابو، در کمالوگرنه ناباوری کلمات او را تکرار کرد.
در سراسر جهان پدیدارها،سرعت عملاً هیچکس توان تهدیدبرخاست استادش، نایجل، را نداشت.
مگر آنکه تمام شوالیههای سیاه قاره دست به یکی میکردند، اومدام را به تله میانداختند و شبیخونی همهجانبه به راه میانداختند؛ در غیردیو این صورت، حتی تصور به اسارت درآمدن نایجل هم در مخیله نمیگنجید.
نابو بادیوها شتاب به پرسشدیوهای زیک پاسخ داد.
— «خشخش...وخامت دیوها! از اونبرخاست ردهبالاهاش...! دیوهای عالیرتبه...!»
اتصال بسیار ضعیف بودسرعت و کلمات نابو مدامبرخاست بریدهبریده به گوش میرسید.
زیک اقتدار تقویت خودردهبالاهاش را فعال نگه داشت وضعیف رو به آینه فریاد زد:
«یه دیودیوها ردهبالا استادردهبالاهاش رو اسیر کرده؟»
— «خشخش...وخامت حرومزادههای ناراک... خشخش...برخاست آیین ماهگرفتگی... خشخش...»
پارازیت شدیدتر شد و طولیوخامت نکشید که تصویر چهرهی نابوفوراً از سطح آینه رخت بربست.
زیک دوباره کوشید با بهرهگیریدیوهای از اقتدار تقویت ارتباط رابود برقرار سازد، اما هیچ سیگنالی بازنگشت.
«ناراک در طول ماهگرفتگی مشغولدیوهای اجرای آیین بوده؟ یعنی ممکنه منظورشمدام دومین آیین تقدیس رامون زیمنس باشه...»
اطمینان قطعی نداشت، اماجایش نیک درمییافت که اوضاع بهمرکزی سرعت رو به وخامت میرود.
زیک از جایش برخاست.
«باید فوراً برگردم به قاره مرکزیعالیرتبه و جلوشون رو بگیرم. وگرنه... شگونبریدهبریده آخرالزمان باعث رستاخیز پادشاه شیاطین میشه.»
روز بعد، زیک وخامت اوضاع را برای شهرزادبرگردم بازگو کرد و بر آن شد تا بارستاخیز استفاده از پورتال کاخ امپراتوری، راهی جمهوری دورتا شود.
به لطف درک عمیق سلطان از اضطرار ماجرا، دیریباید نپایید که زیک، هادس و یگان کلاغهای سیاه بهباعث فرماندهی یلین و هیمل، در برابر پورتال اختصاصی سلطنتی ایستادند.
شهرزاد با سیماییاون اندوهبار و حسرتزدهعالیرتبه آنها را بدرقه کرد:
«قصد داشتم ضیافتی یکماهه بهدیوهای افتخار همهتان برپا کنم. بابود این حال چه ناگهانی عازم شدید.»
زیک دروخامت پاسخی درخورجایش و بااحترام گفت:
«از میهماننوازی سخاوتمندانهتان بینهایت سپاسگزارم، اعلیحضرت. به محض آنکهباید این امر اضطراری را به سرانجام برسانم، مجدداً بهباعث کاخ امپراتوری بازخواهم گشت تا باقی سخنانمان را پی بگیریم.»
شهرزاد بادیوها شنیدن سخنان زیکدیوهای سر تکان داد:
«مشتاقانه چشمبهراه آن دم خواهم بود.عالیرتبه اینها پیشکشی از جانب من است،بریدهبریده پس بدون هیچگونه معذوریتی پذیرا باشید.»
با اشارت او، غلامان حاضر شدند و دهها صندوقچهمرکزی را درون محوطهی پورتال بر روی هم چیدند. صندوقهایی آکندهمیشه از ابریشمهای گرانبهای شرقی، ظروف نفیس چینی و نگینهای درخشان.
زیک جا خورداوضاع و دستهایش را بهجایش نشانهی امتناع بالا آورد:
«اعلیحضرت، همان میهماننوازیاون شما به تنهایی بیشاتصال از حد کفایت میکرد.»
«پذیرفتن هدایای سلطان، حتی اگر تنها به رسم تشریفات باشد، سنتی تخطیناپذیر است. اینها در چشمتقویت من بهایی ناچیز دارند، اما شنیدهام که در قارهی شما سخت خریدار داشته و ارجمندند. آنها رانکشید با خود ببرید و شکوه و توانگری امپراتوری مورک را به جای من به گوش مردمانتان برسانید.»
زیک در برابرمیرود کلام خردمندانهی شهرزادباید سر تعظیم فرود آورد:
«سپاسگزارم، اعلیحضرت. شاید درخور بزرگواریوخامت شما نباشد، اما استدعا دارمفوراً این پیشکش را از من بپذیرید.»
زیک جعبهی کوچکی راردهبالاهاش از جیب بیرون کشیدبسیار و تقدیم شهرزاد کرد.
شهرزاد با کنجکاوی در جعبهدیوهای را گشود. درون آن دستهای ازمدام پرهای ریون جا خوش کرده بود.
«در قاره شرقی نقل است که پرهای ققنوس، پلیدیهامرکزی را میراند و اقبال نیک میآورد. این ارمغان، آرزوی قلبیمیشه من برای صلح و آرامش اعلیحضرت و سراسر امپراتوری است.»
شهرزاد به پرهای ریونسرعت چشم دوخت و لبخندی مالامالباید از رضایت بر لبانش شکفت:
«ارمغانی براستی ارجمند به من بخشیدید.عالیرتبه سپاسگزارم. گمانم پسندیدهتر آن باشد کهبریدهبریده همینجا بمانید و همسر من شوید...»
زیک خود را به نشنیدندیوهای زد و با شتاب افرادشبود را به روی سکوی پورتال راند.
لحظاتی بعد،وخامت درخششی از دایرهیبرخاست جادویی پورتال برخاست.
گرچه ساختارش با پورتالهایسرعت قاره مرکزی تفاوت داشت،برخاست سازوکار عملکردش مشابه مینمود.
نور تابناکی از پورتال زبانه کشیدعالیرتبه و زیک و همراهانش در چشمبرهمزدنیبریدهبریده در میان آن تلألو محو شدند.
بدینسان، زیک و یارانش در میانعالیرتبه بدرقهی پرشور سلطان امپراتوری مورک وبریدهبریده درباریانش، خاک قاره شرقی را ترک گفتند.
ووووونگ!
همگام با فرونشستن پرتوهای پورتال،دیوهای زیک و همراهانش در پایانهیبود پورتال جمهوری دورتا فرود آمدند.
«هوووف...»
شاید به این خاطر که پورتالی دوربرد میان دو قارهیجلوشون ناپیوسته بود، رنگ از چهرهی تمام افراد جز زیک پریدهروز بود و از حالت تهوع شدید سفر به خود میپیچیدند.
حتی هادس، آن اژدهای کهنسال نیز به زحمتبرخاست میتوانست جلو بالا آوردنش را بگیرد، اما زیکشگون ذرهای تکیده نشده و استوار بر جا مانده بود.
«اوووه... هوف.دیوها زیک، توردهبالاهاش چطور حالت خوبه؟»
زیک در پاسخاون به پرسش هادسعالیرتبه با چهرهای خونسرد گفت:
«آره، من روبهراهم.میرود انگار بقیه بدجوریباید دریازدهی پورتال شدن.»
برای کسی که خطوط زمانی را درنوردیده وبرخاست در میان ابعاد یکسره ناهمگون گام برداشته بود، عبورآخرالزمان از یک پورتال بینقارهای کمترین آزاری به همراه نداشت.
زیک در هتلی مجلل دردیوهای جمهوری دورتا اتاقهایی کرایه کردبود تا همراهان رنجورش دمی بیاسایند.
به محض بازیافتن قوای خویش،دیوهای میتوانستند با پورتال راهی موکنایبود شوند و به دیار خود بازگردند.
زیک پس از روانه کردن همراهانش، در پایانه ماند وجلوشون رهسپار جایگاه تشریفات شد؛ آنجا آینه را بیرون کشید و کوشیدبعد تا با مدد از اقتدار تقویت، دوباره ارتباط را برقرار سازد.
— «خشخش... خشخش...»
تصویر لرزید؛ شاید بدین خاطردیوهای که اکنون مسافت تا قارهبود مرکزی بسیار کوتاهتر شده بود.
اتصال پایداردیوها گشت و سیمایدیوهای نابو آشکار شد.
— «لعنتی! بالاخره وصل شد!»
نابو با برقرار شدنسرعت مجدد صدا و تصویر، هلهلهایباید از سر آسودگی سر داد:
— «معلوم هست کدومردهبالاهاش گوری هستی؟! چرا این لامصبضعیف هی قطع و وصل میشه؟!»
زیک در واکنش به شکوهدیوهای و شکایت کلافهی نابو، قاب آینهمدام را محکم گرفت و توضیح داد:
«توی قاره شرقی بودم.جایش همین الان با پورتالبرگردم رسیدم به جمهوری دورتا.»
نابو با شنیدناوضاع سخن زیک دستیمیرود به پیشانی کوبید:
— «قاره شرقی؟! وای بر من... پس بگو چراضعیف اصلاً نمیشد پیدات کرد! صبر کن ببینم، برقراری تماس بانگه جمهوری دورتا هم که به این راحتیا نیست... چطوری آخه...؟»
«بعداً برات میگم. اول از اوضاععالیرتبه برام بگو. واقعاً یه دیو ردهبالا کهگوش ناراک احضارش کرده استاد نایجل رو گرفته؟»
نابو در پاسخ بهجایش پرسش زیک، شرحی موجزبرگردم از میدان کارزار ارائه داد.
دستهای بیشمار از جانوران جادویی و لژیونی از درندگانباید خونخوار در غرب جنگل فراموششدگان رخ نموده بودند وباعث هایلندرز برای واپس راندن آنان به کارزار شتافته بودند.
سپس دیوی ردهبالا از اعماق تیرگی سر برآورده بود و نایجلمدام برای مصاف با آن راهی میدان شده بود، اما جز کلامی رازآلوددیو از خویش به جا ننهاده و ردپایش به کلی ناپدید گشته بود.
«حتی در برابر یهردهبالاهاش دیو ردهبالا، بازم اسیربسیار شدن استاد... باورش عقلانی نیست.»
نابو چهرهوخامت در هم کشیدبرخاست و پاسخ داد:
―«اون عوضیا دقیقاً نقطه ضعف میز عالی روبرخاست هدف گرفتن. اگه الان تمام قدرتمون رو به کارآخرالزمان بگیریم، ممکنه بلافاصله به بهشت شکوفه هلو عروج کنیم.»
زیک آنچه را که ازدیوهای کالبد روحی هوشگار، بنیانگذار نیروانا، دربارهمدام عروج شنیده بود به یاد آورد.
«پس میخوای بگی... اگه اعضای میز عالی قدرت واقعیشونضعیف رو اینجا آشکار کنن، محدودیتهای علّیت اونا رو تبدیلفعال به ارواح قهرمان میکنه و به بُعد بالاتری میکشه؟»
―«دقیقاً. زود گرفتی قضیه چیه. آره، درسته. اون آشغالای ناراک یهجوریبگیرم سر از ماجرا درآوردن و سقف کارمای ما رو پایین کشیدنبرای تا قید و بند سوگندی رو که رهبرمون گذاشته بود بشکنن.»
اعضای میز عالی که از مرزهای محدودیتجایش انسانی فراتر رفته بودند، در اصل قدرتی بیشوگرنه از حد برای ماندن در جهان پدیدارها داشتند.
آنها دریافته بودند که حضور نیرومندشان تعادل جهان را بر هم میزند؛ درستگوش مثل پادشاه قهرمان کایسیر که راهی قلمرو پریان شد یا هوشگار که بهحرومزادههای بعد بالاتری عروج کرد، اعضای میز عالی نیز باید این جهان را ترک میکردند.
قانون کارما ارواح موجوداتی را که بیشاتصال از اندازه نیرومند بودند به ابعاد بالاترمیرسید هدایت میکرد تا موازنه جهان پدیدارها پابرجا بماند.
به همین دلیل، اعضای میز عالی با رهبر هایلندرها سوگندی یاد کردهوگرنه بودند تا از نگاه قانون کارما پنهان بمانند و بدون اینکه قدرتشانبازگو را برای دنیا آشکار کنند، صرفاً به عنوان برقرارکنندگان هماهنگی روزگار بگذرانند.
اما اکنون، گوشهنشینان میز عالی درمیرود آستانه این خطر قرار داشتند کهمرکزی همگی به بهشت شکوفه هلو عروج کنند.
زیک دروندیوها آینه به نابودیوهای نگریست و گفت:
«به کسی نیاز داریم کهدیوهای بتونه بدون نقض کردن قانونبود کارما، قدرتش رو پیاده کنه.»
―«آره، به خاطر همینه کهبرخاست مدام داشتم سعی میکردم پیداتجلوشون کنم و باهات تماس بگیرم.»
«ولی اصلاً چرا دارن به منطقه ممنوعه جنگل فراموششدگان حملهفوراً میکنن؟ تا جایی که یادمه، اونا قبلاً فقط هیولاهای اونجاپادشاه رو بیرون میکشیدن تا لشکریان هیولاییشون رو دست و پا کنن.»
―«مهاجمهای اینبار یه نوع تازه ازعالیرتبه جانوران جادوییان. به نظر میرسه ازبریدهبریده بیرون به اینجا آورده شده باشن.»
زیک با شنیدن اینردهبالاهاش حرف سرش را کج کردضعیف و به فکر فرو رفت.
«این همه زحمت به خودشون دادن وفوراً از بیرون جانور جادویی کشیدن آوردن، فقطآخرالزمان برای اینکه به جنگل فراموششدگان حمله کنن؟»
خشخش—
ارتباط باز هم ضعیفردهبالاهاش شد و پارازیت، تصویر درونضعیف آینه را به لرزه انداخت.
―«خشخش... آشغالای ناراکاون دارن دنبال یهعالیرتبه چیزی اینجا میگردن... خشخش...»
پیش از آنکه کلامشجایش به پایان برسد، چهره نابومرکزی از پهنه آینه محو شد.
زیک به بازتاب چهرهسرعت خود چشم دوخت، سپسبرخاست با حرص لبش را گزید.
«عوضیهای ناراک حمله کردن و دارن دنبالاتصال چیزی میگردن... انگار یه چیز حیاتی برای دومیناقتدار آیین تقدیس توی خسوف، توی همین جنگل فراموششدگانه.»
هجوم به جنگلی که تحت مراقبت هایلندرها بود، آن هم درست دربریدهبریده آستانه دومین آیین تقدیس و با به میدان فرستادن یک اهریمن عالیرتبه، معناییکرده جز این نداشت که رازی فوقالعاده حیاتی در اعماق آن پنهان شده است.
زیک از جا برخاست.
«دنبال هر چیاوضاع که باشن، نمیذارممیرود دستشون بهش برسه.»
بوم! بوم! بوم!
ضربات مهیبی که برجایش دیوارهای سنگی فرود میآمد، تمامیتمرکزی معبد را به لرزه درمیآورد.
حواریون ناراک با دیدگانی وحشتزده به آبل مینگریستند؛ اوباید که به هیبتی نیمهاژدها و شیطانی دگرگون شده بود،باعث مشتهای سنگینش را به دیوارها میکوبید و نعره سر میداد.
«کاااااه!»
آبل پس از مدتی نعره کشیدن واتصال فرود آوردن مشتهای دیوانهوار، نگاه جنونآمیز خود رااقتدار به حواریونی دوخت که به تماشایش ایستاده بودند.
غرّررر—
آبل با فلسهای بلورین پوشیدهوخامت شده و هیکلی به دهشتناکیفوراً یک هیولای بدقواره پیدا کرده بود.
به محض اینکه آبلردهبالاهاش خیز برداشت، حواریون بیدرنگبسیار دستانشان را بالا آوردند.
فشششش—
میاسمای ظلمانی و سیاهی ازبرخاست کف دستانشان زبانه کشید وجلوشون به دور پیکر جهندهی آبل پیچید.
«کاااااک!»
آبل درون پیچکهای میاسمای سیاهیدیوهای که او را به بندبود کشیده بود، وحشیانه دستوپا میزد.
حواریون در تقلای مهار قدرتدیوهای ویرانگر او غرق در عرق سردمدام شده بودند، ولی پای پس نکشیدند.
غرّرر!
آبل سرپیچیکنان، ناگهان بندهای میاسما رامیرود از هم گسست و با چنگالهای پولادینجلوشون و خونریزش به سمت آنها یورش برد.
کااااک—
ناگهان کالبد آبلاون در میان زمینعالیرتبه و هوا قفل شد.
ووووونگ—
ارتعاشی سهمگین در پیرامون اندام آبل خروشید وبرخاست او را به طور کامل در جای خود میخکوبآخرالزمان کرد، چنان که کوچکترین مجالی برای تکان خوردن نداشت.
حواریونِ خسته واون عرقریزان سرانجام چندعالیرتبه گام پس نشستند.
از میان صفوف آنان، کشیش اعظمی با ردایبسیار تشریفاتی کهنه و رنگرو رفته، با یک دستِتقویت گشوده به سمت آبلِ معلق در هوا گام برداشت.
سپس دست دیگرش راجایش بیدرنگ در سمت چپبرگردم سینه آبل فرو کرد.
خرچ—
کشیش اعظم قلبی راردهبالاهاش که هنوز ضربان داشتبسیار از سینه او بیرون کشید.
اما آن قلب پیوندخوردهردهبالاهاش با بدن آبل، سراسربسیار سیاه و پوسیده شده بود.
«قلب یه شوالیهمیرود آبی فقط تا همینفوراً حد میتونه دووم بیاره.»
کشیش اعظم با لحنی سرد،وخامت قلب سیاهشده را کند وفوراً آن را سوزاند تا خاکستر شود.
آنگاه بهدیوها حواریون پشت سرشدیوهای اشارهای کوتاه کرد.
با این فرمان،اون حواریون ناراک فردیعالیرتبه را کشانکشان پیش آوردند.
شوالیهای با زره پولادین سرتاسریبرخاست و نگاهی تهی و مسخشده،جلوشون به دنبال حواریون کشیده میشد.
یکی ازدرمییافت حواریون رو بهوخامت کشیش اعظم گفت:
«این فرمانده گارد کاخردهبالاهاش امپراتوری رمه. توی معاملهایبسیار با کاسترو پولاک گیرش آوردیم.»
کاسترو پولاک که برای رویارویی با لئواتصال و کاروس در قلعه ژوپیتر قوا جمعمیرسید میکرد، دست به دامن ناراک شده بود.
کشیش اعظم سری بهجایش تایید فرود آورد وبرگردم به سمت فرمانده گارد رفت.
دستش از ضخامت زره گذشتوخامت و مستقیم به عمق سمتفوراً چپ سینه او فرو رفت.
«اووووف—»
فرمانده گارد با وجود اینکه از نظر روانی زیر بار سرکوبمدام ذهنی حواریون ناراک لگدمال شده بود، گویی خطر مرگ را دریافتفریاد و در تلاش برای پس زدن آن، نالهای از گلو برآورد.
اما دیگر کاری از پیش نمیرفت؛ لحظهای بعد کشیش اعظمجلوشون دستش را از میان گوشت و استخوان بیرون کشید، درروز حالی که قلبی زنده و تپنده را مشت کرده بود.
«قلب یه شوالیه سرخ.»
او به آرامیاون قلب فرمانده گارد رااتصال به سمت آبل برد.
و آن را درونردهبالاهاش حفره خالی و خونینبسیار سمت چپ سینه آبل نشاند.
با جا افتادن این قلببرخاست تپنده، زخم دهانگشوده سینه آبل بابگیرم سرعتی باورنکردنی رو به التیام نهاد.
به محض ورود قلب تازهوخامت به پیکر آبل، دست و پایبرگردم فرمانده گارد بیاختیار تکانهای شدیدی خورد.
چند لحظه بعد، درست ماننددیوهای عروسک خیمهشببازی که بندهایش رابود بریده باشند، نقش بر زمین شد.
خونی قیرگون واون سیاه از چشمان، گوشهااتصال و بینی مرد فروریخت.
در طرف دیگر، کالبد آبل کهباید لایهای از فلسهای کریستالی بر آنوگرنه تنیده بود، آرامآرام به ثبات رسید.
خرچ—
بلورهایی که سراسر اندامشردهبالاهاش را پوشانده بودند، ترک خوردندضعیف و تکهتکه روی زمین ریختند.
آتش جنون در دیدگانردهبالاهاش آبل فروکش کرد وبسیار در نهایت از هوش رفت.
همین که کشیش اعظم دستش را کنار کشید، پیکرمرکزی معلق آبل با صدایی خشک به زمین افتاد؛ حواریونشیاطین بلافاصله شتافتند و جسم بیرمقش را از خاک بلند کردند.
در همان دم، یکی ازوخامت حواریون به کشیش اعظم نزدیکفوراً شد و ادای احترام کرد:
«از طرف واحدیاون که به جنگلعالیرتبه فرستاده بودیم تماس گرفتن.»
دیدگان کشیش اعظماون در زیر سایه ردایاتصال تشریفاتیاش برقی شوم زد.
حواری باوخامت لحنی آرام وبرخاست پیوسته ادامه داد:
«اونا ردی ازاوضاع ستاره سیاه تویمیرود اعماق جنگل پیدا کردن.»