چپتر 467: فرزندان فرشتگان
0غرّش!
پورتالی در میان فورانی از نور گشوده شد و زیکقدم در کنار خواهر و برادر طایفه چشم سوم و کودکان بیقاعده،سیاه در دل جنگل پدیدار گشت و به کلبه چوبی نایجل رسید.
کلبه چوبی نایجل از بیرون محقر و مخروبه به نظرلحظهای میرسید، اما در حقیقت با چندین لایه از دوایر جادوییانداخت دفاعی عظیم که به دست اژدهایان برپا شده بود، محافظت میشد.
اینجا امنترین نقطه جنگل بهگیت شمار میرفت، حتی اگر لشکری ازگرد قوم شیطانی به آن هجوم میآورد.
در همان لحظه،گذاشت نابو از داخل خانهمانا قدم به بیرون گذاشت.
«هان؟ اینجا چه خبره...؟»
نابو همراه با مانا سخت مشغول تقویتشنیدن مهر ستاره سیاه بود؛ از همین رو، بازگشتحلقهای ناگهانی زیک از میان پورتال کاملاً غافلگیرش کرد.
زیک بیآنکه به شگفتی نابو اعتنایی کند،میکردن از کنارش گذشت، کودکان بیقاعده را به درونانگشت خانه برد و آنها را روی تختها خواباند.
نابو نزدیک آمد وهان با کنجکاوی کارهای اوسخت را زیر نظر گرفت.
«فرستادمت به انبار تدارکات شبیخونهمان بزنی، اونوقت برگشتی یه مشتقدم بچه رو بار زدی آوردی؟»
زیک پس ازگیت جا دادن بچهها،چشمان رو به نابو چرخید:
«این بچهها منبع انرژیبودن بودن که مانا روچشمان به گیت پمپاژ میکردن.»
«چی؟»
چشمان نابو از شنیدن این حرف گرد شد. لحظهایخانه بعد، با شست و انگشت اشارهاش حلقهای ساخت وتقویت از میان آن، نگاهی موشکافانه به کودکان روی تخت انداخت.
ناگهان از سرگیت بهت عقب کشید وشنیدن دستش را پایین آورد.
«اینا بیقاعدهان؟»
زیک سر تکان داد:
«فکر کنم آره، ولی حتیهمان بیقاعدهها هم نمیتونن مانای نامتناهیقدم به یه گیت تزریق کنن، درسته؟»
نابو با پرسش زیکپمپاژ سری به نشانه تأیید جنباندگرد و به بچهها نزدیکتر شد.
این بار با هر دو دستشپمپاژ حلقه درست کرد و با چشمانشلحظهای از میان آنها به معاینه پرداخت.
«هوم...»
همانطور که این سه کودکهمان بیقاعده را برانداز میکرد، نغمهایقدم متفکرانه از گلویش خارج شد.
پس ازبودن نگاهی طولانی، سرشمیکردن را تکان داد:
«خب، اینمنبع واقعاً یهبودن مورد نادره.»
سپس رو به زیک کرد:
«این بچهها سهقلو هستن.»
«سهقلو؟»
زیک با توجه به رنگ مو و چهرههایچشمان مشابهشان حدس زده بود که خواهر و برادراشارهاش باشند، اما سهقلو بودنشان واقعاً دور از انتظار بود.
نابو دستی به چانهاش کشید:
«توی متون باستانی اومده که دوقلوها از همون بدو تولد باگذاشت رازهایی پا به جهان میذارن که تفسیرشون ناممکنه. سهقلوها که دیگه جایبازگشت خود دارن؛ راز و رمزهای بهمراتب عمیقتری رو با خودشون حمل میکنن.»
«معنیش اینه کهگیت این بچهها چون سهقلوهایشنیدن بیقاعدهان، مانای نامتناهی دارن؟»
نابو در پاسخ بهبودن پرسش زیک سرش راچشمان به نشانه نفی تکان داد:
«نه دقیقاً. دلیلی که مانایخبره بیپایان از وجودشون فوران میکنهتقویت اینه که خون مقدس توی رگهاشونه.»
«خون مقدس... منظورتهجوم اینه که ازلحظه تبار نفیلیمها هستن؟»
«آره، گرچه بینهایت نادره، اما ممکنه از پیوندحرف میان نفیلیمها و انسانها نسلی پدید بیاد. تویساخت دوران باستان، به چنین بچههایی میگفتن "فرزندان فرشتگان".»
«فرزندان فرشتگان... پس این بچهها درپمپاژ برابر احتمالی تقریباً ناممکن متولد شدن:لحظهای سهقلو، بیقاعده و حامل خون مقدس.»
نابو سر تکان داد:
«صادقانه بگم، تصور اینکه چنین ترکیبی به شکل طبیعی به وجود بیادهان در عقل نمیگنجه. به هر حال، به نظر میرسه این بچهها استعدادیناگهانی مادرزادی برای بلعیدن مانای محیط و انباشتن نیروی جادویی بیانتها در کالبدشون دارن.»
«مانای نامتناهی... خارقالعادهست.»
«در واقع این یه ویژگی رایج بین فرزندان فرشتگانه. اما حتیگرد با وجود خون مقدس، بدنشون ماهیتی انسانی داره. بر اساس اسناد کهن،ناگهان فرزندان فرشتگان عمر چندانی ندارن و قبل از ده سالگی تلف میشن.»
زیک نیمنگاهیقدم به کودکان خوابیدهخبره بر تخت انداخت:
«ولی سنوسالشونشیطانی بیشتر از اینهمان حرفها نشون میده.»
«حدس میزنم ماهیت بیقاعده بودنشون به جسمشونشنیدن فرصت داده تا در برابر این مانایاشارهاش متراکم تاب بیاره. سهقلو بودنشون هم بیتأثیر نبوده.»
بیقاعدهها داغهای ننگی بودند که خدایپمپاژ آشوب آفریده بود تا رخنه ولحظهای شکافهایی در جهان پدیدارها ایجاد کنند.
آنها میتوانستند قوانین یک دنیای معمولیهمراه را در هم بشکنند، از این روسیاه تحلیل نابو کاملاً با عقل جور درمیآمد.
زیک چشم ازهجوم سهقلوها برگرفت ولحظه از نابو پرسید:
«میشه نجاتشون داد؟»
نابو در حالیانرژی که به کودکان مینگریست،میکردن به فکر فرو رفت:
«هوم، من پژوهشگرمگذاشت نه طبیب، پس نمیتونممانا با اطمینان چیزی بگم.»
«اگه توشیطانی هم ندونی، پسهمان کی سر درمیآره؟»
نابو از اینگیت حرف نگاهی گیج وشنیدن منگ به زیک انداخت:
«منظورت چیه؟ بین اعضای میزگیت عالی، یه نفر هست که دستشگرد توی طبابت از من خیلی ماهرتره.»
«کی؟»
نابو سرش را تکان داد:
«تو واقعاً نمیدونستیگیت اون پیرزن، نایجل،چشمان توی پزشکی نظیر نداره؟»
«چی؟ استادم؟»
در هر دو زندگی گذشته و حال زیک، تمام خاطراتش ازمهر نایجل در مشت و لگد و کتک خلاصه میشد؛ به همینشگفتی خاطر اصلاً به ذهنش خطور نکرده بود که او طبیبی چیرهدست باشد.
«حالا که بهش فکر میکنم، اگه ازنابو زیر اون ضربات خردکننده زنده بیرون اومدم،همراه حتماً دستی در شفا و درمان داره.»
وانگهی، گشودن دانتیان میانی زیکمیکردن در کالبد یک انسان، شاهکاری نبودبعد که از عهده دانشی عادی برآید.
زیک در تأییدانرژی حرفهای نابو سریپمپاژ تکان داد و گفت:
«پس چارهای نیست جز اینکه استادمهمراه رو از دست اون قوم شیطانی نجاتسیاه بدم تا این بچهها رو درمان کنه.»
«آره، احتمالاً کار، کارِ خودهمان نایجل باشه. راستی، اون بچههاییقدم که بیرون منتظر موندن هم بیقاعدهان؟»
«توضیح دادنش یکم مفصله... میتونی اونهاچشمان رو بازماندگان طایفه چشم سوم کهن بدونیانگشت که ترجیح دادن پشت سر من بایستن.»
«چی؟ طایفه چشمانرژی سوم... تو واقعاً آهنربایمیکردن جمع کردن موجودات عجیبوغریبی.»
درست زمانی که درهان میانه گفتگو نفسی تازهسخت میکردند، اتفاق شومی رخ داد.
جیییییغ!
غرشی وحشتناک، توگویی آسمانپمپاژ را از هم میدرید،حرف از بیرون طنینانداز شد.
زیک ومنبع نابو وحشتزده ازگیت کلبه بیرون پریدند.
تایتوس و یولینا که درخبره بیرون کشیک میدادند، چشمان خونین خودمهر را گشوده و سراپا گوشبهزنگ بودند.
زیک بلادرنگ آسکلون را از غلاف بیرون کشید، سپرخانه بلای خواهر و برادر طایفه چشم سوم شد وتقویت با نگاهی مرگبار به کانون این آشوب خیره گشت.
فششش...
کلاغی از انرژی ظلمانی سیاه شکلپمپاژ گرفت؛ روی خاک بال زد ولحظهای قارقارکنان جثهاش شروع به انبساط کرد.
قیژژژ!
چندی نگذشت که بالهایش با پهناییلحظه افزون بر دو متر باز شدهان و کالبدی ستبر و عظیم هویدا گشت.
در مجموع ساختاری شبیه به قبیلهچشمان زوئین داشت، اما بالهای سیاهی که ازانگشت پشتش روییده بود، آن را متمایز میساخت.
دیو کلاغوار دگرگونشدهانرژی به گروه زیکپمپاژ نگریست و دهان گشود:
«دخترخوانده ارباب بزرگ شیاطین، صنعتگر دیوان،همراه شاهدخت قلمرو شیاطین که بر دههزارستاره اهریمن فرمان میراند، صاحب افسونی گریزناپذیر—!»
هووووش!
هنوز خطابه نامبارک دیو کلاغشکلمیکردن به پایان نرسیده بود کهلحظهای شمشیر زیک چون صاعقه فرود آمد.
بوووم!
ضربه شمشیر منفجر شدهان و تودهای سهمگین از خاکمشغول و خاکستر به آسمان برخاست.
با فرو نشستن غبار، دیوزاد کلاغ درنابو حالی که بالهایش را دور خود پیچیدههمراه بود تا جلوی ضربه را بگیرد، نمایان شد.
چشمانش از میانگیت بالها پیدا بود وشنیدن سرخرنگ و ملتهب میدرخشید.
[انسانهایی کهمنبع ذرهای ادب وگیت نزاکت سرشون نمیشه...]
زیک قدمی بهگذاشت جلو گذاشت وهمراه شمشیرش را بالا برد:
«من اصلاً قصد ندارم از یهلحظه دیوزاد ادب یاد بگیرم. از شکستن سدخبره دفاعی و اومدن به اینجا پشیمون میشی.»
هوووم!
همزمان با کلامش،انرژی نوری درخشان ازپمپاژ شمشیر زیک فوران کرد.
نوری آکنده از انرژیای که حتی تماسمانا صِرف با آن برای هر موجود دارایهمین چی شیطانی مرگبار بود، از شمشیر مقدس برمیخاست.
دیوزاد کلاغ با حس کردنهمان قدرت شوم و سهمگین شمشیرقدم مقدس، دستپاچه شد و عقب کشید:
«صـ-صبر کن! من پیامیپمپاژ از طرف والاحضرت آناستازیاحرف از قلمرو شیاطین دارم!»
«نیازی به پیام شیاطین ندارم.»
جرق!
آذرخشی از جنس نور ازهمان شمشیر مقدس زیک جهید وقدم به بدن دیوزاد کلاغ اصابت کرد.
او با شتابگیت کوشید به عقب جاخالیشنیدن دهد، اما فایدهای نداشت.
غرررش!
دیوزاد کلاغ با اصابت آذرخش نور، پیشمانا از آنکه حتی بتواند جیغ بکشد، به خاکستریبازگشت سیاه بدل شد و در هوا پراکنده گشت.
نابو و خواهر و برادر طایفه چشمنابو سوم، از نابودی قاطعانه این دیوزاد بههمراه دست زیک، دهانشان از تعجب باز مانده بود.
اما در همان لحظه،پمپاژ میازمایی سیاه از دلحرف خاکسترهای ریخته بر زمین برخاست.
میازمای بالاآمدهمنبع گرد هم آمدگیت و چهرهای ساخت.
صورت زنی با شاخهایی که از پیشانیاشمانا بیرون زده بود از دل میازما شکلهمین گرفت و صدایی از آن طنین انداخت:
[اینکه قاصد من رومیآورد با یه ضربه کشتی... حسابیخانه به دلم نشستی، زیک دریکر.]
این همان دیوزاد بلندمرتبهای بودمیکردن که پیام را فرستاده بود؛لحظهای خودِ آناستازیا پدیدار شده بود.
چهره شکلگرفته ازانرژی میازمای او بهپمپاژ زیک نگریست و گفت:
[زیک دریکر، حتماًگذاشت میدونی که استادتهمراه نایجل پیش منه.]
«چرا اون زن خطرناک رو با خودت بردی؟داخل کار بیهودهای نکن که به قیمت نابود شدنتسخت تموم بشه؛ بدون دردسر استادم رو پس بفرست.»
آناستازیا بابودن شنیدن حرفهای زیکمیکردن قهقههای سر داد:
[دقیقاً همونطوری که توبودن خاطرات نایجل دیدم. حالا حتیشنیدن بیشتر هم ازت خوشم اومد.]
زیک اشاره آناستازیاگذاشت به «خاطرات نایجل»همراه را نادیده نگرفت.
«سرک کشیدن به خاطرات استادم کهلحظه یکی از اعضای میز عالیه... پسهان یه دیوزاد با تواناییهای جهان ذهنیه.»
دیوزاد کلاغ، آناستازیا راپمپاژ دخترخوانده ارباب بزرگ شیاطین وگرد صنعتگر دیوها معرفی کرده بود.
«اگه آواتار ارباب بزرگ شیاطین باشه و بتونه از اونحرف اقتدار استفاده کنه، نباید دستکم گرفتش. ممکنه باهاش به استادم صدمهتخت بزنه یا حتی روش خنثی کردن مهر و موم رو بفهمه...»
باید هر چهگذاشت سریعتر راهی برایهمراه نجات نایجل پیدا میکرد.
در همین هنگام،هجوم آناستازیا نگاهش را بهنابو زیک دوخت و گفت:
[گوش کن،بودن زیک دریکر. یهمیکردن پیشنهاد برات دارم.]
لبخند فریبندهای زد:
[به هر حال قرار بود برای نابودمانا کردن دروازه بیای جایی که من هستم.همین به جای اون، بیا با هم شرط ببندیم.]
تا جایی که زیک میدانست، وقتیلحظه دیوزادها از شرطبندی یا قرارداد حرف میزدند،خبره باید بیشترین احتیاط را به خرج میداد.
اما با توجهگیت به اوضاع، تصمیم گرفتشنیدن اول حرفش را بشنود:
«چه جور شرطی؟»
[بیا جایی که من هستم و با منسخت مبارزه کن. اگه بردی، نایجل رو بهت پسناگهانی میدم و ما هم از اینجا عقبنشینی میکنیم. ولی...]
چهره میازماییشیطانی آناستازیا بهمیآورد زیک نزدیکتر شد:
[اگه من ببرم،گیت ستاره سیاه و خودت...شنیدن هردوتون مال من میشید.]
بارون، کاپیتان صحنه سیاه،هان وارد دفتر سرپرست خاندانسخت در ستاره چهار فصل شد:
«سرپرست خاندان.شیطانی شما منمیآورد رو فراخوندید؟»
پاسخی نیامد؛ بارون نگاهیپمپاژ به سرتاسر دفتر انداخت،حرف اما اثری از آرتور نبود.
او بهمنبع آرامی به سمتگیت اتاق اندرونی رفت.
بارون با عبور از انبار وسایل شخصی آرتور، جلوتر رفت ومهر مقابل گوی بلورینی که روی دیوار داخلی کار گذاشته شده بودشگفتی ایستاد. دستکشش را بیرون آورد و دستش را روی آن گذاشت.
هوووم—
در کمال شگفتی، گویپمپاژ به دست بارون واکنش نشانگرد داد و پورتالی فعال شد.
چشمانداز اتاق دگرگونانرژی شد و تالاری درونمیکردن یک غار پدیدار گشت.
بارون که با مسیر آشنا بود، راهرومانا را پیمود و مقابل دری منقش بههمین نشان خاندان شمشیر مطلق دریکر توقف کرد.
همین که دستشهجوم را پیش برد، درنابو به آرامی گشوده شد.
غررروم!
این مکان مخفی، فضایی که حتی کارینامیکردن و هابیل هم تا به حال ندیدهشست بودند، به آسانی به روی بارون باز شد.
بارون از کنار تندیس خدای شمشیرهمراه که در اتاق مخفی برپا بودستاره گذشت و از درگاهی طاقمانند عبور کرد.
گورستان شمشیر پدیدار شد؛ جاییهمان که شمشیرهای سرپرستان پیشین خاندان دریکرگذاشت در کف آن فرو رفته بودند.
در آنجا، بارونگیت سرپرست خاندان، آرتورچشمان دریکر را دید.
آرتور دریکر مقابلانرژی یک کلیمور سیاهپمپاژ و ناتراشیده ایستاده بود.
بر همگان پوشیده بود، اماخبره این شمشیر به نیای خاندان دریکر،مهر قدیس شمشیر شاتان دریکر تعلق داشت.
آرتور دریکر درهجوم سکوت به شمشیرلحظه خیره شده بود.
بارون نزدیکبودن شد و سرمیکردن تعظیم فرود آورد:
«سرپرست خاندان.»
تازه آن زمان بودهان که آرتور از افکارشسخت بیرون آمد و چرخید:
«بارون، اومدی.»
نگاه کوتاهی به بارونپمپاژ انداخت و سپس دوبارهحرف چشم به کلیمور سیاه دوخت.
آنگاه خطاب به بارون گفت:
«زیک همقدم نتونست این شمشیرخبره رو بیرون بکشه.»
با سخن آرتور، بارونمیآورد سرش را بالا آوردداخل و لب به سخن گشود:
«امیدوار بودید شمشیر کشیده بشه؟»
آرتور پوزخندی زد:
«کی میدونه... دیدن زیک احساساتخبره پیچیدهای رو بیدار میکنه. خودمم مطمئنمهر نیستم از اون بچه چی میخوام.»
رویش راشیطانی به سمتمیآورد بارون چرخاند:
«این اولین باره که اینمیکردن حس رو دارم. نه، اولین باربعد نیست. لورا آگاممنون هم همینطور بود.»
با به میان آمدنبودن نام لورا آگاممنون، چشمانچشمان آرتور تیره و تار شد.
حالتی بود که تاهان به حال هرگز بر چهرهمشغول معمول او دیده نشده بود.
کمی بعد، آرتور آرامش خودهمان را بازیافت، دستش را دراز کردگذاشت و دسته کلیمور سیاه را گرفت.
غررروم—
انرژی مهیبی از بدنشبودن موج زد و کل گورستانشنیدن شمشیر را به لرزه درآورد.
گویی هر آنگذاشت ممکن بود آنهمراه مکان فرو بریزد.
با اینشیطانی حال، شمشیرمیآورد تکان نخورد.
سرانجام آرتور قبضه شمشیر رامیکردن رها کرد و انرژی خروشانیلحظهای که برخاسته بود ناپدید شد:
«هوم.»
لحظهای به کلیمور سیاههان و بیحرکت خیره ماندسخت و سپس رو برگرداند.
سپس رو به بارون گفت:
«بارون، به نظر نمیرسه بتونیم همینطور دست رویحرف دست بذاریم. بهزودی ماه سرخ طلوع میکنه... اون نقشهاینگاهی که دفعه قبل بهش اشاره کردم. باید عملیش کنیم.»
بارون بامنبع شنیدن سخنان آرتورگیت ابرویی بالا انداخت:
«اجرای اون نقشهگذاشت تأثیر عظیمی رویهمراه کل میدلند میذاره.»
«آره، هدفشیطانی هم دقیقاًمیآورد همینه—باید همینطور بشه.»
آرتور نیشخندیبودن زد و بهمیکردن شانه بارون زد:
«خبر مرگ من رو توی سراسرپمپاژ قاره پخش کن. اینطوری موشهایی رولحظهای که توی سایهها قایم شدن بیرون میکشیم.»