---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازی جهانی: AFK در آخرالزمان زامبی

چپتر 1329: نقشه بی • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 1329: نقشه بی

0

اصلاً انتظار‌بازیکن‌های​ چنین غافلگیریِ‌تر و‌می‌کردن​ تمیزی رو نداشت.

یعنی واقعاً یکی پیدا‌بازیکن‌های​ شده بود که بهشون کمک‌کشیدن​ کنه از شهر بزنن بیرون؟

دهان ایمامو از تعجب باز مونده بود. حس می‌کرد حرف‌های فانگ‌حین​ هنگ واقعاً جای هیچ انکاری باقی نذاشته. ناخودآگاه یه لحظه دلش‌باید​ به حال افرادِ باند یدامودون سوخت و توی دلش براشون فاتحه خوند.

این جماعت واقعاً احمق بودن.‌می‌بردن​ چطور جرئت کرده بودن پا روی‌می‌کشیدن​ دمِ هیولایی مثل فانگ هنگ بذارن؟

این یارو حتی به کلیسای جامع دربار مقدس هم‌موفقیت​ رحم نکرده و ترکانده بودش؛ حالا یه باند فسقلی و‌عهد​ بی‌خاصیت مثل شما مگه چیزی جز محو شدن نصیبش می‌شد؟

فانگ هنگ حسابی سرِ حال‌تعقیب​ بود. سرش رو از پنجره‌مأموریت​ بیرون برد تا اوضاع رو بسنجه.

طولی نکشید که‌خارج​ کالسکه کم‌کم به‌بخش​ دروازه شهر نزدیک شد.

کل دروازه غربی شهر مقدس‌می‌بردن​ از قبل توسط نوچه‌های باند‌چنگش​ یدامودون تصاحب و کنترل شده بود.

کالسکه بدون کوچک‌ترین‌تعقیب​ مانع یا سین‌جیم شدنی‌کشیدن​ از شهر خارج شد.

فانگ هنگ‌همون​ حسابی کیف‌بازیکن‌های​ کرده بود.

دردسرسازترین بخش نقشه،‌خارج​ به همین راحتی‌بخش​ حل شده بود!

در همون حین، بازیکن‌های باند‌می‌بردن​ یدامودون هم که کالسکه رو تعقیب‌می‌کشیدن​ و اسکورت می‌کردن، نفس راحتی کشیدن.

مأموریت با موفقیت انجام شد!

حالا فقط باید فانگ هنگ رو به‌می‌کردن​ یه نقطه دورافتاده‌تر می‌بردن، کارش رو یک‌سره می‌کردن‌نقطه​ و کتاب عهد رو از چنگش بیرون می‌کشیدن!

اون موقع، حتی اگه دربار مقدس هم ماجرا رو پیگیری‌همون​ می‌کرد، بهانه می‌آوردن که فانگ هنگ قصد داشته با کتاب عهد‌فقط​ فرار کنه و چون موقع دستگیری مقاومت کرده، مجبور شدن بکشنش.

همه‌چیز کاملاً‌باید​ حساب‌شده و بی‌نقص‌می‌بردن​ به نظر می‌رسید!

لحظاتی بعد،‌بازیکن‌های​ کالسکه به‌اسکورت​ آرومی ایستاد.

بلافاصله بعد از اون، بالزان با قیافه‌ای هیجان‌زده‌نفس​ و سرخوش جلو دوید. دستش رو بلند کرد و‌می‌بردن​ به بازیکن‌ها علامت داد تا کالسکه رو دوره کنن.

«بیا پایین از اون کالسکه!»

فانگ هنگ پیاده‌نقطه​ شد و نگاهی به‌یک‌سره​ دور و برش انداخت.

حدود پنجاه شصت تا‌اسکورت​ بازیکن کاملاً دور تا دور‌موفقیت​ منطقه رو محاصره کرده بودن.

بالزان به فانگ هنگ‌بازیکن‌های​ زل زد؛ چشماش پر از‌کشیدن​ تحقیر و تمسخرِ محض بود.

«فانگ شوئو، فکرشم‌خارج​ نمی‌کردی دستت بیفته‌بخش​ زیر ساطور من، نه؟»

فانگ هنگ با نگاهی مات و‌کارش​ گیج به بالزان نگاه کرد و‌اون​ خیلی خونسرد پرسید: «تو اصلاً کی هستی؟»

«هومف! فقط بلدی زبون بریزی و بلبل‌زبونی کنی؟» بالزان پوزخند سردی زد و ادامه داد:‌می‌بردن​ «ما که پدرکشتگی با هم نداریم. اگه می‌خوای کسی رو لعنت کنی، شانس گند خودت رو‌فرار​ لعنت کن. کتاب عهد رو رد کن بیاد تا یه مرگِ راحت و بی‌درد بهت بدم.»

فانگ هنگ نگاهی به پیروان دربار مقدس‌می‌کردن​ که دورش جمع شده بودن انداخت و‌باید​ با تمسخر پرسید: «فقط همین چند نفرید؟»

«هه!»

بالزان حس کرد مهارت تحقیر و تیکه‌اندازیِ فانگ هنگ روی‌چنگش​ صد درصده و شعله‌های خشم توی دلش گر گرفت. با‌داشته​ تمام وجود داد زد: «چیه، چشمت رو نگرفته؟! کمتونه مگه؟!»

هم‌زمان با داد و بیدادش، بیش‌نفس​ از ۵۰ بازیکن قدم به قدم به‌نقطه​ سمت فانگ هنگ و رفقاش نزدیک‌تر شدن.

فانگ هنگ مچ دستش رو‌تعقیب​ چرخوند و کتاب عهد درست وسط‌موفقیت​ کف دستش ظاهر شد. «ووووش! ووووش!!!»

شانزده برگه باقی‌مانده قدیس با درخشش از‌نقشه​ کتاب عهد بیرون زدن و دور تا‌اسکورت​ دور فانگ هنگ شروع به چرخیدن کردن.

ایمامو دو قدم خودش رو به‌کارش​ فانگ هنگ نزدیک‌تر کرد و با نگرانی‌موقع​ هشدار داد: «اوضاع خرابه، تعدادشون خیلی زیاده.»

مو جیاوی لب‌هاش رو‌تر کرد و‌نفس​ با صدایی پر از تمسخر گفت: «تچ،‌نقطه​ ترسیدی داداش؟ مگه به تعدادِ بیشتره آخه؟»

«بگیریدش!»

بالزان حتی یه درصد هم باور نداشت که‌همین​ فانگ هنگ پخی باشه؛ پیش خودش فکر می‌کرد‌نفس​ این یارو فقط یه بازیکن با شانسِ سگیه!

دستش رو‌باید​ با عصبانیت‌دورافتاده‌تر​ تکون داد.

بازیکن‌هایی که مهارت‌های‌تعقیب​ دوربُرد داشتن، فوراً آماده‌کشیدن​ آزاد کردن اسپل‌هاشون شدن.

تقریباً در همون لحظه، افکت ضدحمله برگه‌های‌می‌کردن​ باقی‌مانده کتاب عهد فعال شد و برگه‌ها‌باید​ با سرعت سرسام‌آوری به سمت بازیکن‌ها شیرجه رفتن!

ووووش! فیشش فیشش!!!

رگباری از پرتوهای‌نقطه​ طلاییِ تیره به‌کارش​ سمت مهاجم‌ها باریدن گرفت!

«بوم! بوم!!!»

تأثیر برگه‌های باقی‌مانده قدیس خیره‌کننده بود. اکثر جادوهای‌نفس​ بازیکن‌ها، حتی قبل از اینکه فرصت کامل شدن پیدا‌می‌بردن​ کنن، زیر ضربات سهمگینِ نور طلایی متراکم تکه‌پاره شدن!

بازیکن‌هایی که در حال کست کردن جادوهای‌نقشه​ دوربُرد بودن، با شدت ضربه برگه‌های باقی‌مانده‌اسکورت​ به هوا پرتاب شدن و روی زمین غلتیدن!

بقیه بازیکن‌ها‌باید​ از تعجب‌دورافتاده‌تر​ خشکشون زد.

این سطحی از قدرت که فانگ هنگ‌کشیدن​ نشون داده بود، زمین تا آسمون با اطلاعاتی‌می‌بردن​ که مومیر کف دستشون گذاشته بود فرق داشت.

بالزان اخم‌هاش رو تو هم کشید و‌می‌کردن​ با داد فریاد زد: «این مرتیکه ضدِ‌باید​ جادوی خالصه! نذارید فاصله بگیره، بچسبید بهش!»

«از حملات تن‌به‌تن استفاده کنین!»

بیشتر بازیکن‌های باقی‌مونده که سبک‌می‌بردن​ مبارزه‌شون تن‌به‌تن بود، دوباره به طرف‌می‌کشیدن​ فانگ هنگ و بقیه هجوم بردن!

«فیش! وووش وووش!!»

بعد از حمله اول، برگه باقی‌مانده از‌می‌کردن​ کتاب عهد توی هوا چرخید و برگشت و‌نقطه​ این بار به بازیکن‌های نبردِ نزدیک حمله کرد!

«وززز!»

سد نور مقدس فعال شد‌می‌بردن​ و یه سپر نور مقدس از‌می‌کشیدن​ فانگ هنگ و همراهانش محافظت کرد.

فانگ هنگ با خونسردی‌اسکورت​ به بازیکن‌هایی که داشتن به‌موفقیت​ سمتش هجوم می‌آوردن خیره شد.

اوضاع خوب نبود. حملات این برگه باقی‌مانده‌می‌کردن​ مدام نیاز به رفت‌وبرگشت توی هوا داشت و‌نقطه​ فاصله زمانیِ بین هر ضربه حسابی وقت‌گیر بود.

صرفاً تکیه کردن به سد‌دردسرسازترین​ نور مقدس و کتاب عهد‌همون​ شاید برای متوقف کردنشون کافی نبود.

بی‌خیال، دیگه نمی‌خواست وقت تلف کنه.‌کارش​ بهتر بود تابوت پادشاه خون‌آشام‌ها رو‌اون​ احضار کنه تا قال قضیه رو بکنه!

قلب فانگ هنگ تکونی خورد. درست همون موقعی‌مأموریت​ که می‌خواست تابوت پادشاه خون‌آشام‌ها رو بیرون بکشه، پلکش‌یک‌سره​ پرید و سرش رو به سمت آسمون بالا برد.

صدای تیزِ جیغ‌حین​ عقابی از دل آسمون‌می‌کردن​ قیرگون به گوش رسید!

به دنبال اون، چند قامت‌دردسرسازترین​ بلندبالا از آسمون فرود اومدن و‌حین​ پشت سر بالزان به صف شدن.

بالزان با دیدن نیروهای کمکی که از راه رسیده بودن، نفس راحتی کشید. پوزخند سردی‌ماجرا​ روی لب‌هاش نشست و همون‌طور که به فانگ هنگ نگاه می‌کرد گفت: «هه، فانگ شو، اعتراف‌نظر​ می‌کنم یه چیزایی بارته، ولی من همیشه عادت دارم یه نقشه پشتیبان دم دست داشته باشم.»

هم‌زمان با حرف زدنش، اون چند نفری که‌مأموریت​ پشت سرش ایستاده بودن هم قدمی به جلو گذاشتن‌یک‌سره​ و چهره‌هاشون از دل تاریکی و سایه بیرون زد.

مو جیاوی با دیدن قیافه‌تعقیب​ اون افراد، ناخودآگاه از سر‌مأموریت​ تعجب ابروهاش رو بالا انداخت.

مردمک‌های چشم ایمامو هم به یک‌باره تنگ شدن و نتونست جلوی دندون‌قروچه‌ش رو بگیره. با اینکه این نیروهای کمکی‌ای رو که‌فقط​ بالزان دعوت کرده بود نمی‌شناخت، اما تیغ‌های سیاهی رو که از بدنشون بیرون زده بود به وضوح می‌دید. ایمامو انگشت اتهامش‌چون​ رو به سمت بالزان نشونه رفت و با خشم فریاد زد: «بالزان، تو لعنتی رسماً با بربرها دست به یکی کردی؟!»

«هه، دست به یکی؟ بذار بهت معرفیش کنم. ایشون مهمونی‌ـه که از سرزمین وحشی دعوت کردم،‌پیگیری​ یکی از وارثان و جانشین‌های بعدی نژاد بربر. شماها واقعاً خوش‌شانسین؛ تصادفاً برای انجام کاری از‌می‌رسید​ این دوروبر رد می‌شد و خیلی هم به اون کتاب عهد توی دستاتون علاقه نشون داده.»

فانگ هنگ با رگه‌هایی‌اسکورت​ از دلسوزی و ترحم‌مأموریت​ به بالزان نگاه کرد.

شانس این یارو‌حین​ واقعاً تا این‌اسکورت​ حد داغون بود؟

بالزان پوزخند سردی زد: «دست از مقاومت بردارین. همگی‌راحتی​ ریلکس باشین. کتاب عهد رو همین الان رد کنین‌مأموریت​ بیاد تا یه مرگ سریع و بی‌درد بهتون بدم.»

فانگ هنگ کاملاً بی‌احساس و خونسرد گفت:‌یک‌سره​ «حق با توئه. منم دقیقاً همین فکر رو‌ماجرا​ می‌کنم. اصلاً بیاین مقاومت نکنیم. همگی ریلکس باشین.»

فانگ هنگ این حرف رو زد، دستش‌کشیدن​ رو بالا برد و به‌آرومی گوشه ماسک پوست‌می‌بردن​ انسان روی صورتش رو گرفت و بالا کشید.

بالزان با دیدن‌حین​ این کارِ فانگ‌اسکورت​ هنگ، هاج‌وواج موند.

ماسک پوست انسان؟

اینجا چه خبر بود؟

یعنی تمام این‌تعقیب​ مدت ماسک پوست انسان‌کشیدن​ به صورتش زده بود؟

داشت هویت‌همون​ واقعیش رو‌بازیکن‌های​ قایم می‌کرد!

چرا؟

این لعنتی اصلاً کی بود؟

بالزان به فانگ هنگ خیره موند و نگاه کرد چطور‌انجام​ اون ماسک پوست انسان به‌آرومی از روی صورتش کنده می‌شد. یه‌می‌کشیدن​ حس دل‌شوره و اضطراب شدید و وحشتناک توی دلش چنگ انداخت.

کم‌کم چهره‌ای‌همون​ آشنا جلوی چشم‌های‌تعقیب​ بالزان ظاهر شد.

اون صورت...

چرا این‌قدر‌باید​ براش آشنا‌دورافتاده‌تر​ به نظر می‌رسید؟

قطعاً قبلاً‌بازیکن‌های​ یه جایی‌اسکورت​ دیده بودش!

درست در همون لحظه، صدای خنده بلند و از ته دل وانگ‌نت به گوش بالزان‌نقطه​ رسید: «هاهاها! فانگ هنگ، وقتی خبرها رو شنیدم یه حسی بهم می‌گفت خودتی! بعد از‌می‌آوردن​ اینکه با اد هماهنگ کردم، مخصوصاً راه افتادم اومدم دنبالت تا هوات رو داشته باشم.»

فانگ هنگ؟

مردمک‌های چشم بالزان به یک‌باره‌می‌بردن​ منقبض شدن و با ناباوریِ‌چنگش​ مطلق به فانگ هنگ زل زد.

چهره فانگ شو که پیش‌می‌کردن​ روش ایستاده بود، به‌آرومی با چهره‌ای‌فقط​ که توی ذهنش داشت منطبق شد.

اون واقعاً خودِ‌حین​ فانگ هنگ بود!‌اسکورت​ اربابِ سرزمین طاعون!

درست بود! خودِ خودش بود!

ولی... آخه چطور ممکن بود؟

اون اینجا چه غلطی می‌کرد؟‌می‌کردن​ مگه نباید الان توی سرزمین طاعون‌فقط​ با ارتش تانگ وو سر‌وکله می‌زد؟

توی یه صدم‌حین​ ثانیه، بالزان ناگهان‌اسکورت​ همه‌چیز رو فهمید.

پس قضیه اون انفجار مهیب توی‌بخش​ شهر اصلی دربار مقدس هم بی‌برو‌برگرد‌بازیکن‌های​ زیر سرِ همین فانگ هنگ بوده!

بدبخت شدیم!

رنگ از چهره بالزان پرید، طوری که صورتش مثل گچ سفید‌فقط​ شد و حتی یه قطره خون هم توش دیده نمی‌شد. حس می‌کرد‌موقع​ با این کارها و رجزخوانی‌هاش، رسماً مثل یه دلقک احمق رفتار کرده.

آخه این چه شوخیِ مسخره‌ای بود؟ واقعاً‌می‌کردن​ پیش خودش خیال کرده بود می‌تونه با‌باید​ کمک بربرها دخل فانگ هنگ رو بیاره؟

ناولها | novelha.net