چپتر 1329: نقشه بی
0اصلاً انتظاربازیکنهای چنین غافلگیریِتر ومیکردن تمیزی رو نداشت.
یعنی واقعاً یکی پیدابازیکنهای شده بود که بهشون کمککشیدن کنه از شهر بزنن بیرون؟
دهان ایمامو از تعجب باز مونده بود. حس میکرد حرفهای فانگحین هنگ واقعاً جای هیچ انکاری باقی نذاشته. ناخودآگاه یه لحظه دلشباید به حال افرادِ باند یدامودون سوخت و توی دلش براشون فاتحه خوند.
این جماعت واقعاً احمق بودن.میبردن چطور جرئت کرده بودن پا رویمیکشیدن دمِ هیولایی مثل فانگ هنگ بذارن؟
این یارو حتی به کلیسای جامع دربار مقدس همموفقیت رحم نکرده و ترکانده بودش؛ حالا یه باند فسقلی وعهد بیخاصیت مثل شما مگه چیزی جز محو شدن نصیبش میشد؟
فانگ هنگ حسابی سرِ حالتعقیب بود. سرش رو از پنجرهمأموریت بیرون برد تا اوضاع رو بسنجه.
طولی نکشید کهخارج کالسکه کمکم بهبخش دروازه شهر نزدیک شد.
کل دروازه غربی شهر مقدسمیبردن از قبل توسط نوچههای باندچنگش یدامودون تصاحب و کنترل شده بود.
کالسکه بدون کوچکترینتعقیب مانع یا سینجیم شدنیکشیدن از شهر خارج شد.
فانگ هنگهمون حسابی کیفبازیکنهای کرده بود.
دردسرسازترین بخش نقشه،خارج به همین راحتیبخش حل شده بود!
در همون حین، بازیکنهای باندمیبردن یدامودون هم که کالسکه رو تعقیبمیکشیدن و اسکورت میکردن، نفس راحتی کشیدن.
مأموریت با موفقیت انجام شد!
حالا فقط باید فانگ هنگ رو بهمیکردن یه نقطه دورافتادهتر میبردن، کارش رو یکسره میکردننقطه و کتاب عهد رو از چنگش بیرون میکشیدن!
اون موقع، حتی اگه دربار مقدس هم ماجرا رو پیگیریهمون میکرد، بهانه میآوردن که فانگ هنگ قصد داشته با کتاب عهدفقط فرار کنه و چون موقع دستگیری مقاومت کرده، مجبور شدن بکشنش.
همهچیز کاملاًباید حسابشده و بینقصمیبردن به نظر میرسید!
لحظاتی بعد،بازیکنهای کالسکه بهاسکورت آرومی ایستاد.
بلافاصله بعد از اون، بالزان با قیافهای هیجانزدهنفس و سرخوش جلو دوید. دستش رو بلند کرد ومیبردن به بازیکنها علامت داد تا کالسکه رو دوره کنن.
«بیا پایین از اون کالسکه!»
فانگ هنگ پیادهنقطه شد و نگاهی بهیکسره دور و برش انداخت.
حدود پنجاه شصت تااسکورت بازیکن کاملاً دور تا دورموفقیت منطقه رو محاصره کرده بودن.
بالزان به فانگ هنگبازیکنهای زل زد؛ چشماش پر ازکشیدن تحقیر و تمسخرِ محض بود.
«فانگ شوئو، فکرشمخارج نمیکردی دستت بیفتهبخش زیر ساطور من، نه؟»
فانگ هنگ با نگاهی مات وکارش گیج به بالزان نگاه کرد واون خیلی خونسرد پرسید: «تو اصلاً کی هستی؟»
«هومف! فقط بلدی زبون بریزی و بلبلزبونی کنی؟» بالزان پوزخند سردی زد و ادامه داد:میبردن «ما که پدرکشتگی با هم نداریم. اگه میخوای کسی رو لعنت کنی، شانس گند خودت روفرار لعنت کن. کتاب عهد رو رد کن بیاد تا یه مرگِ راحت و بیدرد بهت بدم.»
فانگ هنگ نگاهی به پیروان دربار مقدسمیکردن که دورش جمع شده بودن انداخت وباید با تمسخر پرسید: «فقط همین چند نفرید؟»
«هه!»
بالزان حس کرد مهارت تحقیر و تیکهاندازیِ فانگ هنگ رویچنگش صد درصده و شعلههای خشم توی دلش گر گرفت. باداشته تمام وجود داد زد: «چیه، چشمت رو نگرفته؟! کمتونه مگه؟!»
همزمان با داد و بیدادش، بیشنفس از ۵۰ بازیکن قدم به قدم بهنقطه سمت فانگ هنگ و رفقاش نزدیکتر شدن.
فانگ هنگ مچ دستش روتعقیب چرخوند و کتاب عهد درست وسطموفقیت کف دستش ظاهر شد. «ووووش! ووووش!!!»
شانزده برگه باقیمانده قدیس با درخشش ازنقشه کتاب عهد بیرون زدن و دور تااسکورت دور فانگ هنگ شروع به چرخیدن کردن.
ایمامو دو قدم خودش رو بهکارش فانگ هنگ نزدیکتر کرد و با نگرانیموقع هشدار داد: «اوضاع خرابه، تعدادشون خیلی زیاده.»
مو جیاوی لبهاش روتر کرد ونفس با صدایی پر از تمسخر گفت: «تچ،نقطه ترسیدی داداش؟ مگه به تعدادِ بیشتره آخه؟»
«بگیریدش!»
بالزان حتی یه درصد هم باور نداشت کههمین فانگ هنگ پخی باشه؛ پیش خودش فکر میکردنفس این یارو فقط یه بازیکن با شانسِ سگیه!
دستش روباید با عصبانیتدورافتادهتر تکون داد.
بازیکنهایی که مهارتهایتعقیب دوربُرد داشتن، فوراً آمادهکشیدن آزاد کردن اسپلهاشون شدن.
تقریباً در همون لحظه، افکت ضدحمله برگههایمیکردن باقیمانده کتاب عهد فعال شد و برگههاباید با سرعت سرسامآوری به سمت بازیکنها شیرجه رفتن!
ووووش! فیشش فیشش!!!
رگباری از پرتوهاینقطه طلاییِ تیره بهکارش سمت مهاجمها باریدن گرفت!
«بوم! بوم!!!»
تأثیر برگههای باقیمانده قدیس خیرهکننده بود. اکثر جادوهاینفس بازیکنها، حتی قبل از اینکه فرصت کامل شدن پیدامیبردن کنن، زیر ضربات سهمگینِ نور طلایی متراکم تکهپاره شدن!
بازیکنهایی که در حال کست کردن جادوهاینقشه دوربُرد بودن، با شدت ضربه برگههای باقیماندهاسکورت به هوا پرتاب شدن و روی زمین غلتیدن!
بقیه بازیکنهاباید از تعجبدورافتادهتر خشکشون زد.
این سطحی از قدرت که فانگ هنگکشیدن نشون داده بود، زمین تا آسمون با اطلاعاتیمیبردن که مومیر کف دستشون گذاشته بود فرق داشت.
بالزان اخمهاش رو تو هم کشید ومیکردن با داد فریاد زد: «این مرتیکه ضدِباید جادوی خالصه! نذارید فاصله بگیره، بچسبید بهش!»
«از حملات تنبهتن استفاده کنین!»
بیشتر بازیکنهای باقیمونده که سبکمیبردن مبارزهشون تنبهتن بود، دوباره به طرفمیکشیدن فانگ هنگ و بقیه هجوم بردن!
«فیش! وووش وووش!!»
بعد از حمله اول، برگه باقیمانده ازمیکردن کتاب عهد توی هوا چرخید و برگشت ونقطه این بار به بازیکنهای نبردِ نزدیک حمله کرد!
«وززز!»
سد نور مقدس فعال شدمیبردن و یه سپر نور مقدس ازمیکشیدن فانگ هنگ و همراهانش محافظت کرد.
فانگ هنگ با خونسردیاسکورت به بازیکنهایی که داشتن بهموفقیت سمتش هجوم میآوردن خیره شد.
اوضاع خوب نبود. حملات این برگه باقیماندهمیکردن مدام نیاز به رفتوبرگشت توی هوا داشت ونقطه فاصله زمانیِ بین هر ضربه حسابی وقتگیر بود.
صرفاً تکیه کردن به سددردسرسازترین نور مقدس و کتاب عهدهمون شاید برای متوقف کردنشون کافی نبود.
بیخیال، دیگه نمیخواست وقت تلف کنه.کارش بهتر بود تابوت پادشاه خونآشامها رواون احضار کنه تا قال قضیه رو بکنه!
قلب فانگ هنگ تکونی خورد. درست همون موقعیمأموریت که میخواست تابوت پادشاه خونآشامها رو بیرون بکشه، پلکشیکسره پرید و سرش رو به سمت آسمون بالا برد.
صدای تیزِ جیغحین عقابی از دل آسمونمیکردن قیرگون به گوش رسید!
به دنبال اون، چند قامتدردسرسازترین بلندبالا از آسمون فرود اومدن وحین پشت سر بالزان به صف شدن.
بالزان با دیدن نیروهای کمکی که از راه رسیده بودن، نفس راحتی کشید. پوزخند سردیماجرا روی لبهاش نشست و همونطور که به فانگ هنگ نگاه میکرد گفت: «هه، فانگ شو، اعترافنظر میکنم یه چیزایی بارته، ولی من همیشه عادت دارم یه نقشه پشتیبان دم دست داشته باشم.»
همزمان با حرف زدنش، اون چند نفری کهمأموریت پشت سرش ایستاده بودن هم قدمی به جلو گذاشتنیکسره و چهرههاشون از دل تاریکی و سایه بیرون زد.
مو جیاوی با دیدن قیافهتعقیب اون افراد، ناخودآگاه از سرمأموریت تعجب ابروهاش رو بالا انداخت.
مردمکهای چشم ایمامو هم به یکباره تنگ شدن و نتونست جلوی دندونقروچهش رو بگیره. با اینکه این نیروهای کمکیای رو کهفقط بالزان دعوت کرده بود نمیشناخت، اما تیغهای سیاهی رو که از بدنشون بیرون زده بود به وضوح میدید. ایمامو انگشت اتهامشچون رو به سمت بالزان نشونه رفت و با خشم فریاد زد: «بالزان، تو لعنتی رسماً با بربرها دست به یکی کردی؟!»
«هه، دست به یکی؟ بذار بهت معرفیش کنم. ایشون مهمونیـه که از سرزمین وحشی دعوت کردم،پیگیری یکی از وارثان و جانشینهای بعدی نژاد بربر. شماها واقعاً خوششانسین؛ تصادفاً برای انجام کاری ازمیرسید این دوروبر رد میشد و خیلی هم به اون کتاب عهد توی دستاتون علاقه نشون داده.»
فانگ هنگ با رگههاییاسکورت از دلسوزی و ترحممأموریت به بالزان نگاه کرد.
شانس این یاروحین واقعاً تا ایناسکورت حد داغون بود؟
بالزان پوزخند سردی زد: «دست از مقاومت بردارین. همگیراحتی ریلکس باشین. کتاب عهد رو همین الان رد کنینمأموریت بیاد تا یه مرگ سریع و بیدرد بهتون بدم.»
فانگ هنگ کاملاً بیاحساس و خونسرد گفت:یکسره «حق با توئه. منم دقیقاً همین فکر روماجرا میکنم. اصلاً بیاین مقاومت نکنیم. همگی ریلکس باشین.»
فانگ هنگ این حرف رو زد، دستشکشیدن رو بالا برد و بهآرومی گوشه ماسک پوستمیبردن انسان روی صورتش رو گرفت و بالا کشید.
بالزان با دیدنحین این کارِ فانگاسکورت هنگ، هاجوواج موند.
ماسک پوست انسان؟
اینجا چه خبر بود؟
یعنی تمام اینتعقیب مدت ماسک پوست انسانکشیدن به صورتش زده بود؟
داشت هویتهمون واقعیش روبازیکنهای قایم میکرد!
چرا؟
این لعنتی اصلاً کی بود؟
بالزان به فانگ هنگ خیره موند و نگاه کرد چطورانجام اون ماسک پوست انسان بهآرومی از روی صورتش کنده میشد. یهمیکشیدن حس دلشوره و اضطراب شدید و وحشتناک توی دلش چنگ انداخت.
کمکم چهرهایهمون آشنا جلوی چشمهایتعقیب بالزان ظاهر شد.
اون صورت...
چرا اینقدرباید براش آشنادورافتادهتر به نظر میرسید؟
قطعاً قبلاًبازیکنهای یه جاییاسکورت دیده بودش!
درست در همون لحظه، صدای خنده بلند و از ته دل وانگنت به گوش بالزاننقطه رسید: «هاهاها! فانگ هنگ، وقتی خبرها رو شنیدم یه حسی بهم میگفت خودتی! بعد ازمیآوردن اینکه با اد هماهنگ کردم، مخصوصاً راه افتادم اومدم دنبالت تا هوات رو داشته باشم.»
فانگ هنگ؟
مردمکهای چشم بالزان به یکبارهمیبردن منقبض شدن و با ناباوریِچنگش مطلق به فانگ هنگ زل زد.
چهره فانگ شو که پیشمیکردن روش ایستاده بود، بهآرومی با چهرهایفقط که توی ذهنش داشت منطبق شد.
اون واقعاً خودِحین فانگ هنگ بود!اسکورت اربابِ سرزمین طاعون!
درست بود! خودِ خودش بود!
ولی... آخه چطور ممکن بود؟
اون اینجا چه غلطی میکرد؟میکردن مگه نباید الان توی سرزمین طاعونفقط با ارتش تانگ وو سروکله میزد؟
توی یه صدمحین ثانیه، بالزان ناگهاناسکورت همهچیز رو فهمید.
پس قضیه اون انفجار مهیب تویبخش شهر اصلی دربار مقدس هم بیبروبرگردبازیکنهای زیر سرِ همین فانگ هنگ بوده!
بدبخت شدیم!
رنگ از چهره بالزان پرید، طوری که صورتش مثل گچ سفیدفقط شد و حتی یه قطره خون هم توش دیده نمیشد. حس میکردموقع با این کارها و رجزخوانیهاش، رسماً مثل یه دلقک احمق رفتار کرده.
آخه این چه شوخیِ مسخرهای بود؟ واقعاًمیکردن پیش خودش خیال کرده بود میتونه باباید کمک بربرها دخل فانگ هنگ رو بیاره؟