چپتر 1373: فصل ۱۳۷۳ - تأثیر
0جی شیائوبو دید که وقتجنمی تقریباً تموم شده و سریعباید به افراد کنارش اشارهای کرد.
فیش!
بیشتر از ده نکرومنسر همزمان دست از خواندن وردهاشونمیداشت کشیدن، و سدی که ورودی راهروی سقوطکرده رو بستهمغرورانهش بود، توی یه چشم به هم زدن ناپدید شد!
چی؟!
بیرون، همه از جملههمچین جوخه سربازان چیوهای ماتومبهوت موندن.نکرده مردمک چشمهای ویونا جمع شد.
اوضاع اصلاًپسره اونطوری نبود کهاگه انتظارش رو داشتن!
درست لحظهای که سد از بین رفت، نه تنها هاله غلیظی ازقیافههای قلمرو مرگ از راهروی سقوطکرده بیرون نزد، بلکه هاله نامردگانی که توی محیطقهقهه بیرونی جمع شده بود، در جهت برعکس به درون راهروی سقوطکرده سرازیر شد!
این تضاد فوقالعاده عجیب باعث شد پالادینهایاعضای مقدسی که در وضعیت آمادهباشِ نبرد قرارپای داشتن، برای نیمثانیه سر جاشون میخکوب بشن.
اینجا چه خبر بود؟
نکنه...
چیوهای به ورودی راهرویزودتر سقوطکرده روبهروش خیره شد ومیداشت فکر عجیبی به سرش زد.
ممکنه کل هالهمیداشت قلمرو مرگ توی راهرویاعضای سقوطکرده پاکسازی شده باشه؟
هاله قلمرو مرگ در بیرون عملاً متراکمتر از داخلنکرده بود، و دقیقاً به همین خاطر بود که هالهمقدس قلمرو مرگ داشت به سمت داخل راهروی سقوطکرده کشیده میشد.
چیوهای سرش روچیکار چرخوند و مستقیم بههمچین جی شیائوبو زل زد.
کار اینجنمی پسره بود؟زودتر چیکار کرده بود؟
اگه واقعاً همچین جنمی داشت، چرا زودتراعضای قضیه رو جمع نکرده بود؟ چرا دقیقاًپای باید دست نگه میداشت تا همین حالا؟
هه هه.
جی شیائوبو با دیدنکرده قیافههای اعضای دربار مقدس نتونستچرا نیشخند مغرورانهش رو جمع کنه.
اگه پای غریبهها درزودتر میون نبود، خیلی وقتنگه پیش قهقهه سر داده بود.
پالادینهای مقدس دربار مقدس کمکم بهقیافههای خودشون اومدن. اول نگاهی به همدیگهمغرورانهش انداختن و بعد به ویونا چشم دوختن.
همین دو ساعت پیش، خودشون با چشمهایزودتر خودشون دیده بودن که راهروی سقوطکرده پردیدن از غلظت وحشتناکی از هاله قلمرو مرگ بود.
ویونا به ورودی راهروی سقوطکرده زل زد وجنمی اخمهاش توی هم رفت. خیلی خوب متوجه بودحالا که داخل راهروی سقوطکرده حتماً یه اتفاق غیرعادی افتاده.
دقیقاً چی شده بود؟
اگه انجمن جادوگران سیاه عرضهی مهار هالهاعضای قلمرو مرگ رو داشت، همون اول ترتیبشپای رو میداد. چرا باید منتظر اونا میموندن؟
اصلاً چه لزومیواقعاً داشت دست بهچرا چنین کاری بزنن؟
اون لبخند ملایم و همیشگی برای اولین بار از روی صورت ویونا پر کشیدنگه و جاش رو به اخمی غلیظ داد. دستش رو تکون داد تا جلوی آزاد شدنخیلی سد مقدس رو بگیره و گفت: «میریم داخل تا ببینیم اوضاع شکاف قلمرو مرگ چطوره.»
«اطاعت، بانوی من!»
شوالیههای نگهبان دربار مقدس با چهرههایی که مثلدربار گچ سفید شده بود، دور ویونا حلقه زدنمیون و اونو به داخل راهروی سقوطکرده هدایت کردن.
چیوهای هم دستی تکون داد و به سربازانقضیه فدراسیون اشاره کرد که جلو برن. اون هماعضای شدیداً کنجکاو بود بدونه اون تو چه اتفاقی افتاده!
چیوهای قدمهاش رو تند کرد وواقعاً خودش رو رسوند کنار جی شیائوبونکرده و با صدای پایینی پرسید: «چیکار کردی؟»
طبیعی بود که جی شیائوبو رفیقش رو نمیفروخت. ریز خندید و گفت: «هه هه، اسرارمقدس کائنات رو که نمیشه جار زد! در هر صورت، همهچیز پیشنهاد داداش فانگ بود. دوتاییاول با هم پیش بردیمش؛ اون نقش اصلی رو داشت و منم فقط پشتش رو گرفتم.»
«فانگ هنگ؟»
چیوهای با شنیدن اسمش ابروهاش پرید بالا. بعدقضیه یهو دوزاریش افتاد و انگار باورش شد کهاعضای کل ماجرا فقط از زیر سر همین آدم برمیاد.
اگه پای فانگچیکار هنگ وسط بود،واقعاً همهچیز کاملاً جور درمیومد.
سرش رو بالا آورد و نگاهی به دارودستهی دربارمیداشت مقدس انداخت که با عجله به سمت مرکز راهروی سقوطکردهکنه میدویدن. یه لحظه حس ترحم عجیبی نسبت بهشون پیدا کرد.
فانگ هنگ و جی شیائوبو دوتا بمب ساعتی بودن که شغل شریفشون راهکنه انداختن شر و دردسر بود، و وقتی با هم یکی میشدن قدرت انفجارشونهمدیگه چند برابر میشد. دربار مقدس واقعاً بختبرگشته بود که گیر این دوتا افتاده بود.
هر چقدر این گروه بیشتر توی اعماقزودتر راهروی سقوطکرده جلو میرفتن، غلظت هاله قلمرودیدن مرگ در اطرافشون رقیقتر و کمتر میشد.
حتی بهپسره سطح باورنکردنیِکرده پایینی رسیده بود!
چهره افرادِ دربار مقدس لحظه بهنکرده لحظه تیرهتر میشد، در حالی کهقیافههای حالوهوای چیوهای ثانیهبهثانیه بهتر و بهتر میشد.
ایول، عجب حرکتی!
آیا هاله قلمرو مرگهمچین توی راهروی سقوطکرده تاقضیه این حد پاکسازی شده بود؟
چطوری اینپسره کار روکرده کرده بودن؟
به نتیجهجنمی این نیم ماهقضیه انتظار فکر کرد.
ماموریتهایی هم که از طرفدیدن مقامات بالا تعیین شده بود،نتونست میتونست با موفقیت انجام بشه.
شور و هیجانِ چیوهایهمچین کمکم بیشتر میشد وقضیه دلش آروم و قرار نداشت.
به تالار مرکزی راهرویکرده سقوطکرده رسید؛ همون جایی کهچرا شکاف قلمرو مرگ قرار داشت.
همه دوباره متوقف شدن وقضیه با احتیاط توی ورودی تالار ایستادندیدن تا فضای داخلی رو برانداز کنن.
شکاف قلمرونگه مرگ کجاحالا رفته بود؟
وسط تالار تاریک و ظلمانی، هیکل مبهمِزودتر شخصی دیده میشد که سرپا ایستاده بود. کنارشقیافههای هم یه سازه نیمهکرویِ بلند به چشم میخورد.
ووووش!
ویونا آروم دستش رو بالا آورد و گوینگه نوری توی کف دستش پدیدار شد. گوی آروم بهنیشخند سمت هوا رفت و کل تالار رو روشن کرد.
فانگ هنگ بود!
چشمهای چیوهای با دیدنهمچین کسی که وسط تالارقضیه ایستاده بود، برقی زد.
کنارش...
یه بنای نیمهکروی بود که با دیوارهای آجری ساختهمیداشت شده بود. حدود یک متر ارتفاع داشت و دورمغرورانهش تا دورِ محل اصلی شکاف قلمرو مرگ رو پوشونده بود.
در کمال شگفتیِ همه، فقط مقدار خیلیاعضای ناچیزی از هاله قلمرو مرگ از درزپای بین آجرهای سنگی به بیرون نشت میکرد.
چه خبر بود؟ شکافهمچین قلمرو مرگ رو تویقضیه آجرهای سنگی مهروموم کرده بودن؟
افراد دربار مقدس همگی همزمان بهواقعاً فانگ هنگ خیره شدن و نگاهشوننکرده پر از هوشیاری و سوءظن بود.
چیوهای بلافاصله رو به فانگقضیه هنگ کرد و با صدایحالا بلند صداش زد: «فانگ هنگ!»
«افسر چیو، شما هم اینجایید.»
فانگ هنگ لبخندی زد و به چیوهای سر تکون داد: «ببخشید،نگه توی آزمونِ بازی به یه سری دردسر خوردم و حسابی معطلکنه شدم. به محض اینکه اومدم بیرون، اومدم اینجا تا کمک کنم.»
چیوهای جلو رفت و به بنایی که مثل یه دژِ آجری سنگی کنارباید فانگ هنگ بود نگاه کرد. نگاهش پر از تردید و تحسین بود. وقتپای رو با تعارف تلف نکرد و بیمقدمه پرسید: «فانگ هنگ، این دیگه چیه؟»
«آهان، اینو میگید؟ این یه آرایه جادوییه که موقع آزمون، اتفاقی پیداش کردم. میتونه حجم زیادینتونست از هاله قلمرو مرگ رو جذب کنه. با خودم گفتم شاید به درد بخوره، واسه همینهمدیگه حفظش کردم. به محض اینکه برگشتم امتحانش کردم و همونطور که میبینید، جوابدهیش واقعاً خوب بوده.»
لی شائوچیانگ و سربازهای امپراتوری که چیوهای همراه خودشمقدس آورده بود، در سکوت به فانگ هنگ خیره شدهپیش بودن؛ انگار داشتن به خالیبندیهای یه نفر گوش میدادن.
چیوهای هم خودش خوبهمچین میدونست که فانگ هنگقضیه داره چرتوپرت تحویلشون میده.
آزمونِ جهان بربر؟ اونجا اصلاً هیچواقعاً آرایه جادوییای که بتونه هاله قلمرونکرده مرگ رو جذب کنه وجود نداشت!
اما مگه اصلاً اهمیتی داشت؟
چیوهای به این چیزها اهمیتیدیدن نداد و پرسید: «فانگ هنگ، ایننیشخند آرایه جادویی تا کِی دووم میاره؟»
«خیلی وقت.اگه حداقل ششهمچین هفت روز.»
با شنیدن این حرف، مردمک چشمهایواقعاً چیوهای چند بار جمع شد. حالتشنکرده تغییر کرد و دستش رو بالا برد.
سربازهای فدراسیون درچرا پشت سرش یکصدانکرده فریاد زدن: «بله، قربان!»
«دستور رو ابلاغ کنید. راهروی سقوطکرده رو ببندیددربار و شبانهروزی از این دژِ مهروموم محافظت کنید.میون هیچکس بدون اجازه من حق نداره حتی نزدیکش بشه!»
«اطاعت!»
دو تیم از نیروهای فدراسیوناگه بلافاصله جلو رفتن و برای محافظت،قضیه دور تا دور دژ حلقه زدن.
رنگ چهره ویونا چند بار عوض شد.باید نیمقدم جلو اومد و گفت: «فرمانده چیوهای،دربار این چیزی نیست که سرش توافق کرده بودیم.»
«متأسفم.»
چیوهای لحن عذرخواهانهای گرفت، اما توی چهرهش ذرهای پشیمونی دیده نمیشد. با سردی گفت: «بهقیافههای عنوان یه فرمانده، حق دارم بر اساس شرایطِ موجود قضاوت کنم. باز کردنِ دوباره مهرومومکمکم عواقب غیرقابلکنترلی به دنبال داره. اجازه نمیدم احدی ثباتِ منطقه شرقی ما رو به هم بزنه.»
«ایول! حقپسره کاملاً باکرده افسر چیوئه!»
کم پیش میاومد چیوهای رو تا این حد سرسخت وحالا محکم ببینن. جی شیائوبو که لای جمعیت قایم شده بود، دادغریبهها زد و اولین نفری بود که شروع کرد به دست زدن.
چیوهای برگشت و نگاهی سرد و سنگین بهدربار جی شیائوبو انداخت. لبخند روی صورت جی شیائوبومیون خشک شد و همه در سکوت فرو رفتن.