چپتر 1362: فصل ۱۳۶۲ - مهمان ناخوانده
0بعد از اینکه تیم کاملاً منحلشده شد، لی شائوچیانگ و تن شومیدادن یواشکی به سمت فانگ هنگ اومدن.
لی شائوچیانگ با دقت دوروبرش رو برانداز کرد، خمدعوت شد و دم گوش فانگ هنگ پچپچ کرد: «رئیس فانگ،نگاههای جنسها رو از راهروی سقوطکرده درآوردیم. الان دیگه میتونیم بفروشیمشون.»
«آه، درسته، آره، فروش!»
فانگ هنگ هم به خودشمحوطه اومد و دست از فکرافرادی کردن به اون موضوعاتِ بیسرته برداشت.
واسه انجام دادنبودن هر کاری بایدشده پول خرج میکرد!
الان دقیقاً لنگِ پول بود!
از همونتالار بیپولیهای اساسیقبل و داغون!
«آره، بیا با هم بریممحوطه تالار مردگان. من از قبل بهحضور رفقام توی منطقه تجاری خبر دادم.»
لی شائوچیانگ صدایی زد و دو دسته از کارگرهایدیدن فدراسیون رو هدایت کرد تا کتابهای مردگان رو به منطقهطبیعتاً تجاریِ تالار مردگان منتقل کنن و بار رو خالی کنن.
…
در طول این مدت، به خاطر نبودِ کمکهای فانگ هنگ، غلظتصدایی هاله قلمرو مرگ توی اون منطقه به سرعت بالا رفته بود.طول فدراسیون هم چارهای نداشت جز اینکه از دنیای بیرون کمک بگیره.
این غریبههای دعوتشده جایی برای مستقر شدنبازگشایی نداشتن، واسه همین با همدیگه هماهنگ کردنبودن و محوطه تالار مردگان رو دوباره بازگشایی کردن.
توی این لحظه، بیشتر افرادی کهشده در تالار مردگان حضور داشتن، غریبههاییمیدادن بودن که توسط فدراسیون دعوت شده بودن.
بازیکنای داخل تالار مردگان با دیدن فانگ هنگتوسط و بقیه که اون کتابهای قطور مردگان رومیدادن هل میدادن و جلو میآوردن، نگاههای عجیبی بهشون انداختن.
فانگ هنگتالار هم طبیعتاًقبل توجهی بهشون نکرد.
پول درآوردن واجبتر بود، بنابراین اون چند نفر بلافاصله از هم جدا شدن. در حالیتوسط که لی شائوچیانگ بقیه رو برای فروش بارها هدایت میکرد، فانگ هنگ به سمت باجهطبیعتاً معاملات انفرادی رفت تا ببینه چیز به درد بخوری برای خودش پیدا میکنه یا نه.
آیتمهایی که توی بازار مبادلات انجمن جادوگران سیاه معاملهدیدن میشدن، تحت حفاظت خودِ انجمن جادوگران سیاه به عنوانانداختن شخص ثالث بودن و فقط معاملات آفلاین مجاز بود.
این بار، فانگ هنگ از آزمون جهان بربر سود زیادی به دست آورده بود،بقیه ولی بیشترِ اونها رو نمیشد از بازی بیرون آورد. علاوه بر اون، بیشتر تجهیزاتی کهچند همراهش بود به مطالعات مقدس مربوط میشد، برای همین نمیتونست به این سرعت نقدشون کنه.
از اونجایی که هنوز یه بدهیِ سنگین بابت امتیازات پادشاهدادم خدایان بالا آورده بود، دستش حسابی خالی بود و وسعش نمیرسید؛خالی پس فقط میتونست توی تبلتش آیتمها رو بالا و پایین کنه.
اگه میتونست مختصات یه جهانمحوطه بازیِ رده متوسط رو تویافرادی مرکز تجاری پیدا کنه، عالی میشد.
فانگ هنگ با استفاده از کلیدواژهها،شده توی پلتفرم مبادلات شروع به سرچمیدادن کرد. حسش درست مثل خرید آنلاین بود.
«نه، اینبیشتر یکی بهحضور درد نمیخوره.»
«تاثیر این زیاد تعریفیقبل نداره. به زور بشه ازشخبر استفاده کرد… لعنتی، چقدرم گرونه…»
فانگ هنگ در حالی که میگشت، زیربازگشایی لب با خودش غرولند میکرد. ناگهان متوجه شدتوسط که انگار دوروبرش به شکل عجیبی ساکت شده.
قضیه چی بود؟
فانگ هنگ وقتی متوجه اوضاع غیرعادی شد،بودن بیاختیار سرش رو چرخوند تا سمت ورودیبقیه رو نگاه کنه. اخمهاش کمی توی هم رفت.
حضور اونها باعث شده بودرفقام نصف آدمهای حاضر توی تالاردادم مردگان در سکوتی کوتاه فرو برن.
نکرومنسرها همیشه دشمن خونیِ دربار مقدسدوباره بودن، هرچند بیشتر اوقات، نکرومنسرها اونها روغریبههایی اصلاً به حساب نمیآوردن و نادیدهشون میگرفتن.
با این حال، حالا که درست جلویبازیکنای چشمشون سبز شده بودن، طبیعتاً قرار نبود روینگاههای خوشی نشون بدن و باهاشون تعارف داشته باشن.
نگاه فانگ هنگ روی جمعیتداشتن چرخید و بیاختیار روی بازیکنشده زنِ وسط اون گروه قفل شد.
اون زن موهای طلاییِ خیرهکنندهای داشت ومنطقه چشمهای آبیرنگش پر از آرامش بود. زیر اونهدایت پیراهن کمرنگ، هالهای مقدس از وجودش ساطع میشد.
نوسانات انرژی مقدسی که با هردوباره حرکتش آزاد میشد، توی فضای تاریکِداشتن تالار مردگان به شدت توی چشم میزد.
شکی درغریبههایی نگاه فانگتوسط هنگ جرقه زد.
از روی رنگ موهاحضور و چشمهاش، بعید بودتوسط اهل منطقه شرقی فدراسیون باشه.
حدود ده دوازدهمردگان پالادین مقدس، ویوناتوی رو اسکورت میکردن.
نگاهشون پرهمین از تکبر، خودبزرگبینیمحوطه و قلدری بود.
اینا ازغریبههایی اعضای دربارتوسط مقدس بودن؟
عجیبه، چطور جرئت کردن پا بذارنغریبههایی اینجا؟ جدی جدی نمیترسیدن زیر دستداخل و پا له بشن و دخلشون بیاد؟
«دنبال دردسرتالار نیستم، اصلاًقبل دنبال دردسر نیستم...»
فانگ هنگ زیر لب با خودشدوباره زمزمه کرد، بعد نگاهش رو برگردوندداشتن و به بررسی اطلاعات بازارچه ادامه داد.
متأسفانه هیچ آیتمی مرتبط با گذرگاه مرز جهان یا موجوداتبقیه پیوندی پیدا نکرد. البته یه عالمه اسباببازیِ مربوط به نکرومانسی پیدانکرد کرد؛ ولی خیلی گرون بودن و تأثیراتشون هم کاملاً معمولی بود.
در حالی که فانگ هنگ غرق در فکرتوسط بود، دستی از پشت روی شونهش زد: «آقایمیدادن فانگ، یهکم دنبالت گشتم. پس اینجا تنهایی قایم شدی؟»
«همم؟»
فانگ هنگ نگاهی به اطراف انداختدوباره و متوجه شد بیشترِ آدمهای تالارداشتن رفتهن. فضا یهو خیلی خلوتتر شده بود.
«به این زودیبودن برگشتی؟ کارِ بارهاشده رو راه انداختی؟»
«هی، فعلاً قید جنسها رو بزن! پول درآوردن ودعوت صاف کردنِ بدهی رو هر موقعی میشه انجام داد.میآوردن بقیه ریختن سرِ ما نکرومنسرها و دارن بهمون زور میگن!»
لی شائوچیانگ با عجله اومده بود تامنطقه کمک بخواد. دستِ فانگ هنگ رو کشیدفدراسیون و به سمت راست تالار مردگان دوید.
«بیا بریم،همین میبرمت اونجاهماهنگ ببینی چه خبره.»
فانگ هنگ همراه لی شائوچیانگ تا میدانِبازیکنای بیرون تالار مردگان رفت. جمعیتی رو وسطمیآوردن میدان دید که حلقه بزرگی تشکیل داده بودن.
همون گروهِ دربار مقدسحضور که قبلاً دیده بود،توسط وسط حلقه محاصره شده بودن.
خیلیها داشتن با پچپچ پنهانی صحبتتوی میکردن. تن شو و دو نکرومنسر دیگهکارگرهای هم داشتن با دست بهشون اشاره میکردن.
فانگ هنگ بدش نمیاومد بایسته و معرکه رولحظه تماشا کنه. با کنجکاوی جلوتر رفت و پرسید:دعوت «چه خبر شده؟ همینطوری الکی دعوا راه انداختن؟»
«این عوضیهای درباربودن مقدس عمداً اومدن اینجابازیکنای تا شر درست کنن.»
تن شو که شاهد کل ماجرا بود، آروم بیخ گوش فانگ هنگ زمزمه کرد: «اینکه با قلدری و باد به غبغببهشون انداختن وارد تالار مردگان شدن تا تحریکمون کنن یه طرف، توی کل مسیر هم دهنشون رو بیچفتوبست باز کرده بودن. یه سریپیدا از سالبالاییها طاقت نیاوردن و باهاشون درگیر شدن. بعدش هم الکی به اسمِ تمرین و دوئل، زدن به تیپ و تاپ هم.»
فانگ هنگتالار سرش روقبل بالا آورد.
توی میدان، مرد جوونی با لباسدوباره پالادین مقدس، با چشمهایی پر از تحقیرغریبههایی و تمسخر به نکرومنسرها خیره شده بود.
«کدوم رقابت؟ اصلاً عادلانهتوسط نیست! مکتب مقدس رسماًداخل ضدِ جادوی نکرومانسیِ ماست.»
فانگ هنگ همافرادی تو دلش حرفشغریبههایی رو تأیید کرد.
خودش بارها توی راهروی سقوطکرده این رومنطقه امتحان کرده بود؛ عنصر مقدس بهشدت درفدراسیون برابر سیستم نامردگان مؤثر و کوبنده بود.
نکرومنسرهایی که یکی پس از دیگری برای بهلحظه چالش کشیدنشون جلو میرفتن شکست میخوردن و تماشاچیهایدعوت دور میدان هم هر لحظه کلافهتر و شاکیتر میشدن.
لی شائوچیانگ که بغل دستش از حرص جوش میآورد، گفت: «آقایقطور فانگ، این لعنتیها بیش از حد رذل و پرروان. چرا یهدرآوردن لطفی در حق من نمیکنی و یه گوشمالی درستوحسابی بهشون نمیچشونی؟»
«همم؟ من؟» فانگ هنگ فوراً سرشغریبههایی رو تکون داد و دست رد بهدیدن سینهش زد: «من یکی که عمراً برم.»
همین چند لحظه پیش با خودشتوی عهد کرده بود چراغخاموش جلو بره،دسته حالا بیاد خودش رو بندازه تو چشم؟
«چی؟ آخه چرا؟»
لی شائوچیانگ اصلاً انتظار نداشتدعوت فانگ هنگ اینقدر رک و بیمعطلیقطور ردش کنه، برای همین جا خورد.
اون توی آزمونهای راهروی سقوطکرده پابهپایغریبههایی فانگ هنگ رفته بود و شناختِداخل کاملی از زور و قدرتش داشت.
از نظر اون، با قدرتی کهتوی فانگ هنگ داشت، نفله کردنِ ایندسته پالادین مقدس مثل آب خوردن بود.
مگه این یه فرصت عالیمحوطه برای بالا بردن اعتبار وافرادی شهرت توی انجمن جادوگران سیاه نبود؟
هنوز تو شوک بود که دو نکرومنسر جوونی کهدیدن به چالش پالادین مقدس رفته بودن، با ضربهای سنگینانداختن به هوا پرتاب شدن و تلپی روی زمین افتادن.
«همهش همین بود؟ کسی قویتر از اینابودن پیدا نمیشه؟ اگه همهتون در همین حدید، بیخودقطور زحمت نکشید جلو بیاید و وقت تلف کنید.»
نگهبانِ پالادین مقدس با نخوت بیشتری نگاهی بهتجاری دور و برش انداخت و گفت: «بیخیال، پژوهشگرانکتابهای نکرومانسی هم تحفهای نیستن، فقط در همین حدن.»
ویونا که وسط افراد دربار مقدس احاطه شده بود،بیشتر از اول تا آخر کلمهای به زبون نیاورد. بابازیکنای لبخندی ملیح، آروم پشت سر پالادین مقدس ایستاده بود.
حتی نیمنگاهی هم به نکرومنسرهای دور وبازیکنای برش نمیانداخت؛ انگار با تکتک حرکاتش نشون میدادنگاههای که اصلاً این جماعت رو آدم حساب نمیکنه.