چپتر 10: ملاقات با قهرمان (بخش اول)
0یولگئوم با کلافگی لوله آزمایش کوچکی ازاحتمالاً لباس روی سینهاش بیرون کشید؛ داخلش یکقویترن تکه میسلیوم پیچخورده را بریده و چپانده بود.
نگاهی به زیر بغل یولگئوم انداختم وببینمشون با شک پرسیدم: «این که تابلوئه پشم زیرالبته بغله. فقط نگو که اژدهایی در کار نیست؟»
یولگئوم با عصبانیتببینمشون گفت: «عجب آدمرقیب بیشعور و گستاخی هستی.»
یولگئوم لوله آزمایش حاوی میسلیومدلم را توی جیبش چپاند و بلافاصله،خونی مثل دود توی هوا محو شد.
رو به امواج فضایی که یولگئوم دراحتمالاً آن ناپدید میشد، فریاد زدم: «دستمزد منقویترن یادت نره! هزار تا سکه طلا میشه!»
من وارباب الکس بهببینید کالسکه خودمان برگشتیم.
قلعه لیا که حالا به مخروبهایرقیب تبدیل شده بود، هنوز در هالهایفعلی از ترس و وحشت دستوپا میزد.
اژدهایان.
فقط یکی از آنها کافیالبته بود تا کل قدرت نظامی یکخواهد قلعه را با خاک یکسان کند.
فقط قهرمانها میتوانستندمایلید در برابر چنینمیخواد هیولاهایی قد علم کنند.
در حالی که به مردمی که با گیجی وزندگی سراسیمگی اینطرف و آنطرف میدویدند نگاه میکردم، سر صحبت راباشن باز کردم: «قهرمان کجاست؟ هنوز برای اومدن خون خالص زوده؟»
الکس پرسید:ارباب «ارباب، مایلیدببینید قهرمان رو ببینید؟»
«دلم میخواد ببینمشون؟»
«به هر حال اونا رقیب خونی شما تویحال این زندگی هستن. البته، قهرمان فعلی احتمالاً ازفعلی دودمان خون خالص یک نسل بعد خواهد بود.»
«هر چی بهببینمشون دودمان خالص نزدیکتررقیب باشن، قویترن، مگه نه؟»
«شصت و شش هزار و ششصد سال پیش.حال نوادگان خط خونی اولین قهرمان و قدیسه. در نهایت،احتمالاً این جنگی بین فرزندان پادشاه شیاطین و نوادگان قهرمانه.»
و البتهشما همهشان همهستن شکست خوردند.
این کلمات رامایلید در گلویم قورت دادمببینمشون و به زبان نیاوردم.
«این یولگئومِمیخواد لعنتی دقیقاً دارهاونا چه غلطی میکنه؟»
خیلی نادر بود کهببینید الکس کسی باشد کهحال شروع به سوال پرسیدن کند.
«پشم زیرشما بغل رو باالبته خودش برد، نه؟»
«اون کپک نبود؟»
«کدومش کمتر مایه آبروریزیه؟ اینکهاونا زیر بغلت پشم داشته باشیهستن یا اینکه اونجا کپک بزنه؟»
الکس جواب داد:مایلید «راستش رو بخواید،میخواد از جفتش بدم میاد.»
«آره خب، تو صد تا زیر بغل داری.دودمان احتمالاً همهشون زیر بغل نیستن، ولی اگه قرار بودششصد روی همهشون پشم دربیاد که دیگه خیلی چندشآور میشد.»
«من صد تا شاخک ندارم.»
«حالا صد تا یا نوداونا تا، در هر صورت بههستن همون اندازه کثیف و حالبههمزنه.»
الکس که میترسید بحث ازدلم این هم بدتر شود، سریعرقیب موضوع را به یولگئوم برگرداند.
«حالا چه پشم زیر بغلالبته باشه چه کپک، به نظربعد میرسه یه چیزی آلوده شده بود.»
«یعنی به خاطر همین وحشی ومیخواد متخاصم شده بود؟ ولی خب بینشما اژدهایان همیشه یه عده تندرو پیدا میشن.»
«شاید مسئلهمیخواد سر تعدادحال دفعات این اتفاقاته.»
«یعنی داره بیشتر اتفاق میافته؟دلم هر چی نباشه، همین چندرقیب روز پیش یکیشون رو لتوپار کردیم.»
اولین رویاروییمان بازندگی آن اژدهای خاصفعلی را به یاد آوردم.
حتی دیگر رنگش راببینید هم به خاطر نمیآوردم.حال اینقدر که برایم بیاهمیت بود.
با لحنی کنایهآمیز گفتم: «بیخیال این پیچیدگیها،خونی بیا بریم. ما باید قهرمانهایی پرورش بدیمدودمان که بتونن با تاریکی این دنیا مبارزه کنن.»
«بسیار خب،ارباب پس بیاید سرعتموندلم رو بیشتر کنیم.»
ما یکشما بار دیگر ازالبته مرز عبور کردیم.
با این حال،مایلید هنوز هیچ خبریمیخواد از یولگئوم نبود.
هر روزمیخواد به اوحال لعنت میفرستادم.
هر روز صبح، قبل از مسواکمیخواد زدن، بدون استثنا روزم را باشما اولین فحش به او شروع میکردم.
«عجب کلاهبرداریه.»
الکس گفت: «اشتباه ازببینید ما بود که تویحال قرارداد مهلت تعیین نکردیم.»
«این یارومیخواد رو باش. داریاونا منو مقصر میدونی؟»
«کسی رو مقصر نمیدونم...»
«حسابی زبون درآوردی. با این وضعیتیفعلی که یه دوک داره، تو میتونینزدیکتر پادشاه باشی. چرا اصلاً پادشاه نمیشی؟»
«مگه شماارباب از مقام پادشاهدلم شیاطین استعفا ندادید؟»
«من کهمیخواد به خاطرحال تو استعفا ندادم.»
«پادشاه شیاطین بودن یک سرنوشته. چه کس دیگهای میتونه این بار روشما به دوش بکشه؟ ارباب من، شما همیشه مقام خودتون به عنوان پادشاهقویترن شیاطین رو خیلی دستکم میگرفتید. اما اصلاً برای چی همون اول استعفا دادید؟»
«مگه قبلاً بهت نگفتم؟»
«هیچوقت نگفتید.»
«احساس میکنم تاببینمشون حالا بارها دررقیب موردش حرف زدیم.»
«هر بار یهمایلید اتفاقی میافته ومیخواد بحث عوض میشه.»
بوم!
با خونسردیارباب گفتم: «دقیقاًببینید مثل الان.»
یک کشتی شعلهورببینمشون از آسمان بهرقیب زمین سقوط کرد.
«اون یه کشتی هواییه؟»
«بله. یک کشتی هوایی! بهالبته نظر میرسه متعلق به یکیبعد از خانوادههای سلطنتی باشه. نه... خودشه!»
الکس با چهرهای شوکهببینید انگشتش را به سمتحال آن دراز کرد و گفت:
«اون خون خالصه!»
روی بدنه کشتی هواییببینید عظیم، نشان یک خانوادهحال خاص به چشم میخورد.
عقابی که شاخهای از درخت صنوبرفعلی را در چنگال داشت و روبانی پرباشن از نوشته دور آن پیچیده شده بود.
این نشان سرشارمایلید از شکوه و عظمتببینمشون یک خانواده برجسته بود.
خب، البته حالا که دراونا آتش میسوخت، تمام آن شکوههستن و عظمت کاملاً بیمعنی شده بود.
«خون خالص؟»
«این نشان خاندان هولیپره.»
«صنوبر مقدس؟»
«معنیش همینه.»
«پادشاه شیاطینارباب قبلی باببینید درختا هم میجنگید؟»
«فکر نمیکنید دلیلش فقطهستن این بوده که اوندودمان منطقه درخت صنوبر زیاد داشته؟»
«واقعاً اینطوریه؟»
«بله. اونا تو منطقهای با جنگلهایرقیب صنوبر ساکن شدن و به اینفعلی ترتیب قلعه هولیپر رو تأسیس کردن.»
«نوادگان قهرمانها، درسته؟مایلید ولی چرا اینقدرمیخواد نام خانوادگیهای جورواجور دارن؟»
«بیشتر از شصت هزار سال گذشته، مگه نه؟ بعد ازبعد این همه شاخهشاخه شدن و ازدواجهای مختلف، همهچیز اونقدر بانوادگان هم قاطی شده که دیگه مفهوم نام خانوادگی چندان اهمیتی نداره.»
«جدی میگی؟ بشریت بیشترببینید از شصت هزار ساله کهاونا داره با پادشاه شیاطین میجنگه؟»
«بله. منمیخواد از همون ابتدااونا شاهد همهچیز بودهام.»
هفت دوک شیطانی ازببینید زمان اولین پادشاه شیاطین،حال ستونهای واقعی دنیای شیاطین بودهاند.
این یک افسانه نبود.
تکتک حوادث بامایلید دقت در خاطراتمیخواد آنها ثبت شده بود.
«به نظر میرسهببینمشون نزدیک جنگل سقوط میکنه،خونی بریم یه نگاهی بندازیم؟»
«هولیپر، هان؟ارباب چقدر میتوننببینید قوی باشن؟»
«تا الان، نزدیک به صدالبته تا از قهرمانهای نهایی ازبعد این دودمان خون خالص ظهور کردن.»
«پس بایدارباب قوی باشن. بریمدلم یه سرک بکشیم؟»
شعلههایی که کشتی هوایی رااونا میبلعیدند، حتی از روی زمین همالبته هیچ نشانهای از فروکش کردن نداشتند.
جادوگرها با دستپاچگی تلاش میکردند با جادویببینمشون آب آتش را خاموش کنند، اما شعلههاهستن از قبل به چادرها کشیده شده بود.
حتی اگر موفق میشدند آتش رافعلی خاموش کنند، بعید به نظر میرسیدنزدیکتر که کشتی دوباره بتواند پرواز کند.
در همین حین، شوالیههایی با زرههایمیخواد سنگین در حال تخلیه یک محمولهشما پوشیدهشده از در بزرگ پشت کشتی بودند.
محموله رویمیخواد یک واگن عظیماونا قرار داده شد.
چرخهای واگن آنقدر بلند بود که تا سینهحال یک انسان میرسید؛ چیزی که نشان میداد بارفعلی روی آن باید به طرز وحشتناکی سنگین باشد.
در حالی که شوالیهها والبته کارگرها بارها را جابهجا میکردند، فریادهایشانخواهد در میان هیاهو در فضا میپیچید.
دئوس با قیافهای بیخیالببینید و راحت از توی کالسکهاشاونا به این منظره نگاه میکرد.
«من از آتیش خوشمحال میاد. مخصوصاً وقتی یهشما چیز باارزش رو میبلعه.»
«مگه نه؟ واقعاً تماشاییه. اوهدلم نه، اون جادوگر لعنتی هیرقیب داره آتیش رو خاموش میکنه.»
دئوس گفت: «اگه همهچیز تا خرتناقفعلی میسوخت که عالی میشد، اما همیننزدیکتر نیمسوز شدنش هم یه جورایی جذابه.»
«راست میگی. یه ساختمون نیمهسوختهدلم که اسکلتش زده بیرون، واقعاً قوهخونی تخیل آدم رو قلقلک میده، هه.»
در حالی که داشتند با بیخیالی تمام، بدبختیشما بقیه رو نقد و بررسی میکردند، یه شوالیه کهخواهد حسابی از رفتارشان شاکی شده بود، به طرفشان آمد.
«شماها دیگه کی هستید؟»
دئوس با لحنیزندگی کشدار جواب داد:فعلی «تو خودت کی هستی؟»
«ما محافظان خانواده هولیپر هستیم.»
«من دئوسم، اینم الکسه. خب، اسمهامون رو که گفتیم، حالا دیگهالبته بزن به چاک. اگه آتیش به اونجا برسه براتون شر نمیشه؟» دئوسششصد با دست به محموله بزرگی که مردها داشتند حمل میکردند، اشاره کرد.
«عوضیِ گستاخ! از کالسکهات معلومه که هیچببینمشون بویی از نجابت و اشرافزادگی نبردی. اونوقت جرأتالبته میکنی با یه شوالیه هولیپر اینطوری حرف بزنی!»
دست شوالیهشما به سمتهستن شمشیرش رفت.
یه شمشیر بلندمایلید بود با دستهایمیخواد به شکل صلیب.
این درگیری توجه بقیهحال رو جلب کرد وشما مردی به سمتشان آمد.
اواسط دهه بیست سالگیش بود و یونیفرمببینمشون سفیدی پوشیده بود که از یقه تاهستن پایین کمرش با دکمههای اوپال تزئین شده بود.
منگولههای روی شانههایش باهستن یشم میدرخشیدند و کمربند شمشیرشنسل با طلا کار شده بود.
«مشکل چیه؟»
صدایش پر از جذبهحال و اقتدار بود وشما رو به شوالیه کرد.
«سرورم! این دهاتیها به خانوادهدلم هولیپر ادای احترام نکردن، برایرقیب همین داشتم بهشون ادب یاد میدادم.»
این مرد،شما وارث مستقیمهستن خانواده هولیپر بود.
باریوس فون هولیپر.
یه قهرمان رتبه D، که در میان آن خط خونی، محتملترین کاندیدا برای پدرِ آخرین قهرمان بودن به حساب میآمد.
باریوس نگاهیارباب گذرا به دئوسدلم و الکس انداخت.
همونطور که زیردستش گفته بود،البته کالسکهای با چهار اسب داشتندبعد که اصلاً شبیه اشراف نبود.
با این حال، باریوس بهدلم محض اینکه چشمش به دئوس افتاد،خونی حس غیرقابل وصفی بهش دست داد.
انگار خونمیخواد توی رگهایش بهاونا جوش آمده بود.
حس خارش ومایلید لرزش عجیبی درمیخواد نوک انگشتانش میدوید.
دلش لکشما زده بود کهالبته شمشیرش رو بکشه.
بدجوری هوس کرده بودببینید گردن آدمهای جلویش رو بزنهاونا و سرهاشون رو ببره بالا.
ریختن خونشون روی زمین واونا تف کردن روش، به نظرشهستن به شدت لذتبخش و نشاطآور میآمد.
این فوران غیرقابل توضیحِ یهدلم نفرت بیدلیل از درون، باعثرقیب شد باریوس به خودش بلرزه.
«سرورم! چیزی ناراحتتون کرده؟هستن من حسابشون رو میرسم؛دودمان لطفاً شما برگردید سر پستتون.»
«آه، آره.»
دئوس نگاهیمیخواد به باریوس انداختاونا و پوزخند زد.
«میخوای امتحانش کنیم؟»
شوالیه غرید: «اینزندگی غرورت... هولیپر اسمش رواحتمالاً الکی به دست نیاورده.»
دئوس با بیحوصلگی گفت: «جداً؟»
دئوس نیشخندی زد و گوشه لبش به یه پوزخندزندگی از روی خودنمایی کج شد؛ چیزی که باعث شدنزدیکتر شوالیه از کوره در بره و بدون فکر عمل کنه.
شمشیرش رو کشیدمایلید و مستقیم به سمتببینمشون گلوی دئوس نشانه رفت.
«مثل اینکهشما از جونتهستن سیر شدی!»
«برام سوالهارباب کی قراره بمیره؟دلم من یا تو؟»
الکس جلوی دئوس رو گرفت.
«مگه شماارباب یه متقاضیببینید قهرمانی نبودید؟»
«آه، راستشما میگی. قرارمونهستن این بود.»
با این حال، صورتببینید دئوس همچنان پر ازحال یه بیحوصلگیِ تمسخرآمیز بود.
یه اتفاق ناگهانیتر،ببینمشون این تقابل پرتنشرقیب رو از بین برد.
بین شوالیههایی که محمولهببینید رو حمل میکردند، یهوحال همهمهای به پا شد.
به دنبالششما صداهای بلند والبته نگرانکنندهای بلند شد.
«قایمش کنید!ارباب زود باشید،ببینید روش رو بپوشونید!»
فقط آدمهای خیلی روشنضمیر یا ترسویرقیب بزدل ممکن بود سرشون رو بهفعلی سمت منبع این سر و صدا برنگردونند.
دئوس بهارباب سمت صداببینید نگاه کرد.
یکی از چرخهای گاری که اونفعلی بار سنگین رو میکشید، شکسته بودنزدیکتر و باعث شده بود گاری واژگون بشه.
به خاطر این عدم تعادل،دلم پارچهای که محموله رو پوشوندهرقیب بود یه کم کنار رفت.
یه پنجهی بزرگ.
سه تاارباب انگشت ازببینید هم جدا.
و فلسهایی به رنگ زرشکی.
دئوس گفت: «یه اژدها؟»
و الکسمیخواد حرفش روحال تایید کرد.
«اونم یه اژدهایمایلید خیلی جوون. صد سالشه؟ببینمشون شاید یه کم بیشتر.»
اژدهایان تا وقتی کههستن از مرز صد سالگی ردنسل نمیشدند، بالغ به حساب نمیآمدند.
«یه اژدها شکار کردن؟ مگهدلم اژدهایان الان بیطرف نیستن؟ اگه بقیهخونی اژدهایان بفهمن خون به پا میکنن.»
دئوس این رو با بیخیالی تمام گفتخونی و شوالیهها که انگار جا خورده بودند،دودمان برای گرفتن دستور به اربابشون نگاه کردند.
باریوس نامحسوس سر تکانببینید داد، بعد برگشت و بهاونا سمت گاری واژگونشده راه افتاد.
شوالیه سر رفقایش فریاد کشید.
«رازمون لوارباب رفت! رفقا،ببینید باید شکارشون کنیم!»
چهار شوالیه و دوحال جادوگر به سرعت کالسکهشما دئوس رو محاصره کردند.
دئوس همونطور کهمایلید تماشاشون میکرد، بامیخواد تحقیر پوزخندی زد.
«قهرمان کجا بود،زندگی هولیپر کدومه. معلومه کهاحتمالاً داشتید یه غلطایی میکردید.»
باریوس مکثارباب کرد اماببینید به عقب برنگشت.
الکس پرسید: «چیکار کنیم؟»
دور کالسکهارباب پنج تاببینید شوالیه بودند.
دو تا جادوگر هم باالبته فاصله ایستاده بودند و داشتندبعد سنگهای جادویی رو روی زمین میچیدند.
به محض اینکه چیدنشونببینید تموم میشد، چند تا طلسماونا پشت سر هم شلیک میشد.
معمولاً استراتژی این بود که شوالیهها رو از پا دربیاری و قبل ازاحتمالاً اینکه جادوی جادوگرها کاملاً آماده بشه، بهشون حمله کنی. حتی به قیمت زخمی شدناولین هم بهتر بود اول جادوگرها رو حذف کنی، چون طلسمهای کاملشده واقعاً وحشتناک بودند.
اما دئوسارباب و الکسببینید فقط تماشا میکردند.
دئوس پرسید:شما «من دستهستن به کار بشم؟»
الکس با یه صدای نامفهوم جواب داد وحال بعد گفت: «من میتونم هر هفت تاشون رو بااحتمالاً خاک یکسان کنم، اما از نظر شما مشکلی نداره؟»
«چرا که نه؟»
«خودتون قبلاًارباب نگفتید؟ مگه شمادلم متقاضی قهرمانی نبودید؟»
دئوس با لحنی طعنهآمیز گفت: «اوه، اینطوریه؟ خب، آره، یکم عجیب به نظر میرسه کهمگه یه متقاضی قهرمانی، تمام شوالیههای یه خانواده اشرافی رو قتلعام کنه. شاید وقتشه که برایهمهشان بخشش التماس کنیم؟ الکس، زانو بزن و التماس کن. خواهش کن که جونمون رو ببخشن.»
الکس با خونسردی جواب داد:دلم «دیگه برای التماس کردن خیلیرقیب دیره. ما رازشون رو دیدیم.»
دئوس با لحنی جدی امااونا مسخره گفت: «نمیتونیم فقط چشمامونهستن رو دربیاریم و التماس کنیم؟»
«چشمای منو؟»
«یا نکنهشما میخوای چشمایهستن خودم رو دربیارم؟»
الکس آهی کشید:مایلید «نسبت به خدمتکارتون یهببینمشون کم زیادی بیرحم نیستید؟»
دئوس شانه بالا انداخت: «تواونا که کلی چشم داری، ولی منالبته فقط همین دو تا رو دارم.»