چپتر 299: ۶۷. جدایی همیشه ناگهانیه (۳)
0میگو دست دئوس را گرفت.
«بابا، تو هم همینطور. اشکالی ندارهمنقرض اگه انجامش ندی. آخه هر کسیشیاطینه تو این دنیا یه کاری داره.»
«ادای آدمبزرگها رو درنیار.»
«ولی مجبورم بزرگمدیر بشم. چون مناینم پادشاه شیاطینم دیگه.»
«بس کن. پادشاه شیاطین دیگه چه صیغهایه؟ اصلاً میدونی دنیای شیاطین چیه؟ لوسیفر، اون فرشته مقرب عوضی، یه مشت آشغال ومیز پسماندههای کایمرا رو جمع کرد و ریخت زیر زمین. از اونجایی که آدما به یه دشمن نیاز داشتن، خدا هم بخشیدشونبابای و شدن شیطان، تا یه تنش مناسب حفظ بشه و نسل آدما منقرض نشه. رهبر این خیمهشببازی مسخره هم همون پادشاه شیاطینه.»
«پس یه آدمبده است.»
«دقیقاً. پادشاه شیاطین موجودیه که کلکسیون انواع و اقسام رذایل اخلاقیه و در نهایت هم سرنوشتش اینه که به دست یه قهرمان شکار بشه. چون فقطکرده اینطوریه که آدما نابود نمیشن. ارزش وجودیش فقط و فقط همینه. پس بیخیالش شو. اگه دنبال کار میگردی، بیا و به زمینهای من برس. از امسالکنی به بعد، برنامه دارم از دنیای شیاطین سالی صد هزار سکه طلا باج بگیرم. خوبه، نه؟ یه زندگی شلوغ و پردردسر به عنوان مدیر املاک بابات.»
«بابا، اینم شد کار؟ آخه کجای دنیا همچینهمچین شغلی پیدا میشه؟ من یاد گرفتم که کار کردنریختن یعنی با عرق ریختن به یه چیز باارزش برسی.»
«کدوم احمقی اینکردن خزعبلات رو فروریختن کرده تو مخت؟»
«یولگئوم...»
دئوس رسماً لال شد.
یولگئوم که اون طرف داشت میز رو مرتبهمچین میکرد، زیر لب یه چیزی گفت. از هرعرق زاویهای که بهش نگاه میکردی، یه فحش آبدار بود.
«پس بابا، لطفاً عمویعنی رگین رو ببخش. و بایدبرسی از خاله هم عذرخواهی کنی.»
«عذرخواهی؟»
«میگن این بابایعنوان من بوده کهبابات بابای خاله رو کشته.»
«من اون موقع پادشاه شیاطین بودم. پادشاه شیاطین هم پادشاهپیدا آدما رو میکشه، همین و بس. اینم همون کاریه کهبرسی توش عرق میریزی و به یه چیز باارزش میرسی، نه؟»
«معلومه که نه. ولی بازم فکر کنم میتونی عذرخواهی کنی. شاید منم تو آینده وارد جنگیولگئوم با آدما بشم و جون آدمهای بیشماری رو بگیرم. اما اون موقع جوری رفتار نمیکنم کهبود انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. عذرخواهی میکنم و براشون دعا میکنم. دعا میکنم جونی که گرفتم بره بهشت.»
«یولگئوم قشنگ بچه رو نابودنسل کرده. آخه کدوم شیطانی تو دنیاهمون برای آدمایی که کشته دعا میکنه؟»
میگو خندید.
«مگه نه اینکه شیطان اینمدلی و اونمدلیکجای داریم؟ اگه یکم عجیبغریب بهش فکر کنی،کردن هیچ شیطانی هم مثل بابای من پیدا نمیشه.»
«خب، حالاگرفتم کی داره بهعرق کی درس میده؟»
دئوس دست به سینه شد.
وقتی سرش روعنوان چرخوند، چیزی که دیداینم رستوران ساحلی زکه بود.
زکه زیر بغل رگیناملاک رو گرفت و بههمچین پشت قلعه آکوما رسید.
ملکه آپریل که با بیقراریعرق جلوی دروازه تلپورت قدم میزد، بهاحمقی محض دیدن رگین زد زیر گریه.
«زندهای؟»
ظاهرش اصلاً شبیه آدمای زندهاملاک نبود. اونقدر داغون بود کهشغلی اولین حرف ملکه این بود.
«سیگنی درمانشعنوان کرده، پساملاک حالش خوب میشه.»
«خدایا شکرت!»
آپریل شخصاً زکهحفظ رو به سمتمنقرض اتاق پادشاه راهنمایی کرد.
زکه رگینپردردسر رو رویمدیر تخت گذاشت.
لباسهاش غرق درمدیر خون بود و هیچجایکجای زرهش سالم نمونده بود.
فقط شمشیر الهی بالمونگ بودعرق که به اندازه ارادهی صاحبشکدوم محکم و بینقص به نظر میرسید.
خونریزی بند اومده بود و زخمهامنقرض تا حد زیادی ترمیم شده بودن،شیاطینه اما هنوز به هوش نیومده بود.
آپریل دستهای رگین رومدیر محکم گرفت و کنار تختهمچین شروع به دعا کردن کرد.
زکه هم با کمیاملاک فاصله از این زوج،همچین به دیوار تکیه داد.
رگین، اونگرفتم پسر بدجوریعنی یهدنده بود.
از اونجایی که تصمیم گرفته بودمنقرض انتقام ملکه رو بگیره، کاملاً مشخصشیاطینه بود که بازم به دئوس حمله میکنه.
تو این دنیا فقطمدیر دو راه برای متوقف کردنهمچین آدمی مثل رگین وجود داشت.
یا باید با زوراملاک فیزیکی سرکوبش میکردی، یاهمچین اینکه سیگنی باید راضیش میکرد.
«سیگنی... احتمالاگرفتم کار سختییعنی در پیش داره.»
با دیدن ملکه آپریل که اینقدر عشق ورهبر محبت تو چشماش موج میزد، به نظر میرسیدموجودیه تلاشهای سیگنی برای منصرف کردنش هیچ فایدهای نداشته باشه.
«رگین حتماًپردردسر شکست خورده،مدیر مگه نه؟»
زکه در جوابمدیر سؤال ملکه آپریلاینم آروم سر تکون داد.
«آره.»
«زکه تومناسب چیکار کردی؟ بهنسل رگین کمک کردی؟»
«انگار میخوای بپرسی طرف کی هستی؟ رگین؟اینم یا پادشاه شیاطین؟ آیا پادشاه شیاطین انکارشگرفتم کرد؟ این حقیقت رو که پدرم رو کشته.»
«انکارش نکرد.»
«و با اینکردن وجود بازم طرفریختن پادشاه شیاطینی، نه رگین؟»
«میخواید چیکار کنید، اعلیحضرت؟»
«چیکار؟ معلومه، میخوام اونمدیر شیطان رو بسوزونم و خاکسترشهمچین رو تقدیم قبر پدرم کنم.»
«غیرممکنه.»
«چرا؟»
«چون بیش از حد قویه.»
«پادشاهی نیروهاش رو متحدمدیر میکنه. تازه، از تمامکجای بشریت هم کمک میخوایم.»
«حتی اگه اینمدیر کار رو هماینم بکنید، بازم بیفایده است.»
«سونگهوانگچونگ وگرفتم شوالیههای زودیاکیعنی هم هستن.»
زکه آه سبکیحفظ کشید و سرشمنقرض رو تکون داد.
چطوری بایدپردردسر بهش توضیحمدیر میداد تا بفهمه؟
ملکه آپریلعنوان دوباره بهاملاک حرف اومد.
«اگه میخوای به اون کمک کنی،ریختن فقط برو. میتونی اینطور فکر کنیخزعبلات که رگین اصلاً برادر بزرگتری نداره.»
«حداقل مجبور نمیشم برایبشه حمله به رگین، بهرهبر ارباب دئوس کمک کنم.»
«هنوزم داریپردردسر اون شیطانمدیر رو ستایش میکنی.»
«من خیلی وقت پیشاملاک قسم خوردم که بههمچین عنوان اربابم بهش خدمت کنم.»
«چقدرم که قابل اعتمادی.»
زکه هیچمناسب جوابی بهبشه تیکه کنایهآمیزش نداد.
خودش خیلی خوبعنوان میدونست که اینبابات یه وضعیت کاملاً متناقضه.
هر چقدر هم که سعی میکرداینم اوضاع رو تغییر بده، در نهایتیاد هیچ قصدی برای خیانت به اربابش نداشت.
تو همون لحظه، یهیعنی نفر وارد اتاق شدباارزش و به حرف اومد.
«اعلیحضرت، شما واقعاً احمقید.»
کسی که اینعنوان حرف رو زد،بابات هیچکس جز سیگنی نبود.
«لطفاً مراقبعنوان حرف زدناملاک و رفتارتون باشید.»
«میتونستم بدتر از اینم بگم. شما ملکهچیز یه کشوری، اما در عین حال یهکرده زن از خاندان هولی بیچ هم هستی.»
«حتی اگه پادشاه ازدواجبشه کنه، همسرش تبدیل به زنیخیمهشببازی از یه خاندان خاص نمیشه.»
«حتی اگه از خانوادهمدیر سلطنتی هم باشه، بازم یههمچین زن از خاندان هولی بیچه.»
«این دیگه خیلی بیربطه.»
«اگه میخوای به قوانین خانواده ما بیاحترامیچیز کنی، از رگین جدا شو. من نمیتونمکرده همچین آدمی رو تو خانوادهام تحمل کنم.»
آپریل از لحن تندبشه و جدی سیگنی برایرهبر لحظهای زبانش بند آمد.
سیگنی به سمت رگین رفت.
دستش راعنوان روی پیشانیاملاک او گذاشت.
مثل یک گلوله آتش داغ بود. به اینباارزش خاطر که در مبارزه تمام قدرت الهیاش رایولگئوم بیرون کشیده و تا قطرهی آخر مصرف کرده بود.
سیگنی قدرت الهیاشحفظ را به بدنمنقرض رگین تزریق کرد.
هرچند که قابل مقایسه با هیولاهای فرابشریاینم مثل زکه یا دئوس نبود، اما سیگنیگرفتم هم قدیسهای بینظیر و درجهیک به حساب میآمد.
درست مثل جنگجویی که از مرگ برمیگرددکجای و از محدودیتهایش عبور میکند، او همکردن دقیقاً چنین تجربهای را از سر گذرانده بود.
چهرهی درهمرفتهی رگینکردن با قدرت سیگنیریختن کمی آرام شد.
«قصد ندارم اقتدار ملکه رو زیر سؤال ببرم. اما الان تو عصرشیاطینه نسل صفر هستیم. قدرت درونیتون هرچقدر هم زیاد باشه، زورش به دیوارهایاینه قلعهتون نمیرسه. اعلیحضرت، با شمشیرتون چند تا هیولا رو میتونید نصف کنید؟»
آپریل با دیدن نگاهمدیر مغرورانه و از بالا بههمچین پایین سیگنی، کمی هول شد.
اولین برداشتی که از او داشت، یک زنهمچین ظریف و شکننده بود. بعد از آن همعرق فقط او را به چشم مادر میگو میدید.
نه تنها اهل خودنمایی وعرق جلو افتادن نبود، بلکه قلبکدوم مهربان و نرمی هم داشت.
اما حالا،مناسب آپریل واقعاً ازنسل سیگنی حساب میبرد.
«اعلیحضرت، شما خیلی سادهلوحید.»
«منظورت چیه؟»
«چون اصلاً نمیدونیدکردن برادرم که اینجاریختن روبهروتونه، چقدر قدرت داره.»
«میدونم کهمناسب یه زمانیبشه بهش میگفتن پایاندهنده.»
«اینم میدونید که این شهرت روبابات فقط تو چهارده سالگی و با کمتریاد از یک سال تمرین به دست آورده؟»
«اون که...!»
«برادر من الان بیست و شش سالشه. به زودی میره تو بیست وفرو هفت. فکر میکنید الان چقدر قدرت داره؟ میتونم با اطمینان بهتون بگم کهزاویهای تو این دنیا، تنها کسی که میتونه جلوی موجودی مثل دئوس بایسته، همین برادرمه.»
آپریل نگاهی به زکه انداخت.
مردی با چهرهایعنوان بیتفاوت که بهبابات دیوار تکیه داده بود.
«این حرف رومدیر فقط به خاطراینم اینکه برادرمه نمیزنم.»
«چند تا موجود تو این دنیا هستن کهباارزش بتونن تنهایی باهاش بجنگن و پیروز بشن؟ حتییولگئوم فرشتههای مقرب هم کار راحتی در پیش ندارن.»
آپریل گفت: «چقدر مغرورانه!بشه باید دعا کنی که اینخیمهشببازی حرفات به گوش فرشتهها نرسه.»
«جلوی هر فرشتهای هم میتونم اینو بگم. چیزاییکجای که نمیدونید رو فراموش کنید. اصلاً میدونید الانیعنی چه نظم جدیدی داره تو این دنیا شکل میگیره؟»
«دئوسی که داریدمدیر باهاش دستوپنجه نرم میکنید،کجای حاکم واقعی این دنیاست.»
«این دیگه خیلی اغراقآمیزه.»
«بعداً خودتون میفهمید. اما اگه متوجه شدید که حرفامخیمهشببازی حقیقته، بدون حضور برادرم زکه در کنارتون، روبهرو شدن بااقسام هر آیندهای جز شکست و مرگ براتون خیلی سخت میشه.»
آپریل سرش را تکان داد.
«میفهمم چی میگی.مدیر زکه و سیگنی،اینم دیگه هیچوقت نادیدهتون نمیگیرم.»
«هیچ شکیگرفتم ندارم که شماعرق یاوران ما هستید.»
درست وقتی زکه میخواست چیزینسل بگوید، سیگنی یک قدم جلومسخره رفت و دهان باز کرد.
«لطفاً ما رو به عنوان مهمانان خانواده سلطنتیکجای له ورده بپذیرید. من به رگین کمک میکنم وعرق بهترین نتایج رو برای خانواده سلطنتی به ارمغان میارم.»
آپریل بهعنوان نشانه تأییداملاک سر تکان داد.
«عالیه. همینه. پس اولین کاری که میکنمچیز اینه که حکم اخراج از سونگهوانگچونگ که برایمخت شما دو نفر صادر شده رو لغو کنم.»
«طبیعیه. اگه بخوام به عنواننسل یه مجرم اینجا بمونم، فقطمسخره مایه آبروریزی خانواده سلطنتی میشم.»
ملکه آپریل سرش رامدیر تکان داد و روکجای به بیرون فریاد زد.
«کسی اونجا نیست؟»
خدمتکارانی که درکردن اتاق بغلی منتظرریختن بودند، بلافاصله ظاهر شدند.
یکی از آنها شاهزاده برولنسل را در آغوش داشت. بهمسخره نظر میرسید دایهی او باشد.
«سرخدمتکار. اینها از نزدیکان همسرماملاک هستن، پس لطفاً اقامتگاه زاغیشغلی سفید رو براشون آماده کنید.»
«چشم، اعلیحضرت.»
«باید با بهترین امکانات ازشون پذیراییریختن کنید، اگه حتی یه چیز کم وفرو کسر باشه، سرتون رو به باد میدید.»
«حتماً به خاطر میسپارم.»
فقط بعد از اینکه خدمتکارها برایبابات آمادهسازی اقامتگاه زاغی سفید آنجا رامیشه ترک کردند، زکه بالاخره دهان باز کرد.
«یهو فاز کی رو برداشتی؟»
سیگنی در حالی که لبهایش راریختن لیس میزد، جواب داد: «سعی کردمخزعبلات یه کم ادای دئوس رو دربیارم.»
«حتماً نقشهای توحفظ سرت داری کهمنقرض این کارو میکنی.»
«نمیتونم بذارم رگین بمیره.»
«درسته.»
«کمک کردن از تو سایهها و تاریکی یه حد و مرزی داره. اولفرو از همه باید دوباره خودمونو به دنیا نشون بدیم. من میخوام تو جاییزاویهای که لازم نیست نگران کس دیگهای باشم، تمام تمرکزم رو بذارم روی رگین.»
زکه لبخندی زد.
«عجیبه؟»
«هوم. همونطور کهمدیر انتظار میرفت، سیگنی توکجای اینجور مواقع خیلی قویه.»
«چون تو مهربونی.»
«داری مسخرهم میکنی که احمقم؟»
«نه. این خودش یه قدرتاملاک بزرگه. همه اطرافیان به برادرمشغلی اعتماد دارن و ازش پیروی میکنن.»
«ممنون که اینو میگی.»
دقیقاً همانطورگرفتم بود کهیعنی سیگنی میگفت.
نه تنها ابرانسانهایی مثل لاخه و سادیموس، بلکه حتی دو شوالیه اصلی، و کاتران، جنگجوی جوانی از ایزولتا که حالا قدرتی در حد رتبه D داشت.
همگی از پیروان زکه بودند.
زکه هیچوقت قول سود و منفعتاینم در آینده را نمیداد و کاملاًیاد از موفقیتهای دنیوی یا ثروت جدا بود.
یک شوالیه مغرور حاضر بود کارهاییریختن مثل کمکآشپز بودن در یک دکهخزعبلات غذافروشی را به خاطر او قبول کند.
سیگنی در حالی که به بیرون ازنشه پنجره نگاه میکرد، گفت: «و ما بایداست یه سود حسابی به این پادشاهی ورده برسونیم.»
«میخوای با این کار،مدیر چیزی که دئوس رقمکجای زد رو تغییر بدی؟»
«آره.»
«باید سود خیلی بزرگییعنی باشه. آخه چه اتفاقی میتونهبرسی مرگ پدرم رو تغییر بده؟»
«منظورم اینه که...»
«سعی نکن مسئولیت کارمای دئوس رو بهاینم دوش بکشی. این چیزی نیست که ازگرفتم پسش بربیای. بیا فقط روی رگین تمرکز کنیم.»
«برادر...»
صدای در زدن آمد.
خدمتکارها در را بازبشه کردند و مهمانان رارهبر به داخل راهنمایی کردند.
آنها کسیپردردسر نبودند جزمدیر لاخه و بقیه.
به دستور ملکه، لاخه و بقیه که تحتهمچین حمایت پادشاهی منتظر بودند، به اقامتگاه زاغی سفیدعرق که زکه در آن مستقر بود، راهنمایی شدند.
اقامتگاه زاغی سفید ساختمان بزرگی بود که میتوانستباارزش دهها نفر را در خود جای دهد، بنابراینیولگئوم اضافه شدن چند مهمان دیگر هیچ مشکلی ایجاد نمیکرد.
به محض اینکه به اتاقنسل نشیمن، جایی که زکه ومسخره سیگنی بودند رسیدند، سادیموس چیزی گفت.
«یهو شدیمپردردسر مهمان ویژهمدیر خانواده سلطنتی.»
«هاها، واقعاً همینطوره؟»