---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 210: دنیا بزرگه و شرورها زیادن (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 210: دنیا بزرگه و شرورها زیادن (۲)

0

سکوت ادامه پیدا‌نفری​ کرد و نزار‌شدی​ دوباره به حرف آمد.

«خب، خب پس، بیاید اول یه مدیر انتخاب کنیم.‌روی​ مدیرها بر اساس اولویتِ زودتر رسیدن انتخاب می‌شن. فقط صد‌جلو​ نفر. توی پادشاهی خودم شما رو تبدیل به اشراف‌زاده می‌کنم.»

هم انسان‌ها‌چشم​ و هم دورف‌ها‌جمعیت​ متوجه قضیه شدند.

تشخیص اینکه اوضاع قرار است‌یکی​ چطور پیش برود سخت بود، برای‌فون​ همین هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد پیش‌قدم شود.

تا اینکه‌اولین​ یک مرد دستش‌داوطلب​ را برد بالا.

یک مرد لنگ بود.

یکی از اعضای لژیون هلیوس‌جمعیت​ که دنبال ترجان فون هلیوس‌راه​ از کوه بالا آمده بود.

چند سال پیش وقتی داشت با یک هیولا می‌جنگید پایش را‌فون​ از دست داده بود و از آن به بعد بیشتر در‌داده​ خط عقب کار می‌کرد، کشاورزی می‌کرد یا وسایل ضروری روزمره را می‌ساخت.

چون در جنگ مجروح شده بود، با‌این​ او خوب رفتار می‌کردند، اما خب وقتی آدم‌چشم​ مدت زیادی این‌طوری زندگی کند، ناخودآگاه منزوی می‌شود.

«منم می‌تونم یه اشراف‌زاده بشم؟»

نزار سر تکان داد.

«البته. چون تو اولین‌لنگ​ نفری هستی که داوطلب شدی،‌دنبال​ این مقام رو بهت می‌دم.»

«ممنونم. اعلی‌حضرت.»

«بیا اینجا.»

«چشم...»

با تردید از بین جمعیت‌یکی​ رد شد و به سمت‌ترجان​ جایی که نزار ایستاده بود، رفت.

در راه،‌اولین​ یکی روی‌هستی​ زمین تف کرد.

«خائن!»

اما عمراً نمی‌شد حدس زد که این کلمات‌ایستاده​ قرار است بشوند وصیت‌نامه‌اش. غول جلو آمد و مردی‌کلمات​ که تف کرده بود را مثل حشره له کرد.

نزار گفت: «این رفتار در‌یکی​ مقابل یه اشراف‌زاده خیلی بی‌ادبانه‌ست.»‌ترجان​ و بعد زد زیر خنده.

مرد لنگ‌اولین​ در ترسی خفه‌کننده،‌داوطلب​ جلوی نزار ایستاد.

«اسمت چیه؟»

«مورچی پورفوسه.»

«لرد پورفوسه. خیلی خب، یه‌یکی​ دوک تو پادشاهی من متولد‌ترجان​ شد. حالا همین‌جا بیفت به پام.»

«چشم، اعلی‌حضرت.»

سرش را‌بین​ تا روی‌سمت​ زمین خم کرد.

نزار رو به همه گفت:

«دستورات اشراف مطلقه. تو اون احتمال ضعیفی که یه‌دنبال​ برده بخواد در برابر دستورات یه اشراف‌زاده شورش کنه، تا‌می‌جنگید​ چهار نفر از نزدیک‌ترین افراد به اون برده اعدام می‌شن.»

«این دیگه چه صیغه‌ایه؟»

یک دورف دیگر نتوانست تحمل کند و فریاد زد. در همان‌خائن​ لحظه، در مجموع پنج نفر، از جمله چهار نفری که دور و‌حشره​ برش بودند، تبدیل به لخته‌های خون شدند و به گوشه‌ای پرتاب شدند.

بعد از آن، دیگر‌بین​ هیچ‌کس جرئت نکرد در‌ایستاده​ برابر قوانین نزار شورش کند.

یکی یکی، تعداد آدم‌هایی که دستشان را بالا می‌بردند بیشتر‌ترجان​ شد. وقتی تعداد از ده نفر گذشت، صدها نفر دیگر‌پایش​ هم دستشان را بالا بردند و برای اشراف‌زاده شدن داوطلب شدند.

نزار ۳۲۶ نفری که‌هستی​ هم‌زمان دستشان را بالا‌مقام​ برده بودند را جلو آورد.

«همم، خوبه. اصلاً فکر نمی‌کردم وفاداریتون به این‌راه​ مقام انقدر عمیق باشه. خیلی راضی‌کننده‌ست. اما، فقط‌بشوند​ ۸۶ تا جایگاه اشرافی باقی مونده. باید چیکار کنم؟»

نزار دستش را زیر‌بین​ چانه‌اش زد و به آن‌رفت​ حدود ۳۰۰ نفر نگاه کرد.

«چاره‌ای نیست. قانون دنیا، قانون‌یکی​ جنگله. همدیگه رو بکشید تا وقتی‌فون​ که فقط ۸۶ نفر باقی بمونن.»

اشراف‌زاده‌های مشتاق با شنیدن حرف‌های نزار‌شدی​ جا خوردند. چون خیلی سخت بود‌اعلی‌حضرت​ بفهمند چقدر از این حرف جدی است.

اما همه‌بین​ هم این‌قدر‌سمت​ مردد نبودند.

یک مرد خنجر کوتاهی‌بین​ از کمرش بیرون کشید و‌رفت​ به نفر بغلی‌اش حمله کرد.

مردی که چاقو خورده بود، بلند فریاد زد.‌هلیوس​ فحش می‌داد و لعنت می‌فرستاد، اما تنها چیزی‌وقتی​ که نصیبش شد یک تیغه سرد دیگر بود.

کشتار بین‌اولین​ پدر و پسر‌داوطلب​ هم اتفاق افتاد.

آن‌هایی که سلاح داشتند دستِ بالا را‌رفت​ گرفتند، اما چون توانایی‌های مبارزه هر شخص‌حدس​ متفاوت بود، در نهایت فقط قوی‌ترین‌ها زنده ماندند.

تعداد بازمانده‌ها ۷۳‌تردید​ نفر بود. در واقع،‌جایی​ ۱۳ جایگاه خالی ماند.

نزار دوباره شروع به انتخاب‌یکی​ اشراف‌زاده کرد. حدود ۱۰۰ نفر‌ترجان​ جلو آمدند و بیشترشان مردند.

حتی کوچک‌ترین‌اولین​ احترامی برای‌هستی​ مرده‌ها وجود نداشت.

جسدها جوری که انگار غول‌ها دارند‌ایستاده​ زمین را جارو می‌کنند، جمع شدند و‌نمی‌شد​ در یک گوشه روی هم تلنبار شدند.

کشتار برای لحظه‌ای متوقف‌بین​ شد تا بالاخره ظرفیت‌ایستاده​ ۱۰۰ نفر تکمیل شد.

اما در مقایسه با اتفاقاتی‌یکی​ که بلافاصله بعدش افتاد، این‌ترجان​ کشتار یک‌جورایی خیلی هم جنتلمنانه بود.

«پنج تا دوک. ده تا مارکی. بیست تا کنت. سی تا‌ممنونم​ ویسکونت و سی و پنج تا بارون. گفتم که بر اساس‌رفت​ اولویته، پس همون جایگاهی که الان روش زانو زدید، مال شماست.»

نزار تک‌خنده‌ای‌بین​ کرد و دوباره‌جایی​ به حرف آمد.

«اشرافیت امتیازات خودش رو داره. حتی اگه قتل کنید، بازخواست نمی‌شید. حتی اگه تجاوز کنید، کسی یقه‌تون رو نمی‌گیره. اگه دزدی کنید، جرمی براتون ثبت نمی‌شه. حتی‌مقابل​ اگه اسم خدا رو به سخره بگیرید یا زن همسایه‌تون رو بدزدید، بازم گناهکار شناخته نمی‌شید. فقط یه چیز رو یادتون باشه: از اشراف بالاتر از خودتون‌ضعیفی​ اطاعت کنید. از این به بعد، خدای شما منم. اگه حاضر نیستید من رو به عنوان یه خدا بپرستید، پس برگردید سر جاتون و همون برده بمونید.»

اشراف‌زاده‌ها یک‌صدا فریاد زدند:

«اوه خدای‌اولین​ من! ما از‌داوطلب​ تو پیروی می‌کنیم!»

نزار از‌بین​ بالا به‌سمت​ آن‌ها نگاه کرد.

بیشتر از نصفشان‌تردید​ انسان بودند و‌سمت​ حدود ۳۰ نفرشان دورف.

نزار به اشراف‌زاده‌ها دستور‌لنگ​ داد تا روی برده‌های‌هلیوس​ انسان و دورف حکومت کنند.

پنج برده را به هم می‌بستند و در یک‌بهت​ کلبه می‌انداختند. اگر یکی از آن‌ها کار اشتباهی می‌کرد‌جمعیت​ یا فرار می‌کرد، آن چهار نفر دیگر هم کشته می‌شدند.

آدم‌ها جوری سازماندهی شدند که به‌شدت همدیگر‌رفت​ را زیر نظر داشته باشند، و حتی بین‌کلمات​ خود برده‌ها هم طبقه‌بندی جایگاهی به وجود آمد.

اگر همکاری می‌کردی و خوب حرف گوش می‌دادی،‌ایستاده​ می‌شدی برده‌ی درجه یک. اگر در هر کاری تنبلی‌کلمات​ می‌کردی، به برده‌ی درجه سه تنزل مقام پیدا می‌کردی.

غذا و منابع بر اساس جایگاه اجتماعی توزیع‌هلیوس​ می‌شد. زن‌ها کاملاً به برده‌های جنسی تبدیل شدند و‌داشت​ افراد مسن که توانایی کار کردن نداشتند، اعدام شدند.

نزار در حالی که‌هستی​ داشت باز شدن دروازه‌های چنین‌بهت​ دنیای جهنمی‌ای را می‌دید، گفت:

«دیدن این‌بین​ صحنه واقعاً‌سمت​ لذت‌بخشه. هاهاها!»

بعد از آن، مدیران ارشد‌جمعیت​ نویه‌کان، از جمله سادیموس و‌راه​ لاخه را دور هم جمع کرد.

این کار برای این بود که‌اعضای​ آن‌ها را به عنوان «آداپا»، یک گونه‌ی‌آمده​ انسانی با رتبه بالاتر، راضی نگه دارد.

بعضی‌هایشان تسلیم قدرت نزار شدند،‌داوطلب​ اما سادیموس و لاخه با یک‌ممنونم​ حرکت، پیشنهاد نزار را رد کردند.

هر چهار‌بین​ نفرشان فوراً به‌جایی​ زندان انداخته شدند.

به‌طور خاص، سادیموس در جایی زندانی شد که استفاده‌رفت​ از جادو ممنوع بود و لاخه هم در یک‌بشوند​ زندان آهنی افتاد که ریشه‌ها نمی‌توانستند به آن نفوذ کنند.

بعد از اینکه همه‌چیز‌لنگ​ سر و سامان گرفت، نزار‌دنبال​ فوراً تحقیقاتش را شروع کرد.

آن‌ها شروع به تولید انبوه آداپا کردند‌این​ و با ترکیب تمدن مکانیکی عصر طلایی‌اینجا​ و تمدن جادویی عصر نقره‌ای، سلاح‌های ویژه‌ای ساختند.

حدود سه ماه از شروع‌جایی​ حکومت نزار گذشته بود که‌زمین​ شیاطین به پادشاهی تیپارت سر زدند.

«سنول»، مارکیز دنیای شیاطین،‌بین​ از دیدن مناظر پادشاهی‌ایستاده​ تیفارث حسابی جا خورده بود.

اینجا باید پادشاهی دورف‌ها‌لنگ​ می‌بود، پس این همه‌هلیوس​ غول اینجا چه غلطی می‌کردند؟

تازه، انسان‌ها و دورف‌هایی که مشغول کارگری‌این​ و حمالی بودند، در شرایطی زیر خط‌اینجا​ فقر و بدتر از حیوانات زندگی می‌کردند.

بعید بود حتی‌جمعیت​ با اسرای جنگی‌ایستاده​ هم این‌طور رفتار بشه.

او راهنما را‌تردید​ دنبال کرد و‌سمت​ به اقامتگاه امپراتور رفت.

در اتاق تاج‌وتخت، که با بازسازی بخشی‌لژیون​ از ستون قدیمی تیفارث ساخته شده بود،‌چند​ یک غول ده‌متری روی تخت نشسته بود.

سنول با احترام گفت: «شما باید پادشاه خردمند‌مقام​ تیفارث باشید. من سنول هستم، مارکیز دنیای شیاطین.‌تردید​ نامه‌ای از طرف هفت دوک دنیای شیاطین براتون آورده‌ام.»

نزارِ غول‌پیکر با‌جمعیت​ نگاهی متکبرانه از بالا‌رفت​ به سنول خیره شد.

«تو شیطانی؟»

«بله، درسته.»

«شیاطین... همونایی که‌نفری​ الان دارن با‌شدی​ انسان‌ها می‌جنگن، نه؟»

«بله.»

«در بهترین حالت، احتمالاً اومدی درخواست نیروی کمکی کنی.‌رفت​ اگه بیشتر از یک ساله که تو قلمرو خودتون‌بشوند​ درگیر جنگید، حتماً شیاطین از نظر تعداد کم آوردن.»

«ما به خاطر‌بالا​ خیانت اژدهایان پست‌فطرت‌اعضای​ تو دردسر افتادیم.»

«اما چرا از طرف‌هستی​ هفت دوک؟ پس پادشاه‌مقام​ شیاطین چه مرگش شده؟»

نزار با به زبان‌سمت​ آوردن کلمه «پادشاه شیاطین»،‌راه​ ناخودآگاه بدنش خشک شد.

حس بدی‌چشم​ بهم دست داد‌جمعیت​ و نوچ‌نوچ کردم.

انگار خاطره اون اتفاق برام تبدیل به‌لژیون​ یه ترومای عمیق شده بود. راستش رو بخواهید،‌سال​ هنوز هم مطمئن نبودم که بتونم شکستش بدم.

باید خدمتکاران ستاره‌ای بیشتری می‌ساختیم. شبکه عصبی خدای‌مقام​ رعد هم باید تکمیل می‌شد تا بتونیم از‌تردید​ چکش خدای رعد با بیشترین بازدهی ممکن استفاده کنیم.

سنول جواب داد: «سرورم در حال‌ایستاده​ حاضر... دنیای شیاطین رو ترک کرده‌عمراً​ تا به مسائل مهم‌تری رسیدگی کنه.»

«همم، منظورت اینه که فلنگ‌جمعیت​ رو بسته؟ راستش، از اولشم‌راه​ بهش نمی‌خورد آدم مسئولیت‌پذیری باشه.»

مارکیز سنول‌برد​ از تیکه‌های طعنه‌آمیز‌یکی​ نزار سرخ شد.

آخه کی وسط میدون‌هستی​ جنگ از خونه فرار‌مقام​ می‌کنه یا غیبش می‌زنه؟

شیاطین حالا حسابی‌جمعیت​ از دست پادشاه شیاطین‌رفت​ شاکی و ناراضی بودند.

نزار گفت: «به هر حال، موقعیت خوبیه. فرصت بی‌نظیریه‌رفت​ تا سلاح‌های جدیدم رو تست کنم. اگه کمکتون کنم‌بشوند​ انسان‌ها رو شکست بدید، در عوض چی بهم می‌دید؟»

«چیز دیگه‌ای هم هست‌لنگ​ که بخواهید؟ من مقدار زیادی‌دنبال​ طلا و جواهرات آماده کرده‌ام.»

«از این خرت‌وپرت‌ها اینجا‌هستی​ هم زیاد پیدا می‌شه. دورف‌ها‌بهت​ تو کندن زمین لنگه ندارن.»

«خب پس...‌بین​ در ازاش‌سمت​ باید چی بپردازم؟»

«بسیار خب. پس بیا این‌طوری‌جمعیت​ توافق کنیم. اول از همه،‌راه​ من به جادو نیاز دارم.»

«وقتی می‌گید‌برد​ جادو، منظورتون‌لنگ​ جادوی شیاطینه؟»

«آره. من دانش زیادی درباره‌داوطلب​ جادو ندارم. تا جایی که‌می‌دم​ می‌تونید بهم جادو یاد بدید.»

«در این مورد‌جمعیت​ با هفت دوک صحبت‌رفت​ می‌کنم. دیگه چی می‌خواید؟»

«خون یه شیطان.»

«اون که...»

«لطفاً از هر نژاد ده نفر رو به عنوان‌بهت​ برده بهم تحویل بدید. از اونجایی که قرار نیست‌جمعیت​ زنده‌شون بذاریم، فرستادن همون آدم‌های بی‌مصرف و دورریختنی هم کافیه.»

«در این‌بین​ مورد هم‌سمت​ بحث خواهیم کرد.»

«پس دنبالم بیا. می‌خوام قدرتی رو‌سمت​ بهت نشون بدم که هرگونه تردیدی‌زمین​ رو برای همیشه از ذهنت پاک کنه.»

نزار، مارکیز سنول رو با خودش برد و‌هلیوس​ به حیاط پشتی کاخ سلطنتی رسیدند. گروهی از‌وقتی​ غول‌ها در حال حاضر اونجا مشغول تمرین بودند.

پانصد مرد غول‌پیکر، با‌هستی​ قدی حدود سه متر، به‌بهت​ دو گروه تقسیم شده بودند.

همه آن‌ها نیزه به دست‌جایی​ داشتند و زره‌هایی پوشیده بودند که‌خائن​ الگوهای عجیبی رویشان حک شده بود.

سنول در‌چشم​ آنجا منظره‌بین​ شگفت‌انگیزی دید.

رعد و برق از نیزه‌یکی​ یکی از غول‌ها شلیک شد و‌فون​ به غول‌های طرف مقابل برخورد کرد.

فقط تماشای این صحنه کافی بود تا مو‌مقام​ به تن آدم سیخ شود. با این حال،‌تردید​ حتی یک خراش هم روی بدن غول‌های مقابل نیفتاد.

نزار با افتخار گفت: «این نیزه خدای رعد و زره‌زمین​ روح رعده. من این تجهیزات رو تن غول‌هایی کردم که شخصاً‌کرده​ تکاملشون دادم، تا بتونن کارشون رو به بهترین شکل انجام بدن.»

«منظورتون... پانصد غوله؟»

چهره سنول‌برد​ پر از‌لنگ​ تردید شد.

حتی با داشتن سلاح‌های قدرتمند،‌داوطلب​ تعداد غول‌ها برای تأثیرگذاری تو‌می‌دم​ یه جنگ بزرگ خیلی کم بود.

«پانصد تا؟ نه بابا،‌سمت​ ما قصد داریم صد‌راه​ برابر این مقدار نیرو بفرستیم.»

«پنجاه هزار‌چشم​ تا! مگه این‌همه‌جمعیت​ غول اینجا هست؟»

«بعضی‌هاشون دارن پادشاهی‌های اطراف رو اشغال می‌کنن. فقط تعداد‌دنبال​ نیروهایی که تو ریشه تیفارث مستقر هستن، به پنجاه‌هیولا​ هزار نفر می‌رسه. همه اونا رو بهتون قرض می‌دم.»

پنجاه هزار غول‌نفری​ که نیزه خدای رعد‌این​ رو تو دست داشتند!

سنول یک‌بین​ بار دیگر به‌جایی​ غول‌ها نگاه کرد.

اما در کمال تعجب، آن‌ها‌جمعیت​ داشتند با دایره لغات روان‌راه​ و کاملی با هم حرف می‌زدند.

نزار به‌برد​ آن‌ها می‌گفت‌لنگ​ غول‌های تکامل‌یافته.

ناگهان احساس ترس کردم.‌هستی​ اون پایین، زیر زمین قاره‌بهت​ خوزه، دقیقاً چه خبر بود؟

دئوس و زکه‌تردید​ هنوز تو دنیای‌سمت​ مردگان گیر افتاده بودند.

قاره خوزه، جایی که انسان‌ها زندگی می‌کردند، و‌هلیوس​ برزخ هیله، جایی که شیاطین در آن ساکن‌وقتی​ بودند، هر دو از ماده ساخته شده بودند.

در این میان، سرزمین اژدهایان بُعد متفاوتی بود‌مقام​ و دنیای مردگان هم دنیای دیگری بود که‌تردید​ فقط پس از مرگ می‌شد به آن رسید.

دئوس با کلافگی‌جمعیت​ غرغر کرد: «هاا، آخه‌رفت​ چرا این تموم نمی‌شه؟»

سیگنی بعد از حدود دویست و‌سمت​ هشتاد روز به شکاف بین دنیای‌زمین​ مردگان و دنیای واقعی رسیده بود.

اما در مورد زکه، انگار سیصد و‌لژیون​ شصت و پنج روز گذشته بود و هنوز‌سال​ هیچ نشونه‌ای از پایان کار به چشم نمی‌خورد.

«تقصیر منه؟»

«آره داداش.»

«شرمنده.»

«خیلی خب، بیا به همون بحث قبلی‌مون‌لژیون​ ادامه بدیم. هیولاهای ورم‌وود حیواناتی هستن که‌چند​ تو سیاره‌ای به اسم زمین زندگی می‌کردن.»

«اونجا کلی گوشت واسه خوردن بود.‌شدی​ از طرف دیگه، هیولاهای قاره خوزه‌اعلی‌حضرت​ این‌طوری نیستن. جونورایی مثل هایدرا و آویگ.»

«نمی‌شه خوردشون، اصلاً‌جمعیت​ نمی‌شه. هر چقدر هم‌رفت​ بپزیشون، بازم فایده نداره.»

«غیرممکنه. واقعاً غیرممکنه.»

«این یعنی ما‌بالا​ باید بین حیوانات و‌لژیون​ هیولاها فرق قائل بشیم.»

«آره. چیزایی مثل فیل،‌هستی​ اسب، شیر و ببر‌مقام​ جزو حیوانات حساب می‌شن.»

«این همون اسمی‌جمعیت​ نیست که اون‌ایستاده​ زنیکه لعنتی روت گذاشت؟»

«آره. بعضی از اونا حتی‌جمعیت​ تو قاره خوزه هم پیدا‌راه​ می‌شن، اما خیلیای دیگه‌شون اونجا نیستن.»

«این یعنی این احتمال وجود‌یکی​ داره که هیولاها بعداً و‌ترجان​ کاملاً عمدی ساخته شده باشن.»

«حتی اگه بگیم بعداً، داریم درباره‌شدی​ عصر نقره‌ای یا عصر هرج‌ومرج حرف‌اعلی‌حضرت​ می‌زنیم. یعنی حداقل شصت هزار سال پیش.»

«حالا هر چی‌جمعیت​ که بود، ما به‌رفت​ یه هیولا نیاز داشتیم.»

«واسه چی؟»

«واسه قهرمان!»

«چرا قهرمان؟»

«برای اینکه‌بین​ توانایی‌های قهرمان‌سمت​ رو افزایش بدیم!»

«به تلاشت ادامه بده.»

ناولها | novelha.net