چپتر 100: ۲۳. روبرو شدن با ویرانهها (۳)
0ماجراجوها از تصمیمنمیتونستن لکسیا حسابی توکنن ذوقشان خورده بود.
مسخره است که آدم بهیکم خاطر تصمیمات یه دختربچه خام ونبودن بیتجربه، خودش رو به کشتن بده.
اما از طرفی هماعتماد نمیشد گروه رو ولدیگه کرد و در رفت.
جدا از اینکه تا آخرکنار عمر مهر بزدلی میخورد روی پیشونیشون،زمینهای طرف حسابشون دختر خانواده هولیاوک بود.
هیچکس اونقدر دل و جرئتپنهان نداشت که کاری کنه تااین خانواده هولیاوک باهاش دشمن بشن.
برای همین، وانمود کردن که نمیتونن پیروزبریم بشن و سعی کردن با تصمیم اون دخترعین کنار بیان و از مسیر جنگلی خارج بشن.
اگر از زمینهای بایر سمت جنوب رد میشدیدیگه و مسیر اون طرف جنگل رو پیش میگرفتی، میتونستیعین تو دو روز آینده به خانه ییلاقی جوریکس برسی.
لکسیا روپیروز به روستاییهااون کرد و گفت.
«مسیری که جلومونه یه میانبره، اما چهار تا غول وحشی راه رو بستن. اگه فقط خودمونبودن بودیم، میتونستیم یه جوری باهاشون درگیر بشیم و شانسی داشتیم، اما به خاطر امنیت شما، تصمیمروستاهای گرفتیم برگردیم. میدونم سخته، اما به من اعتماد کنید و بیاید یکم دیگه هم راه بریم.»
مردم روستا که احمق نبودن.
چهار تامیدونم غول اصلاًاعتماد دشمنان پیشپاافتادهای نبودن.
اما در عینسعی حال، نمیتونستن حس ناامیدیشونمسیر رو هم پنهان کنن.
هولیاوک بهترینحال خانواده جنگجوناامیدیشون تو زوریکس بود.
با این حال، تو بحرانی که گریبانبریم قلعه جوریکس رو گرفته بود، نتونسته بودنپیشپاافتادهای هیچ کار خاصی از خودشون نشون بدن.
قلعه جوریکس حتی نتونسته بودکنید در برابر ارتش غولها مقاومت کنهروستا و تصمیم به عقبنشینی گرفته بود.
اونا فقط چند تا پیامرسان به روستاهای اطراف قلعهخارج فرستاده بودن تا وضعیت رو خبر بدن، ولی حتیمیگرفتی یه گروه نگهبان درست و حسابی هم اعزام نکرده بودن.
با اینکه روستاییها جرئت نداشتن اربابان وبهترین جنگجوها رو سرزنش کنن، اما کاملاً آگاه بودننتونسته که اونا هم هیچ غلطی از دستشون برنمیاد.
جنگجویی که نشهکنید بهش اعتماد کرد،دیگه دیگه چه صیغهایه!
حدود سی نفر از ساکنانکنید روستا، با قدمهای سست ومردم بیجون، دنبال گروه قهرمان راه افتادن.
اما خب، تصمیماتسعی منطقی همیشه بهبیان بهترین نتایج ختم نمیشن.
به محض اینکه از جنگلپنهان خارج شدن، با بیش از دوبحرانی برابر اون تعداد غول روبهرو شدن.
لکسیا ازاعتماد ترس قالببیاید تهی کرد.
سر جادوگری که دقیقاًاعتماد کنارش ایستاده بود، بادیگه ضربه گرز غول غیب شد.
جادوگر که حالا چیزی جز یه بدنِمسیر در حال فواره زدن خون ازش نمونده بود،میشدی چند ثانیهای تو هوا دست و پا زد.
چند نفریحال پا بهناامیدیشون فرار گذاشتن.
اما برای غولها، انسانهاییبیاید که از صف خارجمردم میشدن، فقط طعمههای راحتتری بودن.
وقتی یه سنگ به اندازه سر انسانیکم پرتاب میشد، بدن آدمها مثل خمیر کجاصلاً و کوله میشد و روی زمین غلت میخورد.
پوشیدن زرهپیروز هم هیچ دردیکنار رو دوا نمیکرد.
در برابر قدرت وحشتناکناامیدیشون غولها، ورقههای آهنی فرقیجنگجو با یه تیکه کاغذ نداشتن.
تیکههای پاره وکنید لهشدهی بدن انسانها بهبریم هر طرف پرتاب میشد.
حفظ خونسردی توسخته این بلبشو اصلاًبیاید کار راحتی نبود.
لکسیا برای اینکهسعی به خودش دلگرمیبیان بده فریاد زد.
«خدا... خدا با ماست!»
صداش میلرزید.
این حرف بهسخته جای اینکه به بقیهیکم شجاعت بده، بیشتر ترسوندشون.
لکسیا مجبور شد بیاداون خط جلو بایسته، اما صورتشخارج از ترس مچاله شده بود.
حملات غول یکینمیتونستن پس از دیگریکنن به سپرش کوبیده میشد.
با اینکه سپرش یه سلاح جادویی بود کهمردم خانوادهاش بهش داده بودن، اما همین حالا همحال کلی تو رفتگی و غر شدگی روش افتاده بود.
ساکنان روستای شمالی دور همکنید جمع شده بودن و دستهایمردم همدیگه رو محکم گرفته بودن.
اونا انسانهای ضعیفی بودناون که نه راه فراریجنگلی داشتن و نه توان جنگیدن.
تو لحظات قبل از مرگ،پنهان داشتن از گناهانی که در پیشگاهبحرانی خدا کرده بودن طلب بخشش میکردن.
لطفاً مااعتماد رو بهبیاید بهشت هدایت کن.
تنها کاری کهسخته از دستشون برمیومد،بیاید دعا کردن بود.
وسط این دعاهایسعی توبهآمیز، یه دختربچه بامسیر صدای جیغمانندی فریاد زد.
«خواهش میکنم کمکم کنید! من نمیخوامکنن بمیرم!» صداش حتی درست شنیده نمیشدگریبان و تو غرش غولها گم شده بود.
اما انگار خدا صداشبیاید رو شنید. مردی مثل یهروستا شهابسنگ از آسمون سقوط کرد.
به خاطر شدت ضربه سقوط، یه لحظه بدنشدیگه رو به زمین نزدیک کرد تا تعادلش روپیشپاافتادهای حفظ کنه، اما بلافاصله به سمت غولها هجوم برد.
جثه بزرگی نداشت.
با اینحال حال، هیچکس نمیتونستپنهان چشم ازش برداره.
نور مقدسیاعتماد از بدنشبیاید ساطع میشد.
غولها فقط باسخته دیدن همون نوربیاید به وحشت افتاده بودن.
نور طلایی جوانی که روی شمشیرش میرقصید، هر چیزیخارج رو از هم میدرید و نور نقرهای روی سپرشمیگرفتی مثل یه سپر محافظ در برابر آتش عمل میکرد.
لکسیا با چشمهای ماتناامیدیشون و مبهوت به پسری کهزوریکس کنارش ایستاده بود خیره شد.
این حضوراعتماد باشکوه، کسی نبودیکم جز قهرمان زیک.
«زیک...»
«خدا هرگز ما رو رهاکنار نمیکنه! معجزات فقط یه ابزار برایزمینهای پیروزی هستن، اما ایمان قدرت واقعیه!»
صدای بلند پسرکنمیتونستن تو کل میدانکنن نبرد طنینانداز شد.
اعتماد!
باوری که از امید بهکنید رها نشدن توسط خدا سرچشمهمردم میگرفت، منبع اصلی شجاعت بود.
جنگجوها و جادوگرهایی که درکنار حال فرار بودن، حالا قدمهاشوناگر رو محکم روی زمین کوبیدن.
حتی روستاییها هم سنگناامیدیشون برداشتن و سرِ تیز عصاهاشونزوریکس رو به سمت دشمنا گرفتن.
هشت تااعتماد غول دشمنانبیاید ترسناکی بودن.
اما تو این وضعیت، منطقیترکنید این بود که اون هشتمردم تا غول از حریفاشون بترسن.
خدای شیاطین وسعی اژدهایان. آرچ لیچ ومسیر ماندراکه. و حتی پریها.
مخصوصاً اون دو تای اول، موجوداتی بودن که قدرتزوریکس نابود کردن کل نژاد غولها رو داشتن. البته، به شرطیخاصی که تو کالسکه لم نداده باشن و گشادی نکرده باشن.
دئوس، لاخه وکنید اسکاتول رو فرستاده بودبریم تا دستیارای زیک باشن.
فقط یه اسکاتول هم برای این کاریکم کافی بود، اما هدف این بود که بهدشمنان لاخه یاد بدن چطور مثل یه انسان بجنگه.
ولی اصلاًپیروز نیازی بهاون دخالت اونا نبود.
قدرت زیک که حالا هاله رو درکبهترین کرده بود، اصلاً با سطحبندیهای مسخرهای کهگرفته انسانها برای جنگجوهاشون ساخته بودن، قابل اندازهگیری نبود.
اون گرز غول رو مثل یه سپربریم بالا برد و از همون شکاف، شمشیریپیشپاافتادهای که لبریز از هاله بود رو چرخوند.
دومزراینو به تنهاییسخته میتونست یه غول رویکم از وسط نصف کنه.
حالا که هاله هم بهش اضافهبیان شده بود، حتی استخونها رو همبایر میشکافت و از هم جدا میکرد.
برای زیک،حال غول فقط یهپنهان آدم دراز بود.
تنها سلاحشون گرز وبیاید استخون حیوانات بود ومردم تنها زرهشون هم پوست حیوون.
تکنیکشون هم اصلاً پیچیده نبود؛ همهچیز خلاصهیکم میشد تو چرخوندن و کوبیدن با تکیهاصلاً بر زور بازو. عمراً راهی نبود که...
حمله همچین غولی میتونست سپری که هاله توشجنگلی جریان داشت رو سوراخ کنه. زکه هم تو حملهپیش و هم تو دفاع خیلی از غول سرتر بود.
دو تا غول تاناامیدیشون همین الانش هم مردهجنگجو بودن و افتاده بودن.
برای لکسیا، فقط پابیاید به پای زکه رفتن همروستا بیش از حد توانش بود.
به نظر میرسید زکه تو اینبیاید چند هفتهای که همدیگه رو ندیدهاحمق بودیم، تا مرز تکامل رشد کرده بود.
زکه حالا سپرش رواون گرفته بود جلوش و مستقیمخارج زده بود به دل غولها.
میتونستم درگیری اسکاتولنمیتونستن و لاخه روکنن پشت سرم حس کنم.
با وجوداعتماد اونا، دیگه جاییکم هیچ ترسی نبود.
همون موقعمیدونم دیدم یه گلکنید جلو چشمام شکفت.
گل خیلی قشنگیسعی نبود. بیشتر یه درخششمسیر سیاه و زشت داشت.
غول با کلافگی ضربهایناامیدیشون به گل زد. همونجنگجو لحظه، گل منفجر شد.
دانههایی به اندازهکنید شاهبلوط به سمتدیگه غول پرتاب شدن.
هاگها توی پوست غول گیر کردن. وقتی دستم رو بردممردم تا خارهای کوچیکش رو چک کنم، به سمت دستم حرکت کردن.پنهان بلافاصله بعد از اون بود که هاگها شروع به پوسوندن کردن.
گوشت اطرافش سریعسعی پوسید و ریختبیان و استخونهاش زد بیرون.
زکه با دیدن این جادوی ترسناک وحشت کرد.جنگجو تو دلش قسم خورد که هیچوقت به اون گلهیچ دست نزنه و به اون یکی غول حمله کرد.
«ارشد لکسیا!اعتماد لطفاً سمت چپیکم رو پوشش بدید.»
«فهمیدم!»
زکه سمت راست غول رو برید ومسیر بهش فشار آورد. این شمشیر لکسیا بودجنوب که پاشنه چپ غولِ وحشتزده رو قطع کرد.
تیغه شمشیرش به خاطر مبارزه طولانی کندبهترین شده بود و تر و تمیز نمیبرید،گرفته اما این به اون معنی نبود که بیتأثیره.
لکسیا دوبارهاعتماد شمشیرش روبیاید بالا برد.
تا همین چند دقیقه پیش، بدنش خشک شدهدیگه بود و نمیتونست اونطور که میخواد شمشیر بزنه...پیشپاافتادهای اما حالا حس میکرد میتونه هر کاری بکنه.
چون حالا داشتسعی کنار زکه با دشمنهایمسیر به مراتب ترسناکتری میجنگید.
«هاااا!»
با تماماعتماد توانش، دوباره شمشیرشیکم رو تاب داد.
این بار ضربه درست نشست.کنید کاسه زانو خرد شد ومردم بدن غول پخش زمین شد.
اون همپیروز بالاخره یهاون جنگجو بود.
بعد از اینکه شجاعتشناامیدیشون رو پس گرفت، بهجنگجو شمشیرزنی خودش مطمئنتر شد.
با فشار آوردن این دو نفردیگه به غول، بقیه جنگجوها و جادوگرهااصلاً هم کمی فرصت نفس کشیدن پیدا کردن.
و این فرصت،سخته خودش رو بابیاید قدرت آتش نشون داد.
با مرگ یکییکی غولها،اون در نهایت فقط انسانهاجنگلی بودن که سر پا موندن.
زکه بعد ازنمیتونستن رسیدن به لکسیا، بابهترین خیال راحت لبخندی زد.
«ارشد لکسیا!اعتماد همونطور کهبیاید انتظار میرفت، سالمین!»
«معلومه که سالمم.سخته فکر کردی از چندیکم تا غول شکست میخورم؟»
زکه و لکسیا در حالی کهبیان افسار اسبهاشون رو گرفته بودن، دوشادوشبایر هم تو مسیر جنگلی راه افتادن.
گروه بلافاصله کار اون چهار تا غول روجنگجو تموم کرد، یه استراحت و رسیدگی کوتاه به وضعیتشونهیچ داشتن و مستقیم به سمت عمارت تابستونی حرکت کردن.
حالا که گروه زکهبیاید هم بهشون ملحق شده بود،روستا دیگه مشکل خاصی وجود نداشت.
با اینکه مجبور بودیم نیم ساعت دیگهیکم هم با سرعت راه رفتن کشاورزها هماهنگاصلاً بشیم و آروم بریم، هیچکس شکایتی نکرد.
«وقتی قلعه زوریکسسعی رو تو اون وضعمسیر دیدم، حسابی جا خوردم.»
«پس رفتی قلعه. لعنت به این غولها! بیرحمانه به قلعه حملهبحرانی کردن و داغونش کردن. با این حال، خدا رو شکر که ازحتی قبل متوجه نزدیک شدن دشمنا شدم. حداقل تونستیم خسارت رو کم کنیم.»
«خدا کمکت کرد.»
«آره، واقعاً.»
«انگار خدا به تواون هم کمک کرده زکه!جنگلی شنیدم رفته بودی دیوار شیطان.»
«فهمیدم اونجاحال یه آتشفشانناامیدیشون فوران کرده.»
«فاجعه وحشتناکیه! شایعه شدهبیاید که به خاطر همین قضیه،روستا گذرگاه دنیای شیاطین باز شده.»
«شایعه نیست. حتیسخته سونگهوانگچونگ هم بابیاید خاک یکسان شده.»
«سونگهوانگچونگ؟ پسپیروز اعلیحضرت امپراتوراون مقدس چی؟»
«خوشبختانه انگار جون سالمناامیدیشون به در بردن. ظاهراًجنگجو الان تو پایتخت ورده هستن.»
«قلعه آکوما؟»
«آره.»
«اتفاقات زیادی افتاده. حالااون که بهش فکر میکنم، یهخارج چیز عجیب دیگه هم هست.»
«چیز عجیب؟»
«آره. هویت واقعی آقای کادنزا که به عنوان ناظر دفتر امپراتورنبودن مقدس اینجاست، فاش شده. روزی که غولها حمله کردن، اون با همراهاشزوریکس به قلعه زوریکس برگشت. راستش رو بخوای، اون یه شوالیه زودیاک بود!»
«منظورت از همراه،سخته اینه که یه پالادینیکم دیگه اومده بود دیدنش؟»
«چرا تعجبپیروز نکردی؟ نکنهاون از قبل میدونستی؟»
«آه... آره.»
«پس چرا به من نگفتی؟»
«اگه میپرسی چرا...سخته خب، منم بعداًبیاید کاملاً اتفاقی فهمیدم.»
زکه سرش رو خاروند.
«خب، فکر کنم باید مخفی نگهش میداشتم. آخه شوالیههای زودیاکاین شوالیههای مخفی هستن. نمیدونم چرا اومده بودن قلعه زوریکس، ولیخودشون حتماً برای انجام یه مأموریت فوقسری برای اعلیحضرت امپراتور مقدس بوده.»
«فکر کنم همینطور باشه.»
زکه با قیافهایسخته معذب به کوههایبیاید دوردست نگاه کرد.
دلیل اینکه کادنزا پاشاون رو گذاشته بود تو قلعهخارج زوریکس، خودِ همین پسره بود.
کادنزا موقع تحقیق درباره اتفاقات عجیب و غریبی که اطراف قلعه میافتاد — کهگرفته همهشون هم کار من بود — متوجه وضعیت خون خالص زکه شده بود. بعد ازاونا اون هم تو قلعه موند تا زکه رو هم بکشونه تو همون گروه شوالیه زودیاک.
«واقعاً جا خوردم. از وقتییکم بچه بودم مثل یه قصه قدیمینبودن دربارهشون میشنیدم. ماجراجوییهای افسانهای شوالیه زودیاک.»
«داستانی که تو شنیدی،اعتماد ربطی به شوالیههای زودیاکِدیگه این دوره و زمونه نداره.»
«درسته، ولی بازم تحسینشون میکنم.کنار من حاضرم هر کاری بکنماگر تا یه شوالیه زودیاک بشم.»
لکسیا که داشتنمیتونستن حرف میزد، دستهاشکنن رو به هم کوبید.
«زکه، میخوای داستان تو رو براشون تعریف کنیم؟ تو داری روز به روز قویتر میشی. مطمئن نیستم، ولی شاید تا الان به رتبه G رسیده باشی. یه مزدور رتبه G تو سن و سال تو اصلاً چیز عادیای نیست. اگه شانس بیاری، ممکنه شوالیه زودیاک بهت توجه کنه. زکه، تو نمیخوای شوالیه زودیاک بشی؟»
«نمیتونم. من کارمند دئوس هستم. حداقل تایکم وقتی که خواهر و برادرهای کوچیکترم ازاصلاً دانشگاه فارغالتحصیل بشن، باید سخت کار کنم.»
«مگه فروشندگی تو یه مغازه سلاحفروشی چقدر مهمه؟ داریمخارج درباره شوالیه زودیاک حرف میزنیم! تازه، اون مغازه سلاحفروشیمیگرفتی دیگه وجود نداره. غولها حتماً تا الان تیکهتیکهاش کردن.»
«هیس! ارشد! حتی با اینپنهان وجود هم، ارباب دئوس الان بهبحرانی خاطر اون اتفاق حسابی اعصابش خورده.»
«آره، لابد همینطوره.»