چپتر 298: ۶۷. جداییها همیشه ناگهانیاند (۲)
0قیافه رگین طوری جدی بود کهآهی نفس آدم را بند میآورد. در حالیچرخش که به دئوس خیره شده بود، گفت:
«جواب بده. میخوای بگیلحظه تو نبودی که پادشاهعوضی ورده رو ترور کرد؟»
تقریباً هیچکس نبود کهلهت نداند پدر آپریل له وردهآهی توسط شیاطین کشته شده است.
بلافاصله بعد از اینکه رگینارادهام این سؤال را پرسید، نگاهکلافگی همه روی دئوس قفل شد.
دئوس بالهم لحنی خسته پرسید:میکنم «به خاطر همینه؟»
«آره.»
دئوس گفت: «فکرالان میکردم خاطراتت روآخرین پاک کرده بودم؟»
«برگشتن.»
دئوس بالهم بیحوصلگی گفت:مقاومت «که اینطور؟»
دئوس اصلاً انکار نکرد. درکلافگی واقع، با توجه به لحنالان مکالمه، تقریباً داشت اعتراف میکرد.
رگین دسته شمشیرالان بالمانگ را با هرمقاومت دو دستش محکم گرفت.
«میکشمت.»
دئوس به آرامی ازمقاومت جایش بلند شد وبیا از روی میز پرید.
«اونی کهمیکنی قراره بمیرهلحظه تویی، نه من.»
رگین جوابزکه داد: «اگه زورملهم نرسه، اونم سرنوشتمه.»
«قصد نداری از سرنوشتت فرارارادهام کنی؟ اگه بخوای، میتونم دوبارهکلافگی خاطرات زنت رو پاک کنم.»
رگین دندانهایش را به هممیکنم سایید: «داری تا آخرش عزمقدم و ارادهام رو مسخره میکنی.»
در همان لحظه، دئوس با کلافگی دادپرروی زد: «بچه پرروی عوضی! اگه به خاطرمقاومت زکه نبود، تا الان لهت کرده بودم.»
«لهم کن.زکه تا آخرینلهت لحظه مقاومت میکنم.»
دئوس آهی کشید: «پس بیا.»
لحظهای که دئوس یک قدممیکنم به عقب رفت، رگین باقدم چرخش شمشیرش به جلو پرید.
ضربه شمشیر به شدت تیزکلافگی بود. صدای شکافته شدن هواالان مثل سوت تا دوردستها پیچید.
هنوز هفده سالش هم نشده بود،آخرین اما با این حال، مهارت شمشیرزنیاش ازقدم همین حالا به اوج خودش رسیده بود.
واقعاً انسانی پیدا میشد کهارادهام بتواند در برابر ضربه شمشیرکلافگی رگین از روبهرو مقاومت کند؟
مشکل اینجا بودآخرین که طرف مقابلشآهی اصلاً انسان نبود.
دئوس فقط کمی کمرشلحظه را کج کرد تاعوضی از شمشیر جاخالی بدهد.
هنوز هم دو دل بودم. باآخرین این رگینِ بیش از حد جدی،لحظهای برادر کوچکتر زکه، باید چه کار میکردم؟
حملات بیامان رگین ادامه داشت.ارادهام او ناامید و مستأصل بود.کلافگی حملاتش به قصد کشت بودند.
از طرف دیگر، دئوس فقطمیکنم با نگاهی کلافه و ازقدم بالا به رگین خیره شده بود.
«اگه درستمیکنی و حسابیلحظه حمله نکنی، میکشمت.»
رگین فریاد زد:الان «این دقیقاً همونآخرین چیزیه که میخوام!»
دئوس دستهایش را تکان داد. درستمسخره در همان لحظه بود که رگینپرروی شمشیرش را به جلو خنجر کرد.
رگین فقط با یک حرکت سبک دئوس بهبیا عقب پرتاب شد. با شدت روی زمین غلتضربه خورد و صندلیها و میزها را در هم شکست.
به نظر میرسید ضربه اصلاًکلافگی سبک نبوده. با چهرهای گیج ولهت منگ، تلوتلوخوران از جایش بلند شد.
اختلاف قدرت کاملاً واضح بود.
قدرت پادشاه شیاطین اصلاً در حدی نبود که رگینلحظه حتی بتواند تصورش را بکند. با این حال، اینآخرین مبارزهای بود که از همان ابتدا راه برگشتی نداشت.
لحظهای که آن داستان رامیکنم از آپریل شنیده بود، انگارقدم سرنوشتش مهر و موم شده بود.
همانطور که یک جنگجو وجود دارد تاپرروی با شیاطین بجنگد و بمیرد، شوالیه ملکه هممیکنم زنده است تا انتقام دشمن او را بگیرد.
به محض اینکهالان رگین به خودشآخرین آمد، دوباره حمله کرد.
دئوس مثل مگسی کهعزم مزاحمش شده باشد، اوهمان را با دست پس زد.
با اینکه حرکت خیلی سبکی بود، اما ضربهای که بهقدم رگین وارد شد اصلاً شوخیبردار نبود. دوباره روی زمین غلتشکافته خورد. صورتش شکافته شده بود و خون از سرش پایین میریخت.
حدود ده دقیقه گذشت.
رگین غرقزکه در خونلهت شده بود.
چون چشمهایش خوب نمیدید، چندارادهام بار مسیر را اشتباه رفتکلافگی و از دئوس دور شد.
بعد از اینکه کورمالکورمال مسیرمیکنم را پیدا کرد، بدون هیچقدم تردیدی شمشیرش را تاب داد.
بالمانگ به اراده اربابش پاسخ داد و قدرتعوضی عظیمی از خود نشان داد، اما حتی نتوانستآهی یک تار از یقه لباس دئوس را هم ببرد.
دئوس همچنانزکه با بیتفاوتی دستشلهم را تکان میداد.
کافی بود فقط یک ذره بیشترمسخره نیرو وارد کند تا رگین بهپرروی یک توده خون و گوشت تبدیل شود.
تا همینجا هم بهمقاومت اندازه کافی به خاطربیا زکه بهش ارفاق کرده بودم.
سکوتی نفسگیرمیکنی بر ساحللحظه حاکم شد.
رگین در حالی که میلرزید، دوبارهآخرین روی پاهایش ایستاد. کورمالکورمال دنبال جهتلحظهای میگشت. از چشمهای متورمش اشکهای خونی میریخت.
چند قدمداری تا مرگعزم فاصله داشت؟
با این حال، دلیل اینکه هیچکسآهی جلویش را نمیگرفت این بود که نمیخواستندچرخش غرور یک شوالیه را در هم بشکنند.
دئوس بامیکنی نگاهی سنگین بهکلافگی او خیره شد.
«اگه یه بارالان دیگه بهم حمله کنی،مقاومت این دفعه واقعاً میکشمت.»
رگین با صدای ضعیفی گفت: «خجالت بکش، شیطان. تو با اونبچه قدرت عظیمت یه پیرمرد بیدفاع رو کشتی. و حالا این فرصتکشید رو جور کردی تا دختر همون پیرمردی که کشتی رو آزار بدی.»
«تمام ارادهات همینه؟»
«فقط امیدوارم با مرگلحظه من، کینه و خشم همسرمزکه تا حدودی تسکین پیدا کنه.»
رگین شمشیرش را بالا برد.
حتی همین کارآخرش هم برایش بهمسخره شدت سخت بود.
و بعدلهم آن رامقاومت پایین آورد.
دیگر نمیشدمیکنی اسم آن راکلافگی ضربه شمشیر گذاشت.
فقط نوک شمشیرش رالهت به سمتی که دئوسمیکنم ایستاده بود، رها کرد.
مشت دئوسداری برای اولینعزم بار قدرت گرفت.
شعلههای آبیرنگ،لهم یک گردابمقاومت سیاه ایجاد کردند.
حتی اگر رگین در بهترین حالت فیزیکیاشپرروی هم بود، باز هم نمیتوانست در برابرمقاومت این حمله با یک ضربه دوام بیاورد.
رگین در حالی کهلهت به آن مشت نگاهمیکنم میکرد، لبخند تلخی زد.
تنها حسرتش این بود که نمیتوانستمسخره بزرگ شدن برول و تبدیل شدنشپرروی به یک جنگجوی تمامعیار را ببیند.
چشمهایش را نبست.
با شجاعتمیکنی به پایان کارکلافگی خودش چشم دوخت.
حالا کهزکه به آنلهت فکر میکرد...
از کیداری واقعاً عاشقعزم آپریل شده بود؟
طوفانی خاموش به پا شد.
قدرتی که در اصل باید بدنبچه رگین را میبلعید و تکهتکه میکرد، بهآخرین سمت آسمان اوج گرفت و ناپدید شد.
دئوس اخم کرد.
کسی آنجا بودآخرش که مشت اومسخره را دفع کرده بود.
سپرش را بالا آورده و صافآهی ایستاده بود؛ بدنش را پشت سپررفت پنهان کرده و فقط چشمهایش معلوم بود.
دئوس یکمیکنی قدم بهلحظه عقب برداشت.
او حریفی نبود کهلهت بشود از آن فاصلهمیکنم نزدیک با او درگیر شد.
اون پسره... زکه.
زکه آهی کشید و گفت:
«غرور یه شوالیه و حس عدالتخواهیبچه یه جنگجو. همهشون مهمن، اما... نمیتونم تحملآخرین کنم که برادر کوچیکترم جلوی چشمهام بمیره.»
«که اینطور؟»
«آره.»
«خب که چی؟»
«جلوشو میگیریم.»
با لحن سردیالان گفتم: «فکر کنم گفتممقاومت که این دفعه میکشمش.»
«شنیدم.»
«و بازم میخوای جلوشو بگیری؟»
«آره.»
چشمهای زیک روالان دیدم که از پشتمقاومت سپر بیرون زده بود.
اونم یهو جدی شده بود.
«ارباب دئوس.»
«هان.»
«من اینزکه پسره رولهت برمیدارم و میرم.»
«میری؟»
«شرمندهام. اون قسمی که خوردممیکنم تا آخرش دنبال دئوس باشم... فکرعقب نکنم فعلاً بتونم بهش پایبند بمونم.»
با بیخیالی گفتم: «خیالی نیست. به هر حال قسمیزکه بود که خودت برای خودت بریدی. من و توبیا که دیگه رابطه ارباب و رعیتی نداریم، مگه نه؟»
پس باید بهش چی میگفتیم؟
جواب این سؤالآخرش خیلی وقت پیشمسخره داده شده بود.
رفیق.
فقط همین اسم بهش میخورد.
رگین داد زد:
«داداش! این وظیفه منه.عزم خواهش میکنم بذار روزایهمان آخرم رو همینجا بگذرونم.»
«نه.»
«آخه چرا...»
«چون من جلوشوالان میگیرم. با تواناییهای تومقاومت همچین چیزی ممکن نیست.»
«داداش!»
«من کل بچگیم رو به خاطر تو و سیگنی فدا کردم. فکر میکردمچرخش دیگه بزرگ شدی، واسه همین یه مدت هر جور دلم خواست زندگی کردم... ولیهنوز الان میبینم که هنوزم یه بچهای. پس باید دوباره نقش سرپرستت رو بازی کنم.»
«من یه شوالیهام!»
زیک خندید:
«نه، تو داداش کوچولوی منی.»
بعد دستش روآخرین دراز کرد و شونهکشید رگین رو لمس کرد.
همش همین بود، اما رگین در یکپرروی چشم به هم زدن بیهوش شد. یهمقاومت موج شوک به بدنش فرستاده شده بود.
«سیگنی.»
«داداش!»
سیگنی زیر بغل رگینمقاومت رو گرفت. بدنش بابیا جادوی الهی ترمیم شد.
دوباره به زیک نگاه کردم:
«برو، بچه.»
اصلاً فکرش رو هم نمیکردم که همین یههمان کلمه اینقدر دلم رو بلرزونه. روم رو برگردوندم، نگرانلهم از اینکه یه وقت قیافهام احساساتم رو لو بده.
زیک دوباره آهی کشید.
الان اینمیکنی تنها راه برایکلافگی نجات رگین بود.
حالا که سوگند شوالیهایش رولهم به زبون آورده بود، بارهاکشید و بارها بهم حمله میکرد.
منم از اون آدمایی نبودمارادهام که برای کشتن رگین تردیدکلافگی خاصی به خودم راه بدم.
احتمالاً زیک تو دلش خدا رو شکر میکرد که بهقدم خاطر احترامی که بینمون بود، اینقدر بهش مهلت دادم. اگهشکافته هر کس دیگهای بود، تو همون حمله اول غرق خون میشد.
زیک سپر و شمشیرش روکلافگی غلاف کرد و به سمتالان پشتم سر تعظیم فرود آورد.
«شرمندهام.»
بعد، رگین روآخرش روی شونهاش انداخت ومیکنی اونجا رو ترک کرد.
بقیه هملهم پشت سرمقاومت زیک راه افتادند.
لاخه و سادیموسهمان که از قبلبچه زیردستهای زیک بودن.
اون دو تا مهره اصلیلهم و کاتران از نویهکان همکشید رابطه نزدیکی با زیک داشتن.
بعضیها حتی یه خداحافظی خشک و خالیمیکنی هم باهام نکردن. انگار واقعاً فکر میکردنزکه من دارم سر ملکه آپریل کلاه میذارم.
بعد از رفتن همه، تنها کساییآهی که تو سالن مهمانی موندن، سیگنی، میگوچرخش و بقیه، یولگئوم و فرشتگان مقرب بودن.
مهمونی شادمون یهو سردلحظه و بیروح شد وعوضی میگو بالاخره زد زیر گریه.
سیگنی میگوزکه رو تولهت بغلش گرفت.
«عزیزم، گریه نکن.آخرش زودِ زود همهچیمسخره درست میشه. گریه نکن.»
با بیخیالی پشت میز نشستم.
موهام رو بههمان هم ریختم و نگاهمپرروی رو به سیگنی دوختم.
«تو هم باید بری.»
«بله؟»
«پیش زیک.»
«من...»
«همیشه اینو بهت گفتم.لهت حتی اگه پیش منممیکنم بمونی، چیزی عوض نمیشه.»
«اینطور نیست!»
سیگنی بهم نگاه کرد.
داد زد کههمان نه، اما موندنش چهپرروی کمکی میتونست بهمون بکنه؟
تو همین لحظه،الان یه فکر خوبآخرین به سر سیگنی زد.
اینکه آشتیمون بده.
نمیدونست چقدر میتونه دل آپریل رو بعد از از دستقدم دادن پدرش آروم کنه، اما تصمیم گرفت حداقل نظر رگینشکافته رو تا حدی عوض کنه که مرگ رو انتخاب نکنه.
سیگنی میگو روهمان محکم بغل کردبچه و پیشونیش رو بوسید.
«من میرم دنبال عموهات.»
«مامان...»
«نمیدونم کِی، اماآخرین فکر کنم خیلی زودکشید دوباره همدیگه رو میبینیم.»
چشمهای سیگنی از همینلحظه الان به یه سمتعوضی دیگه خیره شده بود.
عجیب بود. با دیدنلهت این حالت سیگنی، اضطرابمیکنم میگو هم از بین رفت.
«منم یهداری کاری برای انجامارادهام دادن پیدا میکنم.»
«آره، برو. شاید... دنیا از اینی کهکشید هست هم آشفتهتر بشه. ارباب دئوس وشمشیرش داداش زیک... نباید با هم دشمن بشن.»
سیگنی بعد از قورتلحظه دادن این حرفها، میگوعوضی رو از بغلش رها کرد.
دوباره جدا شدنالان دردناک بود، اماآخرین وقت رفتن رسیده بود.
سیگنی برامداری سر تعظیمعزم فرود آورد.
منم فقط باآخرین یه نگاه جوابآهی خداحافظیش رو دادم.
بعد از رفتنهمان سیگنی، فقط میگوبچه تو سالن مهمانی موند.
یه نگاه به اطرافم انداختم.
عجب بازار شامی بود.
میگو آستینهاشلهم رو بالا زدمیکنم و داد کشید:
«کروچه!»
پیشخدمت دنیای شیاطین بالهت قدمهای آروم جلو اومدمیکنم و سر تعظیم فرود آورد.
«بله، بانوی من.»
«باید اینجالهم رو تمیزمقاومت کنم. کمکم کن.»
«چشم.»
میگو بشقابها رو تمیز کرد و غذاها رومیکنم جمع کرد. چیزایی که کثیف نبودن رو یهچرخش طرف گذاشت و کثیفها رو یه جا جمع کرد.
به کاراییداری که میگوعزم میکرد خیره شدم.
فکر میکردم فقط داره ادا درمیاره،آهی ولی دست و بالش خیلی فرز بود.چرخش حداقل به نظر نمیرسید که دفعه اولشه.
همون موقعمیکنی با میگو چشمکلافگی تو چشم شدم.
میگو با لبخند گفت:لهت «وقتی خدمتکار نزار بودممیکنم خیلی از این کارا میکردم.»
غرغر کردم: «اون حرومزادهی لعنتی.»
«همچین بدم نبود.»
«که اینطور؟»
«بابا.»
میگو همونطور کهآخرش داشت سالن رو تمیزمیکنی میکرد، به حرف اومد.
«چیه؟»
«خواهش میکنم عمو رگین رو ببخش. کسیپرروی که بهم هنرهای رزمی رو یاد دادمقاومت هم عموم بود. من... دلم نمیخواد عموم بمیره.»
«اون یارو انسانه. چهلهت بخوای چه نخوای، صدمیکنم سال دیگه میمیره. برعکس تو.»
«منظورم این نبود.»
آه کوتاهی کشیدم.
وقتی سرم رو چرخوندم، دیدمکلافگی یولگئوم و کامائل هم دارن بالهت میگو سالن مهمانی رو تمیز میکنن.
از اونجایی که حس میکردم ضایعآخرین است همینطور اون دور وایستم و تماشاقدم کنم، منم رفتم سراغ جمع کردن ظرفها.
اما فقط بعد ازعزم جابهجا کردن دو تا تیکهلحظه ظرف، دیگه حوصلهام سر رفت.
یهو دستم رو دراز کردم و یهکشید دست میز و صندلی رو با تمام ظرفهایجلو روشون پودر کردم و به خاکستر تبدیل کردم.
«اینجوری هم میشههمان تمیز کرد. همبچه سریعه هم بیدردسر!»