---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 324: ۷۳. رویارویی با ارباب مشتری (۳) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 324: ۷۳. رویارویی با ارباب مشتری (۳)

0

نزار با لحنی مغرورانه گفت: «حقیقت؟ اون دیگه چیه؟ یه پسربچه بیست‌ساله داره به من نصیحت‌خودم​ می‌کنه؟ من حتی قبل از اینکه زندانی بشم، صدها سال زندگی کرده بودم. اگه اون مدتی که‌قاطعانه​ مهر و موم شده بودم رو هم بهش اضافه کنی، می‌شه یه چیزی حدود هفتاد هزار سال.»

زیک جواب داد: «تنها چیزی که تو این‌اتفاقی​ مدت طولانی یاد گرفتی، نابود کردن و سلطه بر‌نبود​ بقیه بوده. همه‌شون فقط برای ارضای خواسته‌های خودت بودن.»

«مگه چیز دیگه‌ای هم معنی داره؟ فداکاری؟ آره، شما قهرمان‌ها موجوداتی هستین که فقط برای فدا‌می‌شدی​ شدن ساخته شدین. اما بهای ده‌ها هزار سال فداکاری چیه؟ یه پیمانکار؟ زندگی تو یه محله فقیرنشین،‌انکار​ تو یه اتاق زیرپله‌ای که حتی حموم هم نداره و همش باید نگران یه لقمه نون باشی؟»

«منظورت زندگی منه؟»

نزار ادامه داد: «خواهر و برادر کوچیکترت مثل گداها زندگی می‌کردن. خودت هم چون نتونستی‌ارزشی​ آموزش درستی ببینی، داشتی بیشتر تو منجلاب فرو می‌رفتی. اگه دئوس به‌طور اتفاقی پیداش نمی‌شد،‌بدبختت​ هنوز داشتی رو زمین می‌خزیدی. خواهر و برادرت هم احتمالاً قرار نبود سرنوشت خاصی داشته باشن.»

زیک با خونسردی گفت:‌فرو​ «با این حرفت موافقم. احتمالاً‌پیداش​ هنوز یه جنگجوی قراردادی بودم.»

«مثل گرد و غبار‌داشته​ این‌ور و اون‌ور می‌رفتی و‌جنگجوی​ مثل عن سگ لگدمال می‌شدی.»

«پس به خاطر‌معنی​ همین باید بقیه‌شما​ رو لگدمال کنی؟»

«این یعنی فداکاری هیچ ارزشی نداره. من برای خودم زندگی می‌کنم. تو برای خودت زندگی‌ارزشی​ می‌کنی. این توده خودخواهی همون انسانه و این کشمکش همون زندگیه. لحظه‌ای که اینو انکار‌بدبختت​ کنی، تو همون منجلاب میفتی و مثل خودِ بدبختت یه زندگی فلاکت‌بار رو تجربه می‌کنی.»

زیک قاطعانه گفت:‌منجلاب​ «من هیچ‌وقت فکر‌دئوس​ نکردم آدم رقت‌انگیزی‌ام.»

«لابد به خاطر اینه که الان‌خونسردی​ قدرت‌های خداگونه به دست آوردی. این‌غبار​ فراغ بال، باعث شده دست‌ودل‌باز بشی.»

«نه، حتی زمانی که به‌آره​ عنوان وارث یه خانواده شهرستانی‌فدا​ زندگی می‌کردم هم این‌طور نبود.»

نزار پوزخندی زد: «شاید چون جوون بودی. اما اگه اون زندگی‌خاطر​ حتی بعد از رسیدن به اوج جوونی تو بیست یا سی‌انسانه​ سالگی و رسیدن به دوران پیری هم تغییر نمی‌کرد، بازم ناامید نمی‌شدی؟»

«من... مطمئن نیستم.»

«برای همه همینه. چشمات از حسادت کور‌حرفت​ می‌شه و در نهایت قلبت از نارضایتی‌اون‌ور​ نسبت به دنیا پر از کینه می‌شه.»

زیک آهی کشید:‌معنی​ «خب، منم انسانم،‌شما​ پس ممکنه این‌طوری می‌شد.»

هامیل که داشت تماشا‌قراردادی​ می‌کرد، دهان باز کرد:‌اون‌ور​ «اگه قانع بشی چی؟»

زیک گفت: «حرفش اشتباه نیست. من فقط یه انسان ضعیفم. حسادت و نفرت وجود داره. کینه به دل‌سرنوشت​ می‌گیرم، غمگین می‌شم و دوباره رنج می‌کشم. اما چون انسانم اینو می‌دونم. حقیقت اینه که خوشبختی واقعی فقط‌هیچ​ زمانی به دست میاد که همه اون احساسات رو رها کنی و عشق، شادی و امید داشته باشی.»

زیک در حالی که به نزار نگاه می‌کرد، ادامه داد: «به جای‌غبار​ نفرت و لگدمال کردن بقیه، بیا دستمون رو به سمتشون دراز کنیم‌می‌کنی​ و یکم بهشون کمک کنیم. شاید اون ذهن پیچ‌خوردت یکم ترمیم بشه.»

نزار غرید:‌دیگه‌ای​ «انگار یه سگ‌آره​ داره پارس می‌کنه.»

«نزار، زانو بزن.‌جنگجوی​ من تو رو دوباره‌این‌ور​ به عنوان خدمتکارم می‌پذیرم.»

نزار با لحنی زهرآگین گفت: «من فقط یه آرزو دارم. اینکه تو رو بکشم، اربابت رو هم بکشم و پوستش رو بکنم. چی بهتر از‌جنگجوی​ اینه که پوستش رو به دیوار آویزون کنم و هر بار که بهش نگاه می‌کنم روش تف بندازم؟ ازش برای تمیز کردن غذای ریخته شده‌میفتی​ رو میز استفاده کنم و تو شب‌های لذت، مایعات بدنم رو روش بریزم. فکر کنم برای تمیز کردن چرک لای انگشتای پام هم عالی باشه.»

زیک با تأسف سر‌داشته​ تکان داد: «نزارِ بیچاره. لذت‌جنگجوی​ واقعی زندگی از دسترست خارجه!»

«لذت واقعی؟»

«خوشبختی.»

«خوشبختی؟ من به اندازه کافی می‌دونم. کشتن تو، تبدیل کردنت به گوشت چرخ‌کرده‌می‌خزیدی​ و بلعیدنت واقعاً لذت‌بخش می‌شه. فکر کنم اگه بتونم با ناخن‌هام اون تیکه‌قراردادی​ گوشتت رو از لای دندونام بکشم بیرون و پرتش کنم، واقعاً احساس خوشبختی می‌کنم.»

«اون خوشبختی نیست.»

«بذار امتحانش کنم.»

نزار دست‌هایش‌موافقم​ را از‌قراردادی​ هم باز کرد.

عصایی که در دست‌فرو​ داشت خرد شد و‌اتفاقی​ به ۱۰۸ حلقه تبدیل شد.

البته فقط با استانداردهای او که ده‌حرفت​ متر قد داشت به آن‌ها حلقه می‌گفتند، وگرنه‌لگدمال​ در مقیاس انسانی بیشتر شبیه به دستبند بودند.

دستبند قادر مطلق.

در مجموع ۱۰۸ دستبند با سرعت پشت سر‌اون‌ور​ نزار شروع به چرخیدن کردند. چرخشی که توهمی‌خودم​ شبیه به یک دیسک از خود به جا می‌گذاشت.

زیک شمشیرش،‌بیشتر​ آزمودئوس، را از‌می‌رفتی​ غلاف بیرون کشید.

و بعد سپرش را درآورد.

آماده‌سازی برای‌دیگه‌ای​ مبارزه تمام‌فداکاری​ شده بود.

نزار چقدر قوی شده بود؟

زیک قلب تپنده‌اش را‌فرو​ آرام کرد و بدنش‌اتفاقی​ را به سمت او کشید.

با وجود اینکه در میدان‌باشن​ گرانشی مشتری بودند، اما جایی‌قراردادی​ برای قدم گذاشتن وجود نداشت.

مشکل اینجا بود که با‌آره​ وجود جاذبه، باید بدنشان را‌فدا​ در آسمان معلق نگه می‌داشتند.

خوشبختانه، زیک یک‌جنگجوی​ سلاح الهی به‌غبار​ نام جانور شینیگامی داشت.

با استفاده از بخشی از آن‌دئوس​ قدرت، او می‌توانست آزادانه در هوا شناور‌می‌خزیدی​ بماند، انگار که از جادو استفاده می‌کرد.

او سپرش را‌خاصی​ جلو آورد و‌خونسردی​ فاصله‌اش را کم کرد.

سپر در‌دیگه‌ای​ این لحظه فقط‌آره​ یک نماد بود.

مسئولیت دفاع زیک بر‌قراردادی​ عهده جانور شینیگامی به‌اون‌ور​ نام اژدهای آبی بود.

یک میدان نیروی قدرتمند به‌می‌رفتی​ صاعقه نزار واکنش نشان داد و‌هنوز​ یک سپر محافظتی محکم ایجاد کرد.

صاعقه از کنار بدن‌داشته​ زیک گذشت و به‌موافقم​ ابرهای طوفانی مشتری بازگشت.

اما بدون شوک هم نبود.

زیک اولین ضربه را‌قراردادی​ دفع کرد و از‌اون‌ور​ شدت قدرت آن متحیر شد.

مشخص نبود که آیا این یک دگرگونی کامل‌اتفاقی​ است یا نه، اما این نیرو کاملاً با زمانی‌نبود​ که قبلاً با او مبارزه کرده بود فرق داشت.

او با پایش به هوا لگد‌خونسردی​ زد و در یک چشم به‌غبار​ هم زدن فاصله را کم کرد.

بدن بزرگ نزار‌معنی​ تمام میدان دیدش‌شما​ را پر کرد.

چکش صاعقه‌ای که در‌قراردادی​ دست داشت، به سمت‌اون‌ور​ سر او فرود آمد.

انگار که یک‌منجلاب​ ستون عظیم در‌دئوس​ حال سقوط بود.

او با سپرش‌خاصی​ آن را دفع‌خونسردی​ کرد و غلت زد.

نحوه مبارزه با غول‌ها مثل یک‌شما​ مهر روی بدنش حک شده بود.‌ساخته​ او چرخید و آزمودئوس را تاب داد.

هرچه خون صاحبش قوی‌تر‌قراردادی​ بود، این شمشیر جادویی قدرت‌لگدمال​ بیشتری از خود نشان می‌داد.

خون زیک که به‌فرو​ سطح نیمه‌خدا رسیده بود، پتانسیل‌پیداش​ کامل آزمودئوس را آشکار کرد.

آزمودئوس فضایی را که پر‌باشن​ از نیروی صاعقه بود شکافت‌قراردادی​ و یک سوراخ عظیم ایجاد کرد.

صاعقه‌ای که در بادِ شمشیر‌آره​ گرفتار شده بود، به سمت‌فدا​ بدن صاحبش، نزار، کشیده شد.

نزار بازوهایش را تاب داد، دستبند قادر‌این‌ور​ مطلق را احضار کرد و با استفاده‌هیچ​ از صاعقه یک میدان نیروی دفاعی تشکیل داد.

تقریباً نیمی از ۵۰ دستبند قادر مطلق تمام انرژی خود را از‌زمین​ دست دادند و به اطراف پراکنده شدند. خیلی زود، انرژی دوباره از‌موافقم​ طریق سیستم ابرها شارژ شد، اما در نهایت نزار شروع به خندیدن کرد.

چه کسی می‌توانست تصور کند‌باشن​ که چنین شخص قدرتمندی در‌قراردادی​ این دنیا وجود داشته باشد؟

قدرت زیک واقعاً بی‌نهایت بود.

آسمودئوس صاعقه‌موافقم​ را به‌قراردادی​ همه جهات شکافت.

اگه به خاطر اون نوچه‌های ستاره‌ای که تو جو‌پیداش​ مشتری پخش شده بودن نبود، نزار همون لحظه از‌سرنوشت​ شدت کلافگی دمش رو می‌ذاشت رو کولش و عقب‌نشینی می‌کرد.

ولی خب، از طرفی اینجا زمین‌خونسردی​ بازی نزار بود. حتی اگه نوچه‌هاش‌غبار​ هم سقوط می‌کردن، هنوز بابل رو داشت.

چیزی که زیک‌معنی​ واقعاً ازش خبر نداشت،‌قهرمان‌ها​ قدرت واقعی بابل بود.

نزار سلاح مخفیش رو مثل یه خنجر‌این‌ور​ تو آستینش قایم کرد و سیستم ابری‌هیچ​ رو فعال کرد تا به زیک فشار بیاره.

نبرد برای مدتی ادامه پیدا کرد و تقریباً تمام‌پیداش​ قدرتی که تا اون لحظه به هم نشون داده بودن،‌خاصی​ مصرف شد. پیروزی و شکست به این راحتی‌ها معلوم نمی‌شد.

حملات زیک یه مقدار نقص داشت. خب،‌حرفت​ اینم محدودیت یه جنگجو بود که همیشه‌اون‌ور​ فقط برای محافظت کردن می‌جنگید، نه کشتن.

از طرف دیگه، حتی قدرت نزار هم نمی‌تونست سپر‌هستین​ زیک رو سوراخ کنه. سرعت حمله و دفاع پایین اومد.‌فقیرنشین​ و به نسبت اون، هر ضربه سنگین‌تر و خردکننده‌تر می‌شد.

هر دو طرف‌جنگجوی​ شروع کردن به‌غبار​ تمرکز روی قدرت خالص.

ضربه صاعقه زیک سوراخ عظیمی تو ابرهای مشتری ایجاد‌پیداش​ کرد. دریای آمونیاک با صدای بلندی به هم خورد‌سرنوشت​ و یه لایه گاز ابر مانند به وجود آورد.

زیک از این فرصت استفاده کرد و‌حرفت​ به نزار نزدیک شد. آسمودئوس، صاعقه نزار‌اون‌ور​ رو شکافت و تو بدنش فرو رفت.

اما بدن نزار مثل یه توهم از هم پاشید.‌هستین​ با غرق کردن خودش تو صاعقه، فاز فیزیکیش رو‌محله​ تغییر داد. بیشتر شبیه جادو بود تا یه حرکت رزمی.

اون تکنیک‌های پیشرفته متعددی رو که از‌این‌ور​ دنیای شیاطین به دست آورده بود، تفسیر‌هیچ​ کرده و تو قدرت خودش گنجونده بود.

نزار امروزی به طرز‌فرو​ غیرقابل مقایسه‌ای قوی‌تر از ۷۰‌پیداش​ هزار سال پیش شده بود.

ولی خب، نزار تنها‌داشته​ کسی نبود که می‌تونست‌موافقم​ از جادو استفاده کنه.

معلم جادوی زیک،‌معنی​ سادیموس بود. همون جادوگر‌قهرمان‌ها​ بزرگ هزار سال پیش.

یه جادوی معکوس‌کننده تغییر‌قراردادی​ فاز اجرا شد تا نزار‌لگدمال​ رو به حالت اولش برگردونه.

دو نیروی جادویی با هم برخورد‌دئوس​ کردن و نزار با یه چشمک‌زمین​ زدن دوباره جلوی زیک ظاهر شد.

همون لحظه‌ای که اخم‌های نزار‌باشن​ تو هم رفت، زیک کلاً‌قراردادی​ از جلوی چشماش ناپدید شد.

هر کسی که راندو ویواچیسیمو رو جلوی چشماش ببینه، عمراً بتونه حرکت‌ساخته​ زیک رو دنبال کنه. دلیلش هم این بود که این حرکت نه‌همش​ تنها سریع بود، بلکه تمام اصول شمشیرزنی رو هم تو خودش داشت.

تو نقطه کور دشمن می‌چرخید، گیجشون می‌کرد‌این‌ور​ و یه ضربه شمشیر وارد می‌کرد که‌هیچ​ دفاع کردن در برابرش تقریباً غیرممکن بود.

این ترکیب ساده اما بی‌نقص‌می‌رفتی​ از شمشیرزنی و سرعت فوق‌العاده،‌نمی‌شد​ رقص نهایی یه مبارز بود.

نزار بدجوری‌سرنوشت​ غافلگیر و‌داشته​ دستپاچه شد.

اما خب، اونم جنگجویی‌فداکاری​ بود که راه برگشتن به‌هستین​ مبارزه رو خوب بلد بود.

حجم عظیمی‌موافقم​ از صاعقه دور‌گرد​ بدنش شکل گرفت.

انگار که خودش تبدیل به هسته مرکزی‌به‌طور​ یه طوفان رعد و برق شده باشه، ده‌ها‌احتمالاً​ صاعقه مسیر خودشون رو به اطراف باز کردن.

اون بی‌خیالِ دفاع کردن از یه‌خونسردی​ جهت خاص شد و تمام انرژیش رو‌این‌ور​ به صورت کورکورانه به اطرافش پمپاژ کرد.

این انتخابش‌دیگه‌ای​ برای مدت‌فداکاری​ کوتاهی جواب داد.

سرعت زیک کم شد،‌قراردادی​ چون نمی‌تونست مسیر مشخصی‌اون‌ور​ برای حمله پیدا کنه.

اما یه چیزی‌منجلاب​ بود که نزار‌دئوس​ نادیده‌اش گرفته بود.

زیک شاید در حالت عادی یه‌خونسردی​ احمق به نظر می‌رسید، اما تو‌غبار​ مبارزه؟ اون هیچ‌وقت یه احمق نبود.

صاعقه‌ها به همه‌جا‌معنی​ برخورد می‌کردن، اما بدون‌قهرمان‌ها​ نقص و کامل نبودن.

هنوز یه مسیر برای عبور شمشیر از‌این‌ور​ بین اون شکاف کوچیکی که یه لحظه‌هیچ​ رو به لحظه بعدی وصل می‌کرد، وجود داشت.

این گذرگاهی بود که فقط زیک، یه شمشیرزن‌اتفاقی​ با سرعت بی‌نهایت، می‌تونست ازش عبور کنه؛ مسیری‌قرار​ که موجودات عادی حتی نمی‌تونستن تصورش رو بکنن.

دنده‌های نزار با یه ضربه شکافت.‌خونسردی​ شوک ضربه انقدر وحشتناک بود که‌غبار​ استخوان‌های شکسته‌اش از پشتش بیرون زد.

بدنش به طور خودکار حس درد‌شما​ رو قطع کرد. وگرنه همون لحظه‌ساخته​ از شدت درد وحشتناک جون می‌داد.

«این عوضی! چه انسان ناچیزی!»

«بهتر نیست بهم بگی استاد؟»

زیک طعنه‌سرنوشت​ زد و‌داشته​ دوباره قدم برداشت.

چیزی که کاملاً واضح بود‌آره​ این بود که ضربات شمشیرش‌فدا​ از صاعقه هم سریع‌تر بودن.

یه بار‌موافقم​ دیگه، بدن‌قراردادی​ نزار زخم برداشت.

کفه ترازو‌بیشتر​ به شدت‌فرو​ کج شد.

حالا دیگه شکست‌خاصی​ نزار یه چیز‌خونسردی​ قطعی به نظر می‌رسید.

هامیل که تا الان فقط‌آره​ یه تماشاچی بود، از دیدن نبرد‌شدن​ زیک حسابی به هیجان اومده بود.

قدرت زیک خیلی‌جنگجوی​ فراتر از یه‌غبار​ شایعه ساده بود.

هامیل سوتی کشید و گفت: «نمی‌دونم قدرت این یارو یه‌نمی‌شد​ روی پنهان هم داره یا نه... ولی اگه نداشته باشه،‌داشته​ فکر کنم باید اون رو هم‌سطح در نظر بگیریم، نه؟»

این حرفی که هامیل با خودش‌خونسردی​ زمزمه کرد، در واقع مقایسه و‌غبار​ ارزیابی قدرت دئوس و زیک بود.

قدرت DS دئوس، نسخه نهایی چیزی بود که می‌شد بهش گفت "هوش رزمی".

از طرف دیگه، قدرت زیک توانایی خالص یه‌اون‌ور​ مبارز بود؛ بریدن، سوراخ کردن و دفاع کردنی‌خودم​ که تا بی‌نهایتِ ممکن ارتقا پیدا کرده بود.

مبارزه جالبی بود.

نزار همین الانش هم‌داشته​ داشت دست و پا‌موافقم​ می‌زد که فقط زنده بمونه.

تنها دلیلی هم که‌فداکاری​ هنوز نفس می‌کشید، ارفاق‌موجوداتی​ و ملایمت زیک بود.

سیستم ابری و حتی طوفان‌های‌گرد​ رعد و برق مشتری که اونقدر‌خاطر​ بهشون می‌نازید، دیگه هیچ کارایی‌ای نداشتن.

البته صاعقه‌بیشتر​ به خودی خود‌می‌رفتی​ هنوز قدرتمند بود.

صاعقه‌های کروی و پلاسما مانند‌باشن​ به صورت تصادفی جرقه می‌زدن‌قراردادی​ و انفجارهای عظیمی به وجود می‌آوردن.

موجودات عادی و حتی یه اژدها،‌شما​ اگه تو اون طوفان گیر می‌افتادن تو‌شدین​ یه چشم به هم زدن پودر می‌شدن.

طوفان رعد و برقش که بهش می‌گفتن طوفان انلیل،‌لگدمال​ اونقدر قدرتمند بود که اسم خدای رعد رو روش‌می‌کنی​ گذاشته بودن، ولی در برابر زیک هیچ فایده‌ای نداشت.

کی قراره تسلیم بشه؟

هامیل داشت‌سرنوشت​ زمانش رو‌داشته​ محاسبه می‌کرد.

همون لحظه، هامیل به‌فداکاری​ خاطر یه حس شوم‌موجوداتی​ و نحس اخم کرد.

و لحظه‌ای که‌جنگجوی​ فهمید اون حس‌غبار​ ناخوشایند چیه، فریاد کشید.

«زیک! پناه بگیر! آره،‌فرو​ باید از اون قدرتت‌اتفاقی​ برای فرار استفاده کنی!»

هشدارش کاملاً درست‌خاصی​ بود. اما دیگه‌خونسردی​ خیلی دیر شده بود.

بدن زیک‌دیگه‌ای​ ناگهان کشیده‌فداکاری​ و منقبض شد.

این اتفاق دقیقاً همون لحظه‌ای‌گرد​ افتاد که یه نور سوسوزنِ‌می‌شدی​ رنگین‌کمانی بدنش رو سوراخ کرد.

هامیل بال‌های نورانیش رو‌فرو​ باز کرد و بدن‌اتفاقی​ زیک رو تو آغوش گرفت.

نفس زیک‌سرنوشت​ همون موقع‌داشته​ قطع شده بود.

ضربه اونقدر وحشتناک‌معنی​ بود که قلبش‌شما​ از تپش ایستاد.

این با مرگ فرق داشت.

چون اون دیگه موجودی نبود که بتونه به این راحتی‌ها‌نمی‌شد​ بمیره. با این حال، به خاطر انرژی‌ای که از حد تحملش‌باشن​ فراتر رفته بود، ساعت بیولوژیکی بدنش برای یه لحظه متوقف شد.

هامیل در حالی که‌داشته​ به بدن معلق و بی‌حرکت‌جنگجوی​ زیک نگاه می‌کرد، اخم کرد.

چطور با وجود اینکه‌فداکاری​ با هم بودیم، کار‌موجوداتی​ به این نتیجه احمقانه کشید؟

هامیل یکی‌موافقم​ از پرهای بال‌گرد​ نورانیش رو کند.

پر رو‌بیشتر​ روی قلب‌فرو​ زیک گذاشت.

و بدن زیک، که تو یه‌خونسردی​ حالت شبیه به مرگ فرو رفته‌غبار​ بود، به یه مکان دوردست فرستاده شد.

یه شکاف فضایی‌معنی​ باز شد و بدن‌قهرمان‌ها​ زیک توش ناپدید شد.

ناولها | novelha.net