چپتر 89: نجات از هرجومرج سونگهوانگچونگ (۱)
0گروه در حاشیه رودخانه دجله توقفگفتم کرد تا دستی به سر ومیافتیم روی تجهیزاتشان بکشند و کمی استراحت کنند.
همون موقع،کالسکه چشمم بهجاده چیزی افتاد.
یه آبشار عظیمزور و باشکوه تو بالادستمرگمه رودخونه دجله خودنمایی میکرد.
حجم وحشتناکی از آب ازراه یه صخرهی شیبدار با ارتفاعجاده حدود دویست متر به پایین میریخت.
قطرات آب تو هوا پخش میشدن، مه غلیظی میساختن، رنگینکمونهایخوردیم قشنگی خلق میکردن و در نهایت با یه غرش کرکننده بهالکی هم میپیوستن. خیلی شاعرانه و قشنگ بود... تا اینکه گندش دراومد.
برگشتم سمت اسکاتولدوباره و پرسیدم: «اسمحرفهای اون آبشار چیه؟»
اما قیافهی اسکاتول یه جوری بود. بامرگمه چشمهای گرد شده و ماتومبهوت به آبشار زلچشم زد و بعد از چند لحظه منمنکنان گفت:
«...اینجا اصلاً آبشاری وجود نداره.»
«پس اون کوفتی چیه؟»
«انگار بهکالسکه خاطر زلزلهی دیشبزیک به وجود اومده.»
«مگه همچین چیزی ممکنه؟»
جواب داد: «طبیعت ترسناکه دیگه.»
به رشتهکوه خیره شدم.
یه چیزی بدجوری رو اعصابمزیک بود و قلقلکم میداد، ولی هرچیهرچه زور میزدم یادم نمیاومد چه مرگمه.
گفتم: «بیخیال، چی شدهمیزدم مگه؟ به محض اینکهگفتم صبحونه رو خوردیم راه میافتیم.»
«چشم.»
کالسکه دوبارهمیزدم تو جادهنمیاومد به راه افتاد.
زیک دیگه ازدوباره اون حرفهای متواضعانهحرفهای و تعارفهای الکی نمیزد.
هرچه به سونگهوانگچونگ نزدیکتر میشدیم، نگرانیاشنمیاومد برای خواهر و برادرهای کوچکترش بیشترخوردیم میشد و دیگه نمیتونست تحمل کنه.
اون لرزش شوم و حس بدی که تو دلمدوباره داشتم، وقتی از گردنهی مرتفع دجله تو سرچشمهی رودخونه ردنزدیکتر شدیم، بالاخره یه شکل واقعی و ملموس به خودش گرفت.
یه رودخونهیمیزدم قرمز رنگ داشتمرگمه جریان پیدا میکرد.
کاملاً مشخص بود که گدازههایزیک مذابه که با حرارت وحشتناک وهرچه آتیش گوگردی به پایین سرازیر شده.
آخه چطور ممکنهزور تو کوههای خوزهنمیاومد آتشفشان وجود داشته باشه؟
این کوهها شصت هزار سال آزگار با آرامش همونجا لنگرجاده انداخته بودن و تنها کارشون این بود که هر از گاهینگرانیاش بادی که از روشون رد میشد رو به بارون تبدیل کنن.
اگه سرزمین غولها تو اونورِ درهی ناهمواربیخیال کانین رو فاکتور میگرفتیم، کوههای خوزه همیشهکالسکه یه پناهگاه امن و راحت برای چوپونها بود.
اما...
اگه اون کوفتی که الان اون بالامرگمه قد علم کرده و داره دود سیاهمیافتیم بیرون میده آتشفشان نیست، پس چه مرگشه؟
لبم رو گاز گرفتم.
و زیرمیزدم لب غریدم: «الکس...مرگمه ای حرومزادهی روانی.»
یولگئوم که صدای غرغرم روزیک شنیده بود، فقط سرش رو تکونهرچه داد و یه آه غلیظ کشید.
برای کادنزا، بازرس دفتر امپراتور مقدس و شوالیهگفتم زودیاک، امروز قطعاً به عنوان یکی از گندترین ودوباره وحشتناکترین روزهای عمرش تو تاریخ ثبت میشد. بدون شک.
همین که باید روستای اون اوریدونِ پرحرف و قضیهی زامبیها رو بررسیحرفهای میکرد، به اندازهی کافی مایه سردرد بود؛ اما حالا یه هیولای بیشاخودمبرادرهای هم از غیب ظاهر شده بود که اصلاً معلوم نبود چه جونوریه.
اوریدون در حالی که شمشیر سنگینش رو مثلمحض یه شمشیر یه دستیِ سبک تو هوا میچرخوند، نوچنوچیزیک کرد و گفت: «این اصلاً یه زلزلهی معمولی نبود.»
چیزی که این دو تازیک شوالیه زودیاک داشتن باهاش دستوپنجنمیزد نرم میکردن، یه غول شعلهور بود.
هیکل این غول از سنگهای آتشفشانیِنمیاومد سیاه ساخته شده بود و لابهلایخوردیم مفصلهاش پر از مواد مذاب بود.
به هر چیزی کهخوردیم دست میزد، در جاکالسکه میسوخت و پودر میشد.
غول با یه غرش وحشتناک وگفتم مورمورکننده، بدون هیچ مکثی داشت جنگلِمیافتیم زغالشده رو با خاک یکسان میکرد.
کادنزا اخمهاشکالسکه رو تو همزیک کشید و گفت:
«اون دیگه چه کوفتیه؟»
اوریدون جواب داد: «امکان ندارهراه تو ندونی. مگه تو خورهجاده اطلاعات و داناترین شوالیه زودیاک نیستی؟»
کادنزا گفت: «چون دیگه نمیتونم به عقلبیخیال و منطق خودم اعتماد کنم. اون... اونکالسکه هیولاییه که اصلاً نباید تو این دنیا باشه.»
«منظورت غول آیوئه؟»
«این یه هیولا از دنیای شیاطینه. از اون جونورهاییه کهمحض فقط در صورتی میتونه پاش رو تو این دنیا بذاره کهمتواضعانه هر صد سال یه بار، از مسیر پادشاه شیاطین استفاده کنه!»
اوریدون گفت: «حالا هر خریراه که میخواد باشه. فکر کنمجاده اول باید حسابش رو برسیم، نه؟»
کادنزا لبشمیزدم رو گازنمیاومد گرفت و گفت:
«یعنی میگی شیاطیندوباره اون پیمانِ مربوط بهمتواضعانه دمیورگوس ۶۶۶ام رو شکستن؟»
اوریدون شونه بالا انداخت: «به هر حال کهگفتم کسی رو در رو باهاشون همچین عهدی نبسته، درسته؟دوباره این فقط چیزیه که ما پیش خودمون فکر میکنیم.»
اوریدون شمشیرش رو توخوردیم دستش چرخوند و مثل یهدوباره موشک به سمت آسمون پرید.
شوالیههای زودیاک قویترین جنگجوهای دنیای انسانهاگفتم بودن و مهارتهای وحشتناکی هم تومیافتیم شمشیرزنی و هم تو جادو داشتن.
با اینکه میگفتن غولهای آیو بهحرفهای اندازهی یه اژدها قدرت دارن، اما یهنزدیکتر شوالیه زودیاک دلیلی برای ترسیدن ازشون نداشت.
شمشیر اوریدون بازور قدرتی طوفانی روی سرمرگمه غول آیو فرود اومد.
کادنزا که داشت با هزار تا فکرچشم و خیالِ درهموبرهم این صحنه رو تماشا میکرد،الکی آهی کشید و اون هم وارد مبارزه شد.
«حق با توئه. اول باید ازگفتم شر این جونور خلاص بشیم. این وظیفهیچشم جنگجوییه که تو راه خدا خدمت میکنه.»
اوضاع فقط تودوباره روستای پوبسبی بهحرفهای هم نریخته بود.
کوههای خوزه درست از وسط قاره خوزهمرگمه کشیده شده بودن و حالا، یه آتشفشان عظیمچشم دقیقاً تو مرکز این کوهها فوران کرده بود.
اگه این فقط یه بلای طبیعی بود، میشدکالسکه همهچیز رو بندازن گردن خدا و تقدیر، ولینمیزد ماهیت این آتشفشان به طرز عجیبی مشکوک میزد.
زمین دهن باز کرده بود، بخار غلیظیبیخیال ازش بلند میشد و سوراخهای گندهی متعددیکالسکه روی سطح زمین به وجود اومده بود.
و از تو همین سوراخها،زیک هیولاهای دنیای شیاطین مثل مورنمیزد و ملخ داشتن بالا میاومدن.
آدمهای روی زمین به تمام جونورهای دنیای شیاطینگفتم میگفتن شیطان، ولی اگه میخواستیم دقیق باشیم، فقطکالسکه نژادهای هوشمند حق داشتن کلمهی شیطان رو یدک بکشن.
اینایی که الان داشتن رویراه زمین گردوخاک به پا میکردن،جاده فقط هیولاهای بیمغزِ دنیای شیاطین بودن.
شیاطین با این هیولاها مثل یه مشتبیخیال گاو و گوسفند رفتار میکردن، ولی تو بیشتردوباره مواقع، درست مثل انسانها رابطهی خصمانهای باهاشون داشتن.
مخصوصاً اون دسته از هیولاهایی که بیرون از مرزهای دنیاینمیزد شیاطین زندگی میکردن و بهشون هیولاهای وحشی میگفتن؛ اینا حتیبیشتر برای خود شیاطین هم رو اعصاب و مایهی دردسر بودن.
یه سر دراز شبیه چکشیادم و یه بدن کشیده و آیرودینامیکصبحونه که حدود بیست متر طول داشت.
فقط با همین دو تا ویژگی، میشدچشم فهمید که اژدهای اسپرم با اون اخلاقتعارفهای گند و ایرادگیرش، یکی از همین هیولاهای وحشیه.
این جونور فقط با تاتیتاتی کردن روی اون پاهای جلوییِ کوتاه ومیافتیم بالهمانندش، پریدن تو هوا و کوبیدنِ کل هیکلش رو زمین، حدود ده نفرنزدیکتر از نیروها، از جمله یه شوالیه و خدمتکارهاش رو مثل گوجهفرنگی له کرد.
«جلوش رو بگیرین! یه تیری، کوفتی، زهرِماریمتواضعانه بهش شلیک کنین! اگه اینجا سقوط کنه، مسیرنگرانیاش تا خود سونگهوانگچونگ کاملاً بیدفاع و بیصاحب میمونه!»
فریاد ناامیدانهیهرچی فرماندهی شوالیهها تویادم دامنه کوه پیچید.
اما پوست این اژدهای شیطانیراه از یه لایهی ضخیم از سلولهایزیک مرده و سفت پوشیده شده بود.
این پوستهی سفت که حسابی زبرگفتم و زمخت بود، به راحتی میتونست حتیچشم تیرهای غولپیکر بالیستا رو هم منحرف کنه.
شوالیههایی که اونجا داشتن بازیک این اژدهای شیطانی میجنگیدن، شوالیههای کلیسایهرچه جامع و متعلق به سونگهوانگچونگ بودن.
با اینکه در حد نگهبانهای یه روستا بودن وبیخیال نمیشد بهشون گفت نیروهای زبده، ولی باز هم اصلاً قابلزیک مقایسه با شوالیههای روستاهای دیگه نبودن و سطح بالاتری داشتن.
با این حال، در برابرراه قدرت وحشتناک این اژدهای شیطانیجاده کاملاً بیدفاع و فلج شده بودن.
فرماندهی شوالیههامیزدم زیر لبنمیاومد زمزمه کرد: «قهرمان...»
از بخت بدشون، چون جنگجوهای سونگهوانگچونگ برای یه مأموریت فورینمیزد به یه جای دور اعزام شده بودن، حتی یه نفربیشتر با سطح خون خالص هم بین شوالیهها باقی نمونده بود.
خود فرمانده دورگه بود، اما فاصلهی قدرت بینگفتم یه دورگه و یه خون خالص، مثل یهکالسکه دیوار غیرقابل عبور بود که نمیشد نادیدهاش گرفت.
ترس داشت ریشه میدواند.
دلم میخواست فرار کنم.
اگر فقط از این وضعیتزیک خلاص میشدم، باز هم میتوانستمنمیزد یک زندگی راحت داشته باشم.
به نظر میرسید برای مقابلهیادم با آن هیولا، دیگر هیچمحض گزینهای جز مرگ وجود نداشت.
طولی نکشید که اینخوردیم اضطرابِ کاپیتان شوالیهها بهکالسکه شوالیههای اطرافش هم سرایت کرد.
همه دقیقاًمیزدم همین حسنمیاومد را داشتند.
وقتی دیوارها همین الانش همزیک فرو ریختهاند، محافظت از آنهانمیزد دیگر چه فرقی به حالمان میکند؟
به جز من،زور صدها شوالیه دیگرنمیاومد هم آنجا بودند.
به نظر نمیرسید حضورخوردیم یک نفر بیشتر، تفاوت چندانیدوباره در این اوضاع ایجاد کند.
فقط شوالیههامیزدم نبودند کهنمیاومد ترسیده بودند.
کنارشان، روستاییهای معمولی ایستادهجاده بودند که فقط یکتعارفهای نیزه و داس دستشان بود.
ترسی که آنها حس میکردند،یادم اصلاً قابل مقایسه با ترسمحض شوالیهای در زره فولادی نبود.
این قرار بود یکخوردیم قتلعام یکطرفه توسط هیولاییکالسکه باشد که هیچکس حریفش نمیشد.
اژدهای شیطانی عنبر، بیشترنمیاومد شبیه یک بلای طبیعیمحض بود تا یک دشمن.
مثل آتشفشانی کهدوباره همان حوالی درحرفهای حال فوران باشد.
یا شبیههرچی طوفانهای سهمگینمیزدم و بارانهای سیلآسا.
در برابر چنین فاجعهای،خوردیم نگرش درست انسانی فقطکالسکه تسلیم شدن بود، نه مقاومت.
جادوگرِ شوالیهها با احتیاطنمیاومد گفت: «عقبنشینی تو اینمحض وضعیت، انتخاب استراتژیک درستتری نیست؟»
کاپیتان شوالیهها عصبانی شد.
«ببینم، اگه ما عقبمیزدم بکشیم، کی قراره ازگفتم شهر قلعهای نویهکان محافظت کنه؟»
نویهکان اسم شهریصبحونه بود که سونگهوانگچونگمیافتیم در آن قرار داشت.
کاپیتان بدجوری جوش آورده بود، اما اینبیخیال فقط خشمی بود که به خاطر گیرکالسکه افتادن در این مخمصه از خودش بروز میداد.
در واقع، خود کاپیتانجاده هم دلش میخواست فلنگتعارفهای را ببندد و عقب بکشد.
از آنجا که اجداد دورش جنگجو بودند، احتمالاً خون آنها درصبحونه رگهایش جریان داشت. او مدام به درگاه آن جد ناشناسی کهتعارفهای نه اسمش را میدانست و نه قیافهاش را دیده بود، دعا میکرد.
خواهش میکنم فقط یهخوردیم ذره شجاعت بهم بده. اگهدوباره اونم نمیشه، یه قهرمان بفرست!
بوم!
انفجاری رویکالسکه سر اژدهای شیطانیزیک عنبر رخ داد.
جادوی تاریک بود. امامیزدم هیچ انرژی شیطانی وگفتم پلیدی در آن حس نمیشد.
وقتی همه بهصبحونه خودشان آمدند، پسریمیافتیم را آنجا دیدند.
او زرهی به رنگنمیاومد آبی تیره پوشیده بود وصبحونه شمشیر آبیرنگی در دست داشت.
حدوداً چهاردهکالسکه پانزده سالهجاده به نظر میرسید؟
هیکل درشتیهرچی نداشت. حتی نمیتوانستیادم کسی را بترساند.
اما...
لحظهای که ظاهریادم شد، حال وگفتم هوای محیط تغییر کرد.
«من قهرمان، زیک ون هولی بیچحرفهای هستم! لطفاً همگی به من اعتمادسونگهوانگچونگ کنید و همونجا که هستید بمونید!»
این فریاد تبدیلزور به شجاعت شد ومرگمه به جان مردم افتاد.
شجاعتی کهمحض طنینانداز شدخوردیم و اوج گرفت.
طولی نکشید که آن گروه درهمشکسته و ناامیدمحض که فقط منتظر مرگ بودند، به جنگجویانی تبدیلجاده شدند که حالا میخواستند با مرگ مبارزه کنند.
شوالیهها فریاد کشیدنددوباره و سربازان نیزههایشانحرفهای را محکم کردند.
فرمانده شوالیههاهرچی دعای شکری بهیادم درگاه خداوند خواند.
وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، آنچشم حس شکست و ناامیدی که در نگاهشتعارفهای پنهان شده بود، کاملاً از بین رفته بود.
جنگجویان با خشم ازنمیاومد جا برخاستند تا بامحض هیولاهای دنیای شیاطین روبهرو شوند.
هر کسی کهدوباره آنجا بود میتوانستحرفهای این را حس کند.
ما پیروز میشویم.
دئوس که روی سقف کالسکهای در دوردست نشستهکالسکه بود، وقتی دید تنها چیزی که در انتظار آنهرچه هیولای جهنمی است مرگ خواهد بود، سوت آرامی کشید.
«واو، این همون قدرت قهرمانه؟»
«کسی که به بقیهجاده شجاعت میده. چون این نزدیکترینالکی چیز به تعریف کلمه جنگجوئه.»
یولگئوم در حالی که دستشیادم را از پنجره بیرون بردهمحض بود، جواب دئوس را داد.
سادیموسِ خدمتکار و اسکاتولِ پیشخدمتراه هم بین شوالیهها رخنه کرده بودندزیک تا مخفیانه به زیک کمک کنند.
تنها کسی که باید در این میان میدرخشید،محض قهرمان بود. دئوس و یولگئوم هم تصمیم گرفته بودندزیک همان عقب بمانند و فقط اوضاع را تماشا کنند.
دئوس نگاهیکالسکه به اژدهایجاده عنبر انداخت.
«حتی پای هیولای ماگوورت رو هم بهمرگمه اینجا کشونده. اگه این الکسِ عوضی برگرده،میافتیم برای همیشه از مقام دوک شیاطین اخراجش میکنم.»
یولگئوم گفت:محض «بهش میگیخوردیم هیولای ماگوورت.»
«ها؟ اوه، اون زنیکهنمیاومد لعنتی درباره چیزای دنیای شیاطینصبحونه اطلاعات زیادی داره، مگه نه؟»
«نه، نمیدونم. چون تمام مرزهایزیک دنیایی که به دنیای شیاطین وصلهرچه میشدن، ۶۶۶ قرن پیش بسته شدن.»
«یعنی قبلهرچی از اونمیزدم باز بودن؟»
«توی عصر نقرهای، آره.»
«پس داری میگییادم شیاطین بودن که عصربیخیال هرجومرج رو شروع کردن؟»
«فکر کنمکالسکه یه چیزی توزیک همین مایهها باشه.»
«ولی اینکه درباره هیولایمیزدم ماگوورت میدونی، یعنی این جونوربیخیال از عصر نقرهای وجود داشته؟»
«اون اصلاً هیولا نیست.»
«همم؟»
«نهنگه. یه موجوددوباره دریاییه که بهشحرفهای میگن نهنگ عنبر.»
«اقیانوس؟ اون غولتشن کهمیزدم داره همینجوری رو زمینگفتم اینور و اونور میدوه؟»
«چون طی ۷۰ هزار سال تکامل، بالههای جلوییش به پا تبدیل شدن.حرفهای با این حال، فرم اصلی بدنش هنوز به درد خشکی نمیخوره، مگهبرادرهای نه؟ زیادی چاقه، بدنش آیرودینامیک دریایی داره و حتی پاهای عقبی هم نداره.»
«واقعاً تو دریا زندگینمیاومد میکرده؟ پس چرا مثلمحض دیوونهها داره رو خشکی میدوه؟»
«به خاطر ماگوورت.»
«ماگوورت دیگه چه کوفتیه؟»
«خودت گفتی.محض بهش میگنخوردیم هیولای ماگوورت.»
«من فقط چون بقیه بهشمرگمه اینطوری میگن این اسمو آوردم.خوردیم آخه ماگوورت دیگه چه صیغهایه؟»
«دلیل نابودی عصر طلایی بود.»
«عصر طلایی؟هرچی یعنی داستان تایادم اونجا عقب میره؟»
«اوهوم.»
دئوس به یاد زمانینمیاومد افتاد که اخیراً بهمحض کشور کوتولههای زغالسنگ رفته بود.
آنجا، یولگئوم دستگاهی را راهاندازیزیک کرده بود که میگفتند ازنمیزد آثار باستانی عصر طلایی است.
یولگئوم ادامه داد: «عصر طلایی. اسمشنمیاومد قشنگ و دهنپرکنه، اما انسانها تو اونراه دوره هم نتونستن تعادل رو پیدا کنن.»
«چه تعادلی؟»
«اینکه چطور منقرض نشن.»
«داری میگیکالسکه اونا باجاده ماگوورت نابود شدن؟»
«ماگوورت بقایای سلاحهاییه که تو اون دوره ساخته شدن. اولش به نظر میرسید داریم تو مسیر درستی پیشجاده میریم. خطر جنگ رو با مهر و موم کردن سلاحها و خلع سلاح جهانی کم کرده بودیم. امانمیتونست نابودی خیلی راحت از راه رسید، فقط با پیدا شدن سر و کلهی یکی دو تا آدم دیوونه.»
«یعنی از یه سلاحخوردیم مهر و موم شدهکالسکه استفاده کردن؟ همون ماگوورته؟»
«میگن هزار قرنیادم طول میکشه تاگفتم سمّیتش کم بشه.»
«صد هزار سال؟»
«همم.»
دئوس با تعجب پرسید: «جنگ...راه مگه هدفش این نبود کهجاده زمینهای طرف مقابل رو تصرف کنی؟»
«آره.»
«ولی اونا از سلاحی استفادهزیک کردن که اون زمین رو برایهرچه صد هزار سال غیرقابل استفاده میکرد؟»
«انسانها موجودات بینهایت احمقی هستن. اصلاً غیرمنطقی نیست که خدا به همچینخوردیم نتیجهای رسیده باشه. اون احتمال پیشرفت و توسعهای که به سلاحهای ماگوورت ختمهرچه میشد رو پاک کرد و به جاش، جادو رو به انسانها هدیه داد.»
«پس عصرمحض نقرهای اینطوریخوردیم شروع شد؟»
یولگئوم بهمیزدم آرامی سرنمیاومد تکان داد.