چپتر 317: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۷۱. کسیدلنشینتر با قلببخواد قرمز (۵)
«نیش عقربه؟»
«قدرتیه که تاحال پای مرگ درمیوندردناکی نباشه، ازش استفاده نمیکنم.»
دئوس سر تکانحال داد و شانههایشدردناکی را بالا انداخت.
پاهایم را بازتر کردمبخواد و مشتهایم را تاحال نزدیک سینهام بالا آوردم.
اولین گاردتوهین مبارزهام در نبردِرسمی امروز را گرفتم.
اوریدون کمیآیا سرش راچنین کج کرد.
«ممنونم. که منحال رو به عنوان یهتجربه حریف به رسمیت شناختی.»
«خب، راستش رو بخوای، بهوصیت خاطر تواناییهات نیست. به خاطر زکهست.دردناکی نمیشه به دوست زکه توهین کرد.»
«زکه برای تو چیه؟»
«رسمی بخوای حسابحال کنی، کارمندمه، نه؟ عضوتجربه کلیدی کسب و کارمه.»
«غیررسمی چطور؟»
«همم... تو کادنزا رو به خاطر بشریتآیا نجات دادی؟ یا فقط داری از بشریتبود به عنوان یه بهونه برای کادنزا استفاده میکنی؟»
«به دومی نزدیکتره.»
«پس منم همینطوریحال جواب میدم. به رابطهتجربه تو با کادنزا نزدیکتره.»
«...پادشاه شیاطینآیا و قهرمانچنین با هم دوستن؟»
«خیلی عجیبه؟»
«عجیبه. عجیبتر از این نمیشه.»
دئوس باآیا بیخیالی گفت:چنین «پس ظاهراً عجیبه.»
«رویای تو چیه؟»
«رویا که...»
دئوس در جوابِبرای سوال اوریدون، مدتحساب طولانیای ساکت ماند.
و وقتی دوباره دهانچنین باز کرد، اوریدون باکرده خوشحالی زیر خنده زد.
«اووو، خیلی دلنشینتر ازچنین اونه که بخواد بهکرده عنوان وصیت استفاده بشه...»
آیا تا به حالبخواد بشریت چنین شکست دردناکیحال را تجربه کرده بود؟
نصف جنگجوهای رتبه A یا بالاتر مرده بودند.
دلیل زنده ماندن بقیهچنین هم این بود که اصلاًبود در جنگ شرکت نکرده بودند.
نزدیک به دو میلیون نیروشکست به این لشکرکشی رفتند، امانصف فقط حدود صد هزار نفر برگشتند.
اکثریت بردههادلنشینتر و دهقانها دروصیت جنگ کشته شدند.
از هر ده مردچیه جنگی و شوالیه، هفت نفرعضو جانشان را از دست دادند.
آنهایی که شانس آوردند، زنده ماندند و آنهایی که شانسنصف معمولی داشتند، مردند. و آنهایی که بدشانس بودند، به سرنوشت فلاکتباریجنگ دچار شدند و مرگ را برای اطرافیانشان هم به ارمغان آوردند.
کادنزا، خدمتکار ارشد، به محضشکست اینکه دوباره پایش به سرزمیننصف انسانها رسید، خون بالا آورد.
موهایش کاملاً خاکستری شده بود،وصیت برای همین تصور دردی کهشکست کشیده بود، اصلاً کار سختی نبود.
از بین شوالیههایبرای زودیاک، فقط دوحساب نفر زنده ماندند.
فقط کادنزاآیا و ردیتز، صاحبشکست شرین اسپیکا بودند.
نجیبزادهها و کاهنان عالیرتبهای که برای شروعتجربه این جنگ گلو پاره کرده بودند، بامرده شوک به این نتیجهی اسفبار خیره شدند.
با این حال، حتی برای آنهاییبشه که مخالف جنگ بودند هم سختتجربه بود که از این فرصت استفاده کنند.
حتی مخالفان سیاسی همچیه در برابر این تراژدیِکارمندمه بیش از حد، ساکت ماندند.
نجیبزادگان مخالفآیا جنگ، به دیدارشکست ملکه آپریل رفتند.
ملکه آپریل به اردوگاه اصلیشکست نزدیک بود و گروههای ضدجنگنصف از دید او دور مانده بودند.
رهبر جنبش ضدجنگ، دوک اروفوصیت بود؛ نجیبزادهای با املاکی وسیعشکست در همسایگی کوههای هورساسپاین در شمال.
این پیرمرد کهبرای امسال هفتاد سالهحساب میشد، همیشه محتاط بود.
راستش را بخواهید، بیشتر میخورد کهدردناکی آدم بیارادهای باشد. چون همیشه دورتبه دل بود و دیر تصمیم میگرفت.
به جای اینکه یک مبلّغ ضدجنگ باشد، بیشتر شبیه کسی بود کهرتبه نتوانسته بود به یک حامی پیشرو برای جنگ تبدیل شود. او صرفاًمیلیون به لطف جایگاهش به عنوان یک دوک، رهبر تبلیغات ضدجنگ شده بود.
به نظر بدترین انتخاببخواد میآمد، اما در نهایت همینچنین موضوع باعث احیای او شد.
«اعلیحضرت.»
«حرف بزن، لرد اروف.»
«سپاسگزارم، اعلیحضرت. به خاطر این شکست، هر منطقه با کمبود مردان مواجه شده. چون تعداد مردانی کهزنده مالیات میدادن کم شده، بودجه هم ناکافی شده. مهمتر از همه، با افزایش تعداد یتیمها و بیوههابردهها و کاهش تعداد کسانی که به زمینهای کشاورزی میرسن، به نقطهای رسیدیم که باید نگران برداشت محصول باشیم.»
«بدون اینکه نیازیاونه به تاکید باشه،بشه خودم اینو میدونم.»
«بابت نگرانیایتوهین که ایجادچیه کردم عذر میخوام.»
«راهحلی هم با خودت آوردی؟»
«بله، اعلیحضرت. نظرتونحال چیه بعضی ازدردناکی بردهها رو آزاد کنیم؟»
«برده؟»
«بله، اعلیحضرت. از بین بردههای جنگی که زنده از این جنگ برگشتن، اونهایی کهچطور رتبه نظامی بالایی دارن انتخاب میشن و وضعیتشون به مردم عادی ارتقا پیدا میکنه. اگهمیدم همسران و املاک کشاورزهای مرده رو به اونها بدیم، میتونیم تعداد کشاورزها رو افزایش بدیم.»
«حرف جالبیه.»
«و اعلیحضرت، شما بایدچنین همین الان شوالیههای اژدهایکرده زرد رو احضار کنید.»
«اما اونها...»
«این برای امنیت پادشاهیه. نزدیک به نیمی از شوالیههای پادشاهی جونشون رو تو این جنگ از دستبشریت دادن. تعداد نوچهها و بردههای جنگی کافی نیست. مشکل حتی بزرگتر، کمبود جنگجوهاست. لرد رگین، وزیر اموردوستن خارجه، یک لئو پالادین هم هست. من معتقدم که قدرت عظیم اون هم برای ما کاملاً ضروریه.»
«اشتباه نمیکنی، اما کسی میدونهشکست شوهر من الان کجاست؟ نمیدونمنصف چقدر طول میکشه تا پیداشون کنیم...»
«نظرتون چیهآیا از یهچنین متحد قدیمی بپرسیم؟»
«منظورت از متحد قدیمی کیه؟»
«اژدهایان.»
«آه!»
«مگه اژدهایان یه نژاد جادویی با بالهایتجربه بزرگ نیستن؟ اگه از اونها بپرسید، لردمرده رگین رو بدون هیچ مشکلی پیدا میکنید.»
ملکه آپریل بااونه چشمانی خسته وبشه سنگین سر تکان داد.
«فهمیدم. اینتوهین کار رو بهرسمی خودت میسپارم، دوک.»
بعد از رفتنحال دوک اروف، ملکه آپریلتجربه به شدت غمگین شد.
این جنگی بود که برایشکست انتقام گرفتن از پادشاه شیاطین کهجنگجوهای پدرش را کشته بود، شروع شد.
اما به جای گرفتن انتقام،وصیت حالا در خطر از دستشکست دادن خود پادشاهی پدرش بود.
چیزهای زیادیتوهین از دستچیه رفته بود.
پادشاهی حالا مثل یکچنین درخت پوسیده و توخالی،کرده در وضعیت خطرناکی قرار داشت.
او صورتش را پاک کرد.
«رگین... کاشدلنشینتر تو اینبخواد لحظه کنارم بود!»
ملکه آپریل اگر این خبر را میشنیدکنی خیلی ناراحت میشد، اما در این لحظهچطور رگین خانوادهاش را کاملاً فراموش کرده بود.
انسانها در برابرحال مزارع طلایی چهدردناکی حرفی برای گفتن دارند؟
چیزی که به وفورچنین در این دشتهای بیپایانکرده رشد میکرد، گندم بود.
در مزرعهای که انسانها اصلاً بهبشه آن رسیدگی نکرده بودند، فقط گندمهاتجربه بودند که به رنگ طلایی میدرخشیدند.
گندمها آنقدر پر و درشت شده بودندکنی که به نظر میرسید همین الان میشود آنهاهمم را برداشت کرد و با آنها نان پخت!
لاخه باآیا لبوپوزچهی آویزان گفت:شکست «اونا خیلی عجیبن.»
رگین که با نگاهی خالی به مزرعه خیرهکرده شده بود، سرش را تکان داد و طوری بهزنده او نگاه کرد که انگار از خواب پریده باشد.
کسی که لاخهاونه داشت با اوبشه حرف میزد، زیک بود.
«شبیه گیاه نیست. نه، اصلاً گیاه نیست... بیشتر حس یه ماشینیکسب رو میده که یکی دستکاریش کرده. یه گندم بینقص که نهبهونه مریض میشه، نه ضعیف میشه و ریشههاش از هر علف هرزی قویتره!»
رگین باآیا چهرهای گیجچنین از او پرسید:
«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»
زکه بهدلنشینتر جای لاخهبخواد جواب داد:
«شاید از یادگارهای عصر طلایی باشه. اگه کارکارمندمه اونا باشه، حتماً یه جور جادویی روی دونههای گندمبشریت پیاده کردن که بتونه به علفهای هرز غلبه کنه.»
زکه رفت تو دل گندمزار و خوشههای گندم رو برگردوند و نگاهرتبه کرد. از اونجایی که تو بچگی مدت زیادی تو مزرعه کار کرده بود،نیرو حدس زدن وضعیت گندمها فقط با یه نگاه به خوشههاشون کار سختی نبود.
«من فقط چون شنیده بودم تو عصر طلاییکرده اینجا گندم زیادی رشد میکرده اومدم، ولی اصلاًدلیل فکرش رو نمیکردم هنوزم دارن اینجا رشد میکنن.»
لنکامپ، فرمانده شوالیههای اژدهای زرد، بابشه چهرهای هیجانزده اسبش رو روند سمت جاییکرده که زکه، رگین و بقیه وایساده بودن.
«اینجا واقعاً... جاییه که حتی تو خواب هم ندیده بودم! اعلیحضرت!کسب لطفاً همین الان این گندمزار رو به عنوان قلمروی پادشاهی وردهبهونه اعلام کنید. ما، شوالیههای اژدهای زرد، نگهبانان این سرزمین خواهیم بود.»
رگین سر تکون داد.
«ایده خیلی خوبیه.»
اما زکهدلنشینتر بلافاصله باهاشبخواد مخالفت کرد.
«دنیای بیرون از قاره خوزه خیلی بزرگتر از اونه که بخواد مالکارمه کسی باشه. کار درست اینه که همه پادشاهیها، یا اصلاً همه موجوداتدومی زنده، دور هم جمع بشن و در مورد نحوه استفاده ازش تصمیم بگیرن.»
در واقع، وقتی زکه از «موجودات زنده» حرف میزد، منظورش شیاطینجنگجوهای هم بود. اون یه مدت اومده بود پادشاهی ورده تا جلویشرکت درگیری بین رگین و دئوس رو بگیره، اما دلش جای دیگهای بود.
اگه منطقی به قضیه نگاه میکردی، اینتجربه گندمزار هم مال دئوس بود. اون خیلی وقتبودند پیش خودش رو صاحب اینجا اعلام کرده بود.
اگه کسی میخواست بگه این ادعایبشه دئوس بیمعنیه، راهحلش ساده بود. فقطتجربه کافی بود باهاش بجنگه و ببره.
ولی مگه تو این دنیارسمی اصلاً چیزی پیدا میشد که بتونهکسب با دئوس بجنگه و پیروز بشه؟
حتی خود زکه همچنین جرأت نداشت بگه کهکرده میتونه از دئوس قویتر بشه.
فرمانده لنکامپ نگاهیحال به زکه انداختدردناکی و لبخند معذبی زد.
«اگه قرار نبود این زمین حاصلخیز رو به قلمروی پادشاهیمون اضافه کنیم، پس چرابود تو این دو ماه از اون کوههای خطرناک و لعنتی گذشتیم؟ که نتیجهاش رو بامیلیون کسایی تقسیم کنیم که هیچ کاری برای این ماجراجویی نکردن؟ این حرف یکم عجیب نیست؟»
زکه خندید.
«تنها سختیای که کشیدیم این بود که چند وعدهبود غذا تو راه خوردیم و چند شب بیدار موندیم، مگهبقیه نه؟ وقتی اینقدر شانس آوردید، بد نیست یکم متواضعتر باشید.»
«دارید میگید من آدمچنین سبکیام؟ فقط چون ادعایکرده مالکیت این زمین رو کردم؟»
«اگه اینطور بشه، دوباره جنگ راه میافته. مهم نیست این زمین حاصلخیز چقدر بزرگ باشه، بالاخره یهرتبه روزی کم میاد و آدما در نهایت برای تصاحبش به جون هم میافتن. عصر طلایی و عصرحدود نقرهای... اونا خیلی از ما مرفه تر بودن، اما نابودیشون در نهایت به خاطر همون جنگ وحشتناک بود.»
«ارباب زکه. شما جنگجوی بزرگی هستید، اما باید بیشتر به حرف خدا گوش بدید. ماهمم مدتهاست که داریم یه جنگ مقدس علیه شیاطین راه میندازیم. جنگ چیز پلیدی نیست، شریفترین کاره.پادشاه چطور میتونید کار محافظت از بشریت و زمین در برابر شیاطین رو اینطور بیارزش جلوه بدید؟»
«منظورم اینه که اگه آدما شروعدردناکی کنن به طمع کردن برای زمین،رتبه جنگ بین خود انسانها شروع میشه.»
«چطور ممکنه درخواست یه پاداش عادلانه برای نتیجهی ماجراجوییای که توشجنگجوهای با عبور از یه کوهستان سخت جونمون رو به خطر انداختیم، طمعکارینکرده باشه؟ اعلیحضرت، لطفاً شما یه چیزی بگید. آیا من اشتباه فکر میکنم؟»
فرمانده لنکامپ کهاونه کلافه شده بود، پایآیا رگین رو وسط کشید.
کسی که بهش وفادار بود، رگین بود. فرمانده اینعضو سفر اکتشافی هم رگین بود، نه زکه، پس پرسیدننجات نظر اون سریعترین راه برای حل این بحث بود.
رگین به لنکامپ گفت:
«برادر، تو یه ابرانسانی. مگه ما الان در مورد یه چیزِ از نظر اخلاقیمرده بدیهی حرف نمیزنیم؟ اگه برای زمین طمع کنیم، وارد جنگ میشیم. اگه جلوی دشمن واقعیایحدود به اسم شیاطین بیفتیم به جون هم، فقط خودمون رو نابود میکنیم. غیر از اینه؟»
«اما اعلیحضرت...»
«بهش فکر کن. مگه اینجا آخرین زمین باقیمونده تو این دنیاست؟ معلومه که نه. تو آینده زمینهای خیلی بیشتری منتظرمونن. حتی اگه همهچیزمیکنی رو تو دستشون داشته باشن، توانایی مدیریتش رو ندارن. تو این شرایط، انتخاب بدی نیست که از مهارتهای دیپلماتیک استفاده کنیم و یهمدت سری منافع رو با بقیه به اشتراک بذاریم. در عوض، مگه نمیتونیم روی قلمروهای دیگهای که بقیه کشورها دنبالشن، ادعای حق و حقوق کنیم؟»
لنکامپ مشتشآیا رو کوبیدچنین کف دستش.
«دقیقاً! اعلیحضرت واقعاً بینش فوقالعادهای دارن. این فقط واگذاری زمیننصف نیست؛ یه جور بیمه است. چون پادشاهیهای دیگه ممکنه زمینهایاصلاً خیلی باارزشتری مثل معادن طلا پیدا کنن تا فقط یه گندمزار.»
«میتونی اینطوریدلنشینتر هم بهش نگاهوصیت کنی، ارباب لنکامپ.»
«بله! اعلیحضرت.»
«به مدیر اراضی بگو فوراً ارزش این دشت روبود تخمین بزنه. از اونجایی که قراره گزارش به پیشگاهماندن اعلیحضرت تقدیم بشه، نباید حتی یه دروغ هم توش باشه.»
«چشم. با جدیت بهشون میگم.»
فرمانده شوالیههای اژدهای زردبخواد عقب کشید و رگینحال با نگاهی به زکه گفت:
«هیچ جنگی در کارچیه نخواهد بود. چون ماکارمندمه اونقدرها هم احمق نیستیم.»
زکه با شنیدنحال این حرف نتونست جلویتجربه خنده تلخش رو بگیره.
انسانها احمقن.
همیشه آمادهان کهاونه بارها و بارهابشه خودشون رو نابود کنن.
همون موقع، چشم زکه بهرسمی سیگنی افتاد که تو فاصلهی نهچندانکسب دوری داشت با خوشحالی لبخند میزد.
ما باید رو به جلو حرکت کنیم.تجربه اگه وایسیم و فقط به عقب نگاه کنیم،بودند چیزی جز نفرت و درجا زدن باقی نمیمونه.
مثل اجدادمون که سعیچنین کردن از فضا عبور کننبود و به ستارههای دوردست برسن.
نه.
به جایی حتی دورترچیه از اونایی که درکارمندمه نهایت در هم شکستن.
«رگین.»
«جانم، برادر.»
«هیچی. من میرماونه یه گشتی این اطرافآیا بزنم و زود برمیگردم.»
«برو. و ازبرای حرفای این مقامات همکنی زیاد به دل نگیر.»
«برام مهم نیست. بارچنین اول و دومم کهکرده نیست این چیزا رو میبینم.»