چپتر 72: ۱۷. سفر به دنیای شیاطین (۲)
0«میدونی چرانهایت این مکانتبعید ممنوعه است؟»
«نه، نمیدونم!»
«اینجا همون جاییهبرجستهای که ستاره صبحگاهی برایروز اولین بار سقوط کرد.»
«لوسیفر...»
«میبینم که میشناسیش.»
«معلومه. اون دمیورگوس اوله.»
«اولین پادشاه شیاطین، شیاطین رو از دیگ ارواح شیطانی بیرون کشید و دنیای شیاطین رو خلق کرد. بعد برایهمراه صد سال، گابلینها، اژدهایان، هیولاها و انساننماها رو دور هم جمع کرد و به دنیای انسانها حمله کرد. اما نتیجهاشنیست شکست بود. نصف دنیای انسانها رو با خاک یکسان کرد، اما خود پادشاه شیاطین به دست یک قهرمان کشته شد.»
«و بعد، صد سال بعدش، دمیورگوس دوم دوباره سعی کرد حمله کنه، امامجازات نتیجهاش فاجعهبار بود. به جای اینکه بعد از عقبنشینی در برابر انسانهایی کهانگار کاملاً آماده بودن، زمینها رو فتح کنن، بیشتر شیاطین کشته شدن، مگه نه؟»
تپهای صخرهای مثل یک شمشیربراش سر به فلک کشیده بود ومیزد پلههایی از میان شکاف آن میگذشت.
در انتهای یک جاده باریک کهمنتهی کاملاً با ابسیدین سیاه پوشیده شده بود،انگار صخرهای با یک سوراخ قوسیشکل قرار داشت.
آنسوی سوراخ، یکبرجستهای باتلاق سبز تیرهخدا امتداد یافته بود.
«این همون دیگ شیاطینه؟»
«دقیقاً.»
«میگن لوسیفر فرشته خیلی برجستهای بوده. اون که سوگلی خدا بود، یهمیکرد روز با خودش فکر کرد: چرا من نتونم خدا باشم؟ این غرور تبدیل۶۶۶ به گناه شد و در نهایت مجازات تبعید رو براش به همراه داشت.»
یولگئوم در مسیر منتهی به باتلاق قدم میزدخودش و داستان لوسیفر رو طوری تعریف میکرد کهمجازات انگار داره یه اسطوره باستانی رو روایت میکنه.
«خیلی وقت پیش بود، اما از دیدنتونم تو اینطوری نیست، نه؟ نهایتاً ۶۶۶ قرنتبعید پیش اتفاق افتاده. تو اون موقع زنده بودی.»
«آره، درسته.»
«احیاناً همدیگه روهمراه میشناسید؟ تو ومنتهی لوسیفر رو میگم.»
«مگه قرار نشدبرجستهای درباره سن وخدا سال حرف نزنیم؟»
«بحث سن نیست، بحث رفاقته.»
«به هر حال، من میخوام به همون تنظیمات قبلی برگردم کهمیزد از این داستانهای قدیمی هیچی نمیدونم. آخه یه دختر زیبای چهارده سالهپیش چطور میتونه یه شیطان مال ۶۶۶ سال پیش رو ملاقات کرده باشه؟»
«حالا بگذریم، اصلاًهمراه چرا اومدی بهمنتهی این مکان ممنوعه؟»
«داشتم به جایی تو دنیای شیاطین فکرروز میکردم که شیاطین توش زندگی نکنن، وگناه اینجا تنها جایی بود که به ذهنم رسید.»
«اگه پنهان شدهخدا باشن، یعنی همینفکر دور و برن؟»
«آره.»
باتلاقی که قلقل میکردیولگئوم و گازهای سمی بیرونمیزد میداد، بهشدت اسیدی بود.
حتی یه پربرجستهای کاه هم آنخدا اطراف سبز نشده بود.
صخرههای فلزی زنگزده شکلهای عجیبوغریبیخودش به خودشون گرفته بودن، انگار کهگناه آنها ساکنان واقعی این خرابشده بودند.
«دیگ شیاطین دقیقاً همون چیزیه که از اسمش پیداست.منتهی کل این باتلاق سبز در حال جوشیدنه. سرزمینیه کهاسطوره حتی شیاطین با اون جونسختیشون هم نمیتونن توش زنده بمونن!»
«حالا اولین پادشاه شیاطین بوده یا هر خری کهداستان بوده، فقط یه مزاحم از قرن ۶۶۶امه. هم زمینمیکنه رو غیرقابلاستفاده کرد و هم تو جنگ شکست خورد.»
«وقتی بیفتی رو دندهبوده غر زدن، حتی به پادشاهفکر شیاطین قبلی هم رحم نمیکنی.»
«اگه جد ۶۶۶ نسل قبلت باشه، دیگه رسماً یه غریبه است. حتی اگه بخوای درجه خویشاوندیهمراه رو هم حساب کنی، میشه ۶۶۶ درجه فاصله. اگه میخواد مثل یه جد باهاش رفتار بشه،وقت باید خودش رو نشون بده و یه ارث و میراثی چیزی از خودش به جا بذاره.»
«خب، حتینهایت خدایان هم اجدادشونبراش رو نادیده میگیرن.»
«چرا فقط نادیده بگیره؟ خدامسیر کلاً دنیایی مثل اینجا رو بهتعریف امان خدا ول کرده، مگه نه؟»
«ولش کرده؟»
«وگرنه چرا باید بذارهروز شیاطین ۶۶۶ قرن تمامباشم به دنیای انسانها حمله کنن؟»
«خب، در عوضمجازات وحی میفرسته تا یهیولگئوم قهرمان پرورش پیدا کنه.»
«اگه اینطوریبراش بهش نگاهیولگئوم کنی... آره، شاید.»
دئوس بهخیلی محض اینکه حرفشسوگلی تمام شد، ایستاد.
«رسیدیم.»
«این...»
«تکینگی فرشتهی سقوطکرده.»
یک ستارهی سیاهبرجستهای در برابر چشمان اینروز دو موجود شناور بود.
در اطراف این ستاره، سیارههایخودش کوچکی شبیه به گرد و غبارگناه با سرعت در حال چرخش بودند.
شعاع آخرین مدارمجازات گردش چیزی حدودهمراه ده متر بود.
فضای خیلی بزرگی نبود،یولگئوم اما یولگئوم جرئت نمیکردمیزد به آن نزدیک شود.
انرژیای در آنجا متمرکز شده بودخدا که حتی یک اژدهای طلای حقیقیغرور هم نمیتوانست با آن برابری کند.
«بهتره بهش دست نزنی. مگهخودش اینکه بخوای تبدیل بشی بهتبدیل یه اژدهای طلای حقیقیِ یه دست.»
«حتی بهش فکر هم نمیکنم. واقعاً شگفتانگیزه. اولینمسیر باره که از نزدیک میبینمش. این دیگه چیهانگار که بیشتر از ۶۰۰ قرن تونسته دوام بیاره؟»
«گرداب کارما.»
«اون دیگه چیه؟»
«همونطور که ازخدا اسمش پیداست، یهفکر گرداب از کارماست.»
دئوس درنهایت مورد گردابتبعید کارما توضیح داد.
«گرداب کارما.»
«کارما تصویری از رابطهایه که بین یک موجود و جهاننتونم شکل میگیره. درست همونطور که هر جا جرمی باشه گرانشیولگئوم به وجود میآد، یا اطراف یه آهنربا میدان مغناطیسی شکل میگیره.»
«یعنی میگی کارماخدا در اطراف موجوداتفکر به وجود میآد؟»
«دقیقاً.»
«و این کارمایی که دارهمسیر اینجا میچرخه... به نظر میرسهطوری بیش از حد قدرتمند بوده.»
«همینطوره.»
«یعنی اونقدر موجود قدرتمندی بودهخودش که فقط با حضورش تو اینگناه دنیا، همچین گردابی به وجود اومده.»
وقتی یولگئوم سرشمجازات را تکان داد،همراه دئوس پوزخند تمسخرآمیزی زد.
«و بابراش این حال ازمسیر انسانها شکست خورد؟»
«یعنی...»
«دیگه روم نمیشهخدا جایی برم وفکر بگم منم یه شیطانم.»
یولگئوم در حالیمجازات که شانههایش راهمراه بالا میانداخت، پرسید.
«خب، حالا میخوای چیکار کنی؟»
«خب، نظرت چیهبرجستهای اول سعی کنیمخدا اینو نابودش کنیم؟»
«ها؟»
«همینه دیگه. اینمجازات یه یادگار مقدسهمراه تو یه مکان مقدسه.»
دئوس دستش را بالایولگئوم آورد و گرداب کارمایمیزد لوسیفر را نشانه گرفت.
«اول به عواقببرجستهای کارت فکر میکنی بعدروز انجامش میدی، مگه نه؟»
«نه.»
«فکر کنم همین الان با دقت برات توضیح دادم... یهقدم مقدار عظیم از انرژی داره اینجا جریان پیدا میکنه. اونقدرروایت زیاد که انرژی حضورش برای ۶۶۶ قرن اینجا معلق مونده.»
«خب که چی؟»
«به حرفم گوش کن!»
«پس بگوسوگلی چطوری الکسروز رو پیدا کنیم.»
«من از کجا بدونم؟»
«منم نمیدونم.»
«نظرت چیه اصلاً از اینسوگلی فرضیه شروع کنیم که شایدنتونم اون دو تا زنده نباشن؟»
«نه، اون حرومزادهها زندهان.»
«این یعنی انکار واقعیت!»
«نه. اول باید اینو بشکنیم.»
«بهت گفتمخیلی این کاربوده رو نکن.»
«مشکلی نیست. هر چی تو دنیای شیاطین هستباشم مال منه. حالا اگه یه چیزی که مالهمراه خودمه رو بشکنم، مگه آسمون به زمین میآد؟»
«اون بالا رو نگاه کن!»
یولگئوم بابراش انگشت بهیولگئوم آسمان اشاره کرد.
یک لایه شبیه به ابر آنجا بود.روز شبیه یک ابر سیاه و تاریک بودگناه که در ارتفاع پایینی معلق مانده بود.
«اون قاره خوزهست.»
«خب که چی؟»
«اگه گرداب کارما رو نابود کنیم،منتهی نه تنها روی دنیای شیاطین، بلکهمیکرد روی دنیای انسانها هم تأثیر وحشتناکی میذاره.»
«چه بهتر. بههرحال هدفبوده شیاطین همینه که بهخودش دنیای انسانها حمله کنن دیگه.»
«هدف دزدیدنه، نه نابود کردن.»
«چه اشکالی داره بزنیم بشکونیمش؟ بالاخرههمراه از اون شکاف نور خورشید میتابه.داستان مگه مجبوریم تو قاره هورسا زندگی کنیم؟»
«تو واقعاً بیفکری.»
«هوف، نظرم عوض شد. خطرناکه، پس بکشروز عقب. همونطور که گفتی، بد نیست ببینیمگناه قاره خوزه از هم میپاشه یا نه.»
یولگئوم باسوگلی چهرهای جدیروز جلوی دئوس ایستاد.
«اگه یه بچه تخس بخواد هرهمراه کاری دلش میخواد بکنه، یه آدمداستان بالغِ حسابی باید جلوشو بگیره، مگه نه؟»
«مگه قرار نذاشتیمهمراه بحث سن ومنتهی سال رو وسط نکشیم؟»
«ربطی به سن نداره.بوده این داستانِ رابطه بین یهفکر آدم بالغ و یه بچهست.»
یولگئوم دستشسوگلی رو کردروز تو آستینش.
وقتی دستش رو بیرونتبعید آورد، چیزی که تومسیر دستش بود یه شمشیر بود.
یه شمشیر تکلبه با تیغهای صیقلیمنتهی که تو یه غلاف سفید بامیکرد تزئینات طلا جا خوش کرده بود.
دئوس خندید.
«میخوای مبارزهسوگلی آخرمون روروز هیچ حساب کنیم؟»
«هر کاری دلت میخواد بکن. درهمراه عوض، قول بده اگه تونستم متوقفتداستان کنم، دیگه دست به کارای احمقانه نزنی.»
«خب، حتی اگههمراه قسم هم نخورممنتهی همین میشه، نه؟»
یولگئوم شمشیر رو ازبوده غلاف بیرون کشید وخودش یه نفس عمیق کشید.
«چرا وقتی میشه با خوردن غذاهایفکر خوشمزه سفر کرد، باید اینجوری بشه؟نهایت انگار از همون اول قراره دعوا کنیم.»
«دقیقاً همینه،نهایت نه؟ بینتبعید ما دو تا.»
دئوس اولین قدم رو برداشت.
انرژی روح شیطانی تو بدنشسوگلی منفجر شد و هر دونتونم مشتش رو تو تاریکی فرو برد.
هوای اطرافش به خاطر تراکمخودش انرژی شیطانی دچار اعوجاج شد.تبدیل چهره یولگئوم در هم رفت.
یولگئوم نوک شمشیری که توبراش یه دستش بود رو بهقدم سمت صورت دئوس نشونه رفت.
اون یکی دستشهمراه رو پشت کمرشمنتهی قایم کرده بود.
این دئوسخیلی بود کهبوده اول حرکت کرد.
دست چپ یولگئوم واقعاً روخودش اعصابم بود، اما منم ازتبدیل اونایی نبودم که بخوام مکث کنم.
با جا گذاشتن یه پستصویر از خودم، تو یه چشم به همداستان زدن فاصلهمون رو پر کردم و هر دو دستم رو به سمت یولگئوماینطوری دراز کردم. گرداب سیاه توی دستم منفجر شد و به بیرون زبانه کشید.
«انفجار مارپیچ تاریک!»
«پروانه ماه، شمشیر توهمزای کیونگولهوانگوم!»
اولین ضربات اینخدا دو موجود بهفکر هم گره خورد.
ضربه پادشاه شیاطین نیرویی بودبراش که میتونست هر چیزی روقدم تو این دنیا نابود کنه.
مارپیچ تاریک، که انرژی روح شیطانی (چکیدهای از قدرت پادشاهان شیاطینتعریف گذشته) رو به شکل مارپیچ تقویت و منفجر میکرد، حتی اگهاینطوری یه خدا هم جلوش وایمیستاد، به این راحتیها ولکن ماجرا نبود.
در نقطه مقابل،برجستهای شمشیر یولگئوم فقطخدا یه شمشیر بود.
مرز بین هستی و نیستیخودش فرو ریخت و ضربه دئوس اونگناه رو به صدها تیکه پاره کرد.
یه انفجار عظیم از انرژیبراش و یه شمشیر خیالی کهقدم آزادانه دورش میپیچید و پراکندهاش میکرد.
نبرد بین این دو تا، شبیهمنتهی یه سیلاب خروشان و یه قایقمیکرد مسافربری بود که روش شناور مونده بود.
قایقران فقط با یهبوده تکون کوچیکِ پارو، از امواجفکر ویرانگر جریان آب جاخالی میداد.
با این حال، نمیشدروز گفت که قایقران رودخونهباشم رو تحت کنترل خودش داره.
حتی یه لحظه بیتوجهیتبعید یا اشتباه کافی بودمسیر تا قایق واژگون بشه.
با وجود نبرد وحشتناک بینمسیر این دو موجود، حتی یه خراشتعریف کوچیک هم روی گرداب کارما نیفتاد.
کارما تبلور سرنوشته.
به خاطر اون گرداب کارمایی،خودش تمام موجودات اطراف هم فرمتبدیل مستحکم خودشون رو حفظ کرده بودن.
وقتی مارپیچ تاریکِ منحرفشدهتبعید به دیگ شیاطین برخوردمسیر کرد، انفجار عظیمی رخ داد.
باتلاق به شدت اسیدییولگئوم ناگهان فوران کرد و زمینِداستان زیرش مثل لاکپشت ترک برداشت.
اما بلافاصله بعد از اون، محیطخدا اطراف دقیقاً مثل فیلمی که یه فریمشتبدیل قطع شده باشه، به حالت اولیهاش برگشت.
فضایی که حتی از سادهترین قانون علتنتونم و معلول (یعنی نابودی بر اثر انفجار)تبعید سر باز میزد، قلمرو گرداب کارما بود.
به همین خاطر، با اینکه این نبرد میتونستمسیر دنیا رو زیر و رو کنه، اما تأثیرشانگار روی دنیای شیاطین بینهایت نزدیک به صفر بود.
این نبردِ بیسر و صدا هرمنتهی لحظه خشنتر میشد، در حالی کهمیکرد حتی یه تماشاچی هم اونجا حضور نداشت.
با گذشتخیلی زمان، حملاتبوده دئوس سادهتر شد.
انرژی روسوگلی جمع میکرد وخودش به بیرون میفرستاد.
انرژی شیطانی مثل یهتبعید آبشار سرازیر میشد ومسیر محیط اطراف رو ویران میکرد.
یولگئوم همونطور کههمراه انگار داشت میرقصید، بینقدم اون حملات حرکت میکرد.
درست مثل پاشیدن بذر روی زمینی کهروز شخم خورده و از هم پاره شده،گناه هماهنگی بین علت و معلول رو حفظ میکرد.
پادشاه شیاطین و خدای اژدها.
نبرد بین این دو موجودبراش تا غروب، سپیدهدم و لحظهقدم طلوع خورشید ادامه پیدا کرد.
دئوس مشتهاش روهمراه ضربدری کرد ومنتهی به جلو درازشون کرد.
اما دیگهخیلی هیچ تاریکیایبوده بلند نشد.
انرژی روحسوگلی شیطانی کاملاًروز تهکشیده بود.
چیزی که جلوی مشت خالیبراش دراز شده تو هوا روقدم گرفت، شمشیر جینگهومِ یولگئوم بود.
شمشیرش به سختی تکون میخورد.مسیر از کندی گذشته بود وطوری عملاً به بیحرکتی رسیده بود.
دیگه هیچخیلی زوری براشبوده نمونده بود.
با این حال، نقطهایروز که شمشیرش به سمتش نشونهغرور رفته بود، کاملاً دقیق بود.
مشت دئوس به خاطر تیغه شمشیر مسیرش رو گممنتهی کرد، با یه قدم تلوتلوخوران از کنار یولگئوم رداسطوره شد و در نهایت با زانوهاش روی زمین افتاد.
یولگئوم بهبراش شمشیرش نگاه کردمسیر و آهی کشید.
«مساوی شدیم.»
«اصلاً قصد ندارمخدا اصرار کنم کهفکر اینجوری مساوی شدیم.»
زانوهای خمشدهام دیگه صاف نمیشدن.
انگار که با هر دو زانو روی زمین افتادهداستان بودم و داشتم گریه میکردم؛ تحقیری که حس میکردممیکنه خیلی بزرگتر از آسیبی بود که تو مبارزه دیده بودم.
«نه، من دیگه...»
یولگئوم شمشیرشسوگلی رو گذاشتروز تو غلاف.
اگه برمیگشت و شمشیرش رو تاب میداد، میتونست سرمنتهی پادشاه شیاطین رو از تنش جدا کنه، اما دیگهاسطوره حتی برای اون کار هم جونی براش نمونده بود.
«تازه، اون تو فرمیولگئوم اصلیش به عنوان اربابمیزد شیاطین هم مبارزه نکرد.»
«مگه اینخیلی یه چیزبوده عادی نیست؟»
دئوس توسوگلی همون وضعیتروز روی زمین نشست.
میخواست انرژی دنیای شیاطین روبراش جذب کنه و انرژی روحقدم شیطانی خودش رو پر کنه.
یولگئوم هم یه نفسیولگئوم عمیق کشید تا انرژیمیزد خودش رو بازیابی کنه.
هرچند خیلی کم بود،بوده اما اونقدر انرژی جمعخودش کرد که بتونه تکون بخوره.
«مبارزه مساویسوگلی شد، اما شرطخودش رو من بردم.»
دئوس بانهایت شنیدن حرف یولگئومبراش لبخند تلخی زد.
«واقعاً فکربراش میکنی شیاطینیولگئوم سر قولشون میمونن؟»
«کسی که من باهاشبوده قول و قرار گذاشتم،خودش ارباب شیاطین نیست. اون دئوسه.»
آخه به یهخدا صورت خندون و خوشگلنتونم دیگه چی میتونستم بگم؟
«خب پس، بیامجازات دوباره با یههمراه چیز خوشمزه شروع کنیم.»
دئوس در جوابهمراه حرف یولگئوم، آروممنتهی سرش رو تکون داد.