---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 24: جستجوی اژدهایان (قسمت دوم) • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 24: جستجوی اژدهایان (قسمت دوم)

0

در حالی که زکه از دیدن‌نصفه‌شب​ دنیای زیر آب کف کرده بود،‌کنن​ الکس راه رو بهشون نشون می‌داد.

«یه اژدهای کامل؟»

«آره. یکیشون که‌بی‌توجهی​ هنوز تیکه‌تیکه نشده، همین‌روی​ نزدیکی‌ها زیر آب افتاده.»

«همونیه که دنبالش می‌گشتیم؟»

«مطمئن نیستم.‌تجهیزات​ فقط تونستم تایید‌برسه​ کنم که آبیه.»

«خب، این‌پیمان​ احتمالش رو‌تجاوز​ بالا می‌بره.»

دئوس با قدم‌های محکم‌عذر​ و هدفدار به سمت‌پوزه​ قسمت‌های عمیق‌تر دریاچه راه افتاد.

عمقی حدود صد متر؛ خیلی بیشتر‌آدما​ از چیزی که یه آدم معمولی‌اژدها​ بتونه بدون تجهیزات غواصی بهش برسه.

نصفه‌شب بود و نبودن هیچ‌برسه​ نوری باعث می‌شد حس کنن‌باعث​ دارن تو تاریکی مطلق دست‌وپا می‌زنن.

وقتی به یه نقطه خاص رسیدن، الکس دستش‌بکشیم​ رو آورد بالا. یه نور خیره‌کننده ظاهر شد‌اصلا​ و الگوهایی رو تو محیط اطرافشون شکل داد.

زکه از تعجب یه قدم رفت عقب. صحنه‌ای بود‌کشید​ که به این راحتی‌ها از یاد آدم نمی‌رفت؛ اژدهای بی‌جان‌اول​ لای زنجیرها گیر افتاده بود و تو آب شناور بود.

«وحشتناکه.»

«بعد از‌تجهیزات​ مرگ، این‌بهش​ فقط یه جسده.»

«این دلیل نمی‌شه‌عدم​ که احترام مرده‌داریم​ رو نگه نداریم.»

«بابت این بی‌توجهی عذر می‌خوام.»

دئوس رفت جلو‌پوزه​ و دستش رو روی‌پیمان​ پوزه اژدهای مرده کشید.

«اژدهایان و آدما یه پیمان عدم تجاوز دارن. ما فقط در صورتی‌کنن​ حق داریم یه اژدها رو بکشیم که اول به یه انسان حمله‌نور​ کنه، که خب خیلی کم پیش میاد. روی کاغذ، اژدهایان اصلا نباید بمیرن.»

«با این حال، تندروهای‌تجاوز​ بین اژدهایان بعضی وقتا‌بکشیم​ به آدما حمله می‌کنن.»

«تعدادشون کمه، مگه نه؟»

«درسته. شاید‌روی​ هر چند‌کشید​ دهه یک بار.»

«طمع آدما حد و مرز‌برسه​ نداره. لابد یه اژدها تو‌باعث​ هر چند دهه براشون کافی نبوده.»

«دارید می‌گید‌پیمان​ آدما پشت قضیه‌صورتی​ هاگ‌های قارچی هستن؟»

دئوس قبل از‌بی‌توجهی​ جواب دادن یه‌جلو​ لحظه مکث کرد.

«یعنی یولگئوم هم همین‌کشید​ شک رو کرده بود و‌تجاوز​ برای همین باهام تماس گرفت؟»

«بدون مدرک هیچ راهی نداره که‌نصفه‌شب​ بتونه اقدامی کنه. با توجه به‌کنن​ جایگاه و حضور مهمی که داره...»

مونولوگ الکس با یه لبخند کج‌وکوله‌داریم​ نصفه‌کاره موند؛ در حالی که داشت‌کنه​ به موجودی که روبه‌روش بود خیره می‌شد.

گفته بود که اژدهای طلای حقیقی، یولگئوم،‌روی​ شخصیت کله‌گنده‌ایه، اما این لزوماً به این‌تجاوز​ معنی نبود که پادشاه شیاطین ابهت کمتری داره.

چی باعث شده‌پوزه​ بود که اون‌آدما​ دست به کار بشه؟

«حس می‌کنم دارن‌غواصی​ ازم برای یه‌نصفه‌شب​ کار مسخره سوءاستفاده می‌کنن.»

«دیگه برای پشیمونی دیره.‌تجاوز​ بیا چند تا فلس‌بکشیم​ جمع کنیم و برگردیم.»

«چند تا برداریم؟»

«اونقدری که‌روی​ شک کسی‌کشید​ رو بیدار نکنه.»

اینکه یهو کل پوستش رو نمی‌کندن‌نصفه‌شب​ با شخصیتشون جور درنمی‌اومد، که احتمالاً‌کنن​ نشون می‌داد نقشه دیگه‌ای تو کاره.

الکس حدود سه تا فلس‌صورتی​ رو از جاهای مختلف بدن اژدها‌حمله​ جدا کرد و انداخت تو کیفش.

روز بعد که برگشتن قلعه‌می‌خوام​ جوریکس، الکس خیلی خونسرد رفت تو‌آدما​ مغازه تا کارش رو شروع کنه.

دئوس روی صندلی گهواره‌ای تو حیاط مغازه لم داده بود‌صورتی​ و رهگذرها رو دید می‌زد، و الکس هم این‌طرف و‌کاغذ​ اون‌طرف می‌دوید تا آمار کارای مغازه تو زمان غیبتشون رو دربیاره.

زکه هم به طرز‌بهش​ ماهرانه‌ای به انجام کارای‌هیچ​ حمالی و خرده‌ریز ادامه می‌داد.

از تمیزکاری گرفته تا چیدن‌صورتی​ جنس‌ها و فروشندگی، هیچ کاری‌انسان​ نبود که از پسش برنیاد.

با اینکه توانایی‌هاش به عنوان‌می‌خوام​ یه قهرمان دست‌دوم بود، اما‌اژدهایان​ به عنوان یه آچارفرانسه حسابی می‌درخشید.

دئوس روی صندلی‌پوزه​ تاب می‌خورد و‌آدما​ چرتش گرفته بود.

به نظر می‌رسید تغییر قیافه دادن به یه‌هیچ​ انسان، روی چیزی بیشتر از ظاهرش تاثیر گذاشته‌دست‌وپا​ بود؛ حتی داشت عادت‌هاشون رو هم تقلید می‌کرد.

بعد از یه مدت نامعلوم، که‌داریم​ احتمالاً خوابش برده بود، با حس اینکه‌پیش​ جلوی نور خورشید گرفته شده، بیدار شد.

«اومدی؟»

«آره.»

یولگئوم بود.

زیر چتر آفتابی‌اش،‌عدم​ یه لبخند غمگین‌داریم​ رو لباش بود.

«گزارش الکس به دستت رسید؟»

«آره.»

«راستش رو بگو. تو‌بهش​ از قبل می‌دونستی، مگه نه؟‌نوری​ اینکه چه بلایی سرش اومده.»

«ترجیح می‌دم جواب ندم.»

«خب، فلس‌ها‌بابت​ سیاه بودن‌عذر​ یا سفید؟»

«سفید.»

جواب یولگئوم برای‌غواصی​ یه لحظه بدن‌نصفه‌شب​ دئوس رو منقبض کرد.

نقض‌کننده معاهده صلح، خانواده یه‌صورتی​ قهرمان بود؛ همونایی که مسئول‌انسان​ کشتن اون اژدهای بی‌هوش بودن.

اما آیا همین یه‌عذر​ نقض عهد کافی بود‌پوزه​ تا یه جنگ شروع بشه؟

یا باید به‌پوزه​ عنوان طرف مسئول، از‌پیمان​ خانواده هولی‌اسپروس انتقام می‌گرفتن؟

حتی یه لحظه‌غواصی​ فکر کردن بهش‌نصفه‌شب​ هم سردرد می‌آورد.

دئوس سرش رو تکون داد.

«تنها چیزی‌بابت​ که من‌عذر​ می‌خوام دستمزدمه.»

«بهت می‌دمش. کار روی ساخت‌اژدهایان​ سلاح‌هایی به ارزش کل ۳۰۰۰ سکه‌داریم​ طلا از همین الان شروع شده.»

«مبلغ گنده‌ایه.»

«این پاداشته.»

«بایدم باشه.»

دئوس به یولگئوم اشاره کرد.

«جلوی آفتاب رو‌غواصی​ نگیر. یه کم‌نصفه‌شب​ روشن‌تر فکر کن.»

اما به نظر‌عدم​ نمی‌رسید یولگئوم تمایلی‌داریم​ به موافقت داشته باشه.

همون‌جا بی‌حرکت ایستاد‌بی‌توجهی​ و فقط یه‌جلو​ لبخند دلسوزانه تحویلش داد.

«این نگاه‌ها‌روی​ رو من‌کشید​ جواب نمی‌ده.»

«مگه چه‌جور نگاهیه؟»

«مثل یه توله‌سگ گرسنه.»

«گربه‌ها رو بیشتر دوست‌عذر​ داری؟ پس می‌خوای این‌پوزه​ شکلی کنم قیافه‌ام رو؟»

یولگئوم چشماش رو‌پوزه​ مثل تیله گرد‌آدما​ و گشاد کرد.

«اینجوری که رو اعصاب‌تره.»

«پس می‌بینم‌پیمان​ که سگ‌ها‌تجاوز​ رو ترجیح می‌دی.»

«من تو فاز هیچ‌کدومشون نیستم.»

«حداقل به حرفام گوش می‌دی؟»

«نیازی نیست.»

«انگار خیلی بدت میاد‌تجاوز​ درباره شکار مخفیانه اژدهایان‌بکشیم​ توسط انسان‌ها بحث کنی.»

«اینکه برگردم به فرم اژدهای حقیقی‌ام و کل‌پوزه​ زمین رو خاکستر کنم، باید قضیه رو فیصله بده.‌اژدها​ بالاخره هم حقش رو دارم و هم قدرتش رو.»

«نمی‌تونی این کار رو بکنی.»

«چرا؟»

«چون اون اژدهایی که‌تجاوز​ مرد، اول خودش به یه‌اول​ روستای انسانی حمله کرده بود.»

همین که این‌بی‌توجهی​ حرف از دهنم‌جلو​ پرید، متوجه سوتی‌ام شدم.

اژدهای آبی‌ای که مرده بود، به جوریکس حمله کرده‌تجاوز​ بود و کسی که شکستش داد، کسی نبود جز‌پیش​ زکه در لباس مبدل قهرمان نقاب‌دار و البته خودم.

با اینکه کل اون مبارزه و شکست دادنش یه نمایش بود، اما‌کنن​ دیوانگی و جنون اژدها کاملاً واقعی بود؛ حالا یا با یه جادوی‌نور​ شوم کنترل می‌شد یا به هر دلیلی عقلش رو از دست داده بود.

موهام رو به هم ریختم. اگه اون‌اژدها​ موقع نمی‌تونستیم زنده‌اش بگذاریم و قضیه رو‌میاد​ فیصله بدیم، این نتیجه‌ی شوم اجتناب‌ناپذیر بود.

«ممنونم.»

«برای چی؟»

«همین که‌تجهیزات​ جاش رو پیدا‌برسه​ کردی برام کافیه.»

«این کار‌پیمان​ رو برای تشکر‌صورتی​ و تمجید نکردم.»

«پس چه‌بابت​ کاری می‌تونم‌عذر​ برات بکنم؟»

«چرا این‌قدر خسته‌کننده اصرار می‌کنی؟ من هیچ‌پیمان​ درخواست پیچیده‌ای رو قبول نمی‌کنم. پول چیز‌اول​ خوبیه، اما چیزهای مهم‌تری هم وجود داره.»

«مثلاً؟»

«آرامش اعصابم.»

«پس بیشتر‌بابت​ از قبل‌عذر​ باید کمکم کنی.»

«اگه این قضیه بیخ‌کشید​ پیدا کنه، آرامش انسان‌ها‌عدم​ کاملاً به هم می‌ریزه.»

نگاهی به یولگئوم انداختم.

می‌تونستم رگه‌هایی از خشم رو تو چشماش‌اژدها​ ببینم؛ غضب امپراتور اژدهایان که داشت آروم‌آروم‌میاد​ از اون ظاهر با دقت حفظ‌شده‌اش بیرون می‌زد.

«تندروها کم‌کم دارن متوجه اوضاع می‌شن. اژدهایانی که باهاشون‌کشید​ هم‌سو نیستن، دارن تو قلمرو انسان‌ها کشته می‌شن، حتی‌بکشیم​ بچه‌هایی که هنوز یک قرن هم از عمرشون نگذشته.»

«خب جوون‌ها به‌پوزه​ نافرمانی از پدر‌آدما​ و مادرشون معروفن دیگه.»

«اگه فقط همین بود که‌برسه​ جای شکرش باقی بود، اما هیچ‌می‌شد​ اژدهایی این بهانه رو باور نمی‌کنه.»

«یعنی اژدهایان قصد‌عدم​ دارن با انسان‌ها‌داریم​ وارد جنگ بشن؟»

یولگئوم به جای جواب‌عذر​ دادن، یه قلپ از‌پوزه​ قهوه‌ی پر از شیرعسلی‌اش خورد.

«همه‌چیز در دستان خدایانه.»

«مگه تو‌تجهیزات​ خودت خدای‌بهش​ اژدهایان نیستی؟»

«اون هم شاملش می‌شه.»

جنگ بین اژدهایان و انسان‌ها.

فقط فکر کردن‌پوزه​ بهش، بدنم رو از‌پیمان​ هیجان به لرزه درآورد.

چقدر خون قراره ریخته بشه؟ یه‌نصفه‌شب​ رودخونه از خون انسان‌ها که جنازه‌ی‌کنن​ اژدهایان رو با خودش به پایین‌دست می‌بره.

اگه همچین اتفاقی بیفته، کاملاً ارزشش رو داره‌بکشیم​ که یه مهمونی عصرانه و صرف چای روی یه‌نباید​ تپه بگیرم، درست وسط جنازه‌ها... عجب منظره‌ی بی‌نظیری می‌شه.

«این‌قدر ازش لذت نبر.»

«من؟»

«آره، اشتیاقت کاملاً تابلوئه.»

«اصلاً هم این‌طور نیست. به هر حال، اگه جنگ می‌خوای،‌انسان​ خب بجنگ. قیام نژاد اژدها می‌تونه انسان‌ها رو تو یه‌تندروهای​ چشم به هم زدن از روی زمین محو کنه، مگه نه؟»

«متأسفانه، قضیه این‌طوری نیست.»

«چرا؟»

«بیا سؤال رو برعکس کنیم. اگه پادشاه‌نبودن​ شیاطین ارتشش رو به سطح زمین می‌آورد،‌تاریکی​ نمی‌تونست بشریت رو تو یه لحظه محو کنه؟»

«ها، ها، ها.»

خنده‌ی خشکی کردم.

رؤیایی که تو‌پوزه​ ۶۶۵ قرن گذشته هرگز‌پیمان​ به حقیقت نپیوسته بود.

«شیاطین هیچی از نژاد اژدهای ما کم‌نبودن​ ندارن. تک‌تک انسان‌ها به شکل رقت‌انگیزی ضعیف هستن؛‌مطلق​ فقط با یه فشار کوچیک مثل حباب می‌ترکن.»

یولگئوم با نوک انگشتش‌تجاوز​ به عابر پیاده‌ای که‌بکشیم​ داشت رد می‌شد اشاره کرد.

«می‌شه مثل یه‌بی‌توجهی​ تیکه آشغالِ دماغ با‌روی​ تلنگر پرت‌شون کرد اون‌ور.»

«چقدر بی‌ادبانه.»

«تو...»

«معلومه که من همچین‌تجاوز​ کاری نمی‌کنم. یه خانم‌بکشیم​ باشخصیت رو چی فرض کردی؟»

«مگه تو زنی؟»

«پس تو تمام‌پوزه​ این مدت داشتی‌آدما​ به چی نگاه می‌کردی؟»

«نه بابا، فقط برام سؤال شد‌نصفه‌شب​ که خدایان اژدها اصلاً جنسیت نر‌کنن​ و ماده سرشون می‌شه یا نه.»

یولگئوم جوابی‌پیمان​ نداد؛ بحث‌تجاوز​ رو عوض کرد.

«بشریت قهرمان‌ها رو داره. بلورودها قدرتمندن؛ نه فقط از نظر زور‌آدما​ بازو، بلکه یه اراده‌ی تسلیم‌ناپذیر دارن که در نهایت شکست رو‌کنه​ به پیروزی تبدیل می‌کنه. تا وقتی اونا باشن، انسان‌ها هرگز واقعاً نمی‌بازن.»

به انسان‌هایی‌روی​ که از کنارمون‌اژدهایان​ می‌گذشتن نگاه کردم.

نوادگان اولین قهرمان و‌بهش​ قدیسه، بلورودهایی که بین‌هیچ​ مردم پراکنده شده بودن.

بیشترشون خون‌شان رقیق شده بود و عملاً فرقی‌بکشیم​ با انسان‌های عادی نداشتن، اما خون‌خالص‌هایی که خط خونی‌نباید​ بلورود قوی‌تری داشتن، توانایی‌های عظیمی از خودشون نشون می‌دادن.

«قهرمان‌ها...»

«برای همین زکه‌پوزه​ رو پیش خودت‌آدما​ نگه داشتی، مگه نه؟»

«منظورت چیه؟»

«برای اینکه‌پیمان​ روی یه‌تجاوز​ قهرمان مطالعه کنی.»

«بیا فرض‌بابت​ کنیم همین‌طوره. توضیح‌می‌خوام​ دادنش خیلی خسته‌کننده‌ست.»

پاهام رو که روی‌کشید​ هم انداخته بودم باز کردم‌تجاوز​ و به جلو خم شدم.

«پیشنهادت چیه؟»

«برام پیداش کن.»

«چی رو؟»

«هر چیزی رو.»

«مشتری عزیز، اپراتور شما هم برای خودش‌نبودن​ خانواده داره. اگه بخوای به این درخواست‌های‌تاریکی​ غیرمنطقی ادامه بدی، این تماس قطع می‌شه.»

«تو از پسش برمیای.»

«نه اینکه بخوام انگشتم‌عذر​ رو به سمت یه چیز‌کشید​ ناشناخته بگیرم و الکی بگردم.»

«پیدا کن کی‌پوزه​ داره بین نژاد‌آدما​ اژدها بیماری پخش می‌کنه.»

«این بیشتر شبیه تخصص‌بهش​ خودته. راستش رو بخوای، من‌نوری​ هیچ ایده‌ای درباره اژدهایان ندارم.»

«شاید تو ندونی، اما اون جادوگر اعظمی که باهاته باید‌انسان​ بدونه. یه موجود شیطانی که ده هزار سال پیش تو یه‌بین​ جنگ، بیشتر از صد نفر از هم‌نوعان من رو سلاخی کرد.»

با شنیدن‌بابت​ حرفش، آه‌عذر​ کوتاهی کشیدم.

«اون خدمتکاری که همه‌ش داره درباره‌آدما​ چرت و پرت‌هایی مثل نوک سینه‌اژدها​ وراجی می‌کنه، عمراً همچین قابلیتی داشته باشه.»

«نوک سینه؟ اون دیگه چیه؟»

«هر چی بیشتر بدونی، بیشتر زجر می‌کشی.‌اژدها​ بگذریم، این کار با یه هزار سکه‌میاد​ طلا ی ناقابل سر و تهش هم نمیاد.»

«پس ده هزار تا.»

«مسئله پول نیست.»

«پس چیه؟»

«بعداً به خواسته‌هام فکر می‌کنم.»

ناولها | novelha.net