---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 211: ۴۸. دنیا بزرگه و پر از آدمای عوضی (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 211: ۴۸. دنیا بزرگه و پر از آدمای عوضی (۳)

0

زکه گفت: «یه قهرمان برای شکست دادن پادشاه شیاطین‌نابودی​ باید قوی بشه. قوی‌تر شدن هم در نهایت به این‌ارباب​ بستگی داره که چقدر بتونی تو نبردهای واقعی دوام بیاری.»

«آره. الکس بهم گفت رقص پادشاه شیاطین یا یه همچین چیزی رو یاد بگیرم، اما اگه فقط بشینم‌دلتنگی​ و از تو تقلید کنم چه فایده‌ای داره؟ اگه حتی یه نفر بیشتر رو شکست بدی و بازم شکستش‌قولی​ بدی، مهارت‌هات همیشه بهتر می‌شه. الان یه بار تمرین مبارزه با تو، بیشتر از هر چیزی بهم کمک می‌کنه.»

زکه سرش رو خاروند و‌بزنم​ ادامه داد: «خیلی پیشرفت کردم که‌باز​ حالا حریف تمرینی پادشاه شیاطین شدم.»

دئوس گفت: «آره، خیلی بزرگ شدی.‌دخترت​ اون اوایل حتی دیدن یه اژدها‌نابودی​ هم باعث می‌شد خودت رو خیس کنی.»

زکه اعتراض کرد: «خودم‌تنگ​ رو خیس نکردم! البته...‌قتل‌عام​ فقط یه ذره مونده بود.»

«به هر حال‌نابودی​ تو قهرمانی. این‌چیز​ دنیا دور قهرمان‌ها می‌چرخه.»

«خب برای اینه که‌حرف​ ما باید پادشاه شیاطین‌می‌کرد​ رو شکست بدیم دیگه.»

دئوس با کلافگی‌راستی​ گفت: «پسر، هی‌دخترت​ نگو می‌خوام شکستت بدم.»

«هاها، ببخشید.‌دلت​ دیگه عادت کردم‌نشده​ این‌طوری حرف بزنم.»

زکه که داشت شوخی‌هرج‌ومرج​ می‌کرد، دوباره دهنش رو‌علاقه​ باز کرد: «راستی، دئوس.»

«هان؟»

«دلت برای دخترت تنگ نشده؟»

دئوس با لحنی خشک گفت: «پادشاه‌لحنی​ شیاطین به جز قتل‌عام، نابودی و‌چیز​ هرج‌ومرج به هیچ چیز دیگه‌ای علاقه نداره.»

«خب دئوسی که سعی‌هرج‌ومرج​ کرد از مقام ارباب‌علاقه​ شیاطین استعفا بده چطور؟»

«من؟ همم...‌عادت​ دلتنگی دقیقاً‌حرف​ چه حسی داره؟»

«همین که‌باز​ مدام به‌هان​ یادش میفتی.»

«حتی وقتی هیچ کاری نمی‌کنم؟»

«آره.»

دئوس گفت: «پس فکر کنم‌بزنم​ دلم برای تو تنگ شده‌دهنش​ بود. چون زیاد بهت فکر می‌کردم.»

زکه جواب داد: «اون‌هان​ به خاطر قولی بود‌نشده​ که با هم گذاشتیم.»

و بعد ادامه داد: «آره.‌نشده​ من هیچ‌وقت قولم برای مبارزه‌هرج‌ومرج​ با تو رو فراموش نکردم.»

دئوس سر تکون داد.

«که این‌طور؟ همم... دخترم... حالا‌بزنم​ که بهش فکر می‌کنم، آره‌دهنش​ انگار دلم براش تنگ شده.»

«دیدی گفتم؟ منم دلم‌هان​ می‌خواد هر چه زودتر‌نشده​ ببینمش. بچه سیگنی رو می‌گم.»

دئوس آهی کشید: «چرا هی اصرار داری یه دختر‌نابودی​ مجرد رو مادر جا بزنی؟ حتی اگه کل دنیا هم‌ارباب​ این‌طوری صداش کنن، تو یکی نباید این کار رو بکنی.»

«راستش سیگنی دیگه‌نابودی​ سرنوشتش رو پذیرفته، پس‌دیگه‌ای​ نیازی نیست انکارش کنی.»

«به سیگنی قشنگ شیرفهم کن. حتی فکر بزرگ کردن بچه پادشاه شیاطین رو هم از سرش بیرون کنه. مسیر‌خشک​ پردردسرش از همین الان معلومه. خواهر کوچیکت می‌تونه زیر آسمون دلگیر دنیای شیاطین به زندگی ادامه بده؟ از اون‌حسی​ طرف، می‌تونی دختر پادشاه شیاطین رو تو دنیای انسان‌ها بزرگ کنی؟ هر کسی تو سرزمین خودش زندگی کنه خوشحال‌تره.»

زکه پرسید: «یعنی می‌خوای‌هان​ دختر و مادر رو‌نشده​ از هم جدا کنی؟»

«اگه مجبور بشم، آره.»

«هوف...»

زکه دست‌به‌سینه شد.

«واقعاً قراره بریم به سرزمین ماگورت؟ ارباب دئوس‌نشده​ هم داره به همین موضوع فکر می‌کنه و‌دیگه‌ای​ در حال حاضر داره هیولاهای ماگورت رو پاکسازی می‌کنه.»

«درسته، اما...»

«اگه شیاطین برن به سرزمین ماگورت‌چیز​ و دیگه به دنیای انسان‌ها حمله‌مقام​ نکنن، جنگ همون لحظه تموم می‌شه.»

دئوس گفت: «فکر کنم همین‌طور باشه. نمی‌دونم کی‌می‌کرد​ دوباره با هم درگیر می‌شیم، اما حداقل تا‌تنگ​ چند هزار سال جنگی در کار نخواهد بود.»

«به نظر که ایده‌هان​ خیلی خوبیه، پس چرا‌نشده​ مدیر الکس باهاش مخالفه؟»

«نمی‌دونم، اون مار آب‌زیرکاه.‌تنگ​ شاید فقط ترسیده... یا شایدم‌نابودی​ نقشه دیگه‌ای تو آستینش داره.»

زکه گفت: «اگه بهش‌هرج‌ومرج​ فکر کنی، ارباب شیاطین‌علاقه​ هم به اندازه قهرمان عجیبه.»

«دیدی؟ بالاخره یکی‌این‌طوری​ پیدا شد که‌داشت​ حرفم رو بفهمه.»

«من با این باور بزرگ شدم که‌تنگ​ پادشاه شیاطین تجسم شر مطلقه... اما الان‌هیچ​ که نگاه می‌کنم، می‌بینم اون فقط پادشاهِ شیاطینه.»

دئوس پوزخند زد:‌دخترت​ «تازه اونم یه‌لحنی​ پادشاه مترسک و پوشالی.»

«درسته. هفت دوک حاکمان‌هرج‌ومرج​ واقعی‌ان و پادشاه به‌علاقه​ نیابت از اونا می‌جنگه؟»

«دقیقاً.»

«اگه این‌طوریه، پس دوک‌ها می‌تونن‌دلت​ انرژی روح شیطانی رو بین‌خشک​ خودشون تقسیم کنن و مستقیم بجنگن.»

دئوس جواب‌دلت​ داد: «می‌گن‌تنگ​ دلشون نمی‌خواد بمیرن.»

«... دئوس، فقط برام سوال‌هیچ​ شد... به خاطر همین بود که‌سعی​ از مقام پادشاه شیاطین استعفا دادی؟»

«آره.»

«دنیا خیلی پیچیده است...»

«آره، حسابی‌دلت​ به هم‌تنگ​ ریخته است.»

«واقعاً همین‌طوره.»

از وقتی که مقامم به عنوان پادشاه شیاطین رو ول‌دهنش​ کردم و با یه قهرمان این‌طوری راحت و باز حرف‌قتل‌عام​ زدم، تونستم خیلی چیزا رو ببینم که قبلاً ازشون خبر نداشتم.

قهرمان و پادشاه شیاطین.

هر دو نقش‌هایی‌دخترت​ پر از درگیری‌لحنی​ و اکشن بودن.

یه نفر‌قتل‌عام​ همه‌چیز رو این‌طوری‌هیچ​ برنامه‌ریزی کرده بود.

اون یه‌عادت​ نفر کی‌حرف​ می‌تونه باشه؟

خدا؟ فرشته‌ها؟ هفت دوک؟ خالق؟

اگه موجودی وجود داشته باشه‌نشده​ که این سیستم رو خلق‌هرج‌ومرج​ کرده، حتماً برای کارش دلیلی داشته.

دئوس پرسید: «آه، راستی واقعاً‌هیچ​ می‌خوان اون چیزی که بهش‌دئوسی​ می‌گن برج بابل رو بسازن؟»

«برج بابل؟»

«آره. شنیدم یه جور‌هان​ کشتیه که می‌تونه تو‌نشده​ رو پیش خدا ببره؟»

«مگه همچین‌دلت​ چیزی هم‌تنگ​ وجود داره؟»

«می‌گفتن نزار ساختتش.‌نابودی​ اوه، راستی، مدارک بردگیش‌دیگه‌ای​ دست اونه، مگه نه؟»

زکه گفت: «آره. الان دست‌بزنم​ ترجانه. ما اون‌قدر خوب باهاشون صحبت‌باز​ کردیم که عمراً بذارن چیزی بسازن.»

«کارت خوب بود. اون حرومزاده واقعاً خطرناکه.‌تنگ​ اگه قرار باشه کسی دنیا رو نابود کنه،‌چیز​ اون پادشاه شیاطین نیست، بلکه همون نزارِ عوضیه.»

«اون‌قدرها هم قوی نبودا.»

«خب، اون که آره... به‌هیچ​ هر حال، اون یه بار سعی‌سعی​ کرد قلمروی خدایان رو فتح کنه.»

«ها، یعنی تا این حد بد‌داشت​ بود؟ ولی دئوس، تو هم قصد‌راستی​ داری قلمروی خدایان رو فتح کنی؟»

دئوس با بی‌حوصلگی گفت: «اصلاً حرفش رو هم نزن. قبلاً وقتی با‌نابودی​ یه فرشته مقرب درگیر شدم، فکر کنم کامائل بود، حسابی داغون شدم.‌بده​ از اون موقع به بعد دیگه اعتماد به نفسم رو از دست دادم.»

«آه! فرشته‌دلت​ مقرب کامائل‌تنگ​ واقعاً قوی بود.»

«دوازده تا‌قتل‌عام​ مثل اون‌هرج‌ومرج​ وجود داره.»

«متاترون، زافکیل، رازیل، زادکیل،‌حرف​ کامائل، هامیل، میکائیل، رافائل،‌می‌کرد​ گابریل، اوریل، ساریل و راگوئل.»

«پس لوسیفر چی؟»

«اون قبلاً جای‌دخترت​ ساریل بود. فاسد‌لحنی​ شد و انداختنش بیرون.»

دئوس گفت: «متاترون‌نابودی​ هم از فرشته‌چیز​ مقرب بودن استعفا داد.»

«منظورت یولگئومه؟»

«آره.»

«اما من چیزی نشنیدم‌تنگ​ که جاش رو به‌قتل‌عام​ کس دیگه‌ای داده باشن.»

«خب، راستش رو بخوای، دانشی که‌چیز​ انسان‌ها از دنیای الهی دارن، یه‌مقام​ مشت خرافاته که بی‌نهایت به افسانه نزدیکه.»

زکه گفت: «اگه کنجکاو شدم، سریع‌ترین‌داشت​ راه اینه که از خود یولگئوم بپرسم.‌هان​ چون خودش مستقیماً درگیر این ماجراها بوده.»

«وقتی دیدیمش، اول باید سه تا پس‌گردنیِ‌تنگ​ مشتی نثارش کنیم و بعد از یه‌هیچ​ شام مفصل، تازه بحث رو شروع کنیم.»

زکه با نیشخند‌دخترت​ گفت: «فکر کنم‌لحنی​ دلت می‌خواد کتک بخوری؟»

«زبونت دراز شده؟»

«امروز هنوز تمرین مبارزه نکردیم، مگه‌داشت​ نه؟ می‌خوای تو عمل امتحانش کنیم؟ اینجا‌هان​ حتی اگه همدیگه رو بکشیم هم نمی‌میریم.»

دئوس خندید:‌باز​ «هاهاها، چرا‌هان​ این‌قدر هول شدی؟»

زکه پرسید: «خودت‌دخترت​ چی؟ لاخه رو دوست‌خشک​ داری یا لکسیا رو؟»

«چی؟»

«اینا زن‌هایی هستن‌این‌طوری​ که چون ازت خوششون‌شوخی​ میاد، دنبالت راه افتادن.»

«اوه، اصلاً این‌طور نیست. لاخه که احتمالاً‌تنگ​ فقط به گیاهان علاقه داره. لکسیا رو‌هیچ​ هم که تازه برای اولین بار دیدم...»

توی ده سال.»

«هیچ‌کدومتون تو این فازها نیستید؟»

«من که‌عادت​ اصلاً روحم‌حرف​ هم خبر نداشت.»

«خیلی بی‌مزه‌ست.»

«آهان، راستی دئوس.»

«چته؟»

«واسه دخترت اسم انتخاب کردی؟»

«اسم؟ خب دمیورگوس ۶۶۷ام دیگه.»

«اوه، مگه‌دلت​ همچین چیزی‌تنگ​ هم می‌شه؟»

«ولی تا حالا هیچ زنی نتونسته جای ارباب شیاطین بشینه...‌دئوسی​ یعنی نمی‌تونه جانشینم بشه؟ نه، راستش اصلاً قصد ندارم همچین‌حسی​ کاری کنم. تا وقتی من نمیرم، همیشه خودم پادشاه شیاطین می‌مونم.»

«منطقیه.»

«پس مسلماً یه اسم لازم داریم. همم... از‌نشده​ اونجایی که من دئوس هستم، بقیه حروف رو‌دیگه‌ای​ جمع می‌کنم و یه چیزی می‌سازم. "میگو" چطوره؟»

«میگو. بامزه‌ست.»

«آره؟»

میگو تولد یازده‌این‌طوری​ سالگیش رو تو‌داشت​ نویه‌کان جشن گرفت.

راستش، دقیقاً یک سال از به دنیا‌تنگ​ اومدنش می‌گذشت، اما چون اصلاً شبیه نوزادها‌هیچ​ نبود، سنش رو از ده سالگی حساب کردم.

سالی که اون شمشیر از پشت سیگنی بیرون‌قتل‌عام​ اومد به عنوان سال تولد، و روز به دنیا‌سعی​ اومدنش به عنوان روز تولد در نظر گرفته شد.

توی همون یک‌نابودی​ سال، میگو دانش‌چیز​ فوق‌العاده‌ای به دست آورد.

هم تو جادو و هم تو‌داشت​ شمشیرزنی، قدرت‌هایی پیدا کرد که به سختی‌هان​ می‌شد به عنوان یه انسان باورش کرد.

مخصوصاً قدرت جادوییش که از همین الان‌تنگ​ تو سطحی بود که رگین و لکسیا‌هیچ​ حتی نمی‌تونستن به گرد پاش هم برسن.

دلیلش این بود که‌تنگ​ یه آدم کله‌گنده رو‌قتل‌عام​ به عنوان معلمش داشت.

یولگئوم.

اون به عنوان خدای اژدهایان‌بزنم​ و یه فرشته مقرب سابق،‌دهنش​ تمام جادوهای دنیا رو بلد بود.

با این حال، چیزی که‌دلت​ یولگئوم در واقعیت بهش یاد می‌داد،‌قتل‌عام​ آداب و معاشرت بود، نه جادو.

«عمراً بذارم‌دلت​ بچه‌ای به بدقلقیِ‌نشده​ دئوس بزرگ بشه.»

با این فکر‌نابودی​ کلی تلاش کرد، اما‌دیگه‌ای​ واقعاً هیچ تأثیری نداشت.

میگو فقط جلوی بقیه تظاهر می‌کرد که‌شوخی​ بچه‌ی خوبیه و تا فضا یه ذره‌دلت​ راحت می‌شد، شروع می‌کرد به شیطنت و لوس‌بازی.

«یولگئوم! تو رو خدا.»

«نمیشه که نمیشه.»

«صد بار ماساژت می‌دم.»

«شونه‌های این بدن‌این‌طوری​ همین الانش هم صافه‌شوخی​ و هیچ گرفتگی‌ای نداره.»

«تلاشت بی‌فایده‌ست.»

«پس...»

«دست از این کارهای الکی‌هیچ​ بردار و برو به مادرت‌دئوسی​ تو لباس شستن کمک کن.»

«عمو که‌عادت​ از قبل‌حرف​ رفته کمک کنه.»

«تو هم باید کمک کنی.»

«یولگئوم جووون! اگه بذاری برم، قول‌لحنی​ می‌دم به حرفات گوش کنم. قول‌چیز​ می‌دم مؤدب باشم و سخت درس بخونم.»

«داری سر وظایفی‌نابودی​ که باید انجام بدی‌دیگه‌ای​ با من معامله می‌کنی؟»

«خواهش می‌کنم!»

اون چشم‌های درشت‌راستی​ و براق باعث‌دخترت​ شد یولگئوم وا بده.

«هی، فکر‌دلت​ نکن دلم‌تنگ​ برات سوختا.»

«هورا! مرسی!»

چیزی که میگو این‌قدر‌حرف​ براش التماس می‌کرد، چیزی نبود‌دوباره​ جز یه بیرون رفتن ساده.

حصاری که‌باز​ یولگئوم ساخته بود‌دلت​ تقریباً غیرقابل‌نفوذ بود.

نه تنها هیولاهای ماگ‌وورت، بلکه‌نشده​ هیچ موجود دیگه‌ای هم نمی‌تونست‌هرج‌ومرج​ داخل حصار رو تشخیص بده.

اما چون فضای خیلی کوچیکی‌هیچ​ بود، میگوی جوان نمی‌تونست کنجکاویش رو‌سعی​ نسبت به دنیای بیرون مخفی کنه.

اگه فکر می‌کرد اصلاً دنیای بیرونی وجود نداره مشکلی نبود،‌دهنش​ اما هر بار که رگین، لکسیا و بقیه رو می‌دید‌قتل‌عام​ که از شکار برمی‌گردن، اشتیاقش برای دیدن بیرون بیشتر می‌شد.

یک ماه پیش،‌راستی​ یولگئوم بالاخره میگو‌دخترت​ رو برد بیرون.

اونا به بهونه‌ی تقویت‌تنگ​ حس مبارزه‌اش، رفتن یه هیولای‌نابودی​ ماگ‌وورت شکار کردن و برگشتن.

از اون موقع به بعد،‌هیچ​ میگو هر وقت فرصت گیر‌دئوسی​ می‌آورد، مخ یولگئوم رو می‌خورد.

«همون‌جا وایستا.»

با حرف یولگئوم، میگو سر جاش سیخ ایستاد. یه پودر‌خشک​ جادویی که از آسیاب کردن چند تا گیاه، ریشه‌ی خشک درخت‌مقام​ و پوست حشرات درست شده بود، روی بدن میگو پاشیده شد.

این کار برای پاک کردن رد حضور شیاطین بود.‌نابودی​ با وجود اینکه خون یه جنگجو تو رگ‌هاش جریان داشت،‌ارباب​ اما این حقیقت رو تغییر نمی‌داد که اون یه شیطانه.

با اینکه مناطق اطراف نویه‌کان‌هیچ​ یه زمین متروکه بود، اما‌دئوسی​ برای احتیاط باید آماده می‌شدن.

«اینم کادوی تولد یازده‌حرف​ سالگیت. فکر نکن هر روز‌دوباره​ می‌تونی از این درخواست‌ها بکنی‌ها.»

«چشم، یولگئوم!»

«یادت نره باید ماساژم بدی.»

«هه هه،‌قتل‌عام​ همین امشب‌هرج‌ومرج​ برات انجامش می‌دم.»

یولگئوم بالاخره لبخندی زد.

میگو بیشتر‌باز​ شبیه مادرش‌هان​ بود تا پدرش.

و همه‌دلت​ این رو یه‌نشده​ موهبت بزرگ می‌دونستن.

میگو، که حالا اومده‌هرج‌ومرج​ بود بیرون، مثل یه‌علاقه​ کره اسب افسارگسیخته بود.

تو یه چشم‌این‌طوری​ به هم زدن از‌شوخی​ روی خط‌الرأس کوه پرید.

توانایی‌های فیزیکیش‌باز​ خیلی فراتر از‌دلت​ استانداردهای انسانی بود.

از یه صخره‌ی ده متری‌نشده​ جوری بالا رفت که انگار‌هرج‌ومرج​ داره رو زمین صاف قدم می‌زنه.

استعداد ذاتی‌قتل‌عام​ شیاطین و‌هرج‌ومرج​ استعداد یه جنگجو.

وقتی این دو تا با‌بزنم​ هم ترکیب می‌شدن، سرعت رشدش‌دهنش​ حتی یولگئوم رو هم شگفت‌زده می‌کرد.

بهونه‌شون تمرین مبارزه از طریق‌دلت​ شکار بود، اما در واقعیت‌خشک​ بیشتر شبیه یه پیک‌نیک بود.

از تپه بالا رفت‌تنگ​ و به آبشاری که‌قتل‌عام​ به پایین می‌ریخت نزدیک شد.

میگو از برخورد جریان آب به‌چیز​ دستش قلقلکش اومد، زد زیر خنده و‌ارباب​ دوید سمت یولگئوم تا براش تعریف کنه.

اگه یه گل قشنگ پیدا می‌کرد، چند‌شوخی​ دقیقه همون‌جا می‌ایستاد. وقتی یه پروانه پرواز‌دلت​ می‌کرد و می‌نشست، با صدای بلند می‌خندید.

یولگئوم با یه‌راستی​ حالت خوشحال به‌دخترت​ میگو نگاه می‌کرد.

اون میل به سخت‌گیری‌تنگ​ تو تربیتش، مثل برفی‌قتل‌عام​ که آب می‌شه، ناپدید شد.

بعد از عبور از دشت‌های سرسبز و قله‌های‌علاقه​ پوشیده از برف و رسیدن به دهانه‌ای پر‌چطور​ از خاکستر آتشفشانی، شیب شمالی رشته‌کوه نمایان شد.

شیب کوه تو اون قسمت‌بزنم​ تندتر از شیب جنوبی بود‌دهنش​ که نویه‌کان توش قرار داشت.

یه خط‌الرأس به تیزی‌هان​ چاقو، با یه شیب‌نشده​ سرگیجه‌آور به پایین سرازیر می‌شد.

جنگل اون‌قدر تنک بود‌تنگ​ که حتی پیدا کردن هیولاهای‌نابودی​ ماگ‌وورت هم توش سخت بود.

«بیا برگردیم. اینجا خطرناکه.»

«اوه باشه. یولگئوم.»

میگو که روی یه صخره‌ی چند‌دخترت​ صد متری ایستاده بود و پایین‌نابودی​ رو نگاه می‌کرد، با حرف یولگئوم برگشت.

همون موقع بود که‌تنگ​ متوجه شد یه عده‌قتل‌عام​ دارن اون طرف حرکت می‌کنن.

با اینکه تقریباً یک کیلومتر فاصله‌چیز​ داشتن، اما به لطف داشتن چشم شیطانی،‌ارباب​ حتی می‌تونست حالت چهره‌شون رو هم ببینه.

«یولگئوم. اونجا‌عادت​ یه آدمایی هستن.‌بزنم​ اما... خیلی قدبلندن.»

یولگئوم هم متوجه‌راستی​ چیزی شد که‌دخترت​ میگو پیدا کرده بود.

«باید غول باشن.»

«آه! پس‌قتل‌عام​ غول به‌هرج‌ومرج​ اونا می‌گن؟»

«آره. اونا موجودات پستی هستن.‌بزنم​ چکش‌های سنگی دست می‌گیرن، کلاه‌های استخونی‌باز​ می‌ذارن و مثل حیوون‌ها زندگی می‌کنن.»

«ولی چیزی‌باز​ که دستشونه‌هان​ چکش سنگی نیست.»

ناولها | novelha.net