چپتر 211: ۴۸. دنیا بزرگه و پر از آدمای عوضی (۳)
0زکه گفت: «یه قهرمان برای شکست دادن پادشاه شیاطیننابودی باید قوی بشه. قویتر شدن هم در نهایت به اینارباب بستگی داره که چقدر بتونی تو نبردهای واقعی دوام بیاری.»
«آره. الکس بهم گفت رقص پادشاه شیاطین یا یه همچین چیزی رو یاد بگیرم، اما اگه فقط بشینمدلتنگی و از تو تقلید کنم چه فایدهای داره؟ اگه حتی یه نفر بیشتر رو شکست بدی و بازم شکستشقولی بدی، مهارتهات همیشه بهتر میشه. الان یه بار تمرین مبارزه با تو، بیشتر از هر چیزی بهم کمک میکنه.»
زکه سرش رو خاروند وبزنم ادامه داد: «خیلی پیشرفت کردم کهباز حالا حریف تمرینی پادشاه شیاطین شدم.»
دئوس گفت: «آره، خیلی بزرگ شدی.دخترت اون اوایل حتی دیدن یه اژدهانابودی هم باعث میشد خودت رو خیس کنی.»
زکه اعتراض کرد: «خودمتنگ رو خیس نکردم! البته...قتلعام فقط یه ذره مونده بود.»
«به هر حالنابودی تو قهرمانی. اینچیز دنیا دور قهرمانها میچرخه.»
«خب برای اینه کهحرف ما باید پادشاه شیاطینمیکرد رو شکست بدیم دیگه.»
دئوس با کلافگیراستی گفت: «پسر، هیدخترت نگو میخوام شکستت بدم.»
«هاها، ببخشید.دلت دیگه عادت کردمنشده اینطوری حرف بزنم.»
زکه که داشت شوخیهرجومرج میکرد، دوباره دهنش روعلاقه باز کرد: «راستی، دئوس.»
«هان؟»
«دلت برای دخترت تنگ نشده؟»
دئوس با لحنی خشک گفت: «پادشاهلحنی شیاطین به جز قتلعام، نابودی وچیز هرجومرج به هیچ چیز دیگهای علاقه نداره.»
«خب دئوسی که سعیهرجومرج کرد از مقام اربابعلاقه شیاطین استعفا بده چطور؟»
«من؟ همم...عادت دلتنگی دقیقاًحرف چه حسی داره؟»
«همین کهباز مدام بههان یادش میفتی.»
«حتی وقتی هیچ کاری نمیکنم؟»
«آره.»
دئوس گفت: «پس فکر کنمبزنم دلم برای تو تنگ شدهدهنش بود. چون زیاد بهت فکر میکردم.»
زکه جواب داد: «اونهان به خاطر قولی بودنشده که با هم گذاشتیم.»
و بعد ادامه داد: «آره.نشده من هیچوقت قولم برای مبارزههرجومرج با تو رو فراموش نکردم.»
دئوس سر تکون داد.
«که اینطور؟ همم... دخترم... حالابزنم که بهش فکر میکنم، آرهدهنش انگار دلم براش تنگ شده.»
«دیدی گفتم؟ منم دلمهان میخواد هر چه زودترنشده ببینمش. بچه سیگنی رو میگم.»
دئوس آهی کشید: «چرا هی اصرار داری یه دخترنابودی مجرد رو مادر جا بزنی؟ حتی اگه کل دنیا همارباب اینطوری صداش کنن، تو یکی نباید این کار رو بکنی.»
«راستش سیگنی دیگهنابودی سرنوشتش رو پذیرفته، پسدیگهای نیازی نیست انکارش کنی.»
«به سیگنی قشنگ شیرفهم کن. حتی فکر بزرگ کردن بچه پادشاه شیاطین رو هم از سرش بیرون کنه. مسیرخشک پردردسرش از همین الان معلومه. خواهر کوچیکت میتونه زیر آسمون دلگیر دنیای شیاطین به زندگی ادامه بده؟ از اونحسی طرف، میتونی دختر پادشاه شیاطین رو تو دنیای انسانها بزرگ کنی؟ هر کسی تو سرزمین خودش زندگی کنه خوشحالتره.»
زکه پرسید: «یعنی میخوایهان دختر و مادر رونشده از هم جدا کنی؟»
«اگه مجبور بشم، آره.»
«هوف...»
زکه دستبهسینه شد.
«واقعاً قراره بریم به سرزمین ماگورت؟ ارباب دئوسنشده هم داره به همین موضوع فکر میکنه ودیگهای در حال حاضر داره هیولاهای ماگورت رو پاکسازی میکنه.»
«درسته، اما...»
«اگه شیاطین برن به سرزمین ماگورتچیز و دیگه به دنیای انسانها حملهمقام نکنن، جنگ همون لحظه تموم میشه.»
دئوس گفت: «فکر کنم همینطور باشه. نمیدونم کیمیکرد دوباره با هم درگیر میشیم، اما حداقل تاتنگ چند هزار سال جنگی در کار نخواهد بود.»
«به نظر که ایدههان خیلی خوبیه، پس چرانشده مدیر الکس باهاش مخالفه؟»
«نمیدونم، اون مار آبزیرکاه.تنگ شاید فقط ترسیده... یا شایدمنابودی نقشه دیگهای تو آستینش داره.»
زکه گفت: «اگه بهشهرجومرج فکر کنی، ارباب شیاطینعلاقه هم به اندازه قهرمان عجیبه.»
«دیدی؟ بالاخره یکیاینطوری پیدا شد کهداشت حرفم رو بفهمه.»
«من با این باور بزرگ شدم کهتنگ پادشاه شیاطین تجسم شر مطلقه... اما الانهیچ که نگاه میکنم، میبینم اون فقط پادشاهِ شیاطینه.»
دئوس پوزخند زد:دخترت «تازه اونم یهلحنی پادشاه مترسک و پوشالی.»
«درسته. هفت دوک حاکمانهرجومرج واقعیان و پادشاه بهعلاقه نیابت از اونا میجنگه؟»
«دقیقاً.»
«اگه اینطوریه، پس دوکها میتونندلت انرژی روح شیطانی رو بینخشک خودشون تقسیم کنن و مستقیم بجنگن.»
دئوس جوابدلت داد: «میگنتنگ دلشون نمیخواد بمیرن.»
«... دئوس، فقط برام سوالهیچ شد... به خاطر همین بود کهسعی از مقام پادشاه شیاطین استعفا دادی؟»
«آره.»
«دنیا خیلی پیچیده است...»
«آره، حسابیدلت به همتنگ ریخته است.»
«واقعاً همینطوره.»
از وقتی که مقامم به عنوان پادشاه شیاطین رو ولدهنش کردم و با یه قهرمان اینطوری راحت و باز حرفقتلعام زدم، تونستم خیلی چیزا رو ببینم که قبلاً ازشون خبر نداشتم.
قهرمان و پادشاه شیاطین.
هر دو نقشهاییدخترت پر از درگیریلحنی و اکشن بودن.
یه نفرقتلعام همهچیز رو اینطوریهیچ برنامهریزی کرده بود.
اون یهعادت نفر کیحرف میتونه باشه؟
خدا؟ فرشتهها؟ هفت دوک؟ خالق؟
اگه موجودی وجود داشته باشهنشده که این سیستم رو خلقهرجومرج کرده، حتماً برای کارش دلیلی داشته.
دئوس پرسید: «آه، راستی واقعاًهیچ میخوان اون چیزی که بهشدئوسی میگن برج بابل رو بسازن؟»
«برج بابل؟»
«آره. شنیدم یه جورهان کشتیه که میتونه تونشده رو پیش خدا ببره؟»
«مگه همچیندلت چیزی همتنگ وجود داره؟»
«میگفتن نزار ساختتش.نابودی اوه، راستی، مدارک بردگیشدیگهای دست اونه، مگه نه؟»
زکه گفت: «آره. الان دستبزنم ترجانه. ما اونقدر خوب باهاشون صحبتباز کردیم که عمراً بذارن چیزی بسازن.»
«کارت خوب بود. اون حرومزاده واقعاً خطرناکه.تنگ اگه قرار باشه کسی دنیا رو نابود کنه،چیز اون پادشاه شیاطین نیست، بلکه همون نزارِ عوضیه.»
«اونقدرها هم قوی نبودا.»
«خب، اون که آره... بههیچ هر حال، اون یه بار سعیسعی کرد قلمروی خدایان رو فتح کنه.»
«ها، یعنی تا این حد بدداشت بود؟ ولی دئوس، تو هم قصدراستی داری قلمروی خدایان رو فتح کنی؟»
دئوس با بیحوصلگی گفت: «اصلاً حرفش رو هم نزن. قبلاً وقتی بانابودی یه فرشته مقرب درگیر شدم، فکر کنم کامائل بود، حسابی داغون شدم.بده از اون موقع به بعد دیگه اعتماد به نفسم رو از دست دادم.»
«آه! فرشتهدلت مقرب کامائلتنگ واقعاً قوی بود.»
«دوازده تاقتلعام مثل اونهرجومرج وجود داره.»
«متاترون، زافکیل، رازیل، زادکیل،حرف کامائل، هامیل، میکائیل، رافائل،میکرد گابریل، اوریل، ساریل و راگوئل.»
«پس لوسیفر چی؟»
«اون قبلاً جایدخترت ساریل بود. فاسدلحنی شد و انداختنش بیرون.»
دئوس گفت: «متاتروننابودی هم از فرشتهچیز مقرب بودن استعفا داد.»
«منظورت یولگئومه؟»
«آره.»
«اما من چیزی نشنیدمتنگ که جاش رو بهقتلعام کس دیگهای داده باشن.»
«خب، راستش رو بخوای، دانشی کهچیز انسانها از دنیای الهی دارن، یهمقام مشت خرافاته که بینهایت به افسانه نزدیکه.»
زکه گفت: «اگه کنجکاو شدم، سریعترینداشت راه اینه که از خود یولگئوم بپرسم.هان چون خودش مستقیماً درگیر این ماجراها بوده.»
«وقتی دیدیمش، اول باید سه تا پسگردنیِتنگ مشتی نثارش کنیم و بعد از یههیچ شام مفصل، تازه بحث رو شروع کنیم.»
زکه با نیشخنددخترت گفت: «فکر کنملحنی دلت میخواد کتک بخوری؟»
«زبونت دراز شده؟»
«امروز هنوز تمرین مبارزه نکردیم، مگهداشت نه؟ میخوای تو عمل امتحانش کنیم؟ اینجاهان حتی اگه همدیگه رو بکشیم هم نمیمیریم.»
دئوس خندید:باز «هاهاها، چراهان اینقدر هول شدی؟»
زکه پرسید: «خودتدخترت چی؟ لاخه رو دوستخشک داری یا لکسیا رو؟»
«چی؟»
«اینا زنهایی هستناینطوری که چون ازت خوششونشوخی میاد، دنبالت راه افتادن.»
«اوه، اصلاً اینطور نیست. لاخه که احتمالاًتنگ فقط به گیاهان علاقه داره. لکسیا روهیچ هم که تازه برای اولین بار دیدم...»
توی ده سال.»
«هیچکدومتون تو این فازها نیستید؟»
«من کهعادت اصلاً روحمحرف هم خبر نداشت.»
«خیلی بیمزهست.»
«آهان، راستی دئوس.»
«چته؟»
«واسه دخترت اسم انتخاب کردی؟»
«اسم؟ خب دمیورگوس ۶۶۷ام دیگه.»
«اوه، مگهدلت همچین چیزیتنگ هم میشه؟»
«ولی تا حالا هیچ زنی نتونسته جای ارباب شیاطین بشینه...دئوسی یعنی نمیتونه جانشینم بشه؟ نه، راستش اصلاً قصد ندارم همچینحسی کاری کنم. تا وقتی من نمیرم، همیشه خودم پادشاه شیاطین میمونم.»
«منطقیه.»
«پس مسلماً یه اسم لازم داریم. همم... ازنشده اونجایی که من دئوس هستم، بقیه حروف رودیگهای جمع میکنم و یه چیزی میسازم. "میگو" چطوره؟»
«میگو. بامزهست.»
«آره؟»
میگو تولد یازدهاینطوری سالگیش رو توداشت نویهکان جشن گرفت.
راستش، دقیقاً یک سال از به دنیاتنگ اومدنش میگذشت، اما چون اصلاً شبیه نوزادهاهیچ نبود، سنش رو از ده سالگی حساب کردم.
سالی که اون شمشیر از پشت سیگنی بیرونقتلعام اومد به عنوان سال تولد، و روز به دنیاسعی اومدنش به عنوان روز تولد در نظر گرفته شد.
توی همون یکنابودی سال، میگو دانشچیز فوقالعادهای به دست آورد.
هم تو جادو و هم توداشت شمشیرزنی، قدرتهایی پیدا کرد که به سختیهان میشد به عنوان یه انسان باورش کرد.
مخصوصاً قدرت جادوییش که از همین الانتنگ تو سطحی بود که رگین و لکسیاهیچ حتی نمیتونستن به گرد پاش هم برسن.
دلیلش این بود کهتنگ یه آدم کلهگنده روقتلعام به عنوان معلمش داشت.
یولگئوم.
اون به عنوان خدای اژدهایانبزنم و یه فرشته مقرب سابق،دهنش تمام جادوهای دنیا رو بلد بود.
با این حال، چیزی کهدلت یولگئوم در واقعیت بهش یاد میداد،قتلعام آداب و معاشرت بود، نه جادو.
«عمراً بذارمدلت بچهای به بدقلقیِنشده دئوس بزرگ بشه.»
با این فکرنابودی کلی تلاش کرد، امادیگهای واقعاً هیچ تأثیری نداشت.
میگو فقط جلوی بقیه تظاهر میکرد کهشوخی بچهی خوبیه و تا فضا یه ذرهدلت راحت میشد، شروع میکرد به شیطنت و لوسبازی.
«یولگئوم! تو رو خدا.»
«نمیشه که نمیشه.»
«صد بار ماساژت میدم.»
«شونههای این بدناینطوری همین الانش هم صافهشوخی و هیچ گرفتگیای نداره.»
«تلاشت بیفایدهست.»
«پس...»
«دست از این کارهای الکیهیچ بردار و برو به مادرتدئوسی تو لباس شستن کمک کن.»
«عمو کهعادت از قبلحرف رفته کمک کنه.»
«تو هم باید کمک کنی.»
«یولگئوم جووون! اگه بذاری برم، قوللحنی میدم به حرفات گوش کنم. قولچیز میدم مؤدب باشم و سخت درس بخونم.»
«داری سر وظایفینابودی که باید انجام بدیدیگهای با من معامله میکنی؟»
«خواهش میکنم!»
اون چشمهای درشتراستی و براق باعثدخترت شد یولگئوم وا بده.
«هی، فکردلت نکن دلمتنگ برات سوختا.»
«هورا! مرسی!»
چیزی که میگو اینقدرحرف براش التماس میکرد، چیزی نبوددوباره جز یه بیرون رفتن ساده.
حصاری کهباز یولگئوم ساخته بوددلت تقریباً غیرقابلنفوذ بود.
نه تنها هیولاهای ماگوورت، بلکهنشده هیچ موجود دیگهای هم نمیتونستهرجومرج داخل حصار رو تشخیص بده.
اما چون فضای خیلی کوچیکیهیچ بود، میگوی جوان نمیتونست کنجکاویش روسعی نسبت به دنیای بیرون مخفی کنه.
اگه فکر میکرد اصلاً دنیای بیرونی وجود نداره مشکلی نبود،دهنش اما هر بار که رگین، لکسیا و بقیه رو میدیدقتلعام که از شکار برمیگردن، اشتیاقش برای دیدن بیرون بیشتر میشد.
یک ماه پیش،راستی یولگئوم بالاخره میگودخترت رو برد بیرون.
اونا به بهونهی تقویتتنگ حس مبارزهاش، رفتن یه هیولاینابودی ماگوورت شکار کردن و برگشتن.
از اون موقع به بعد،هیچ میگو هر وقت فرصت گیردئوسی میآورد، مخ یولگئوم رو میخورد.
«همونجا وایستا.»
با حرف یولگئوم، میگو سر جاش سیخ ایستاد. یه پودرخشک جادویی که از آسیاب کردن چند تا گیاه، ریشهی خشک درختمقام و پوست حشرات درست شده بود، روی بدن میگو پاشیده شد.
این کار برای پاک کردن رد حضور شیاطین بود.نابودی با وجود اینکه خون یه جنگجو تو رگهاش جریان داشت،ارباب اما این حقیقت رو تغییر نمیداد که اون یه شیطانه.
با اینکه مناطق اطراف نویهکانهیچ یه زمین متروکه بود، امادئوسی برای احتیاط باید آماده میشدن.
«اینم کادوی تولد یازدهحرف سالگیت. فکر نکن هر روزدوباره میتونی از این درخواستها بکنیها.»
«چشم، یولگئوم!»
«یادت نره باید ماساژم بدی.»
«هه هه،قتلعام همین امشبهرجومرج برات انجامش میدم.»
یولگئوم بالاخره لبخندی زد.
میگو بیشترباز شبیه مادرشهان بود تا پدرش.
و همهدلت این رو یهنشده موهبت بزرگ میدونستن.
میگو، که حالا اومدههرجومرج بود بیرون، مثل یهعلاقه کره اسب افسارگسیخته بود.
تو یه چشماینطوری به هم زدن ازشوخی روی خطالرأس کوه پرید.
تواناییهای فیزیکیشباز خیلی فراتر ازدلت استانداردهای انسانی بود.
از یه صخرهی ده مترینشده جوری بالا رفت که انگارهرجومرج داره رو زمین صاف قدم میزنه.
استعداد ذاتیقتلعام شیاطین وهرجومرج استعداد یه جنگجو.
وقتی این دو تا بابزنم هم ترکیب میشدن، سرعت رشدشدهنش حتی یولگئوم رو هم شگفتزده میکرد.
بهونهشون تمرین مبارزه از طریقدلت شکار بود، اما در واقعیتخشک بیشتر شبیه یه پیکنیک بود.
از تپه بالا رفتتنگ و به آبشاری کهقتلعام به پایین میریخت نزدیک شد.
میگو از برخورد جریان آب بهچیز دستش قلقلکش اومد، زد زیر خنده وارباب دوید سمت یولگئوم تا براش تعریف کنه.
اگه یه گل قشنگ پیدا میکرد، چندشوخی دقیقه همونجا میایستاد. وقتی یه پروانه پروازدلت میکرد و مینشست، با صدای بلند میخندید.
یولگئوم با یهراستی حالت خوشحال بهدخترت میگو نگاه میکرد.
اون میل به سختگیریتنگ تو تربیتش، مثل برفیقتلعام که آب میشه، ناپدید شد.
بعد از عبور از دشتهای سرسبز و قلههایعلاقه پوشیده از برف و رسیدن به دهانهای پرچطور از خاکستر آتشفشانی، شیب شمالی رشتهکوه نمایان شد.
شیب کوه تو اون قسمتبزنم تندتر از شیب جنوبی بوددهنش که نویهکان توش قرار داشت.
یه خطالرأس به تیزیهان چاقو، با یه شیبنشده سرگیجهآور به پایین سرازیر میشد.
جنگل اونقدر تنک بودتنگ که حتی پیدا کردن هیولاهاینابودی ماگوورت هم توش سخت بود.
«بیا برگردیم. اینجا خطرناکه.»
«اوه باشه. یولگئوم.»
میگو که روی یه صخرهی چنددخترت صد متری ایستاده بود و پاییننابودی رو نگاه میکرد، با حرف یولگئوم برگشت.
همون موقع بود کهتنگ متوجه شد یه عدهقتلعام دارن اون طرف حرکت میکنن.
با اینکه تقریباً یک کیلومتر فاصلهچیز داشتن، اما به لطف داشتن چشم شیطانی،ارباب حتی میتونست حالت چهرهشون رو هم ببینه.
«یولگئوم. اونجاعادت یه آدمایی هستن.بزنم اما... خیلی قدبلندن.»
یولگئوم هم متوجهراستی چیزی شد کهدخترت میگو پیدا کرده بود.
«باید غول باشن.»
«آه! پسقتلعام غول بههرجومرج اونا میگن؟»
«آره. اونا موجودات پستی هستن.بزنم چکشهای سنگی دست میگیرن، کلاههای استخونیباز میذارن و مثل حیوونها زندگی میکنن.»
«ولی چیزیباز که دستشونههان چکش سنگی نیست.»