چپتر 224: ۵۱. قهرمان و پادشاه شیاطین قدرتشان را بیشتر میکنند (۳)
0ماکسیس مدتی تو راهرو بالالباس و پایین میرفت و بههویتش تمیزکاری میگو زل زده بود.
هر چی بیشتر نگاه میکرد، قیافهاش برایش آشناتر میشد.اندازه کلافه شده بود که چرا نمیتواند دقیقاً به یادهویتش بیاورد او کیست، برای همین نمیتوانست چشم ازش بردارد.
همون موقع، صدای قدمهایانسانی سنگینی از اون سراولی راهرو به گوش رسید.
انگار یهقدش غول داشتاندازه نزدیک میشد.
با اینکه پیشکار خودش یهلباس نجیبزاده بود، اما جایگاهش باهویتش آداپاها زمین تا آسمون فرق میکرد.
آداپاها موجوداتی بودن که توسط خدا انتخابقدش شده بودن. حتی اگه نجیبزاده هم بودی،پوشیده جلوشون فقط یه انسان حقیر به حساب میاومدی.
ماکسیس با عجله خودشانسانی رو به دیوار چسبونداولی و سرش رو خم کرد.
«تو هم ادای احترام کن!»
«نه، نمیخوام.»
«میگو!»
ماکسیس با دیدن دختری کهلباس براش زبون درآورده بود، عصبانیهویتش شد اما دهنش رو بست.
دلیلش این بودتقریباً که غول دیگهنجیبزادههای خیلی نزدیک شده بود.
غول به سمت جلو قدم برداشتپوشیده و از کنار ماکسیس و میگوبیهولدر رد شد. اصلاً بهشون محل نذاشت.
به نظر میرسیدنگاهی دلیلش کسایی بودنانداخت که پشت سرش میاومدن.
دو تا غول، یکیانسانی جلو و یکی عقب، داشتندیدش از یه نفر محافظت میکردن.
رفتار غولها کاملاً مؤدبانهاندازه بود. میگو نگاهی به شخصیپوشیده که اون وسط بود انداخت.
قدش تقریباً اندازه یهانسانی انسان بود و مثلاولی نجیبزادههای انسانی لباس پوشیده بود.
اما میگو هموننگاهی لحظه اولی کهانداخت دیدش، هویتش رو فهمید.
«بیهولدر؟»
مرد سرش رو چرخونداندازه و به میگو نگاهلباس کرد. یکی از ابروهاش پرید.
انگار حسابی جا خوردهانسانی بود که یه دختربچه دهسالهدیدش با یه نگاه اونو شناخته.
اما قدمهاش رو متوقف نکرد. ازانداخت کنار میگو گذشت و همراه غولهاانسانی رفت تا با پادشاه غولها ملاقات کنه.
مارکی رودریس.
این اسم اون مرد بود.
رودریس سعی نکردنجیبزادههای تعظیم کنه. اماپوشیده چاره دیگهای نداشت.
اونجا سالن ملاقات بود.
مهم نبود طرف مقابل چیلباس میگه، اون باید زانو میزدهویتش و سرش رو خم میکرد.
نزار گفته بود که فقطمثل خواستار اطاعته و اصلاً قصدلحظه نداره تو شرایط برابر مذاکره کنه.
عرق سردیمثل روی کمرانسانی رودریس نشست.
خیلی ترسناکتر ازنگاهی چیزی بود کهانداخت تو شایعات شنیده بود.
فقط بهمثل خاطر قدانسانی بلندش نبود.
«یه هیئتقدش دیپلماتیک رسمی ازمثل طرف هفت دوک؟»
نزار نگاهی بهنجیبزادههای سندی که رودریسپوشیده بهش داده بود انداخت.
«پادشاه دنیایمؤدبانه شیاطین... کککککک، انگاروسط حسابی عجله دارید.»
«پادشاه غولها.»
«من اربابشون نیستم.»
«اگه اینطوره،مثل پس چطورانسانی باید خطابتون کنم؟»
«من یک خدام.»
«خدای غولها، لطفاً انسانها رو بیرون برانید و برای صد سال بر دنیایمرد شیاطین حکومت کنید. اگه تا زمان بیداری پادشاه بعدی بر دنیای شیاطین حکومتگذشت کنید، دنیای شیاطین هم در عوض نهایت وفاداریش رو به شما نشون میده.»
«گوش کن، شیطان. این تخت پادشاهی برای کسایی که ازش اطاعت میکنن، بینهایت بخشندهست. دلیلی که غولها رو به شما قرض دادم این بود کهشناخته بهای مناسبی براش پرداخت کردید. پادشاه بودن اقتدار بزرگ و مزایای شیرینی داره، اما در کنارش مسئولیتهای سنگینی هم میاره. تو از من میخوای مسئولیت روزانو قبول کنم، اما حاضر نیستی نه اقتداری بهم بدی و نه منفعتی، پس حتی یه دلیل هم وجود نداره که بخوام این کار رو قبول کنم.»
«خدای غولها.مثل لطفاً بهانسانی حرفهام گوش بدید.»
«اگه پادشاه میخواید، فقط یه جمله بگید. "با تمام وفاداریم بهنجیبزادههای شما خدمت میکنم." هیچ شرط دیگهای نباید بهش وصل باشه. اگه اینابروهاش کار رو بکنید، منم وظایفم رو به عنوان پادشاه شیاطین انجام میدم.»
رودریس روی زمیننجیبزادههای به خاک افتاد ولحظه به نزار نگاه کرد.
دنیای شیاطینقدش به یهاندازه پادشاه نیاز داشت.
ده سالمثل دیگه، جنگانسانی نهایی شروع میشد.
تو این جنگ یک ساله، شیاطین بیشتر قدرتشون رو از دست داده بودن. ازپوشیده طرف دیگه، بین انسانها، جنگجوهای نسل صفر به سختی به چشم میاومدن. کاملاً واضحدهساله بود که تو جنگ ده سال آینده، انسانها دوباره از ورودی دنیای شیاطین عبور میکنن.
و اونمثل روز، آخرین روزلباس دنیای شیاطین میبود.
با این وضعیتیتقریباً که داشتن، هیچنجیبزادههای شانسی برای پیروزی نبود.
حتی اگه یهو پادشاه شیاطین همپوشیده پیداش میشد و فرماندهی ارتش روبیهولدر به عهده میگرفت، میتونستن بهش اعتماد کنن؟
اگه دوبارهمؤدبانه یهو غیبششخصی میزد چی؟
در مقایسه با اون،انسانی این غولی که جلوشاولی ایستاده بود قدرت وحشتناکی داشت.
شکی نبود که ارتش غولهایی که اونانسانی در اختیار داشت، قدرتمندترین نیروی ممکن همفهمید تو دنیای شیاطین و هم بین انسانها بود.
حتی اژدهایان همنجیبزادههای در برابر ارتشپوشیده غولها کاملاً بیدفاع بودن.
رودریس سرش رو پایین انداخت.
«اگه دستمثل من بود، وفاداریملباس رو ثابت میکردم.»
«منظورت چیه؟»
«کسایی که الان دارن بر دنیای شیاطین حکومت میکنن،دیدش هفت دوک هستن. اونا حاضر نیستن حتی یه ذرهخورده از چیزایی که به دست آوردن رو ول کنن.»
«ادامه بده.»
«ما شیاطین، یه مشت هیولا هستیم که توسط اولین پادشاه شیاطین به اینجا آورده شدیم. هفت دوک، قدیمیترینِ ما هستن و از همون موقع تا حالا دارن بر شیاطین حکومتملاقات میکنن. اونا چون خیلی عمر کردن، خردمند هستن. و بیشترین ثروت و قدرت رو هم در اختیار دارن. اما دقیقاً به همین دلیله که نمیتونن تغییر کنن. اونا هنوزم فقطسردی به این فکر میکنن که یه پادشاه شیاطین انتخاب کنن تا بتونه جلوی فاجعهای به اسم اژدها رو بگیره. اونا فقط میخوان از داشتههاشون محافظت کنن، نه اینکه پیروز بشن.»
«کسایی کهقدش نتونن انقلاب کنن،مثل فقط جا میمونن.»
«دقیقاً همینطوره.»
«انقلاب... اصلاً میدونی اینجا کجاست؟»
«ما از دروازهنجیبزادههای تلپورت رد شدیم، برایلحظه همین دقیقاً نمیدونیم کجاییم.»
پشت تخت پادشاهی نزار،اندازه پنجرههای مشبک و عظیمیلباس کل دیوار رو پوشونده بودن.
هر کدوم از پنجرهها کاملاً سیاه بودن.لحظه اما لحظهای که نزار دستش رو چرخوند،چرخوند سیاهی مثل پردهای که کنار بره، ناپدید شد.
منظرهی پشتمؤدبانه پنجره جلوی چشمهایوسط رودریس پدیدار شد.
یه افقمثل گرد وانسانی منحنی دیده میشد.
بالای افق،قدش یه آسمون سیاهمثل و تاریک بود.
روی اون صفحه آینهایانسانی غولپیکر، خورشیدی میدرخشید کهاولی شیاطین همیشه در حسرتش بودن.
نور نقرهای رنگینگاهی که کل آسمونانداخت رو پر کرده بود...
حتماً یه ستارهست.
پس اونقدش زمین گرداندازه و سبز چیه؟
«اون زمینه.»
«زمین...»
«یه اسممثل قدیمیه. انگارانسانی شماها فراموشش کردین.»
نزار بلند شد.
به یکی از پنجرههایانسانی شیشهای اشاره کرد واولی چند ضربه بهش زد.
«و اون قارهنگاهی خوزهست. سرزمینی کهانداخت شبیه یه اسبه.»
ابرهای سفید اینور و اونور جلویپوشیده دید رو میگرفتن، اما کاملاً واضح بودمرد که یه قاره به شکل اسب اونجاست.
«زیر قاره خوزه، بایداندازه دنیای شیاطین باشه. شماهالباس بهش میگین هیله، درسته؟»
«بله!»
نزار با غرور گفت: «ببین. دنیای شما فقط بخش کوچیکیمثل از این زمین بزرگه. من حاکم کل این جهانم. میتونی درکمرد کنی چقدر مسخرهست که از من میخوای پادشاه دنیای شیاطین بشم؟»
رودریس با ترس گفت: «منلباس فقط شرمندهام که یه چیز بهفهمید این کوچیکی باعث ناراحتی ارباب شده.»
«اما حالا یه ایدهاندازه خوب دارم. هر انقلابیلباس به یه رهبر نیاز داره.»
«حق با شماست.»
«من براتون یه ژاندارک میفرستم.»
«ژان... اون دیگه چیه؟»
«یه پادشاه جدید براتوناندازه میفرستم. کسی که کاملاً لیاقتپوشیده پادشاه شیاطین شدن رو داره.»
«ارباب، شاید ما بیارزش باشیم، اماپوشیده اونقدرها هم احمق نیستیم که هربیهولدر کسی رو به عنوان پادشاه بپذیریم.»
نزار در حالینگاهی که لبخندی رویانداخت لب داشت، فریاد زد:
«بگین میگو بیاد تو!»
چند لحظه بعد،تقریباً میگو وارد سالننجیبزادههای تاجوتخت نزار شد.
«این بچه هموننجیبزادههای الههایه که قرارهپوشیده شما رو نجات بده.»
دختری که لباس خدمتکارهاشخصی رو پوشیده بود وتقریباً یه تی دستش بود.
همون لحظهای کهنجیبزادههای رودریس چشمش بهشپوشیده افتاد، اخم کرد.
این یهقدش جور شوخیاندازه به سبک نزاره؟
نمیدونستم بایدمثل چه واکنشیانسانی نشون بدم.
تا اینکهمؤدبانه اتفاقی نگاهمشخصی به چشماش افتاد.
انگار صاعقه بهم زده باشن. شوکی کهلحظه تو اون لحظه بهم وارد شد، اصلاًچرخوند کمتر از لحظه ملاقاتم با نزار نبود.
محال بودقدش شیاطین نتونن اونمثل رو تشخیص بدن.
قدرت عظیمیمثل که تو چشمهایلباس میگو نهفته بود.
چشمهای شیطانی.
اون دختر چشمهایینجیبزادههای داشت که نمادپوشیده مطلق شیطان بود.
رودریس به سمت اقامتگاه مهمانهامثل رفت و فقط نزار ولحظه میگو تو سالن تنها موندن.
میگو گفت:مثل «این دیگهانسانی چه مسخرهبازیایه؟»
«فقط میخوام تو رو بهوسط همون سرنوشتی برگردونم که ازمثل همون اول باید باهاش روبرو میشدی.»
«منظورت... پادشاه شیاطینه؟»
«دقیقاً.»
«نمیدونم چه نقشهای تو سرته. میخوای به عنوان دشمن باهویتش پدرم بجنگی و مقام پادشاه شیاطین رو به من بدی؟دهساله فکر کردی اگه این کارو بکنم، میرم با پدرم میجنگم؟»
«ظرفیت اونمؤدبانه برای اینشخصی چیزا خیلی کمه.»
میگو اخم کرد:نجیبزادههای «هیچوقت جلوی یه دخترلحظه به پدرش توهین نکن.»
«تو هم یه موجود برتری. موجودات برتر زندگی خودشون رو دارن.اولی من از هفت تا بچهای که خودم خلقشون کردم خیانت دیدم.دختربچه همهش به خاطر این بود که میخواستن همسرم، آمیتیس رو تصاحب کنن.»
«چطور یه پسرنجیبزادههای میتونه به مادر خودشلحظه چشم طمع داشته باشه؟»
«آمیتیس آدم نیست. اون سیستم مرکزیانداخت برج بابله. هر کسی که اون رولباس به دست بیاره، قدرتی بینظیر پیدا میکنه.»
«یعنی تومثل از خدمتگزارانانسانی ستارهها هم قویتری؟»
«معلومه. اگه برج بابلاندازه رو داشتم، حتی پدرتلباس هم جلوم به زانو درمیومد.»
«چقدر لاف میزنی.»
«کهکهکه، همین الانش هم احتمالاً از ترسقدش مثل لاکپشت سرش رو برده تو لاکش. وگرنهلحظه تا الان به این کشتی حمله کرده بود.»
«فقط داره وقت میخره تا نقشه مسخرهت رواولی خنثی کنه. میخوای ماه رو بکوبی به زمین؟پرید تو هیچ احترامی برای این دنیا قائل نیستی.»
«موجوداتی که اونجا زندگی میکنن درنجیبزادههای حد آمیبان. یه مشت پارامسی. نه،دیدش اصلاً چیزی بیشتر از یه باکتری نیستن.»
«نمیدونم اینا یعنی چی، ولی حدسپوشیده میزنم داری فحش میدی، نه؟ ولیبیهولدر خودت هم یه زمانی همونجا زندگی میکردی.»
«توضیح دادن دوران من برای تو، از توضیح دادن شکل فیل برای یه آدمپوشیده کور هم سختتره. فقط ساکت باش و تماشا کن. من قصد دارم اونایی کهدهساله ازم پیروی میکنن رو تو ده سال، به اندازه ده هزار سال تکامل بدم.»
«به هر حال، منانسانی هیچ کاری نمیکنم کهاولی به پدرم آسیبی برسونه.»
«مجبور نیستی از من اطاعت کنی.نجیبزادههای تنها کاری که باید بکنی اینهدیدش که برگردی و پادشاه شیاطین بشی.»
«اگه نخوام...»
«اما شیاطین از من اطاعت میکنن. هر چقدر هماندازه که دستوپا بزنی، تو نماینده منی. درست همونطور که انسانهافهمید هر چقدر هم بخوان انکار کنن، بازم مخلوقات خدا هستن.»
نزار بشکن زد.
قلادهای که دورتقریباً گردن میگو بستهنجیبزادههای شده بود، باز شد.
«برو پیش رودریس.نجیبزادههای بهش بگو کهپوشیده قراره پادشاه بشی.»
«نه، دلم نمیخواد.»
«اگه قبول نکنی، از همین لحظه دستور جدیدی به غولها میدم. اینکه هرمرد کسی که تو دنیای شیاطین، هیله، زندگی میکنه رو قتلعام کنن. بعدش هم توهمراه گوششون زمزمه میکنم که کسی که باعث مرگتون شد، میگو، دختر دمیورگوس ۶۶۶ام بود.»
«بس کن!»
میگو نسبتمثل به سنشانسانی خیلی چیزها میدونست.
دلیلش هم این بود که یولگئوم باقدش وسواس و سختگیری، تمام اطلاعات و دانش پایهلحظه این دنیا رو تو مغزش فرو کرده بود.
اون یه درک کلی از تاریخپوشیده دنیای شیاطین و دنیای انسانها داشت ومرد خوب میدونست پدرش، دمیورگوس، چه جور موجودیه.
میگو هیچقدش علاقهای به مقاممثل پادشاه شیاطین نداشت.
اگه میخواست احساسات واقعیش رو بگه،پوشیده قهرمانها رو بیشتر از شیاطین دوست داشت.مرد چون یولگئوم اینطوری بهش آموزش داده بود.
اما اصلاً دلشنگاهی نمیخواست پدرش بهانداخت خاطر اون بدنام بشه.
با اینکه فقط یهانسانی لحظه کوتاه دیده بودش،اولی ولی اون قطعاً پدرش بود.
مهم نبود که ازاندازه این وضعیت خوشش میادلباس یا نه. پدر، پدر بود.
نزار ادامه داد: «من بهت دستور نمیدم. نمیخوام که عروسک خیمهشببازیمفهمید باشی. فقط میگم باید ده سال زودتر بشینی رو تخت پادشاهی.شناخته در عوض، کمکت میکنم که تو جنگ ده سال آینده شکست نخوری.»
«من هیچمؤدبانه قصدی برای تسخیروسط دنیای انسانها ندارم!»
«تو پادشاهی. اگه دلت میخوادلباس این کار رو نکنی، خب نکن.فهمید راضی کردن زیردستانت دیگه مشکل خودته.»
«مطمئنی... کهقدش میخوای منواندازه آزاد کنی؟»
«آزادی! اصلاً میفهمی این کلمه چقدرپوشیده سنگینه؟ تنها چیزی که با اطمینان میتونممرد بهت بگم اینه که سر حرفم میمونم.»
«پشیمون میشیا.»
نزار با خونسردی لبخند زد.
«برو پیش رودریس و بهشمثل بگو که قراره پادشاه بشی.لحظه این آخرین دستوریه که بهت میدم.»