چپتر 245: ۵۶. انتقام موفقیتآمیز (۳)
0اسکاتیل یک لحظهکنه مکث کرد وخدایی سرش را تکان داد.
«عالیه.»
«اما...»
«بله؟»
«انگار یه جوراییکنه هیجانزدهای؟ خوشحالی؟ از اینکهقویتر قراره کامائل رو بکشم؟»
«فکر کنم اگه مافوقهام بیشترمیتونه از من آسیب ببینن، حماقتهمون من یکم کمتر به چشم بیاد.»
«هاها، دقیقاً. مسئله اینجادوی نیست که تو ضعیفی،سنگ اینه که من زیادی قویم.»
اسکاتیل بیصدا لبخند زد.
دئوس به آسمانکنه پرواز کرد و اسکاتیلقویتر هم به دنبالش رفت.
خط سیاه و سفید، سهمیمیتونه بلندی در آسمان رسم کردهمون و روی قاره ماگوورت فرود آمد.
اسکاتیل در حالی که از غار به سمتسنگ زیرزمین پایین میرفت، سر صحبت را باز کرد:کلماته «کامائل آدم صادقیه، هرچند که ظاهرش اینطور نشون نمیده.»
«صادق؟»
«کامائل درخلق اصل یهموجود کافر بود.»
«کافر دیگه چیه؟»
«چطور بگم... اون یه بیدین بود. یه خدای کوچک که به خداجایی اعتقادی نداشت. اسم دمیورگوس در واقع اسم یه خدای دروغینه. خیلی وقتامید پیش، زمانی که خالق هنوز اسمی نداشت، انسانها خدایان زیادی رو میپرستیدن.»
«یعنی میگی اینهمون یه خدای ساخت دستبشه بشره؟ کامائل رو میگی؟»
«بله.»
«این یکم عجیب نیست؟ یه انسان بتونهقویتر یه خدا خلق کنه... چطور یه موجود بهبهش این ضعیفی میتونه خدایی قویتر از خودش بسازه؟»
«این همون قدرت باوره. شاید بشه بهش گفت جادوی کلمات؟روستا مثل این میمونه که یه سنگ بزرگ رو تو روستاکنی بپرستن، تا جایی که اون سنگ واقعاً روح پیدا کنه.»
«جادوی کلماته.»
«اگه به شجاعت یه جنگجو هم نگاه کنی، دقیقاً همینه. باور، ایمان، امید. این چیزهابهش خدایان دروغین زیادی خلق کردن. تو سرزمینی به اسم خاورمیانه هم چند تا خدا پیداشجاعت شدن. دئوس، همین اسمی که تو ازش استفاده میکنی، هم یکی از خدایان همون دورانه.»
«اینو میدونم.»
«اسطورهها و امیدها. دنیای خدایان واقعی و دروغین.سنگ ماهیت واقعی این دنیا اینه که در حقیقتکلماته همهچیز با یه نخ به هم گره خورده.»
«منظورت اینه کههمون نمیتونی تشخیص بدی کدومبشه دروغینه و کدوم واقعی؟»
«درست مثل کامائل.»
«اون اولین خدای دروغین بود؟»
«اون خدایبهش جنگ بود کهکلمات درویدهای سلتیک میپرستیدنش.»
«انگار چشم خدا روقدرت گرفته و به مقامبهش فرشته ارتقا پیدا کرده.»
«بله. هرچند خیلی وقتموجود پیش بود. برای همین،خودش در مقایسه با فرشتههای خالص...»
«میگی جایگاهشون پایینتره؟»
«بیا بریم.»
«پس منظورتبسازه همینه. تو همباوره یه فرشته خالصی؟»
«بله. منخلق تو دورهموجود سوم خلق شدم.»
«دوره سوم؟ منظورت عصر طلاییه؟»
«این یه روش برای تقسیم عصر طلایی بهسنگ سه دوره اصلیه. دوره اول عصر اسطورههاست، دوره دومشجاعت عصر تقدسزداییه و دوره سوم، دوران بعد از بابل.»
«اگه منظورت بابله،همون همون ماشین چندوجهیشاید نیست که نزار ساخت؟»
«درسته. اگه اون رو تو مسیر درستی توسعه میداد،بسازه میتونست فناوری ناوبری در فضای ماورایی رو کامل کنهکلمات و به فضای بیرونی گسترش پیدا کنه... اما حیف شد.»
«اصلاً نمیفهممخلق داری در موردمیتونه چی حرف میزنی.»
«اگه تغییربهش نکنی، یهجادوی روز خودت میفهمی.»
«خب، به هر حال، فکر کنمشاید منظورت اینه که حتی بین فرشتههامثل هم اشراف و رعیت وجود داره.»
«کاملاً اشتباه متوجه شدی.موجود ما کسی رو بر اساسبسازه اصالتش از بقیه جدا نمیکنیم.»
«ولی یادتون میمونه.»
«برای همینه که اینطوری صداش میکنم، چونمیمونه آگاهی از این تفاوتها عمیقاً تو قلبمروح حک شده. یه کافر یا یه فرشته خالص.»
اسکاتیل دهانش را بست.
آیا فرشتههاخلق هیچ احساسیموجود ندارند؟ اینطور نیست.
عصبانیت، غم، شادی، خوشحالی.موجود نفرت، حسادت و حتیخودش میل به مالکیت انحصاری.
فرشتهها همبهش احساسات زشتجادوی زیادی دارند.
به خاطر همین همدردیهاقدرت بود که متاترون و لوسیفرگفت جایگاه فرشتگان را دور انداختند.
چون من حسود بودم...
در باز شدکنه و کامائل را دیدمقویتر که روبهرویش ایستاده بود.
یک جنگجویبهش باستانی باجادوی لقب پلنگ سرخ.
«خیلی وقت گذشته.»
«من پادشاه قدرت الهی هستم...»
حرفش را قطع کردم:موجود «میدونم، میدونم. ارباب فرشتگانخودش نابودی هستی دیگه، نه؟»
«عجب دردسرساز گستاخی هستی!»
«قبلاً اینو نگفته بودیم؟»
کامائل نگاهشخلق را به پشتمیتونه سر دئوس دوخت.
«تو اسکاتیل هستی.»
«من اسکاتیلبهش هستم، خدمتگزارجادوی ارباب پیروز، میکائیل.»
«میدونی اینجا چی دفن شده، باشاید این حال دست به چنین کارمثل خطرناکی زدی. مافوقهات بهت چی یاد دادن؟»
«سوءتفاهم شده. من الان یهمیتونه اسیرم. قدرت اون به من غلبهقدرت کرد و مجبور شدم بیام اینجا.»
«چطور فرماندهی پروردگارکنه میتونه تن بهخدایی چنین کاری بده؟»
«اون واقعاً...بهش قدرت وحشتناکیجادوی به دست آورده.»
«من از قبل قدرت اون روشاید دیدم. شاید از فرشتهها قویتر باشه،مثل اما نمیتونه کاملاً بر اونا غلبه کنه.»
«اون الان به یهموجود موجود کاملاً متفاوت نسبتخودش به قبل تبدیل شده.»
«چطور ممکنه ظرفی، چیزیموجود بزرگتر از گنجایش خودشخودش رو تو خودش جا بده؟»
کامائل با چهرهای ناراضی بهکلمات اسکاتیل چشمغره رفت و بعدروستا دوباره نگاهش را به دئوس برگرداند.
«اینجا محل خواب فرشتگان نابودیه.باوره برگرد. اگه از اینجا بری،جادوی این دفعه رو نادیده میگیرم.»
«نیازی به صبر و تحمل نیست. من این باربسازه نیومدم فرشته نابودی یا همچین چیزی رو ببینم. مگهکلمات فرشته نابودی یا هر کوفت دیگهای نیست؟ این آتش ماگوورته.»
«آتش ماگوورت؟ این دیگهموجود چه معنیای میده؟» اسکاتیلخودش به جای من توضیح داد.
«این اسمیه که شیاطین روش گذاشتن. کامائل هیچوقت از اینجا بیرونبپرستن نرفته، پس طبیعیه که اسمش رو نشنیده باشی. آتش ماگوورت، سرزمین آلودهایمان به ماگوورت و هیولای ماگوورت. اونا اینطوری هر کدوم رو نامگذاری کردن.»
«ماگوورت... این یههمون اسم از یهشاید معبد قدیمی تو خاورمیانهست.»
«فکر کنمخلق ایدهاش روموجود از همونجا گرفتم.»
کامائل سرش راکنه تکان داد وخدایی رو به دئوس گفت:
«اگه هویتش رو میدونی، پسکلمات نباید بذاری بیشتر از این نزدیکبپرستن بشه. برگرد. وگرنه، خدا مجازاتت میکنه.»
«من واقعاً هیچ علاقهای بهش ندارم. سلاحبشه عصر طلایی؟ یه سلاح نفرینشده که حتی زمینبزرگ رو برای صد هزار سال غیرقابل استفاده میکنه.»
«اگه به خاطرکنه فرشته نابودی نیست، پسقویتر برای چی اومدی اینجا؟»
«به خاطر تو.»
«یعنی با من کار داری؟»
«...»
«فهمیدن حرفات خیلی سخته.»
«چیز مهمی نیست. خلاصهموجود بگم، بیا یه بارخودش دیگه با هم سرشاخ بشیم.»
اخمهای کامائل تو هم رفت.کلمات با یه حالت نگران برایروستا چند لحظه به دئوس خیره شد.
بعد، انگار کههمون تازه دوزاریاش افتاده باشه،بشه قیافهاش یهو باز شد.
«منظورت اینه که مبارزه کنیم.»
«پس فکر کردیکنه دارم بهت پیشنهادخدایی قرار گذاشتن میدم؟»
«متأسفم. اصلاً فکر نمیکردم تو این دنیا هنوز کسی موندهروستا باشه که بخواد مستقیماً من رو به دوئل دعوت کنه. تازه،همینه مگه دفعه پیش با یه ضربه از وسط دو نصفت نکردم؟»
«فکر کردیبسازه اون موقعقدرت حواسم پرت بود؟»
«ربطی به اون نداشت.موجود حرکات من به وضوح ازبسازه توانایی درک تو فراتر بود.»
«آخه قدرتمخلق رو مخفیموجود کرده بودم.»
«قدرتی که حتی تا لحظهکلمات مرگ هم بیدار نشه، مخفیروستا نیست، بیشتر به عدم وجود نزدیکه.»
«حالا میخوایبسازه همینطور به بحثباوره کردن ادامه بدی؟»
«اوه، متأسفم. ای فانی. من نمیتونم به حرفات واکنش نشون بدم. زمانیباوره که پلنگ سرخنشان بودم شاید ممکن بود، اما حالا من پیامآور خدام.بپرستن پیامآور خدا فقط کارش رو انجام میده. نمیتونه دنبال لذتهای شخصی باشه.»
دئوس آه عمیقی کشید.
«شنیده بودم شماگفت فرشتهها یه رویمثل اعصابخردکن هم دارین.»
«این سرنوشت پیامآوران خداست. حالا برگرد، ای فانی. منگفت شجاعتت رو تحسین میکنم. این رو کامائل، پلنگ سرخ،جایی کسی که زمانی کابوس جنگل نامیده میشد، تأیید میکنه.»
«باشه مشکلیخلق نیست، پس بیامیتونه اینطوری پیش بریم.»
«باز داری چه مزخرفاتی میبافی؟»
«من بایدبهش برم فرشتهجادوی نابودی رو ببینم.»
کامائل زد زیر خنده.
«تو واقعاً یه بچه درموندهای!»
کامائل به آرومی شمشیرش رومیتونه بیرون کشید. شمشیر الهی جدیدشهمون با نام سرخرنگ «پلنگ سرخ» غرید.
دئوس هربهش دو مشتشجادوی رو آورد جلو.
قبل از اینکههمون متوجه بشه، دیاس رویبشه مشتش شکل گرفته بود.
این نوع پنجهبوکس، امواجی ازمیتونه خودش ساطع میکرد که برای فرشتههاقدرت به شدت شوم و خطرناک بود.
اسکاتیل میخواست بهشونکنه بگه مراقب باشن،خدایی اما دهنش رو بست.
کی دارهبهش به کیجادوی نصیحت میکنه؟
تجسم نبرد، همچون ستارهقدرت صبحگاهی، کامائل بود. نگهبانبهش آنتارس و الهه مریخ.
تمام چیزهایخلق سرخرنگ تحتموجود فرمان او بودن.
«امیدوارم اینخلق دفعه بتونی نوکمیتونه شمشیرم رو ببینی.»
«قبلاً هم بهت گفتم، ولی وقتیمثل جوون بودم، آرزوم این بود کهجایی مشتم رو بکوبم تو فک یه فرشته.»
کامائل خندید. و وقتی خندهاشباوره فروکش کرد و جاش رو بهکلمات بیتفاوتی سردی داد، شمشیر ناپدید شد.
تقریباً توخلق همون لحظه،موجود دئوس حرکت کرد.
شمشیر و پنجهبوکس شاخ به شاخ با هم برخورد کردن.همون انگار رنگ سرخ و سیاه تو هم گره خورده بودنمیمونه و بلافاصله بعدش، صدای تیز یه شمشیر تو فضا پیچید.
پلنگ سرخ شکسته بود.
تیغه مثل یههمون فرفره چرخید وشاید به عقب پرت شد.
کامائل سریع دستش رو دراز کرد و شمشیرخودش شکستهاش رو گرفت. دستش با لبه تیز شمشیرگفت الهی بریده شد، اما هیچ دردی حس نمیکرد.
پلنگ سرخ شکسته بود.
یه شمشیر شکستناپذیرگفت که تو سالهای بیشمارمیمونه گذشته هرگز نشکسته بود.
لبخند کشداربسازه دئوس بهقدرت چشمش خورد.
خشم کامائل اوج گرفت.
وقتی تکههای شمشیر الهی کنار هم قرارقویتر گرفتن، به حالت اولیهاش برگشت. سطح شکستگی کاملاًبهش ناپدید شد و نور تیزی ازش ساطع شد.
اگه خشم برگفت عقل غلبه کنه،مثل آدم سقوط میکنه.
از این نظر، کامائلقدرت همونطور که از اسمشبهش پیداست، یه جنگجوی واقعی بود.
در واقع، این خشمموجود باعث شد سرش خنکخودش بشه و منطقیتر فکر کنه.
تکانه و هاله کامائلموجود تغییر کرد. شعلهای سوزانخودش بدنش رو احاطه کرد.
اسکاتیل در حالی کهجادوی داشت بیشتر عقبنشینی میکرد،سنگ زیر لب غرغر کرد:
«خیلی وقت بودهمون ندیده بودم کامائل اینطوریبشه با تمام توانش بجنگه.»
اما کسی کهکنه داشت با علاقه بیشتریقویتر تماشاش میکرد، دئوس بود.
تا کجا میتونه پیش بره؟
درست همون لحظهای کهجادوی این سؤال به ذهنشسنگ خطور کرد، دئوس حرکت کرد.
دیاس-ایره سلاحی بود کهقدرت شکل یه پنجهبوکس روبهش به خودش گرفته بود.
از اونجایی که طول موج و قطبیتش دقیقاً مطابقبسازه با یه فرشته تنظیم شده بود، قدرت تخریبش موقعکلمات مبارزه با یه فرشته به طرز چشمگیری افزایش پیدا میکرد.
وقتی با یه قهرمان میجنگید، با طول موج معکوسبسازه قهرمان هماهنگ میشد و وقتی با چیز دیگهای مبارزهکلمات میکرد، موجش تغییر میکرد تا با اون تطبیق پیدا کنه.
اولین هدفش نزار بود.
سیستم ابر صاعقهای که ایجاد کرده بود -بهش شکلی که جانور شینیگامی برای نابودی طوفان انلیلروستا بهش تکامل پیدا کرده بود - همون دیاس-ایره بود.
اگه فقط همین بود، دئوسمیتونه همون لحظه با ضربه کامائلهمون جونش رو از دست میداد.
چون حتی وقتی برای اولینمیتونه بار باهاش جنگیده بود، هیچهمون توانایی دیگهای جز سلاحهاش نداشت.
اما حالا دئوسگفت داشت حملات کامائلمثل رو کاملاً دفع میکرد.
اون به مسیر حرکت شمشیرباوره الهی پلنگ سرخ واکنش نشونجادوی داد، جاخالی داد و ضدحمله زد.
شلاق خاکستری و خشنی کهمیتونه از مشتش تولید میشد، شکاف بزرگیقدرت تو راهروی عصر طلایی ایجاد کرد.
در حالی که کامائل با تعجب بالهاش روخودش باز کرد و راهروی آسیبدیده رو ترمیم کرد،گفت مشت دئوس مماس با فک کامائل رد شد.
این یهبهش مبارزه تقریباًجادوی برابر بود.
اسکاتیل اینبسازه رو خیلی عجیبباوره و مرموز میدید.
یعنی واقعاً این موجودموجود ناچیز از جنگجوی قدرتمندخودش خدا پیشی گرفته بود؟
شمشیر الهیخلق کامائل گردن دئوسمیتونه رو نشونه گرفت.
دئوس سریع بدنش رو چرخوند،کلمات پرید بالا و مثل یه هوک،بپرستن با زانوش کوبید تو فک کامائل.
چون یه حملههمون مستقیم بود، کامائل بهبشه راحتی ازش جاخالی داد.
حمله دئوس هوا رو شکافت و دوباره بهخودش دیوار برخورد کرد. یه گودال عظیم روی دیوار ایجادجادوی شد، انگار که یه ستاره اونجا سقوط کرده باشه.
کامائل به سختی تلاش کرد تا دوباره دیوارخودش رو ترمیم کنه. دئوس با استفاده از همینگفت فرصت، مشتش رو تو شکم کامائل فرو برد.
فرشتهکش.
ارتعاشات امواج و قطبیتهایی کهباوره بدن فرشته رو تشکیل میدادن، بهکلمات هم ریخت و بدنش رو لرزوند.
مایع سرخیخلق از دهن نیمهبازمیتونه کامائل بیرون ریخت.
کامائل خون رو باموجود ساعدش پاک کرد وخودش دوباره شمشیرش رو آورد بالا.
یه جنگجوی وحشی.
قبضه شمشیر رو با هرباوره دو دست گرفت و اونجادوی رو دیوانهوار تو هوا چرخوند.
این حالت به خود واقعیاش نزدیکتر بود.قویتر اون همون خدای کافری بود که اسکاتیلبشه با کمی تحقیر در موردش حرف میزد.