چپتر 202: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۴۶. وفای بهساخته عهدی که ده سالپریدند پیش بسته شد (۳)
اما زیک بیخیالبشو نبود.
زورش را جمعبشه کرد و سپرشغلبه را محکمتر چسبید.
چاقوی آشپزخانهای کهچند به پهلویم بستهبرایشان بودم را بیرون کشیدم.
سلاحی بود که اصلاً با «کرگدن آبی» قابلمقایسهامکان نبود، اما در جا با قدرت جادویی پرتعداد شد و به یک شمشیر مقدس تغییر شکل داد.
زیک با تمام وجودش فریاد کشید: «یه قهرمان هیچوقت نمیشکنه! یهبرایشان جنگجو عقبنشینی نمیکنه! جنگجو شکست نمیخوره! از گذشتههای دور تا همین الان،اعتماد جنگجوها فقط به یه چیز فکر میکردن. اونم پیروزیه. پیروزی برای بشریت!»
بدن غرق در خونشجنگجویی را صاف کرد وبدجوری پشت سپرش پناه گرفت.
نگاهی که از آن شکاف باریک سپر بهعبور بیرون خیره شده بود، چنان فشار سنگینی داشتباشه که حتی پادشاه شیاطین را هم خفه میکرد.
یکی از آنساخته دور داد زد:وسط «تو تنها نیستی!»
یک جنگجوی جوان، همراهانش وبدجوری حدود صد شوالیه با سرعتروانیای به سمت میدان نبرد هجوم آوردند.
اسمش کاتران ون هالیگام بود.
دئوس به محض دیدنشمرز یک چیز را فهمید.عبور ترس از چشمانش پریده بود.
قراره حسابی دردسرساز بشه.عبور جنگجویی که به ترسشامکان غلبه کنه، بدجوری قوی میشه.
چند شوالیه و جنگجو از مرزقوی روانیای که ترس برایشان ساخته بودساخته عبور کردند و وسط میدان پریدند.
یک جنگجو فریاد زد: «امکانترسش نداره به بشریت خیانت کرده باشه!چند من به قهرمان سیاه اعتماد میکنم!»
تعداد نیروهای خودی یکییکیمرز بیشتر شد و در یککردند چشمبههمزدن به هزاران نفر رسید.
جادوگرها شروع کردندساخته به زدن جادوهایوسط تقویتی روی بدن زیک.
کاهنهایی که قدرت الهی داشتندبدجوری هم با جادوهای شفابخش افتادندروانیای به جان زیک تا درمانش کنند.
جنگجوها شانهبهشانه همبشه ایستادند و کماندارها تیرهایشانکنه را در کمان گذاشتند.
آدمها دور یک قهرمان جمعروانیای میشوند و متحد میشوند. اینوسط همان قدرت واقعی پیروزی بشریت است.
کادنزا چشمانش راساخته بست و یکوسط نفس عمیق کشید.
او یکیترسش از شوالیههای ردهبالایبدجوری دولت سونگهوانگچونگ بود.
بهتنهایی نمیتوانستدردسرساز تصمیم سونگهوانگچونگجنگجویی را برگرداند.
اما... چه چیزیچند میتوانست از پیروزیبرایشان بشریت مهمتر باشد؟
اوریدون زد روی شانهیعبور کادنزا. سرش را برگرداندامکان و اوریدون به حرف آمد.
«شاید یه کم بزدلانه باشه که اینو بگم،چند چون سیاست و اینجور چیزا رو کلاً سپردمپریدند به تو، اما... من از زیک خوشم میاد.»
«من اولین کسیبشه بودم که زیکغلبه رو پیدا کردم.»
«خب؟»
«وقتی برگردیم، بایدساخته با تمام وجودمون توپریدند میدون نبرد سیاست بجنگیم.»
«بههرحال اگه ببازیمغلبه که فکر نکنمقوی اصلاً بتونم برگردم، نه؟»
کادنزا سر تکان داد.
فرشتهها مستقیماً هیچ محافظتی به زیک نداده بودند.عبور با این حال، این موضوع باعث نشد که بعضیسیاه از جنگجوها از کمک کردن به او دست بکشند.
«شوالیه زودیاک از اینعبور لحظه به بعد بهامکان جنگجوی سیاه کمک میکنه.»
با این حرفش، هشتکنه پالادین همزمان به سمتچند میدان نبرد هجوم بردند.
هنوز هم آدمهایی بودندجنگجویی که در برابر متحد شدنقوی با قهرمان سیاه مقاومت میکردند.
اما خیلیهای دیگرچند با دیدن جنگیدن زیکساخته تحتتأثیر قرار گرفته بودند.
جنگجوها پادشاهبرایشان شیاطین راعبور محاصره کردند.
وقتی از فاصله نزدیک با او روبهرومیشه شدند، ترس طوری به جانشان افتاد که انگاروسط یک سطل آب یخ روی سرشان ریخته باشند.
با این وجود،بشه تنها دلیلی که فرارکنه نکردند، وجود زیک بود.
جنگجوها توانستند شجاعتشان را جمع کنند،برایشان چون زیک نزدیکترین کسی بود کهامکان داشت با پادشاه شیاطین مقابله میکرد.
انرژی پادشاه شیاطین فوران کرد.
جنگجوها همگی سپرهایشانغلبه را بالا آوردندقوی و جلویش سد بستند.
با این حال، حدود ده متر بهکنه عقب هل داده شدند. رد کفش جنگجوها رویساخته زمین، طرحی شبیه به پرتوهای تشعشع کشیده بود.
دئوس مشتشمیشه را بهمرز جلو پرتاب کرد.
سپر زیک ضربهاش را دفع کرد. امواجپریدند شوک طوری محیط اطراف را خراش داداعتماد که انگار کهکشانها داشتند با هم برخورد میکردند.
برجستهترین جنگجوها پریدند جلوی موج شوک. زورشان بهزورچند میرسید که موج را خنثی کنند، اما بهپریدند لطف همین کارشان، هیچ آسیبی به بقیه جنگجوها نرسید.
جادوی آتش، آب، رعدجنگجویی و برق و یخبدجوری هوا را پر کرد.
دهها پرتو انرژی نور خیرهکنندهایروانیای ساطع کردند و مستقیم بهوسط بدن پادشاه شیاطین برخورد کردند.
دفع کردن اینهمه حمله فقط با جادوپریدند کار راحتی نبود. دئوس یکی از دواعتماد جانور خدای مرگ را به حالت دفاعی درآورد.
«هیونمو» به یک زره فلسداربدجوری تغییر شکل داد و بدنروانیای پادشاه شیاطین را احاطه کرد.
در نتیجه، اثربشه حملات به طرزغلبه چشمگیری کم شد.
با اینکه زیک بهشدت خسته وبرایشان فرسوده بود، اما یکجورهایی توانست درامکان برابر حمله پادشاه شیاطین مقاومت کند.
پادشاه شیاطین در برابر قهرمانان.
این نبرد ترسناکغلبه بیشتر از یکقوی ساعت طول کشید.
هیچکدام ازدردسرساز طرفین نمیتوانستند پیروزیشانترسش را تضمین کنند.
قدرت آدمهایی کهچند دور زیک متحد شدهساخته بودند، واقعاً شگفتانگیز بود.
اگر ارتش شیاطین بهموقععبور وارد عمل نمیشد، شایدامکان پادشاه شیاطین همانجا شکست میخورد.
یک روزی کهغلبه پادشاه شیاطین دئوس بهمیشه ما فرصت داده بود.
در این مدت،بشه شیاطین ارتششان راغلبه سازماندهی مجدد کرده بودند.
جنگجوها از سرتاسر هیله،مرز سرزمین شیاطین، یکی پس ازکردند دیگری به قلعه شیاطین میرسیدند.
آنها سوار بر سریعترین اسبهاکردند و روی پشت اژدهایان شیطانی،خیانت در ایدوس جمع شده بودند.
ارتش پادشاه شیاطین که این نیروهای تازهنفسمیشه هم به آنها اضافه شده بودند، تحت فرماندهیوسط پنج دوک در برابر ارتش انسانها ظاهر شد.
یک درگیری وبشه هرجومرج حسابی بینغلبه سربازها و شیاطین درگرفت.
بیشتر جنگجوهایی که تا آن لحظه درگیرساخته مبارزه با پادشاه شیاطین بودند، به پایگاهشانخیانت برگشتند تا با نجیبزادگان شیطانی مقابله کنند.
مخصوصاً قدرتبرایشان دوکهای شیطانیعبور واقعاً وحشتناک بود.
هر کدام از آنهاکنه میتوانستند با بیشتر ازچند صد اژدها پابهپا بجنگند.
هر چقدر هم که محافظت فرشتههاغلبه را داشتند، هیچ راهی نبود کهمرز یک جنگجو بتواند بهتنهایی جلویشان را بگیرد.
اوضاع حسابی گره خورد وروانیای تو هم پیچید و یکوسط نبرد وحشیانه بین دو ارتش درگرفت.
انسانها و شیاطینساخته بیشماری جانشان راوسط از دست دادند.
تا غروب، تعداد نیروهایکنه انسانی به پانصد هزارچند نفر کاهش پیدا کرده بود.
تلفات شیاطیندردسرساز هم بههیچوجه کمترترسش از این نبود.
زیک دیگر بهزور میتوانست حتیروانیای یک دستش را بالا بیاورد. اماپریدند حتی یک قدم هم عقب نکشید.
با اینکه کتک خورده بود، بدنش پارهپارهپریدند شده بود و روی زمین غلت میخورد،اعتماد ولی هرگز تسلیم نشد و عقبنشینی نکرد.
با چشمانترسش کاسه خون بهبدجوری دئوس خیره شد.
ترسی عمیق، همچونبشه پرتگاهی تاریک، درغلبه چشمان دئوس خزیده بود.
هر بار که زیکمرز به آن چشمها نگاهعبور میکرد، قدرت تازهای میگرفت.
حالا میدونستمبرایشان منبع اونعبور قدرت چیه.
یه جور قدرت برای مقاومت در برابر شیطان بود.مرز همه جنگجوها این قدرت رو داشتن و زیک بهنداره لطف سطح بالای خون خالصش، قدرت ضدجادوی فوقالعاده قویای داشت.
چیزی که کاملاً واضح بود اینغلبه بود که زیک هر بار کهمرز به چشمام نگاه میکرد، دوباره شجاعت میگرفت.
بازوهاش دوباره به حرکت دراومدن.
پاهاش بابرایشان تمام قدرت زمینکردند رو لگد کردن.
میتونی بری. میتونی بری جلو.
با سپر خودش،بشه بدن من روغلبه به عقب هل داد.
از شدتمیشه ضربه یهمرز کم تلوتلو خوردم.
اونم براش سخت بود.
اونم داشت درد میکشید.
زیک خنجر کوتاهشبشه رو بالا آوردغلبه و ضربه زد.
خنجر نزدیک قلبم فرو رفت.
پادشاه شیاطین غرش خشمگینی سرکردند داد. با هر دو دستم اونوکرده با قدرت به عقب هل دادم.
زیک روی زمین پرت شد.
اونقدر ضربهام سنگین بود که نزدیک بود غشبدجوری کنه و خون بالا آورد. اما زیک تسلیمعبور نشد. دوباره بلند شد و شمشیرش رو محکم چسبید.
«خداوندا! خدای من! خواهش میکنم فقط یه دقیقه دیگه بهم فرصتپریدند زندگی بده! فقط یه دقیقه دیگه زندهام نگه دار تا خون اینیکییکی شیطان زمین رو سیراب کنه و دیگه نتونه بشریت رو تهدید کنه!»
طوری که انگار داشت فریادکردند میزد دعا کرد و دوباره بهکرده سمت آغوش پادشاه شیاطین هجوم آورد.
راستش، با دیدنغلبه این حرکت زیک مومیشه به تنم سیخ شد.
«خوبه! تو بهترینی!»
ناخنهام رو بلند کردم و روی سپرساخته زیک کشیدم. با وجود اینکه سپر باخیانت قدرت سوزاکو محافظت میشد، تیکهپاره و داغون شد.
به نظربرایشان میرسید دیگهعبور نمیتونه تحمل کنه.
اولین سلاحی که زیک بهبدجوری دست آورده بود، یعنی «دومزراینو»، شکستبرایشان و تیکههاش روی زمین پخش شد.
زیک دستش رو برد سمت پشتش و کورمالکورمالبدجوری دنبال چیزی گشت تا ازش به عنوان سپرعبور استفاده کنه، اما چیز به درد بخوری پیدا نکرد.
تو همون لحظهی وحشت،مرز حملهی من مثل یه سیلابکردند خروشان به سمتش سرازیر شد.
خنجر رو با دو دستشکردند گرفت و تمام قدرت بدنشخیانت رو تو اون نقطه متمرکز کرد.
هاله از خنجر بهکنه عنوان یه واسطه استفاده کردمرز تا یه سپر عظیم بسازه.
هالهای که زیک ساخته بود، به خاطر حملهی من به شدت دچار نوسانروانیای شد. در نهایت، بدون اینکه بتونه ضربه رو کامل دفع کنه شکست، امااعتماد انرژی جادوییای که من آزاد کرده بودم هم دیگه از بین رفته بود.
تاریکی داشت غلیظتر میشد.
حتی همون نور ضعیف هم ناپدید شدهپریدند بود و نوری که از مواد مذاباعتماد آتشفشان ساطع میشد، مثل نور ماه سفید بود.
جنگ بین شیاطینغلبه و انسانها بهقوی پایان خودش رسیده بود.
چون هر دو طرف تلفات و خساراتکنه سنگینی داده بودن، بدون توجه به اینکهبرایشان کی اول شروع کرده، تصمیم به عقبنشینی گرفتن.
فردا صبح، فرقی نمیکرد کدوم طرف، قطعاًساخته شیپور حمله دوباره به صدا درمیومد، اماخیانت برای اون لحظه، یه استراحت کوتاه برقرار شد.
با این حال، نبردعبور بین من و زیکامکان هنوز تموم نشده بود.
نبرد ما یه روز و نیمقوی بود که بدون حتی یه قطرهساخته آب یا یه لقمه غذا ادامه داشت.
این واقعاًدردسرساز یه قدرتجنگجویی مافوق بشری بود.
مشتم محکم تو صورت زیک پیاده شد. با زورکردند ساعدش رو بالا آورد تا جلوش رو بگیره، امااعتماد بدنش از قبل کاملاً به عقب خم شده بود.
قدرت اصلیش تقریباً تهکشیده بود.کردند حالا کاملاً به قدرت الهیخیانت سوزاکو و اژدهای آبی متکی بود.
اون جانوران الهیغلبه انرژیای داشتن کهقوی تقریباً بینهایت بود.
منم تقریباًدردسرساز به تهموندهی قدرتترسش جادوییم رسیده بودم.
با این وجود، منمرز پادشاه شیاطین بودم. موجودیعبور که فراتر از انسانها بود.
اگه زیک چند تا جادوگر ووسط جنگجو رو همراه خودش نداشت، برد وسیاه باخت خیلی وقت پیش مشخص شده بود.
در حالی که زیک مشتبدجوری میخورد و عقب میرفت، کادنزا،روانیای شوالیه زودیاک، پرید وسط مبارزه.
شمشیرش، «جوبن الجنوبی»، یهجنگجویی شمشیر جادویی بود کهبدجوری تیغهای با قدرت الهی میساخت.
با اون شمشیر نازک وروانیای راپیر مانندش، پشت سر هم بهپریدند شونه و زانوی من ضربه زد.
یه نگاه گذرا بهش انداختم.
بعد جوری هلش دادمکنه که انگار دارم گرد ومرز خاک رو از لباسم میتکونم.
دقیقاً شبیه کسیبشه بودم که داره یهکنه مگس مزاحم رو میپرونه.
در واقع، به جز زیک، بقیهبرایشان جنگجوها اصلاً در حدی نبودن کهامکان بتونن زخم کشندهای بهم وارد کنن.
گذشته ازبرایشان اون، اوناعبور هم خسته بودن.
برای من، به عنوان دئوس، هیچ راهیمیشه وجود نداشت که بتونم زیک و اونکردند پسموندهها رو تو یه حرکت له کنم.
البته این به این معنی نبود کهکنه جنگجوها قویتر بودن، فقط در نهایت مبارزهبرایشان به یه بنبست خستهکننده کشیده شده بود.
دقیقاً همون موقع بود.
یه نفر ناگهان کمی بالاترکردند از میدون نبردِ بین ما دوکرده تا ظاهر شد و سقوط کرد.
زنی که با وضعیتی اسفباربدجوری روی زمین افتاده بود، پایینتنهاشروانیای با فلسهای مار پوشیده شده بود.
موهاش مثل مارهای زنده در هم میلولیدن. با هرقوی چهار تا دستش به زمین چنگ زد و بهوسط زور سعی کرد بلند شه، اما دوباره روی زمین افتاد.
اون کسی نبودچند جز «بینا»، ارباببرایشان مارها و اژدهایان ناگا.
با چهرهایبرایشان متعجب گرفتمشعبور تا نیفته.
«تو!»
«سرورم... متأسفم...دردسرساز سیگنی... اونوجنگجویی از من گرفتن.»
من تنها کسیچند نبودم که با شنیدنساخته اسم سیگنی جا خوردم.
زیک هم نزدیک شد.
زیک حتی فراموش کرد که پادشاه شیاطین که تا همینروانیای چند لحظه پیش داشت باهاش مبارزه مرگ و زندگی میکرد،کرده دقیقاً کنارشه. با عجله به سمت بینا دوید و فریاد زد.
«منظورت چیه؟دردسرساز کی سیگنیجنگجویی رو برد؟!»
«رگین... برادر کوچیکترت اونو برد.»
«آه!»
اخم کردمترسش و بهکنه اطراف نگاهی انداختم.
نگاهم بادردسرساز خشم رویجنگجویی کادنزا قفل شد.
«پس طعمه بودین. اینمرز ارتش رو بسیج کردینعبور که سیگنی رو نجات بدین؟»
اما زودبرایشان حرفم روعبور عوض کردم.
«نه، نمیتونه برای نجات دادنش باشه.قوی چه نقشهای تو سرتونه؟ میخواین ازساخته سیگنی برای چه کاری استفاده کنین؟»
زیک به بینا نگاه کرد.
بینا با چهرهایچند خسته به آرومیبرایشان دهنش رو باز کرد.
«خطرناکه. اون میخواد... شمشیری که پشت سیگنیه روامکان نابود کنه. میخواد با نابود کردنش تو جاییتعداد که نور میتابه، چیزی که درونشه رو پاک کنه...»
«نه، اینترسش نیست! اوناکنه الان کجان؟»
جایی که بینا با دستش نشون داد،کنه همون جایی بود که یه راهروی مارپیچبرایشان طولانی به سمت قاره خوزه وجود داشت.
زیک خنجرمیشه رو به سمتروانیای آسمون پرت کرد.
«سوزاکو! کمکم کن!»
خنجر به شکل یه پرندهبدجوری دراومد. زیک چنگالهاش رو گرفتروانیای و به آسمون پرواز کرد.
بینا بازوی منو چسبید.
«سرورم! سرورم، شما هم باید عجلهبرایشان کنین. بانو سیگنی... فکر کنم بهامکان زودی... شروع میکنه. وگرنه من دزدیده نمیشدم...»
«فهمیدم.»
از همونترسش جا یه نگاهیبدجوری به اطراف انداختم.
به خاطر رفتن ناگهانیجنگجویی زیک، جنگجوها حسابی گیجبدجوری و آشفته شده بودن.
چند تا از جنگجوهای قوی هنوزبرایشان شمشیرهاشون رو تو دست داشتن، اماامکان نمیتونستن لرزش نوک شمشیرهاشون رو مخفی کنن.