---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 202: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 202: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

۴۶. وفای به‌وسط​ عهدی که ده سال‌خیانت​ پیش بسته شد (۳)

اما زیک بی‌خیال‌بشو نبود.

زورش را جمع‌ترسش​ کرد و سپرش‌بدجوری​ را محکم‌تر چسبید.

چاقوی آشپزخانه‌ای که‌پریدند​ به پهلویم بسته‌خیانت​ بودم را بیرون کشیدم.

سلاحی بود که اصلاً با «کرگدن آبی» قابل‌مقایسه‌کرده​ نبود، اما در جا با قدرت جادویی پر‌یکی‌یکی​ شد و به یک شمشیر مقدس تغییر شکل داد.

زیک با تمام وجودش فریاد کشید: «یه قهرمان هیچ‌وقت نمی‌شکنه! یه‌پریدند​ جنگجو عقب‌نشینی نمی‌کنه! جنگجو شکست نمی‌خوره! از گذشته‌های دور تا همین الان،‌یکی‌یکی​ جنگجوها فقط به یه چیز فکر می‌کردن. اونم پیروزیه. پیروزی برای بشریت!»

بدن غرق در خونش‌غلبه​ را صاف کرد و‌می‌شه​ پشت سپرش پناه گرفت.

نگاهی که از آن شکاف باریک سپر به‌باشه​ بیرون خیره شده بود، چنان فشار سنگینی داشت‌بیشتر​ که حتی پادشاه شیاطین را هم خفه می‌کرد.

یکی از آن‌وسط​ دور داد زد:‌نداره​ «تو تنها نیستی!»

یک جنگجوی جوان، همراهانش و‌روانی‌ای​ حدود صد شوالیه با سرعت‌وسط​ به سمت میدان نبرد هجوم آوردند.

اسمش کاتران ون هالی‌گام بود.

دئوس به محض دیدنش‌امکان​ یک چیز را فهمید.‌باشه​ ترس از چشمانش پریده بود.

قراره حسابی دردسرساز بشه.‌پریدند​ جنگجویی که به ترسش‌کرده​ غلبه کنه، بدجوری قوی می‌شه.

چند شوالیه و جنگجو از مرز‌برایشان​ روانی‌ای که ترس برایشان ساخته بود‌امکان​ عبور کردند و وسط میدان پریدند.

یک جنگجو فریاد زد: «امکان‌کنه​ نداره به بشریت خیانت کرده باشه!‌روانی‌ای​ من به قهرمان سیاه اعتماد می‌کنم!»

تعداد نیروهای خودی یکی‌یکی‌امکان​ بیشتر شد و در یک‌سیاه​ چشم‌به‌هم‌زدن به هزاران نفر رسید.

جادوگرها شروع کردند‌وسط​ به زدن جادوهای‌نداره​ تقویتی روی بدن زیک.

کاهن‌هایی که قدرت الهی داشتند‌روانی‌ای​ هم با جادوهای شفابخش افتادند‌وسط​ به جان زیک تا درمانش کنند.

جنگجوها شانه‌به‌شانه هم‌ترسش​ ایستادند و کماندارها تیرهایشان‌قوی​ را در کمان گذاشتند.

آدم‌ها دور یک قهرمان جمع‌نداره​ می‌شوند و متحد می‌شوند. این‌اعتماد​ همان قدرت واقعی پیروزی بشریت است.

کادنزا چشمانش را‌وسط​ بست و یک‌نداره​ نفس عمیق کشید.

او یکی‌می‌شه​ از شوالیه‌های رده‌بالای‌روانی‌ای​ دولت سونگ‌هوانگ‌چونگ بود.

به‌تنهایی نمی‌توانست‌جنگجویی​ تصمیم سونگ‌هوانگ‌چونگ‌غلبه​ را برگرداند.

اما... چه چیزی‌پریدند​ می‌توانست از پیروزی‌خیانت​ بشریت مهم‌تر باشد؟

اوریدون زد روی شانه‌ی‌پریدند​ کادنزا. سرش را برگرداند‌کرده​ و اوریدون به حرف آمد.

«شاید یه کم بزدلانه باشه که اینو بگم،‌عبور​ چون سیاست و این‌جور چیزا رو کلاً سپردم‌باشه​ به تو، اما... من از زیک خوشم میاد.»

«من اولین کسی‌ترسش​ بودم که زیک‌بدجوری​ رو پیدا کردم.»

«خب؟»

«وقتی برگردیم، باید‌وسط​ با تمام وجودمون تو‌خیانت​ میدون نبرد سیاست بجنگیم.»

«به‌هرحال اگه ببازیم‌چند​ که فکر نکنم‌برایشان​ اصلاً بتونم برگردم، نه؟»

کادنزا سر تکان داد.

فرشته‌ها مستقیماً هیچ محافظتی به زیک نداده بودند.‌باشه​ با این حال، این موضوع باعث نشد که بعضی‌چشم‌به‌هم‌زدن​ از جنگجوها از کمک کردن به او دست بکشند.

«شوالیه زودیاک از این‌پریدند​ لحظه به بعد به‌کرده​ جنگجوی سیاه کمک می‌کنه.»

با این حرفش، هشت‌مرز​ پالادین هم‌زمان به سمت‌عبور​ میدان نبرد هجوم بردند.

هنوز هم آدم‌هایی بودند‌غلبه​ که در برابر متحد شدن‌چند​ با قهرمان سیاه مقاومت می‌کردند.

اما خیلی‌های دیگر‌پریدند​ با دیدن جنگیدن زیک‌کرده​ تحت‌تأثیر قرار گرفته بودند.

جنگجوها پادشاه‌کردند​ شیاطین را‌پریدند​ محاصره کردند.

وقتی از فاصله نزدیک با او روبه‌رو‌ساخته​ شدند، ترس طوری به جانشان افتاد که انگار‌کرده​ یک سطل آب یخ روی سرشان ریخته باشند.

با این وجود،‌ترسش​ تنها دلیلی که فرار‌قوی​ نکردند، وجود زیک بود.

جنگجوها توانستند شجاعتشان را جمع کنند،‌خیانت​ چون زیک نزدیک‌ترین کسی بود که‌تعداد​ داشت با پادشاه شیاطین مقابله می‌کرد.

انرژی پادشاه شیاطین فوران کرد.

جنگجوها همگی سپرهایشان‌چند​ را بالا آوردند‌برایشان​ و جلویش سد بستند.

با این حال، حدود ده متر به‌قوی​ عقب هل داده شدند. رد کفش جنگجوها روی‌کردند​ زمین، طرحی شبیه به پرتوهای تشعشع کشیده بود.

دئوس مشتش‌وسط​ را به‌امکان​ جلو پرتاب کرد.

سپر زیک ضربه‌اش را دفع کرد. امواج‌خیانت​ شوک طوری محیط اطراف را خراش داد‌نیروهای​ که انگار کهکشان‌ها داشتند با هم برخورد می‌کردند.

برجسته‌ترین جنگجوها پریدند جلوی موج شوک. زورشان به‌زور‌عبور​ می‌رسید که موج را خنثی کنند، اما به‌باشه​ لطف همین کارشان، هیچ آسیبی به بقیه جنگجوها نرسید.

جادوی آتش، آب، رعد‌غلبه​ و برق و یخ‌می‌شه​ هوا را پر کرد.

ده‌ها پرتو انرژی نور خیره‌کننده‌ای‌نداره​ ساطع کردند و مستقیم به‌اعتماد​ بدن پادشاه شیاطین برخورد کردند.

دفع کردن این‌همه حمله فقط با جادو‌خیانت​ کار راحتی نبود. دئوس یکی از دو‌نیروهای​ جانور خدای مرگ را به حالت دفاعی درآورد.

«هیون‌مو» به یک زره فلس‌دار‌روانی‌ای​ تغییر شکل داد و بدن‌وسط​ پادشاه شیاطین را احاطه کرد.

در نتیجه، اثر‌ترسش​ حملات به طرز‌بدجوری​ چشمگیری کم شد.

با این‌که زیک به‌شدت خسته و‌خیانت​ فرسوده بود، اما یک‌جورهایی توانست در‌تعداد​ برابر حمله پادشاه شیاطین مقاومت کند.

پادشاه شیاطین در برابر قهرمانان.

این نبرد ترسناک‌چند​ بیشتر از یک‌برایشان​ ساعت طول کشید.

هیچ‌کدام از‌جنگجویی​ طرفین نمی‌توانستند پیروزی‌شان‌کنه​ را تضمین کنند.

قدرت آدم‌هایی که‌پریدند​ دور زیک متحد شده‌کرده​ بودند، واقعاً شگفت‌انگیز بود.

اگر ارتش شیاطین به‌موقع‌پریدند​ وارد عمل نمی‌شد، شاید‌کرده​ پادشاه شیاطین همان‌جا شکست می‌خورد.

یک روزی که‌چند​ پادشاه شیاطین دئوس به‌ساخته​ ما فرصت داده بود.

در این مدت،‌ترسش​ شیاطین ارتششان را‌بدجوری​ سازماندهی مجدد کرده بودند.

جنگجوها از سرتاسر هیله،‌امکان​ سرزمین شیاطین، یکی پس از‌سیاه​ دیگری به قلعه شیاطین می‌رسیدند.

آن‌ها سوار بر سریع‌ترین اسب‌ها‌امکان​ و روی پشت اژدهایان شیطانی،‌سیاه​ در ایدوس جمع شده بودند.

ارتش پادشاه شیاطین که این نیروهای تازه‌نفس‌ساخته​ هم به آن‌ها اضافه شده بودند، تحت فرماندهی‌کرده​ پنج دوک در برابر ارتش انسان‌ها ظاهر شد.

یک درگیری و‌ترسش​ هرج‌ومرج حسابی بین‌بدجوری​ سربازها و شیاطین درگرفت.

بیشتر جنگجوهایی که تا آن لحظه درگیر‌کرده​ مبارزه با پادشاه شیاطین بودند، به پایگاهشان‌خودی​ برگشتند تا با نجیب‌زادگان شیطانی مقابله کنند.

مخصوصاً قدرت‌کردند​ دوک‌های شیطانی‌پریدند​ واقعاً وحشتناک بود.

هر کدام از آن‌ها‌مرز​ می‌توانستند با بیشتر از‌عبور​ صد اژدها پابه‌پا بجنگند.

هر چقدر هم که محافظت فرشته‌ها‌بدجوری​ را داشتند، هیچ راهی نبود که‌برایشان​ یک جنگجو بتواند به‌تنهایی جلویشان را بگیرد.

اوضاع حسابی گره خورد و‌نداره​ تو هم پیچید و یک‌اعتماد​ نبرد وحشیانه بین دو ارتش درگرفت.

انسان‌ها و شیاطین‌وسط​ بی‌شماری جانشان را‌نداره​ از دست دادند.

تا غروب، تعداد نیروهای‌مرز​ انسانی به پانصد هزار‌عبور​ نفر کاهش پیدا کرده بود.

تلفات شیاطین‌جنگجویی​ هم به‌هیچ‌وجه کمتر‌کنه​ از این نبود.

زیک دیگر به‌زور می‌توانست حتی‌نداره​ یک دستش را بالا بیاورد. اما‌می‌کنم​ حتی یک قدم هم عقب نکشید.

با این‌که کتک خورده بود، بدنش پاره‌پاره‌خیانت​ شده بود و روی زمین غلت می‌خورد،‌نیروهای​ ولی هرگز تسلیم نشد و عقب‌نشینی نکرد.

با چشمان‌می‌شه​ کاسه خون به‌روانی‌ای​ دئوس خیره شد.

ترسی عمیق، همچون‌ترسش​ پرتگاهی تاریک، در‌بدجوری​ چشمان دئوس خزیده بود.

هر بار که زیک‌امکان​ به آن چشم‌ها نگاه‌باشه​ می‌کرد، قدرت تازه‌ای می‌گرفت.

حالا می‌دونستم‌کردند​ منبع اون‌پریدند​ قدرت چیه.

یه جور قدرت برای مقاومت در برابر شیطان بود.‌کردند​ همه جنگجوها این قدرت رو داشتن و زیک به‌اعتماد​ لطف سطح بالای خون خالصش، قدرت ضدجادوی فوق‌العاده قوی‌ای داشت.

چیزی که کاملاً واضح بود این‌بدجوری​ بود که زیک هر بار که‌برایشان​ به چشمام نگاه می‌کرد، دوباره شجاعت می‌گرفت.

بازوهاش دوباره به حرکت دراومدن.

پاهاش با‌کردند​ تمام قدرت زمین‌امکان​ رو لگد کردن.

می‌تونی بری. می‌تونی بری جلو.

با سپر خودش،‌ترسش​ بدن من رو‌بدجوری​ به عقب هل داد.

از شدت‌وسط​ ضربه یه‌امکان​ کم تلوتلو خوردم.

اونم براش سخت بود.

اونم داشت درد می‌کشید.

زیک خنجر کوتاهش‌ترسش​ رو بالا آورد‌بدجوری​ و ضربه زد.

خنجر نزدیک قلبم فرو رفت.

پادشاه شیاطین غرش خشمگینی سر‌امکان​ داد. با هر دو دستم اونو‌اعتماد​ با قدرت به عقب هل دادم.

زیک روی زمین پرت شد.

اون‌قدر ضربه‌ام سنگین بود که نزدیک بود غش‌می‌شه​ کنه و خون بالا آورد. اما زیک تسلیم‌وسط​ نشد. دوباره بلند شد و شمشیرش رو محکم چسبید.

«خداوندا! خدای من! خواهش می‌کنم فقط یه دقیقه دیگه بهم فرصت‌می‌کنم​ زندگی بده! فقط یه دقیقه دیگه زنده‌ام نگه دار تا خون این‌زدن​ شیطان زمین رو سیراب کنه و دیگه نتونه بشریت رو تهدید کنه!»

طوری که انگار داشت فریاد‌امکان​ می‌زد دعا کرد و دوباره به‌اعتماد​ سمت آغوش پادشاه شیاطین هجوم آورد.

راستش، با دیدن‌چند​ این حرکت زیک مو‌ساخته​ به تنم سیخ شد.

«خوبه! تو بهترینی!»

ناخن‌هام رو بلند کردم و روی سپر‌کرده​ زیک کشیدم. با وجود اینکه سپر با‌خودی​ قدرت سوزاکو محافظت می‌شد، تیکه‌پاره و داغون شد.

به نظر‌کردند​ می‌رسید دیگه‌پریدند​ نمی‌تونه تحمل کنه.

اولین سلاحی که زیک به‌روانی‌ای​ دست آورده بود، یعنی «دومزراینو»، شکست‌پریدند​ و تیکه‌هاش روی زمین پخش شد.

زیک دستش رو برد سمت پشتش و کورمال‌کورمال‌می‌شه​ دنبال چیزی گشت تا ازش به عنوان سپر‌وسط​ استفاده کنه، اما چیز به درد بخوری پیدا نکرد.

تو همون لحظه‌ی وحشت،‌امکان​ حمله‌ی من مثل یه سیلاب‌سیاه​ خروشان به سمتش سرازیر شد.

خنجر رو با دو دستش‌امکان​ گرفت و تمام قدرت بدنش‌سیاه​ رو تو اون نقطه متمرکز کرد.

هاله از خنجر به‌مرز​ عنوان یه واسطه استفاده کرد‌کردند​ تا یه سپر عظیم بسازه.

هاله‌ای که زیک ساخته بود، به خاطر حمله‌ی من به شدت دچار نوسان‌ساخته​ شد. در نهایت، بدون اینکه بتونه ضربه رو کامل دفع کنه شکست، اما‌تعداد​ انرژی جادویی‌ای که من آزاد کرده بودم هم دیگه از بین رفته بود.

تاریکی داشت غلیظ‌تر می‌شد.

حتی همون نور ضعیف هم ناپدید شده‌خیانت​ بود و نوری که از مواد مذاب‌نیروهای​ آتشفشان ساطع می‌شد، مثل نور ماه سفید بود.

جنگ بین شیاطین‌چند​ و انسان‌ها به‌برایشان​ پایان خودش رسیده بود.

چون هر دو طرف تلفات و خسارات‌قوی​ سنگینی داده بودن، بدون توجه به اینکه‌عبور​ کی اول شروع کرده، تصمیم به عقب‌نشینی گرفتن.

فردا صبح، فرقی نمی‌کرد کدوم طرف، قطعاً‌کرده​ شیپور حمله دوباره به صدا درمیومد، اما‌خودی​ برای اون لحظه، یه استراحت کوتاه برقرار شد.

با این حال، نبرد‌پریدند​ بین من و زیک‌کرده​ هنوز تموم نشده بود.

نبرد ما یه روز و نیم‌برایشان​ بود که بدون حتی یه قطره‌امکان​ آب یا یه لقمه غذا ادامه داشت.

این واقعاً‌جنگجویی​ یه قدرت‌غلبه​ مافوق بشری بود.

مشتم محکم تو صورت زیک پیاده شد. با زور‌سیاه​ ساعدش رو بالا آورد تا جلوش رو بگیره، اما‌هزاران​ بدنش از قبل کاملاً به عقب خم شده بود.

قدرت اصلیش تقریباً ته‌کشیده بود.‌امکان​ حالا کاملاً به قدرت الهی‌سیاه​ سوزاکو و اژدهای آبی متکی بود.

اون جانوران الهی‌چند​ انرژی‌ای داشتن که‌برایشان​ تقریباً بی‌نهایت بود.

منم تقریباً‌جنگجویی​ به ته‌مونده‌ی قدرت‌کنه​ جادوییم رسیده بودم.

با این وجود، من‌امکان​ پادشاه شیاطین بودم. موجودی‌باشه​ که فراتر از انسان‌ها بود.

اگه زیک چند تا جادوگر و‌نداره​ جنگجو رو همراه خودش نداشت، برد و‌تعداد​ باخت خیلی وقت پیش مشخص شده بود.

در حالی که زیک مشت‌روانی‌ای​ می‌خورد و عقب می‌رفت، کادنزا،‌وسط​ شوالیه زودیاک، پرید وسط مبارزه.

شمشیرش، «جوبن الجنوبی»، یه‌غلبه​ شمشیر جادویی بود که‌می‌شه​ تیغه‌ای با قدرت الهی می‌ساخت.

با اون شمشیر نازک و‌نداره​ راپیر مانندش، پشت سر هم به‌می‌کنم​ شونه و زانوی من ضربه زد.

یه نگاه گذرا بهش انداختم.

بعد جوری هلش دادم‌مرز​ که انگار دارم گرد و‌کردند​ خاک رو از لباسم می‌تکونم.

دقیقاً شبیه کسی‌ترسش​ بودم که داره یه‌قوی​ مگس مزاحم رو می‌پرونه.

در واقع، به جز زیک، بقیه‌خیانت​ جنگجوها اصلاً در حدی نبودن که‌تعداد​ بتونن زخم کشنده‌ای بهم وارد کنن.

گذشته از‌کردند​ اون، اونا‌پریدند​ هم خسته بودن.

برای من، به عنوان دئوس، هیچ راهی‌ساخته​ وجود نداشت که بتونم زیک و اون‌خیانت​ پس‌مونده‌ها رو تو یه حرکت له کنم.

البته این به این معنی نبود که‌قوی​ جنگجوها قوی‌تر بودن، فقط در نهایت مبارزه‌عبور​ به یه بن‌بست خسته‌کننده کشیده شده بود.

دقیقاً همون موقع بود.

یه نفر ناگهان کمی بالاتر‌امکان​ از میدون نبردِ بین ما دو‌اعتماد​ تا ظاهر شد و سقوط کرد.

زنی که با وضعیتی اسف‌بار‌روانی‌ای​ روی زمین افتاده بود، پایین‌تنه‌اش‌وسط​ با فلس‌های مار پوشیده شده بود.

موهاش مثل مارهای زنده در هم می‌لولیدن. با هر‌چند​ چهار تا دستش به زمین چنگ زد و به‌امکان​ زور سعی کرد بلند شه، اما دوباره روی زمین افتاد.

اون کسی نبود‌پریدند​ جز «بینا»، ارباب‌خیانت​ مارها و اژدهایان ناگا.

با چهره‌ای‌کردند​ متعجب گرفتمش‌پریدند​ تا نیفته.

«تو!»

«سرورم... متأسفم...‌جنگجویی​ سیگنی... اونو‌غلبه​ از من گرفتن.»

من تنها کسی‌پریدند​ نبودم که با شنیدن‌کرده​ اسم سیگنی جا خوردم.

زیک هم نزدیک شد.

زیک حتی فراموش کرد که پادشاه شیاطین که تا همین‌وسط​ چند لحظه پیش داشت باهاش مبارزه مرگ و زندگی می‌کرد،‌تعداد​ دقیقاً کنارشه. با عجله به سمت بینا دوید و فریاد زد.

«منظورت چیه؟‌جنگجویی​ کی سیگنی‌غلبه​ رو برد؟!»

«رگین... برادر کوچیکترت اونو برد.»

«آه!»

اخم کردم‌می‌شه​ و به‌مرز​ اطراف نگاهی انداختم.

نگاهم با‌جنگجویی​ خشم روی‌غلبه​ کادنزا قفل شد.

«پس طعمه بودین. این‌امکان​ ارتش رو بسیج کردین‌باشه​ که سیگنی رو نجات بدین؟»

اما زود‌کردند​ حرفم رو‌پریدند​ عوض کردم.

«نه، نمی‌تونه برای نجات دادنش باشه.‌برایشان​ چه نقشه‌ای تو سرتونه؟ می‌خواین از‌امکان​ سیگنی برای چه کاری استفاده کنین؟»

زیک به بینا نگاه کرد.

بینا با چهره‌ای‌پریدند​ خسته به آرومی‌خیانت​ دهنش رو باز کرد.

«خطرناکه. اون می‌خواد... شمشیری که پشت سیگنیه رو‌کرده​ نابود کنه. می‌خواد با نابود کردنش تو جایی‌یکی‌یکی​ که نور می‌تابه، چیزی که درونشه رو پاک کنه...»

«نه، این‌می‌شه​ نیست! اونا‌مرز​ الان کجان؟»

جایی که بینا با دستش نشون داد،‌قوی​ همون جایی بود که یه راهروی مارپیچ‌عبور​ طولانی به سمت قاره خوزه وجود داشت.

زیک خنجر‌وسط​ رو به سمت‌نداره​ آسمون پرت کرد.

«سوزاکو! کمکم کن!»

خنجر به شکل یه پرنده‌روانی‌ای​ دراومد. زیک چنگال‌هاش رو گرفت‌وسط​ و به آسمون پرواز کرد.

بینا بازوی منو چسبید.

«سرورم! سرورم، شما هم باید عجله‌خیانت​ کنین. بانو سیگنی... فکر کنم به‌تعداد​ زودی... شروع می‌کنه. وگرنه من دزدیده نمی‌شدم...»

«فهمیدم.»

از همون‌می‌شه​ جا یه نگاهی‌روانی‌ای​ به اطراف انداختم.

به خاطر رفتن ناگهانی‌غلبه​ زیک، جنگجوها حسابی گیج‌می‌شه​ و آشفته شده بودن.

چند تا از جنگجوهای قوی هنوز‌خیانت​ شمشیرهاشون رو تو دست داشتن، اما‌تعداد​ نمی‌تونستن لرزش نوک شمشیرهاشون رو مخفی کنن.

ناولها | novelha.net