---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 293: ۶۶. استراحتگاه گرمسیری (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 293: ۶۶. استراحتگاه گرمسیری (۱)

0

دروازه وارپ به دنیای شیاطین‌زمینه​ و هلال سبز دشت‌های بزرگ،‌اینجا​ از قبل باز شده بود.

دو دوک، یعنی سیتون و الکس، همون‌طور که به‌بهش​ دروازه وارپ که به شکل ابرها تو ارتفاع ۵۰۰‌اینا​ متری آسمون استتار شده بود نگاه می‌کردن، پوزخند تلخی زدن.

نمی‌شد گفت دشمنیم، اما دلم براشون می‌سوخت که‌نمی‌کنن​ افراد دنیای شیاطین با اینکه یه دروازه وارپ به‌میگه​ این نزدیکی باز شده بود، اصلاً متوجهش نشده بودن.

دروازه وارپ، همون‌طور‌صاف​ که از اسمش پیداست،‌نیازی​ شبیه یه در بود.

از اونجایی که شکل خاصی نداشت،‌تازه​ دروازه وارپ تو آسمون دنیای شیاطین‌نمی‌کنن​ شبیه یه ابر سفید به نظر می‌رسید.

اونجا، وقتی دئوس یه کلمه عبور‌زندگی​ خاص رو زمزمه کرد، شکافی باز‌گله​ شد و یه لایه حباب‌مانند شکل گرفت.

مقصد، هلال ماه سبز بود.

پادشاه شیاطین میگو، اون دو تا‌حرف​ دوک، دئوس و خواهر و برادر‌تازه​ خانواده هولی بیچ قدم به اونجا گذاشتن.

فقط یک قدم برداشته بودم،‌زمینه​ اما اون‌طرف، یه منظره کاملاً‌اینجا​ متفاوت پیش رومون باز شد.

الکس با‌مگه​ تحسین گفت:‌ماگ‌وورت​ «این سرزمین واقعیه!»

دئوس که‌تازه​ درست کنارش‌هیولاهای​ بود پرسید: «خوبه؟»

الکس چاره‌ای‌گلویش​ جز جواب‌پرید​ صادقانه نداشت: «بله.»

«گفتم که ازش خوشت میاد.»

«چاره‌ای جز اعتراف ندارم.‌ماگ‌وورت​ اگه همچین سرزمینی وجود داشت،‌بهش​ شیاطین همین الان اونجا بودن...»

سیتون گلویش رو صاف کرد و پرید وسط حرف‌چیزی​ الکس: «نیازی به اغراق نیست، دوک. این فقط یه‌کجای​ تیکه زمینه. تازه، مگه هیولاهای ماگ‌وورت اینجا زندگی نمی‌کنن؟»

چیزی که سیتون‌صاف​ بهش اشاره می‌کرد، یه‌نیازی​ گله گاو بزرگ بود.

دئوس پوزخندی زد و گفت: «باز این چی داره میگه؟ کجای اینا هیولاست؟ اینا غذاست. می‌خواستم این‌گله​ گاوها رو به عنوان اشانتیون بدم بهتون، ولی اگه بخوای به چرت‌وپرت گفتن ادامه بدی، پول اینا رو‌گفتن​ هم می‌کشم رو اجاره. اگه بگی نمی‌تونی پولشو بدی، همین الان می‌کشمت و تبدیلت می‌کنم به کود حیوانی.»

سیتون گفت: «تا‌هیولاهای​ کی می‌خوای به این‌نمی‌کنن​ تهدیدهای بچگانه ادامه بدی؟»

«بچگانه؟ می‌خوای یه چشمه بهت نشون‌اینجا​ بدم که ببینی چه کارایی ازم‌می‌کرد​ برمیاد؟ فکر می‌کنی کشتنت چقدر وقت می‌بره؟»

این بار الکس پرید وسط حرف سیتون: «سرورم، می‌شه‌نیست​ لطفاً اینجا رو برای مدتی به من بسپرید؟ فکر‌نمی‌کنن​ کنم بهتر می‌دونم چطور باید با پادشاه سابق کنار بیام.»

سیتون سر‌اغراق​ تکون داد‌تیکه​ و رفت عقب.

اگه یه کلمه دیگه‌ماگ‌وورت​ حرف می‌زد، صدها هزار‌چیزی​ رأس گاو از دستشون می‌پرید.

الکس در برابر دئوس سر تعظیم‌اینجا​ فرود آورد و گفت: «ما گستاخی‌می‌کرد​ کردیم. لطفاً خشمتون رو فرو بنشونید.»

«شماها هم خیلی رقت‌انگیزید.‌پرید​ آخه کی بهتون گفته‌اغراق​ این‌قدر فلاکت‌بار زندگی کنید؟»

«چیکار می‌تونیم بکنیم؟ ما هفت دوک دنیای شیاطینیم... زمین رو‌اینجا​ خوب بررسی کردم. نمی‌شه گفت اجاره‌ی صدهزار سکه طلا در سال‌میگه​ زیاده. اما در عوض، باید دو تا شرط رو قبول کنید.»

«دو تا شرط؟»

«اول از همه، بحث مهلت قرارداده. لطفاً اون رو‌چیزی​ برای یه مدت نامحدود تنظیم کنید، اما به ما این‌اینا​ اجازه رو بدید که هر سالی که خواستیم لغوش کنیم.»

«این دیگه خیلی یک‌طرفه نیست؟»

«ممکنه یه روزی دیگه بهش نیازی نداشته باشیم. اگه اون موقع هم به قرارداد پایبند باشیم و به پرداخت اجاره ادامه‌میگه​ بدیم، دنیای شیاطین ورشکست می‌شه. از طرف دیگه، اگه پادشاه با وجود پایه‌ریزی‌هایی که انجام شده یک‌طرفه قرارداد رو فسخ کنه،‌نمی‌تونی​ بازم برامون به‌شدت دردسرساز می‌شه. از اونجایی که دارید زمین کشاورزی اجاره می‌دین، لطفاً حداقل اجازه بدین با ثبات ازش استفاده کنیم.»

«خب، شاید الان مطمئن نباشید که چند سال‌چیزی​ به این زمین نیاز دارید. پس در عوض،‌میگه​ منم هر سال اجاره رو یه کم می‌برم بالا.»

«این افزایش متناسب‌مگه​ با رشد جمعیتمون‌اینجا​ خواهد بود، درسته؟»

«اوه، کاملاً منطقیه.»

«من کی‌اغراق​ تا حالا‌تیکه​ غیرمنطقی بودم؟»

«...چون زوری ندارم،‌هیولاهای​ حرفی که می‌خوام‌زندگی​ بزنم رو قورت می‌دم.»

«خفه شو.‌تازه​ خب شرط‌هیولاهای​ دوم چیه؟»

«از اونجایی که زمین رو به ما اجاره دادید، باید اجازه استفاده ازش رو‌هیولاهای​ هم بدید. هیولاهای ماگ‌وورت هنوز قدرتمندن و تهدید بزرگی برای شیاطین معمولی به حساب‌کجای​ میان. فکر نمی‌کنم زمینی که مرتباً مورد حمله اونا قرار می‌گیره، ارزش کشاورزی داشته باشه.»

«نکنه الان‌اغراق​ ازم می‌خوای‌تیکه​ کشیک هم بدم؟»

«نمی‌تونید زمینی که غیرقابل‌ماگ‌وورت​ استفاده‌ست رو سالی صدهزار‌چیزی​ سکه طلا اجاره بدید.»

«خب خودتون‌تازه​ یه گروه نگهبانی‌ماگ‌وورت​ چیزی تشکیل بدید.»

«ما تازه با انسان‌ها آتش‌بس کردیم. ارتش‌نیازی​ بیشتر تو مرز با انسان‌ها مستقر شده. علاوه‌ماگ‌وورت​ بر این، مرز دنیای شیاطین هم امن نیست.»

«واقعاً که چه گندزاریه.»

«این موضوعی نیست که‌ماگ‌وورت​ پادشاه جوری در موردش حرف‌بهش​ بزنه که انگار مشکل بقیه‌ست.»

«بازم شد تقصیر من.»

«شما از این مسئولیت مبرا نیستید، چون‌نیازی​ به جای ایجاد یه سیستم تو دوران هرج‌ومرج،‌ماگ‌وورت​ ترجیح دادید برید سفرهای خارجی و خوش بگذرونید.»

«اول بهش حق و‌تیکه​ حقوق دادید که حالا‌هیولاهای​ مجبورش می‌کنید مسئولیت قبول کنه؟»

«مگه حق‌مگه​ پادشاه شدن‌ماگ‌وورت​ رو بهتون ندادیم؟»

«یه طردشده که حتی نمی‌تونه یه تصمیم ساده‌نمی‌کنن​ بگیره. انداختن مسئولیت رفاه کل کشور رو دوش‌داره​ یه مترسک بی‌قدرت. خودت بودی همچین کاری می‌کردی؟»

«شما که‌گلویش​ همه‌ش رو‌پرید​ انجام دادید.»

«چون تمام اجدادم احمق بودن.»

الکس که داشت سعی می‌کرد بحث رو چالشی‌تر کنه، متوجه نگاه‌می‌کرد​ میگو شد و بحث رو به جایگاه اصلیش برگردوند: «اگه با‌گاوها​ کمال میل این دو شرط رو بپذیرید، قرارداد فوراً بسته می‌شه.»

«خب، به هر حال، اونقدرا هم چیز خاصی نیست که بهش‌اشاره​ می‌گید هیولای ماگ‌وورت. به جای اینکه سعی کنید با بازی کردن‌می‌خواستم​ با بندهای قرارداد سود کنید، بیاین با هم روراست باشیم، باشه؟ هان؟»

«اتفاقاً این دقیقاً‌صاف​ همون چیزیه که‌حرف​ من می‌خوام بگم.»

مکالمه بین کارمندهای اجرایی‌تیکه​ (؟) تموم شد و‌هیولاهای​ نوشتن قرارداد شروع شد.

نوشتن قرارداد حسابی طول کشید،‌اینجا​ چون هر دومون سعی می‌کردیم‌اشاره​ حتی یه سکه هم ضرر نکنیم.

در همین حین، میگو‌هیولاهای​ به همراه سیگنی، زکه و‌چیزی​ بقیه به اطراف نگاه می‌کرد.

«چه جای قشنگیه.»

میگو نفس عمیقی کشید.

انگار طراوت و‌هیولاهای​ سرسبزی داشت قلبش‌زندگی​ رو پر می‌کرد.

زکه پرسید:‌تازه​ «با موندن تو‌ماگ‌وورت​ اینجا مشکلی نداری؟»

میگو سر تکون‌صاف​ داد و گفت:‌حرف​ «نه، مشکلی نیست.»

زکه گفت: «مهم نیست چقدر از خون‌مگه​ شیاطین رو به ارث برده باشی، فقط دو‌اشاره​ سال از تولدت می‌گذره. واقعاً سختی‌های زیادی کشیدی.»

«درسته. ولی احساس نمی‌کنم این لباس‌زندگی​ به تنم زار می‌زنه. هنوز کافی‌گله​ نیستم، اما دلم می‌خواد بهتر عمل کنم.»

«بسیار خب. نمی‌تونم بهت بگم به خاطر‌زندگی​ جایگاهت سخت تلاش کن، ولی حداقل در‌گاو​ حدی تلاش کن که خودت راضی باشی.»

«چون داییم یه جنگجوعه.»

«مادرت هم یه قدیسه‌ست.»

«می‌دونم. حتی یه لحظه هم فراموش نکردم که خون‌بهش​ یه جنگجو تو رگ‌هام جریان داره. اما الان، کسایی‌اینا​ که می‌خوام ازشون محافظت کنم انسان‌ها نیستن، بلکه شیاطینن.»

واقعاً داستان عجیبی بود.

قهرمانی که‌گلویش​ از شیاطین‌پرید​ محافظت می‌کنه.

اگه زیک قبلاً با دئوس‌زمینه​ آشنا نشده بود، عمراً می‌تونست‌اینجا​ حرف‌های میگو رو درک کنه.

زیک خندید.

«اونم یه جنگجوعه.»

«شنیدم آدما به داییم می‌گن‌وسط​ قهرمان سیاه. ولی فکر کنم‌تیکه​ این اسم بیشتر به من میاد.»

«واقعاً هم همین‌طوره.»

«به دل نگیر، دایی.»

«نه. تو بچه‌ای هستی که با سرنوشت پادشاه شیاطین شدن به دنیا اومدی.‌گله​ فقط امیدوارم اینو در نظر بگیری که جون انسان‌ها هم باارزشه. نمی‌تونم بهت‌بدم​ بگم بیشتر از شیاطینی که می‌خوای ازشون محافظت کنی، براشون ارزش قائل باشی.»

«حواسم بهش هست.»

«و اون روز حتماً باید بیای به جزیره تفریحی. برنامه داریم رگین‌نمی‌کنن​ و خانواده‌اش رو هم دعوت کنیم. پسر رگین، برولِ. برول ون هالی‌ویچ. اگه‌غذاست​ اتفاق خاصی نیفته، برول نسل صفر خانواده هالی‌ویچ ما رو به ارث می‌بره.»

«سطح خانواده رو هم برول‌اینجا​ تعیین می‌کنه. نکنه داری مخفیانه‌اشاره​ برای یه رتبه بالا نقشه می‌کشی؟»

«معلومه. نمی‌دونم برول چقدر استعداد داره، اما‌زندگی​ قراره تو خانواده سلطنتی بزرگ بشه، پس‌گاو​ حداقل رتبه‌اش از خون خالص پایین‌تر نمی‌شه.»

«هنوز حتی یه‌صاف​ سال هم از به‌نیازی​ دنیا اومدنت نگذشته، نه؟»

«به‌زودی یک ساله‌م می‌شه.»

«اگه ببینی پسرعمه‌ت که‌ماگ‌وورت​ یه سال ازت بزرگتره‌چیزی​ این‌قدر قد کشیده، تعجب نمی‌کنی؟»

«اگه بهش فکر کنی، تو همون‌اینجا​ موقعی به دنیا اومدی که اون‌می‌کرد​ غده روی کمر سیگنی ظاهر شد.»

زیک اتفاقات‌گلویش​ اون روز رو‌وسط​ به یاد آورد.

پادشاه شیاطین‌اغراق​ قدرتمندترین موجود‌تیکه​ دنیا بود.

بعد از اینکه انرژی شیطانی شکل یه پادشاه شیاطین‌بهش​ جوان رو به خودش گرفت، به نظر می‌رسید که‌اینا​ برای ۱۰ سال روی کمر مادرش قدرت جمع کرده بود.

درست مثل یه کوسه، به دنیا میاد و تبدیل‌چیزی​ به موجودی می‌شه که همون لحظه می‌تونه شکار کنه.‌کجای​ وگرنه زندگی اون‌قدر بی‌رحم بود که نمی‌تونست زنده بمونه.

به نظر می‌رسید که‌پرید​ تو این مدت قرارداد‌اغراق​ هم تموم شده بود.

در حالی که زیردست‌هاش داشتن برای برگشتن‌مگه​ سر و صدا راه می‌نداختن، میگو با‌بهش​ خانواده‌اش خداحافظی کرد و به دنیای شیاطین برگشت.

چند روز بعد.

زیک به همراه‌مگه​ سیگنی از دروازه‌اینجا​ انتقال عبور کرد.

کلاه شنلش رو پایین کشیده‌وسط​ بود. سیگنی صورتش رو با‌تیکه​ یه پارچه نخی پوشونده بود.

دست‌های سردش،‌اغراق​ دست زیک رو‌زمینه​ محکم چسبیده بود.

کنار قوی‌ترین برادر دنیا ایستاده بود.‌زندگی​ حتی اگه جنگی علیه تمام انسان‌ها‌گله​ راه می‌افتاد، برنده نهایی برادرش زیک بود.

اما ماجرا فرق می‌کرد.

اینجا سرزمینی بود‌صاف​ که فاصله زیادی‌حرف​ با سونگ‌هوانگ‌چونگ نداشت.

مدت زیادی تو مرزها سرگردان بودم، اما‌مگه​ اون موقع‌ها بیشتر تو کالسکه می‌نشستم. خیلی وقت‌اشاره​ بود که این‌طوری با مردم قاطی نشده بودم.

اونا هم بین‌هیولاهای​ مردم عادی، مثل‌زندگی​ خودشون رفتار می‌کردن.

قدم زدن تو خیابون اصلی پایتخت سلطنتی، اونم‌نمی‌کنن​ فقط تو چند کیلومتری سونگ‌هوانگ‌چونگ، باعث شده بود‌داره​ آروم کردن قلب لرزونم اصلاً کار راحتی نباشه.

«نترس.»

«برادر...»

«چون همون‌قدر که از این دنیا‌زندگی​ محافظت می‌کنم، تو هم برام ارزشمندی.‌گله​ تحت هر شرایطی ازت محافظت می‌کنم.»

«نه. تو‌تازه​ باید یه جنگجو‌ماگ‌وورت​ باقی بمونی، برادر.»

«اشکالی نداره. نام‌صاف​ خانواده هالی‌ویچ داره‌حرف​ به‌خوبی ادامه پیدا می‌کنه.»

حالا زیک تبدیل‌نیست​ به یه شاخه‌تازه​ فرعی شده بود.

نام خانواده هالی‌ویچ‌هیولاهای​ از طریق رگین و‌نمی‌کنن​ برول ادامه پیدا می‌کرد.

هیچ محدودیتی‌تازه​ برای این‌هیولاهای​ موضوع وجود نداشت.

دلیل اینکه الان می‌تونستم این‌قدر آزادانه زندگی‌نیازی​ کنم، به خاطر این بود که رگین اون‌ماگ‌وورت​ کارمای سنگین رو از روی دوشم برداشته بود.

از یه طرف دلم براش‌زمینه​ می‌سوخت، اما نگران نبودم چون‌اینجا​ به نظر می‌رسید حالش خوبه.

مجسمه بزرگی تو مرکز تقاطع جاده‌های اصلی‌نمی‌کنن​ پایتخت، که از شرق به غرب و شمال‌داره​ به جنوب کشیده شده بودن، به چشم می‌خورد.

مجسمه به شکل قهرمانی بود‌ماگ‌وورت​ که شمشیری رو از تو‌بهش​ یه سنگ بیرون کشیده بود.

اون رگین بود.

حالا محبوبیت رگین‌نیست​ تو پادشاهی ورده سر‌مگه​ به فلک کشیده بود.

به عنوان یه قهرمان بزرگ‌اینجا​ که با مذاکره با شیاطین،‌اشاره​ صلح رو به ارمغان آورده بود.

هیچ‌کدوم از شوالیه‌های پادشاهی فراموش‌ماگ‌وورت​ نکرده بودن که رگین تو اون‌اشاره​ نبرد چقدر شجاع و بی‌نظیر بود.

تو سایه قلعه سلطنتی، زیک سیگنی رو بغل‌اغراق​ کرد تا تکیه‌گاهش باشه. و بعد خودش رو‌اینجا​ به آسمون پرتاب کرد و از دیوار بالا رفت.

زیک و سیگنی‌نیست​ تو شکاف بین‌تازه​ بوته‌ها فرود اومدن.

نفسم رو حبس کردم چون حس کردم‌نمی‌کنن​ کسی اونجاست. پشت کاخ، زنی بود که‌پوزخندی​ چند تا خدمتکار دورش رو گرفته بودن.

میزی که با تیکه‌های مرمر‌ماگ‌وورت​ رنگارنگ تزئین شده بود، روی‌بهش​ یه سکوی مرمر سفید قرار داشت.

یه فنجون چای سرامیکی گرون‌قیمت‌وسط​ و یه سینی دسر پر‌تیکه​ از کلوچه‌های خوش‌عطر و میوه.

و حتی یه‌نیست​ زن زیبا که‌تازه​ داشت ازشون لذت می‌برد.

همه‌چیز شبیه‌مگه​ یه تابلوی‌ماگ‌وورت​ نقاشی بود.

اما شخصیت‌تازه​ اصلی این صحنه‌ماگ‌وورت​ اون زن نبود.

یه تخت کوچیک که‌پرید​ با تور تزئین شده‌اغراق​ بود، تو باد تکون می‌خورد.

در حالی که زن داشت از چایش لذت‌هیولاهای​ می‌برد و کتاب می‌خوند، هر از گاهی به‌می‌کرد​ داخل تخت نگاه می‌کرد. می‌خندید و دوباره لبخند می‌زد.

زیک و سیگنی تو‌ماگ‌وورت​ جنگل پنهان شدن و‌چیزی​ با نفس‌های حبس‌شده تماشا می‌کردن.

از قبل‌تازه​ می‌دونستم اون‌هیولاهای​ شخص کیه.

ملکه آپریل‌گلویش​ و برول‌پرید​ ون هالی‌ویچ.

قطعاً اون‌اغراق​ مادر و‌تیکه​ پسر بودن.

زیک دست سیگنی رو‌ماگ‌وورت​ گرفت و به سمت‌چیزی​ حیاط پشتی راه افتاد.

جنگجوهای محافظ ملکه‌مگه​ غافلگیر شدن و‌اینجا​ زیک رو محاصره کردن.

با اینکه همه‌شون‌صاف​ زن بودن، اما‌حرف​ مهارت شمشیرزنی فوق‌العاده‌ای داشتن.

اونا بین خدمتکارها قاطی‌تیکه​ شده بودن و شمشیرهاشون رو‌ماگ‌وورت​ تو آستین‌هاشون مخفی کرده بودن.

حتی نپرسیدن کی هستیم. بلافاصله خنجری‌زندگی​ رو به سمت گردن زیک نشونه گرفتن‌گاو​ و یه حمله بی‌رحمانه رو شروع کردن.

در مجموع‌تازه​ چهار تا‌هیولاهای​ محافظ بودن.

شمشیرزنی هر کدومشون عالی بود،‌وسط​ تا حدی که حتی زیک هم‌زمینه​ از سطح مهارتشون تحت‌تأثیر قرار گرفت.

اما حریف‌اغراق​ اشتباهی رو‌تیکه​ انتخاب کرده بودن.

زیک حتی‌مگه​ به شمشیرش‌ماگ‌وورت​ دست هم نزد.

شمشیر شیطانی، آسمودئوس رو به خاطر‌اینجا​ اومدن به کاخ، چند بار لای یه‌گله​ پارچه ضخیم پیچیده و مخفیش کرده بود.

اون با دست‌صاف​ خالی بین چهار‌حرف​ تا محافظ قدم می‌زد.

مسیر متغیر شمشیرهای قدرتمندشون‌تیکه​ رو با چشم‌های خودش‌هیولاهای​ می‌دید و جاخالی می‌داد.

حتی دست‌مگه​ سیگنی رو‌ماگ‌وورت​ هم گرفته بود.

سیگنی در حالی که زیک هدایتش می‌کرد،‌زندگی​ از بین رقص شمشیرها عبور می‌کرد. حتی نوک‌پوزخندی​ یه شمشیر هم نتونست لباسش رو خراش بده.

ناولها | novelha.net