چپتر 33: مبارزه با خدای اژدها (۳)
0«واقعاً اینبیخیال قضیه هیچ ربطیبودنم به داروچه نداره؟»
«اگه بهتچیزی بگم، حرفمومیدیدم باور میکنی؟»
«ولی حقیقته.»
«حالا که قاطی این بازی شدی، تو هممیشنیدم تو همین کشتی هستی. جین گومیانگ که دیگه مرده.بیشماری یا میتونی باهام راه بیای، یا بزنی زیر همهچی.»
«راستش...»
«راستش چی؟»
«اصلاً دلممیگیرم نمیخواد قاطی اینازت ماجرا بشم، اما...»
«خوشت نمیاد؟»
«حس میکنمبیخیال اگه تنهایی برمبودنم جلو، زهرکشم میکنی.»
«معلومه. من اولین نفریام کهدقیقاً یخرتو میگیرم و بابت خانوادهایگناه که کشتی ازت حساب میکشم.»
«حالا مگه چندتابابت مارمولک قرمزِ مردهحساب چقدر اهمیت دارن؟»
«اگه کار پادشاهمستقیم شیاطین بود، آره،شدم مسئلهی بزرگی نبود.»
«معلومه. چون اونبرگردم اصلاً برای قتلعام ویولگئوم نابودی به وجود اومده.»
«اما درچیزی مورد انسانی بهدقیقاً اسم دئوس چطور؟»
«همم؟»
«میتونی مسئولیتش رو قبول کنی؟ اونم فقط بهعنوان یه انسان؟ دئوس، یه آدم پولدار که داره از بغل یه قهرمان رتبه B نون میخوره؟»
«یعنی باید بیخیال همهچیهمون بشم و برگردم بهخیره همون پادشاه شیاطین بودنم. نه؟»
مستقیم به یولگئوم خیره شدم.
چیزی کهمیگیرم میشنیدم و میدیدم،ازت دقیقاً همین بود.
حتی اگه پادشاه شیاطین، دمیورگوس ۶۶۶ام، یه قتلعاممیشنیدم راه مینداخت، فقط یه گناه دیگه به گناههای بیشماریبیشماری که قرار بود تو آینده انجام بده اضافه میشد.
همه بهش لعنت میفرستادن،همون اما جای نگرانی نبود. چونشدم اصلاً ذات کارش همین بود.
اما دئوسِ انسان فرق داشت.
از اونجایی که یه زندگی معمولیحساب رو انتخاب کرده بودم، قتلعام اژدهایانچقدر تو لونهی خودشون برام خیلی دردسرساز میشد.
«پس بیا و یه لطفی در حقمچیزی بکن. نمیخوای استخدامم کنی؟ اگه میخوای یهمینداخت درخت رو قایم کنی، بهترین جاش وسط جنگله.»
«استخدامت کنم؟»
«تو همون گروهمیشنیدم قهرمانانت. یه جادوگرِ خوشگلدمیورگوس و جذاب نیاز ندارین؟»
«...جدی میگی؟»
«اوهوم. قراره یهمستقیم مدتی رو بهشدم شکل انسان زندگی کنم.»
«همه نمیشناسنت؟»
«چون این جادو با قدرت خودم ساخته شده،۶۶۶ام به این راحتیها لو نمیرم. مگه نمیبینی حتیبده همون خدمتکاری که همیشه بهت چسبیده هم منو نشناخت؟»
«هوف، از دستبابت تو. اگه میخوایحساب بیای تو گروه، بیا.»
«خوبه. حالابودنم که اینقدر التماسخیره میکنی، قبول میکنم.»
«انگار واقعاً ذوق کردی. کار کردنمستقیم که فقط یه بهونه نیست؟ نکنه فقطدقیقاً دلت میخواد بیای بین آدما ول بگردی؟»
یولگئوم جواب سوالم رو نداد.
«از آشناییتونمیگیرم خوشبختم. منخانوادهای یولگئوم هستم.»
با شنیدن سلام ویولگئوم احوالپرسی یولگئوم جا خوردم. یهومیدیدم اسم واقعیش رو لو داد.
اما واکنشبیخیال الکس ازهمون اونم جالبتر بود.
«یولگئوم. از دیدنتونمیشنیدم خوشحالم. میفرمایید که بادمیورگوس ارباب من آشنایی دارین؟»
«ما دوستایمیگیرم مکاتبهای هستیم. میشهازت گفت رفیقِ قلمی؟»
«اوه، که اینطور. شما واقعاًخیره زیباییِ خیرهکنندهای دارین. لطفاً هوایدقیقاً ارباب من رو داشته باشین.»
«ممنونم.»
الکس اومدچیزی سمتم و سرشدقیقاً رو خم کرد.
«ارباب، شما هم بدسلیقه نیستینها.ازت پس به خاطر همچین شخصمارمولک زیبایی زادگاهتون رو ترک کردین!»
«آروم بگیر،بودنم خدمتکار. دارییولگئوم گول میخوری.»
«هاهاها، حتماً خجالت کشیدین. من کهمستقیم تشویقتون میکنم. حداقل از نظر قیافه،میدیدم ایشون خیلی از شما سرترن ارباب.»
نگاهی به یولگئوم انداختم.
به نظر من که هیچ فرقی بامیکشم قبل نکرده بود، اما انگار یه ترفنددارن عجیبِ هیپنوتیزمی روی الکس پیاده کرده بود.
البته نمیشد گفت خوشگل نیست،خیره اما این حجم از شلوغبازی وحتی ذوقمرگ شدن دیگه واقعاً زیادهروی بود.
«به این میگن شستشوی مغزی.»
«من اونقدرها هم دربوداغونمیدیدم نیستم که نیاز به۶۶۶ام شستشوی مغزی داشته باشم.»
انگار الکس بدجوریبابت طلسم شده بود. نگاهممیکشم رو چرخوندم سمت زکه.
یولگئوم داشت طوری باهاشیولگئوم احوالپرسی میکرد که انگارمیشنیدم دفعهی اولشونه همدیگه رو میبینن.
«زکه یه قهرمانه، مگه نه؟»
زکه جواب داد: «بله، رتبه B هستم.»
«رتبه B بودن که خیلی عالیه! تازه ۱۴ سالته، مطمئنم میتونی خیلی بیشتر از اینا پیشرفت کنی.»
«مـ... ممنونم.»
صورت زکه سرخ شدههمون بود و حتی نمیتونستخیره تو چشماش نگاه کنه.
به یولگئوم گفتم: «یهمیدیدم کم رعایت کن. آخه۶۶۶ام داری چه غلطی میکنی؟»
یولگئوم نگاهش رو دزدید.
«در مورد چی حرف میزنی؟»
«این ادابیخیال اطوارت دیگههمون خیلی تابلو نیست؟»
«کدوم ادا؟ همه وقتیمیدیدم چهرهی واقعیم رو میبینن۶۶۶ام همینطوری غافلگیر میشن دیگه.»
«هر کاری دلتبابت میخواد بکن. آخرشحساب خودت ضایع میشی.»
«خب پس باید چیکار کنم؟»
«اصلاً قصد داری کار کنی؟»
«چون حوصلم سر رفته.»
«فقط میخواستی از این دردسرازت بزرگ بهعنوان یه بهونه استفادهمارمولک کنی تا بیای خوش بگذرونی، نه؟»
«فکر کنم اصلاً هیچی نمیفهمی.»
«هی، الکس.»
«بله، ارباب.»
«حداقل یه جارو دستت بگیر.»
«جارو کشیدن جلویمستقیم همچین شخص زیبایی؟!شدم ارباب، به خودتون بیاین.»
«تو به خودت بیا.»
الکس من رومیشنیدم ول کرد وحتی رفت سمت یولگئوم.
«بانو یولگئوم، لطفاً از این طرف تشریف بیارین. فکرچندتا کنم اگه بتونین اون لبخند زیباتون رو پشت پیشخوان باآره مشتریها به اشتراک بذارین، کمک بزرگی به فروش مغازه میکنه.»
«اوه، واقعاً؟»
با دیدن این صحنه، نوچی کردم ویولگئوم از مغازه زدم بیرون. رفتم و رویحتی همون صندلیای که همیشه روش چرت میزدم، نشستم.
این دنیا واقعاً دیوونهخونهست.
وقتی سایهای روی صورتمخانوادهای افتاد، چشمهام رو ریز کردمچندتا و به بالا نگاه کردم.
فقط یه تکه ابر بودخیره که داشت رد میشد. خورشید دوبارهحتی بیرون اومد و چشمهام رو زد.
با اینکه پادشاه شیاطین،همون جین گومیانگ رو کشتهخیره بود، هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.
خدا دقیقاًچیزی داره چهمیدیدم غلطی میکنه؟
وقتی حتی همچین چیزی هم نادیدهحساب گرفته میشه، پس چرا پادشاه شیاطینچقدر همیشه باید از قهرمان شکست بخوره؟
واقعاً همهاش قدرتمستقیم خود انسانهاست؟ بدون هیچچیزی دخالتی از طرف خدا؟
یه کلاه لبهدارِبرگردم بزرگ دوباره جلویمستقیم نور خورشید رو گرفت.
از یولگئوم کهمیشنیدم داشت از بالاحتی بهم نگاه میکرد، پرسیدم.
«داری چیکار میکنی؟»
«تماشا.»
«تماشای چی؟»
«تماشای پادشاه شیاطینی کهمیدیدم روی یه صندلی ننویی۶۶۶ام نشسته و داره چرت میزنه.»
«ها ها ها.»
بعد از یهمستقیم خندهی خشک وشدم بیروح، چشمهام رو بستم.
«پاشو.»
«چرا؟»
«باید کار کنم.»
«رئیسها کاربودنم نمیکنن. منم چونخیره کار نمیکنم، رئیسم.»
«این دقیقاً همونبرگردم طرز فکر مدیریتیه کهیولگئوم به ورشکستگی ختم میشه.»
«تو روز اول کاریتمیدیدم بهعنوان یه شاگرد، به۶۶۶ام رئیست درس مدیریت نده.»
«منظورم یه کار دیگهست.»
چشمهام رو باز کردم.
«بازم اتفاقی افتاده؟»
«باید بدهیت رو صاف کنی.»
«بدهی؟»
«نکنه انتظار داری اونهمه ازخیره بچههام رو بکشی و بعدشدقیقاً خودت رو بزنی به اون راه؟»
«تقصیر خودتبیخیال بود کههمون اونقدر مشکوک میزدی.»
«سرزنشت نمیکنم که همچین کاریدقیقاً کردی، ولی خب باید گندی کهگناههای زدی رو جمع کنی، مگه نه؟»
«جمعش کنم؟ چیبابت کار کنم، برم تومیکشم مراسم ختمشون زار بزنم؟»
«این چرتبودنم و پرتایولگئوم چیه میگی؟»
یولگئوم بعد از گفتن اینبودنم حرف، دستش را داخل آستینشچیزی برد و چیزی بیرون آورد.
چیزی که کفمیشنیدم دستش بود، یکحتی مشت جواهر بود.
«اینا روحمیگیرم بچههاست. قرارهخانوادهای زندهشون کنم.»
«زنده کردن؟»
«چی؟ پس نمردهن که.همون دیگه لازم نیست بگی بهمشدم مدیونی یا از این حرفا.»
«مردهن. چون روح به خودی خود خنثی است. تمام پیوندهاش رو از دست داده و فقط بهاضافه شکل یه هسته باقی مونده. روابطی که در طول صدها یا هزاران سال ساخته میشن، همون "خود" یابودم نفسانیت فرد هستن. روحی که ایگوی خودش رو از دست داده باشه، بینهایت به یه شیء بیجان نزدیکتره.»
خشم خفیفیمیگیرم در صدایخانوادهای یولگئوم موج میزد.
«تو جونبودنم این همهیولگئوم موجود رو گرفتی.»
«پس چرا وقتی یه اژدها رم میکنه وخیره میزنه قلعهها رو با خاک یکسان میکنه و۶۶۶ام صدها انسان رو میکشه، همچین حساسیتی نشون نمیدی؟»
«اون که...»
«تعداد جونهایی که با هر قدم برداشتن من وچندتا هر جرعه آبی که میخورم از بین میره، بینهایته.بود حالا واسه چند ده تا دونه، اینقدر شلوغش نکن.»
«به هر حال، بحث کردن با توچیزی فایده نداره. منم دیگه کشش نمیدم، پسمینداخت لطفاً کمکم کن این روحها رو بیدار کنم.»
«تو که با اون قدرتهاتبودنم میتونی تو یه چشم بهچیزی هم زدن این کار رو بکنی.»
«من الان فقط یه انسانم.»
«خب پس بعداً انجامش بده.»
دئوس زیر لب غرغریولگئوم کرد: «باید تو همین چهلمیدیدم و نه روز انجام بشه.»
«خب اول این کار روبودنم میکردی، بعد میرفتی فاز انسانچیزی شدن برمیداشتی یا هر چی.»
«حالا هرچیزی چی، فقطمیدیدم انجامش بده.»
دئوس سرش را خاراند.
«خب... به هر حال کار خاصی ندارم،چیزی پس یه کم وقت میگذرونم. ولی طرز برخوردتگناه اشتباه بود. باید التماسم میکردی تا انجامش بدم.»
«واو، این شیطان پررو رو باش. خودشیولگئوم سوءتفاهم کرده و زده اونا رو کشته،حتی حالا طلبکار هم هست و صداشو میبره بالا.»
«من از کجا بایدمیدیدم بدونم سوءتفاهم بوده یا۶۶۶ام هنوزم داری سرم کلاه میذاری؟»
«تو تو این ششصد و شصتحساب و شش قرن گذشته، اولین نفریچقدر هستی که بهم تهمت دروغگویی میزنی.»
«خب، خواهش میکنم؟»
«خیلی خببیخیال بابا. هر غلطیبودنم دلت میخواد بکن.»
یولگئوم جواهر رامیشنیدم دوباره داخل آستینشحتی گذاشت و برگشت.
موهای طلاییاشمیگیرم در معرضخانوادهای دید قرار گرفت.
دنیا به هم ریخته بود.
چرا؟ و چطور؟
پیدا کردنچیزی جواب اینمیدیدم سوال سخت بود.
برای همین...
«حتی اگه بعداً بخوام اینطوری بهتشدم زور بگم... به حرفم گوش میدی؟دمیورگوس من هنوز یه آرزو بهت بدهکارم.»
وقتی دئوس اینبرگردم را پرسید، یولگئوم سرشیولگئوم را تا نیمه برگرداند.
«فکر کنم وقتیمیشنیدم به اون مرحلهحتی رسیدیم میفهمم، نه؟»
«دیگه هیچی نگو.»
دئوس از جایش بلند شد.
این یک اتحاد بینهایتهمون ناپایدار بود، اما حالاخیره چارهای جز رفتن نداشتند.
برای دیدن چهرهمیشنیدم واقعی این دنیایحتی به هم ریخته.
جایی که یولگئوم، دئوس را بهحساب آنجا برد، یک زمین آفتابگیر درچقدر انتهای یک دره کوهستانی ناهموار بود.
او چند نوع گیاهیولگئوم دارویی را چید و داخلمیدیدم یک سبد کوچک جمع کرد.
«چرا خودتبیخیال تنهایی نمیری سبزیبودنم کوهی جمع کنی؟»
دئوس رویچیزی صخره نشستمیدیدم و غرغر کرد.
«نکنه فراموشی کوتاهمدت انتخابی گرفتی؟»
«چی؟»
«یادت نمیادبیخیال دقیقاً رویهمون چی نشستی؟»
«آها، راست میگی.میشنیدم اینقدر همهجا آروم بوددمیورگوس که اصلاً یادم رفت.»
کاساد سنگی، نوعی گولم.
هیولایی به شکل یک مار غولپیکر بهچیزی سمت دئوس خیز برداشته بود و سعی میکردگناه با دندانهای تیز ابسیدینیاش او را گاز بگیرد.
با اینکه کاساد سنگی در برابرمستقیم یک اژدها هیچ محسوب میشد، امامیدیدم در سطح هیولاهای غولپیکر دستهبندی میشد.
همینی که تازه شکار کردهدقیقاً بود هم از گونههای بزرگ بودگناههای و طولش به هفده متر میرسید.
فقط یک ضربه از دمشازت برای له کردن یک گروهمارمولک کامل از سربازها کافی بود.
وقتی دئوس بامستقیم این هیولا روبهرو شد،چیزی فقط یک کلمه گفت.
«گمشو.»
کاساد سنگی با قدرت روحدقیقاً ناگفته متلاشی شد و تکههایشگناه در سراسر دره پراکنده شد.
و حالا دئوس رویخانوادهای بزرگترین تکهی آن، مثلمگه یک صندلی نشسته بود.
«من میتونمبودنم تنهایی از پسخیره اینجور چیزا بربیام.»
«نه.»
«یعنی چی نه؟»
یولگئوم همانطور که گیاهان داروییازت را جمع میکرد، گفت: «چونمارمولک این کار نمیتونه تکینگی جهان باشه.»
«چه چیزبودنم خاصی دریولگئوم موردش وجود داره؟»
«یه دختر خوشگل و ظریفبودنم مثل من نباید تنهایی یهچیزی کاساد سنگی رو شکست بده.»
«مگه منتظر مهمونی؟»
«همین کار بهبابت خودی خود یهحساب تکینگی محسوب میشه.»
«یعنی میگیبودنم نمیخوای مرکزیولگئوم توجه باشی؟»
«دقیقاً. من الان در قالب یه انسانیولگئوم تجزیه شدم، اما اگه موجودات متعالی باحتی دقت نگاه کنن، میتونن هویتم رو بفهمن.»
«مثل یهچیزی فرشته یامیدیدم یه خدا؟»
«آره.»
«پس من چی؟»
«تو که ارباب شیاطینی.»
«یعنی میگیچیزی الان دارنمیدیدم منم تماشا میکنن؟»
«شاید؟»
«مگه منم یهمستقیم تکینگی نیستم؟ من کلیچیزی اژدها رو سلاخی کردم.»
«اون... با اینکه برای منبودنم خیلی ناراحتکنندهست، ولی اتفاقیه کهچیزی ممکنه بیفته. جزو تکینگیها حساب نمیشه.»
«اصلاً نمیفهمم منظورت چیه.»
«حتی اگه یه روز ناگهان بارون شدیدی بباره و سیل بیاد و یهاهمیت شهر بزرگ زیر آب بره، چیز غیرعادیای نیست. اما، اگه یه قطره بارونقتلعام بیفته و یهو مسیرش رو برعکس کنه و برگرده تو ابر، اون یه تکینگیه.»
«پس ربطی به بزرگییولگئوم و فاجعهبار بودن قضیهمیشنیدم نداره، بحث سر قوانین جهانه.»
«باهوشی.»
دئوس روی صخرهمیشنیدم نشست و به کاردمیورگوس کردن او خیره شد.
در میان گیاهان دارویی، آنهایی که برگهای کثیفی داشتند،چندتا یکییکی جدا میشدند. این کار به قدری دقیق وبود باحوصله انجام میشد که تماشایش واقعاً خستهکننده و حوصلهسربر بود.
یولگئوم پرسید:بودنم «عجیب بهیولگئوم نظر میرسه؟»
«آره. اگه میگی قرارههمون اژدهایان رو به زندگی برگردونی،شدم پس چرا داری علف میچینی؟»
«اینا موادی هستن کهمیدیدم رشد بدنهای جدید رو آسونترمینداخت میکنن. حس تازگی بهشون میده.»
«خدا واقعاً خداست.»
«البته که هستم.مستقیم ولی لطفاً اینقدر باچیزی دقت بهم زل نزن.»
«چرا؟»
«شنیدم شما شیاطین میتونینمیدیدم فقط با یه نگاه۶۶۶ام طرف رو حامله کنین؟»
«نه بابا، اینطوریامبابت نیست. حداقل بایدحساب دستش رو بگیرم...»
«خب، خیالم راحت شد.»
یولگئوم تا اواخر روز به جمعآوریمستقیم گیاهان دارویی ادامه داد. تازه وقتیمیدیدم سبد پر شد، پیشنهاد داد که برگردیم.
و دئوس تا زمانیمیدیدم که کار او تمام۶۶۶ام شود، در سکوت کنارش ماند.
چند روز بعد.
دردسر جدید، با یکیولگئوم مکالمه کوتاه بین دئوسمیشنیدم و الکس شروع شد.
«راستی، سرپیشخدمت.»
«بله، سرورم.»
«من که تو دفتر قهرمانها ثبتنامحساب کردم، پس نباید یه تلاشی بکنمچقدر و بهعنوان یه قهرمان کار کنم؟»
«طبق چیزاییبودنم که من شنیدم،خیره حق با شماست.»
بلافاصله، تیمبیخیال جنگجویان زیک دوربودنم هم جمع شدند.