---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 33: مبارزه با خدای اژدها (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 33: مبارزه با خدای اژدها (۳)

0

«واقعاً این‌بی‌خیال​ قضیه هیچ ربطی‌بودنم​ به داروچه نداره؟»

«اگه بهت‌چیزی​ بگم، حرفمو‌می‌دیدم​ باور می‌کنی؟»

«ولی حقیقته.»

«حالا که قاطی این بازی شدی، تو هم‌می‌شنیدم​ تو همین کشتی هستی. جین گوم‌یانگ که دیگه مرده.‌بی‌شماری​ یا می‌تونی باهام راه بیای، یا بزنی زیر همه‌چی.»

«راستش...»

«راستش چی؟»

«اصلاً دلم‌می‌گیرم​ نمی‌خواد قاطی این‌ازت​ ماجرا بشم، اما...»

«خوشت نمیاد؟»

«حس می‌کنم‌بی‌خیال​ اگه تنهایی برم‌بودنم​ جلو، زهرکشم می‌کنی.»

«معلومه. من اولین نفری‌ام که‌دقیقاً​ یخرتو می‌گیرم و بابت خانواده‌ای‌گناه​ که کشتی ازت حساب می‌کشم.»

«حالا مگه چندتا‌بابت​ مارمولک قرمزِ مرده‌حساب​ چقدر اهمیت دارن؟»

«اگه کار پادشاه‌مستقیم​ شیاطین بود، آره،‌شدم​ مسئله‌ی بزرگی نبود.»

«معلومه. چون اون‌برگردم​ اصلاً برای قتل‌عام و‌یولگئوم​ نابودی به وجود اومده.»

«اما در‌چیزی​ مورد انسانی به‌دقیقاً​ اسم دئوس چطور؟»

«همم؟»

«می‌تونی مسئولیتش رو قبول کنی؟ اونم فقط به‌عنوان یه انسان؟ دئوس، یه آدم پولدار که داره از بغل یه قهرمان رتبه B نون می‌خوره؟»

«یعنی باید بی‌خیال همه‌چی‌همون​ بشم و برگردم به‌خیره​ همون پادشاه شیاطین بودنم. نه؟»

مستقیم به یولگئوم خیره شدم.

چیزی که‌می‌گیرم​ می‌شنیدم و می‌دیدم،‌ازت​ دقیقاً همین بود.

حتی اگه پادشاه شیاطین، دمیورگوس ۶۶۶ام، یه قتل‌عام‌می‌شنیدم​ راه می‌نداخت، فقط یه گناه دیگه به گناه‌های بی‌شماری‌بی‌شماری​ که قرار بود تو آینده انجام بده اضافه می‌شد.

همه بهش لعنت می‌فرستادن،‌همون​ اما جای نگرانی نبود. چون‌شدم​ اصلاً ذات کارش همین بود.

اما دئوسِ انسان فرق داشت.

از اونجایی که یه زندگی معمولی‌حساب​ رو انتخاب کرده بودم، قتل‌عام اژدهایان‌چقدر​ تو لونه‌ی خودشون برام خیلی دردسرساز می‌شد.

«پس بیا و یه لطفی در حقم‌چیزی​ بکن. نمی‌خوای استخدامم کنی؟ اگه می‌خوای یه‌می‌نداخت​ درخت رو قایم کنی، بهترین جاش وسط جنگله.»

«استخدامت کنم؟»

«تو همون گروه‌می‌شنیدم​ قهرمانانت. یه جادوگرِ خوشگل‌دمیورگوس​ و جذاب نیاز ندارین؟»

«...جدی می‌گی؟»

«اوهوم. قراره یه‌مستقیم​ مدتی رو به‌شدم​ شکل انسان زندگی کنم.»

«همه نمی‌شناسنت؟»

«چون این جادو با قدرت خودم ساخته شده،‌۶۶۶ام​ به این راحتی‌ها لو نمی‌رم. مگه نمی‌بینی حتی‌بده​ همون خدمتکاری که همیشه بهت چسبیده هم منو نشناخت؟»

«هوف، از دست‌بابت​ تو. اگه می‌خوای‌حساب​ بیای تو گروه، بیا.»

«خوبه. حالا‌بودنم​ که این‌قدر التماس‌خیره​ می‌کنی، قبول می‌کنم.»

«انگار واقعاً ذوق کردی. کار کردن‌مستقیم​ که فقط یه بهونه نیست؟ نکنه فقط‌دقیقاً​ دلت می‌خواد بیای بین آدما ول بگردی؟»

یولگئوم جواب سوالم رو نداد.

«از آشناییتون‌می‌گیرم​ خوشبختم. من‌خانواده‌ای​ یولگئوم هستم.»

با شنیدن سلام و‌یولگئوم​ احوال‌پرسی یولگئوم جا خوردم. یهو‌می‌دیدم​ اسم واقعیش رو لو داد.

اما واکنش‌بی‌خیال​ الکس از‌همون​ اونم جالب‌تر بود.

«یولگئوم. از دیدنتون‌می‌شنیدم​ خوشحالم. می‌فرمایید که با‌دمیورگوس​ ارباب من آشنایی دارین؟»

«ما دوستای‌می‌گیرم​ مکاتبه‌ای هستیم. می‌شه‌ازت​ گفت رفیقِ قلمی؟»

«اوه، که این‌طور. شما واقعاً‌خیره​ زیباییِ خیره‌کننده‌ای دارین. لطفاً هوای‌دقیقاً​ ارباب من رو داشته باشین.»

«ممنونم.»

الکس اومد‌چیزی​ سمتم و سرش‌دقیقاً​ رو خم کرد.

«ارباب، شما هم بدسلیقه نیستین‌ها.‌ازت​ پس به خاطر همچین شخص‌مارمولک​ زیبایی زادگاهتون رو ترک کردین!»

«آروم بگیر،‌بودنم​ خدمتکار. داری‌یولگئوم​ گول می‌خوری.»

«هاهاها، حتماً خجالت کشیدین. من که‌مستقیم​ تشویقتون می‌کنم. حداقل از نظر قیافه،‌می‌دیدم​ ایشون خیلی از شما سرترن ارباب.»

نگاهی به یولگئوم انداختم.

به نظر من که هیچ فرقی با‌می‌کشم​ قبل نکرده بود، اما انگار یه ترفند‌دارن​ عجیبِ هیپنوتیزمی روی الکس پیاده کرده بود.

البته نمی‌شد گفت خوشگل نیست،‌خیره​ اما این حجم از شلوغ‌بازی و‌حتی​ ذوق‌مرگ شدن دیگه واقعاً زیاده‌روی بود.

«به این می‌گن شستشوی مغزی.»

«من اون‌قدرها هم درب‌وداغون‌می‌دیدم​ نیستم که نیاز به‌۶۶۶ام​ شستشوی مغزی داشته باشم.»

انگار الکس بدجوری‌بابت​ طلسم شده بود. نگاهم‌می‌کشم​ رو چرخوندم سمت زکه.

یولگئوم داشت طوری باهاش‌یولگئوم​ احوال‌پرسی می‌کرد که انگار‌می‌شنیدم​ دفعه‌ی اولشونه همدیگه رو می‌بینن.

«زکه یه قهرمانه، مگه نه؟»

زکه جواب داد: «بله، رتبه B هستم.»

«رتبه B بودن که خیلی عالیه! تازه ۱۴ سالته، مطمئنم می‌تونی خیلی بیشتر از اینا پیشرفت کنی.»

«مـ... ممنونم.»

صورت زکه سرخ شده‌همون​ بود و حتی نمی‌تونست‌خیره​ تو چشماش نگاه کنه.

به یولگئوم گفتم: «یه‌می‌دیدم​ کم رعایت کن. آخه‌۶۶۶ام​ داری چه غلطی می‌کنی؟»

یولگئوم نگاهش رو دزدید.

«در مورد چی حرف می‌زنی؟»

«این ادا‌بی‌خیال​ اطوارت دیگه‌همون​ خیلی تابلو نیست؟»

«کدوم ادا؟ همه وقتی‌می‌دیدم​ چهره‌ی واقعیم رو می‌بینن‌۶۶۶ام​ همین‌طوری غافلگیر می‌شن دیگه.»

«هر کاری دلت‌بابت​ می‌خواد بکن. آخرش‌حساب​ خودت ضایع می‌شی.»

«خب پس باید چیکار کنم؟»

«اصلاً قصد داری کار کنی؟»

«چون حوصلم سر رفته.»

«فقط می‌خواستی از این دردسر‌ازت​ بزرگ به‌عنوان یه بهونه استفاده‌مارمولک​ کنی تا بیای خوش بگذرونی، نه؟»

«فکر کنم اصلاً هیچی نمی‌فهمی.»

«هی، الکس.»

«بله، ارباب.»

«حداقل یه جارو دستت بگیر.»

«جارو کشیدن جلوی‌مستقیم​ همچین شخص زیبایی؟!‌شدم​ ارباب، به خودتون بیاین.»

«تو به خودت بیا.»

الکس من رو‌می‌شنیدم​ ول کرد و‌حتی​ رفت سمت یولگئوم.

«بانو یولگئوم، لطفاً از این طرف تشریف بیارین. فکر‌چندتا​ کنم اگه بتونین اون لبخند زیباتون رو پشت پیشخوان با‌آره​ مشتری‌ها به اشتراک بذارین، کمک بزرگی به فروش مغازه می‌کنه.»

«اوه، واقعاً؟»

با دیدن این صحنه، نوچی کردم و‌یولگئوم​ از مغازه زدم بیرون. رفتم و روی‌حتی​ همون صندلی‌ای که همیشه روش چرت می‌زدم، نشستم.

این دنیا واقعاً دیوونه‌خونه‌ست.

وقتی سایه‌ای روی صورتم‌خانواده‌ای​ افتاد، چشم‌هام رو ریز کردم‌چندتا​ و به بالا نگاه کردم.

فقط یه تکه ابر بود‌خیره​ که داشت رد می‌شد. خورشید دوباره‌حتی​ بیرون اومد و چشم‌هام رو زد.

با اینکه پادشاه شیاطین،‌همون​ جین گوم‌یانگ رو کشته‌خیره​ بود، هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.

خدا دقیقاً‌چیزی​ داره چه‌می‌دیدم​ غلطی می‌کنه؟

وقتی حتی همچین چیزی هم نادیده‌حساب​ گرفته می‌شه، پس چرا پادشاه شیاطین‌چقدر​ همیشه باید از قهرمان شکست بخوره؟

واقعاً همه‌اش قدرت‌مستقیم​ خود انسان‌هاست؟ بدون هیچ‌چیزی​ دخالتی از طرف خدا؟

یه کلاه لبه‌دارِ‌برگردم​ بزرگ دوباره جلوی‌مستقیم​ نور خورشید رو گرفت.

از یولگئوم که‌می‌شنیدم​ داشت از بالا‌حتی​ بهم نگاه می‌کرد، پرسیدم.

«داری چیکار می‌کنی؟»

«تماشا.»

«تماشای چی؟»

«تماشای پادشاه شیاطینی که‌می‌دیدم​ روی یه صندلی ننویی‌۶۶۶ام​ نشسته و داره چرت می‌زنه.»

«ها ها ها.»

بعد از یه‌مستقیم​ خنده‌ی خشک و‌شدم​ بی‌روح، چشم‌هام رو بستم.

«پاشو.»

«چرا؟»

«باید کار کنم.»

«رئیس‌ها کار‌بودنم​ نمی‌کنن. منم چون‌خیره​ کار نمی‌کنم، رئیسم.»

«این دقیقاً همون‌برگردم​ طرز فکر مدیریتیه که‌یولگئوم​ به ورشکستگی ختم می‌شه.»

«تو روز اول کاریت‌می‌دیدم​ به‌عنوان یه شاگرد، به‌۶۶۶ام​ رئیست درس مدیریت نده.»

«منظورم یه کار دیگه‌ست.»

چشم‌هام رو باز کردم.

«بازم اتفاقی افتاده؟»

«باید بدهیت رو صاف کنی.»

«بدهی؟»

«نکنه انتظار داری اون‌همه از‌خیره​ بچه‌هام رو بکشی و بعدش‌دقیقاً​ خودت رو بزنی به اون راه؟»

«تقصیر خودت‌بی‌خیال​ بود که‌همون​ اون‌قدر مشکوک می‌زدی.»

«سرزنشت نمی‌کنم که همچین کاری‌دقیقاً​ کردی، ولی خب باید گندی که‌گناه‌های​ زدی رو جمع کنی، مگه نه؟»

«جمعش کنم؟ چی‌بابت​ کار کنم، برم تو‌می‌کشم​ مراسم ختمشون زار بزنم؟»

«این چرت‌بودنم​ و پرتا‌یولگئوم​ چیه می‌گی؟»

یولگئوم بعد از گفتن این‌بودنم​ حرف، دستش را داخل آستینش‌چیزی​ برد و چیزی بیرون آورد.

چیزی که کف‌می‌شنیدم​ دستش بود، یک‌حتی​ مشت جواهر بود.

«اینا روح‌می‌گیرم​ بچه‌هاست. قراره‌خانواده‌ای​ زنده‌شون کنم.»

«زنده کردن؟»

«چی؟ پس نمرده‌ن که.‌همون​ دیگه لازم نیست بگی بهم‌شدم​ مدیونی یا از این حرفا.»

«مرده‌ن. چون روح به خودی خود خنثی است. تمام پیوندهاش رو از دست داده و فقط به‌اضافه​ شکل یه هسته باقی مونده. روابطی که در طول صدها یا هزاران سال ساخته می‌شن، همون "خود" یا‌بودم​ نفسانیت فرد هستن. روحی که ایگوی خودش رو از دست داده باشه، بی‌نهایت به یه شیء بی‌جان نزدیک‌تره.»

خشم خفیفی‌می‌گیرم​ در صدای‌خانواده‌ای​ یولگئوم موج می‌زد.

«تو جون‌بودنم​ این همه‌یولگئوم​ موجود رو گرفتی.»

«پس چرا وقتی یه اژدها رم می‌کنه و‌خیره​ می‌زنه قلعه‌ها رو با خاک یکسان می‌کنه و‌۶۶۶ام​ صدها انسان رو می‌کشه، همچین حساسیتی نشون نمی‌دی؟»

«اون که...»

«تعداد جون‌هایی که با هر قدم برداشتن من و‌چندتا​ هر جرعه آبی که می‌خورم از بین می‌ره، بی‌نهایته.‌بود​ حالا واسه چند ده تا دونه، این‌قدر شلوغش نکن.»

«به هر حال، بحث کردن با تو‌چیزی​ فایده نداره. منم دیگه کشش نمی‌دم، پس‌می‌نداخت​ لطفاً کمکم کن این روح‌ها رو بیدار کنم.»

«تو که با اون قدرت‌هات‌بودنم​ می‌تونی تو یه چشم به‌چیزی​ هم زدن این کار رو بکنی.»

«من الان فقط یه انسانم.»

«خب پس بعداً انجامش بده.»

دئوس زیر لب غرغر‌یولگئوم​ کرد: «باید تو همین چهل‌می‌دیدم​ و نه روز انجام بشه.»

«خب اول این کار رو‌بودنم​ می‌کردی، بعد می‌رفتی فاز انسان‌چیزی​ شدن برمی‌داشتی یا هر چی.»

«حالا هر‌چیزی​ چی، فقط‌می‌دیدم​ انجامش بده.»

دئوس سرش را خاراند.

«خب... به هر حال کار خاصی ندارم،‌چیزی​ پس یه کم وقت می‌گذرونم. ولی طرز برخوردت‌گناه​ اشتباه بود. باید التماسم می‌کردی تا انجامش بدم.»

«واو، این شیطان پررو رو باش. خودش‌یولگئوم​ سوءتفاهم کرده و زده اونا رو کشته،‌حتی​ حالا طلبکار هم هست و صداشو می‌بره بالا.»

«من از کجا باید‌می‌دیدم​ بدونم سوءتفاهم بوده یا‌۶۶۶ام​ هنوزم داری سرم کلاه می‌ذاری؟»

«تو تو این ششصد و شصت‌حساب​ و شش قرن گذشته، اولین نفری‌چقدر​ هستی که بهم تهمت دروغگویی می‌زنی.»

«خب، خواهش می‌کنم؟»

«خیلی خب‌بی‌خیال​ بابا. هر غلطی‌بودنم​ دلت می‌خواد بکن.»

یولگئوم جواهر را‌می‌شنیدم​ دوباره داخل آستینش‌حتی​ گذاشت و برگشت.

موهای طلایی‌اش‌می‌گیرم​ در معرض‌خانواده‌ای​ دید قرار گرفت.

دنیا به هم ریخته بود.

چرا؟ و چطور؟

پیدا کردن‌چیزی​ جواب این‌می‌دیدم​ سوال سخت بود.

برای همین...

«حتی اگه بعداً بخوام این‌طوری بهت‌شدم​ زور بگم... به حرفم گوش می‌دی؟‌دمیورگوس​ من هنوز یه آرزو بهت بدهکارم.»

وقتی دئوس این‌برگردم​ را پرسید، یولگئوم سرش‌یولگئوم​ را تا نیمه برگرداند.

«فکر کنم وقتی‌می‌شنیدم​ به اون مرحله‌حتی​ رسیدیم می‌فهمم، نه؟»

«دیگه هیچی نگو.»

دئوس از جایش بلند شد.

این یک اتحاد بی‌نهایت‌همون​ ناپایدار بود، اما حالا‌خیره​ چاره‌ای جز رفتن نداشتند.

برای دیدن چهره‌می‌شنیدم​ واقعی این دنیای‌حتی​ به هم ریخته.

جایی که یولگئوم، دئوس را به‌حساب​ آنجا برد، یک زمین آفتاب‌گیر در‌چقدر​ انتهای یک دره کوهستانی ناهموار بود.

او چند نوع گیاه‌یولگئوم​ دارویی را چید و داخل‌می‌دیدم​ یک سبد کوچک جمع کرد.

«چرا خودت‌بی‌خیال​ تنهایی نمی‌ری سبزی‌بودنم​ کوهی جمع کنی؟»

دئوس روی‌چیزی​ صخره نشست‌می‌دیدم​ و غرغر کرد.

«نکنه فراموشی کوتاه‌مدت انتخابی گرفتی؟»

«چی؟»

«یادت نمیاد‌بی‌خیال​ دقیقاً روی‌همون​ چی نشستی؟»

«آها، راست می‌گی.‌می‌شنیدم​ این‌قدر همه‌جا آروم بود‌دمیورگوس​ که اصلاً یادم رفت.»

کاساد سنگی، نوعی گولم.

هیولایی به شکل یک مار غول‌پیکر به‌چیزی​ سمت دئوس خیز برداشته بود و سعی می‌کرد‌گناه​ با دندان‌های تیز ابسیدینی‌اش او را گاز بگیرد.

با اینکه کاساد سنگی در برابر‌مستقیم​ یک اژدها هیچ محسوب می‌شد، اما‌می‌دیدم​ در سطح هیولاهای غول‌پیکر دسته‌بندی می‌شد.

همینی که تازه شکار کرده‌دقیقاً​ بود هم از گونه‌های بزرگ بود‌گناه‌های​ و طولش به هفده متر می‌رسید.

فقط یک ضربه از دمش‌ازت​ برای له کردن یک گروه‌مارمولک​ کامل از سربازها کافی بود.

وقتی دئوس با‌مستقیم​ این هیولا روبه‌رو شد،‌چیزی​ فقط یک کلمه گفت.

«گمشو.»

کاساد سنگی با قدرت روح‌دقیقاً​ ناگفته متلاشی شد و تکه‌هایش‌گناه​ در سراسر دره پراکنده شد.

و حالا دئوس روی‌خانواده‌ای​ بزرگ‌ترین تکه‌ی آن، مثل‌مگه​ یک صندلی نشسته بود.

«من می‌تونم‌بودنم​ تنهایی از پس‌خیره​ این‌جور چیزا بربیام.»

«نه.»

«یعنی چی نه؟»

یولگئوم همان‌طور که گیاهان دارویی‌ازت​ را جمع می‌کرد، گفت: «چون‌مارمولک​ این کار نمی‌تونه تکینگی جهان باشه.»

«چه چیز‌بودنم​ خاصی در‌یولگئوم​ موردش وجود داره؟»

«یه دختر خوشگل و ظریف‌بودنم​ مثل من نباید تنهایی یه‌چیزی​ کاساد سنگی رو شکست بده.»

«مگه منتظر مهمونی؟»

«همین کار به‌بابت​ خودی خود یه‌حساب​ تکینگی محسوب می‌شه.»

«یعنی می‌گی‌بودنم​ نمی‌خوای مرکز‌یولگئوم​ توجه باشی؟»

«دقیقاً. من الان در قالب یه انسان‌یولگئوم​ تجزیه شدم، اما اگه موجودات متعالی با‌حتی​ دقت نگاه کنن، می‌تونن هویتم رو بفهمن.»

«مثل یه‌چیزی​ فرشته یا‌می‌دیدم​ یه خدا؟»

«آره.»

«پس من چی؟»

«تو که ارباب شیاطینی.»

«یعنی می‌گی‌چیزی​ الان دارن‌می‌دیدم​ منم تماشا می‌کنن؟»

«شاید؟»

«مگه منم یه‌مستقیم​ تکینگی نیستم؟ من کلی‌چیزی​ اژدها رو سلاخی کردم.»

«اون... با اینکه برای من‌بودنم​ خیلی ناراحت‌کننده‌ست، ولی اتفاقیه که‌چیزی​ ممکنه بیفته. جزو تکینگی‌ها حساب نمی‌شه.»

«اصلاً نمی‌فهمم منظورت چیه.»

«حتی اگه یه روز ناگهان بارون شدیدی بباره و سیل بیاد و یه‌اهمیت​ شهر بزرگ زیر آب بره، چیز غیرعادی‌ای نیست. اما، اگه یه قطره بارون‌قتل‌عام​ بیفته و یهو مسیرش رو برعکس کنه و برگرده تو ابر، اون یه تکینگیه.»

«پس ربطی به بزرگی‌یولگئوم​ و فاجعه‌بار بودن قضیه‌می‌شنیدم​ نداره، بحث سر قوانین جهانه.»

«باهوشی.»

دئوس روی صخره‌می‌شنیدم​ نشست و به کار‌دمیورگوس​ کردن او خیره شد.

در میان گیاهان دارویی، آن‌هایی که برگ‌های کثیفی داشتند،‌چندتا​ یکی‌یکی جدا می‌شدند. این کار به قدری دقیق و‌بود​ باحوصله انجام می‌شد که تماشایش واقعاً خسته‌کننده و حوصله‌سربر بود.

یولگئوم پرسید:‌بودنم​ «عجیب به‌یولگئوم​ نظر می‌رسه؟»

«آره. اگه می‌گی قراره‌همون​ اژدهایان رو به زندگی برگردونی،‌شدم​ پس چرا داری علف می‌چینی؟»

«اینا موادی هستن که‌می‌دیدم​ رشد بدن‌های جدید رو آسون‌تر‌می‌نداخت​ می‌کنن. حس تازگی بهشون می‌ده.»

«خدا واقعاً خداست.»

«البته که هستم.‌مستقیم​ ولی لطفاً این‌قدر با‌چیزی​ دقت بهم زل نزن.»

«چرا؟»

«شنیدم شما شیاطین می‌تونین‌می‌دیدم​ فقط با یه نگاه‌۶۶۶ام​ طرف رو حامله کنین؟»

«نه بابا، این‌طوریام‌بابت​ نیست. حداقل باید‌حساب​ دستش رو بگیرم...»

«خب، خیالم راحت شد.»

یولگئوم تا اواخر روز به جمع‌آوری‌مستقیم​ گیاهان دارویی ادامه داد. تازه وقتی‌می‌دیدم​ سبد پر شد، پیشنهاد داد که برگردیم.

و دئوس تا زمانی‌می‌دیدم​ که کار او تمام‌۶۶۶ام​ شود، در سکوت کنارش ماند.

چند روز بعد.

دردسر جدید، با یک‌یولگئوم​ مکالمه کوتاه بین دئوس‌می‌شنیدم​ و الکس شروع شد.

«راستی، سرپیشخدمت.»

«بله، سرورم.»

«من که تو دفتر قهرمان‌ها ثبت‌نام‌حساب​ کردم، پس نباید یه تلاشی بکنم‌چقدر​ و به‌عنوان یه قهرمان کار کنم؟»

«طبق چیزایی‌بودنم​ که من شنیدم،‌خیره​ حق با شماست.»

بلافاصله، تیم‌بی‌خیال​ جنگجویان زیک دور‌بودنم​ هم جمع شدند.

ناولها | novelha.net