---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 321: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 321: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

۷۲. رسیدگی‌های‌نظر​ پس از‌همین​ جنگ (۴)

«داری رفاقت واقعی رو به خاطر‌خودت​ یه لطف کوچیک ول می‌کنی. واقعاً‌گرفت​ تبدیل شدی به یه جنگجوی تاریکی.»

کادنزا دوباره سوار اسبش شد.

اسب سرش رو‌می‌رسید​ برگرداند و از‌می‌دانست​ کنار زکه دور شد.

زکه جلویش را نگرفت.

تنها کسی که زکه‌اشراف​ در آن لحظه به‌می‌دونی​ او فکر می‌کرد، رگین بود.

نمی‌توانستم همین‌طور بایستم و تماشا کنم‌خودت​ که کادنزا، رگین را هم قاطی‌گرفت​ این جنگ بی‌معنی و مسخره می‌کند.

حتی اگر‌نظر​ به خاطر‌همین​ خودخواهی سرزنشم کنند...

نمی‌توانم رگین‌نظر​ را از‌همین​ دست بدهم.

همان روز، یک‌زن‌های​ مهمان عزیز و مهم‌بهتر​ به دیدن رگین آمد.

تا چشمش به رگین‌اشراف​ افتاد، چشمانش را چرخاند‌می‌دونی​ و کمی شاکی شد.

«انگار اصلاً دلت‌می‌رسید​ نمی‌خواست ریخت من‌می‌دانست​ و برول رو ببینی.»

«مگه می‌شه؟ تو خورشیدی و برول‌می‌دانست​ ماهه. تا وقتی شب و روز‌قیافه​ از بین نرفتن، شما همیشه کنار منید.»

رگین همسرش،‌چند​ آپریل را بغل‌زدی​ کرد و بوسید.

«تنها دلیلی که اومدم اینجا، به خاطر همسرم‌می‌دونی​ آپریله، پادشاه ورده. چون تو هم همسر منی،‌تولد​ هم یه پادشاهی، و هم همسر یه شوالیه.»

«تا حالا با این زبون‌الان​ چرب و نرمت مخ چند‌است​ تا از زن‌های اشراف رو زدی؟»

«خودت بهتر می‌دونی‌می‌رسید​ که من فقط‌می‌دانست​ تو رو دارم.»

رگین، برول‌چند​ را در‌اشراف​ آغوشش گرفت.

با این‌که بچه‌ای بود که تازه تولد یک‌سالگی‌اش را رد‌دارم​ کرده بود، اما در آغوش پدرش خیلی باوقار به نظر‌آغوش​ می‌رسید، انگار از همین الان می‌دانست که عضو خانواده سلطنتی است.

البته، آن قیافه‌می‌رسید​ مغرورانه یک دلیل‌می‌دانست​ دیگر هم داشت.

«بعد از این همه وقت‌الان​ بابات رو دیدی و همون اول‌البته​ کاری یه کادوی حسابی بهش دادی؟»

پوشکش حسابی سنگین شده بود. برول با‌بهتر​ یک قیافه کاملاً جدی، هر بار که‌بچه‌ای​ زور می‌زد، به محتویاتِ گران‌بهای پوشکش اضافه می‌کرد.

آپریل، برول‌چند​ را به‌اشراف​ دست دایه سپرد.

حالا برای‌نظر​ مدتی با هم‌الان​ تنها شده بودند.

اما با وجود رد و‌الان​ بدل شدن این حرف‌های عاشقانه،‌است​ وضعیت فعلی اصلاً شوخی‌بردار نبود.

آپریل غرغر‌چند​ کرد: «همه‌ش‌اشراف​ تقصیر توئه.»

«از وقتی‌چند​ که پادشاهی‌اشراف​ رو ول کردی...»

«معمولاً از این غرغرهات می‌گذشتم، اما الان مجبورم‌خانواده​ جدی باشم. نمی‌دونم اون اشراف‌زاده‌های جنگ‌طلب چی داشتن‌داشت​ بلغور می‌کردن، ولی الان اصلاً وقت جنگ نیست.»

آپریل گفت: «زکه هم‌همین​ همینو گفت و تو‌خانواده​ رو با خودش برد.»

«تو این چند ماه گذشته، با برادرم به جاهای خیلی دوری سفر کردم. از یه رشته‌کوه بزرگ‌یک‌سالگی‌اش​ رد شدیم و چند تا رودخونه عمیق رو پشت سر گذاشتیم. چیزی که اونجا پیدا کردم، یه‌قیافه​ زمین پهناور بود که توش گندم‌های طلایی رشد می‌کرد. یه زمین حاصلخیز که انگار جادو شده بود.»

«گزارشش رو قبلاً دریافت کردم. حتی یه پیشنهاد هم هست که اون‌گرفت​ زمین رو به عنوان منطقه مدیریت مشترک برای پادشاهی‌های قاره خوزه تعیین کنیم.‌می‌رسید​ اگه اینو اعلام کنیم، بقیه کشورها هم سخاوت پادشاهی ورده رو تحسین می‌کنن.»

«این فقط یه چیز کوچیکه.»

«چیزای کوچیک؟»

«چیزی که من‌زن‌های​ دیدم، حقیقتِ پشت‌خودت​ این دنیا بود.»

«حقیقتِ پشتش...»

«آپریل، من شوالیه توام.‌همین​ قسم خوردم که این‌طور باشه‌سلطنتی​ و هیچ‌وقت هم فراموشش نکردم.»

آپریل دست‌نظر​ رگین را‌همین​ کشید و بوسید.

«خوب می‌دونم. تو به خاطر‌زدی​ من جونت رو به خطر‌دارم​ انداختی و با شیاطین جنگیدی.»

«هر وقت لازم باشه دوباره‌زدی​ می‌جنگم. اگه به خاطر تو‌دارم​ باشه، هر لحظه حاضرم بمیرم.»

«...من نمی‌تونم‌نظر​ بی‌خیال انتقامم از‌الان​ پادشاه قبلی بشم.»

«می‌دونم. قصد‌نظر​ هم ندارم‌همین​ جلوت رو بگیرم.»

«برای همین، با خودم فکر‌زدی​ می‌کردم که شاید اگه ارتش‌دارم​ رو بسیج کنیم، بتونیم پیروز بشیم...»

رگین سرش را تکان داد.

«تو واقعاً‌نظر​ هیچ‌چیزی در‌همین​ مورد دشمنت نمی‌دونی.»

«نمی‌دونم.»

«این چیزی نیست که با غر زدن‌بهتر​ تموم بشه. آپریل، این دنیا خیلی بزرگه.‌بچه‌ای​ سه قاره هورسا در برابرش هیچی نیستن.»

«بیرون از قاره‌زن‌های​ خوزه، فقط هیولاها‌خودت​ و برهوت وجود داره.»

«ما باید دیدگاهمون رو گسترش بدیم.‌می‌دانست​ من... فکر کنم بالاخره می‌فهمم اون‌قیافه​ داره در مورد چی حرف می‌زنه.»

«من حتی نمی‌دونم برادرم چی دیده. دورانی که ما توش زندگی می‌کنیم،‌قیافه​ فقط یه دنیای خیلی کوچیک تو یه جریان طولانیه. برادرم می‌گفت همین‌کاری​ چند وقت پیش، برای نجات این دنیا جلوی سقوط ماه رو گرفته.»

«...داری شوخی می‌کنی، مگه نه؟»

«خوب می‌شد اگه شوخی بود، ولی احتمالاً نیست. به‌فقط​ نظر می‌رسه برادرم و آدمای دور و برش بودن‌کرده​ که باعث شدن قاره خوزه به سلامت فرود بیاد.»

«این شبیه یه افسانه‌ست.»

«قدرتش در همین حده. اسمش دئوسه. من برای‌خانواده​ نگه داشتن قسمم اونو دشمن خودم کردم، اما‌داشت​ این کار هیچ نتیجه‌ای جز مرگ برام نداره.»

آپریل لبش را گاز گرفت.

«نمی‌گم قسمِت رو‌زن‌های​ بشکنی. آپریل، هنوزم‌خودت​ نمی‌فهمی چرا می‌خوام بمیرم؟»

«نمی‌دونم، دیگه هیچی نمی‌دونم.»

«دلم می‌خواد برول‌می‌رسید​ تو یه دنیای‌می‌دانست​ جدید زندگی کنه.»

«دنیای جدید؟»

«ما تو قاره خوزه به دنیا اومدیم و بزرگ شدیم. منم به جز این چیزی نمی‌دونم. ما باید برای جنگ با ارباب شیاطین آماده بشیم، کسی که هر صد سال یه بار بدون هیچ دلیلی حمله می‌کنه. تمام زندگی ما تو همین خلاصه شده. اما این دنیا اون‌قدرها هم‌بهش​ کوچیک نیست که بخوایم سر یه همچین چیزی بمیریم. حتی تو همین سیاره‌ای که بهش میگن زمین و قاره خوزه توش قرار داره، جاهای فوق‌العاده متنوعی هست. یه سرزمین پهناوره که صدها برابر بزرگ‌تر از قاره خوزه‌ست. ولی حتی همون هم فقط یه ستاره‌ی خاکی تو یه جهان خیلی‌برد​ بزرگ‌تره. برادرم همین اواخر با یه خدای غول‌پیکر به اسم نزار جنگیده. همون نزاری که ده‌ها هزار سال پیش تعداد بی‌شماری از غول‌ها رو به وجود آورد و حتی با فرشته‌ها وارد جنگ شد. می‌گفت سفینه‌ای که نزار ساخته، می‌تونسته از دنیایی که خورشید روش حکومت می‌کنه فرار کنه.»

رگین در حالی‌می‌رسید​ که این داستان‌می‌دانست​ را تعریف می‌کرد، خندید.

«فکر می‌کنی دیوونه شدم؟»

«نمی‌دونم.»

«حتماً با خودت می‌گی دیوونه شدم. درست همون‌طوری که من در مورد برادرم فکر می‌کردم. خنده‌دارترش‌تولد​ اینه که حتی جاهایی که نزار می‌تونسته بره، دنیاهایی هستن که در مقایسه با کل کیهان، از‌البته​ یه دونه گندم هم بزرگ‌تر نیستن. و چون نتونستن از اون فراتر برن، قبیله نزار نابود شد.»

رگین در مدت زمانی‌همین​ که با زکه سفر می‌کرد،‌سلطنتی​ داستان‌های خیلی زیادی شنیده بود.

قبل از آن هم، در آن یک سالی که‌سلطنتی​ با یولگئوم، میگو و بقیه گذرانده بود، رگین به‌همه​ رازهای زیادی در مورد این دنیا پی برده بود.

به جز آدم‌های دور و بر دئوس،‌بهتر​ رگین تنها انسانی بود که بیشتر از بقیه‌تازه​ با ماهیت واقعی این دنیا روبه‌رو شده بود.

به همین خاطر، او اولین‌زدی​ کسی بود که پوسته تخم‌مرغی‌دارم​ به اسم قاره خوزه را شکافت.

«این دنیا قراره حسابی زیر و رو بشه. حالا که قاره خوزه سقوط کرده، چاره‌ای جز تغییر نیست. برول‌وقت​ قراره تو همچین دنیایی زندگی کنه. حتی اگه ما نتونیم تغییر کنیم... برای همینه که دارم سعی می‌کنم همه‌چیز رو‌اضافه​ بپذیرم. من می‌میرم و تمام اون وظایف بی‌شماری که ممکنه روی دوش برول بیفته رو با خودم به گور می‌برم.»

«من... متأسفم. رگین.»

«عذرخواهی نکن، آپریل. پس روزی که من بمیرم، تو هم باید بمیری.‌گرفت​ باید اون بخش شکسته از وجودت رو که تو انتقام پدرت گیر‌نظر​ افتاده، بکشی و بندازی دور. اگه این کار رو نکنم، مرگم بی‌فایده می‌شه.»

«نمی‌تونی ببری، مگه نه؟»

رگین خندید.

«من شوالیه‌ات‌نظر​ رو زیادی‌همین​ دست‌بالا گرفتم.»

«این‌طور نیست.‌چند​ رگین، تو‌اشراف​ همیشه بهترین بودی.»

رگین، آپریل‌چند​ را محکم‌اشراف​ در آغوش گرفت.

اگر آپریل از آن سوگند‌الان​ دست می‌کشید، تمام این درگیری‌ها‌است​ از بین می‌رفت، اما نمی‌توانست.

او یکی از‌می‌رسید​ آن آدم‌های بی‌شمار و‌عضو​ معمولی توی خیابان نبود.

سوگندی که در مراسم تاج‌گذاری‌اش به عنوان ملکه‌می‌دونی​ یاد کرده بود، در ذهن تمام کسانی که‌تولد​ در قاره خوزه زندگی می‌کردند، حک شده بود.

زیر پا گذاشتن‌زن‌های​ چنین سوگندی به‌خودت​ این راحتی‌ها نبود.

«متأسفم، رگین.»

درست همان لحظه که اشک در چشمان‌عضو​ آپریل حلقه زد، فرمانده به رگین خبر‌دلیل​ داد که کادنزا به دیدنش آمده است.

«لطفاً یه‌چند​ لحظه پیش‌اشراف​ برول بمون.»

«اون... مدتیه که تو دفتر شوالیه زودیاک چپیده و‌فقط​ بیرون نیومده. بعدش شنیدم که بعد از ملاقات اخیرش‌کرده​ با کاردینال له سولت، دوباره دست به کار شده...»

«شنیدم له‌نظر​ سولت رهبر‌همین​ جناح اصلیه.»

«هنوز یادمه که با ما‌الان​ چیکار کرد، اما برای سرکوب شیاطین‌البته​ با هم دست به یکی کردیم...»

«چون تو ملکه‌ای.»

«مراقب باش. چون الان همه‌زدی​ جنگجوهای اصلی حسابی خونشون به‌دارم​ جوش اومده. از جمله خودم.»

کادنزا که به دیدن‌همین​ رگین آمده بود، چشمانش‌خانواده​ از تعجب گرد شده بود.

با دیدن این‌می‌رسید​ چهره‌ی نادر از او،‌عضو​ قلب رگین سنگین شد.

«اوریدون مرده.»

«داستانش رو شنیدم.»

«تو هم‌نظر​ فکر می‌کنی‌همین​ مرگش بی‌ارزش بوده؟»

«...فکر کنم برادرم رو دیدم.»

«اون یه خائنه.‌زن‌های​ می‌خوای بگی به‌خودت​ خاطر اوریدون نمی‌جنگی؟»

«چون برادرم‌چند​ زندگی خودش‌اشراف​ رو داره.»

«تو چی؟»

«آقای کادنزا.‌نظر​ قصد داری‌همین​ چیکار کنی؟»

«قسم خوردم که انتقام بگیرم.»

«خودت خوب‌چند​ می‌دونی که‌اشراف​ انتقام یعنی مرگ.»

«من حاضرم بمیرم.»

«اگه فقط می‌خوای بمیری،‌همین​ می‌تونی بری سر قبر‌خانواده​ آقای اوریدون و زهر بخوری.»

«قصد داری بهم توهین کنی؟»

«اگه این‌طوری تصمیم بگیری، من‌زدی​ هم می‌میرم. اون‌وقت دیگه فقط یه‌آغوشش​ جسد کنار اون قبر نخواهد بود.»

«رگین...»

چشمان کادنزا گشاد شد.

«من قبلاً یه بار باهاش جنگیدم. تمام تلاشم رو کردم،‌دارم​ اما... مثل یه بچه باهام رفتار شد. نه، حتی نمی‌تونم‌آغوش​ بگم بچه. حس می‌کردم یه حشره‌ام که داره وزوز می‌کنه.»

«چون اون یه شیطانه.»

«نه، قضیه این نیست. مگه ما جنگجو نیستیم؟ خنده‌داره خودم این رو می‌گم، اما من یه جنگجوی سطح ۱۰ خون خالصم.‌دیدی​ تو سطحی‌ام که نمی‌شه گفت حتماً تو مبارزه با یه شیطان می‌بازم. اما جلوی اون فقط یه مگس بودم. چاره‌ای جز‌برای​ اعتراف ندارم. ما در حد و اندازه اون نیستیم. اگه برادرم باهاش باشه، شاید یه شانس کوچیک برای پیروزی داشته باشه، اما...»

«اون حالا‌نظر​ داره علناً به‌الان​ بشریت خیانت می‌کنه.»

رگین آه‌چند​ کوتاهی کشید و‌زدی​ به کادنزا گفت:

«سرنوشت ما‌چند​ اینه که به‌زدی​ دنیای جدید نریم.»

«چیزی به اسم دنیای جدید وجود نداره.‌عضو​ چون دنیا همین الانش هم پر از‌دلیل​ نظم الهیه. قول بده که با هم می‌ریم.»

«قسم می‌خورم.»

قسم خوردن کار سختی نبود. در واقع،‌بهتر​ به این خاطر بود که من یک قدم‌تازه​ جلوتر از کادنزا در این مسیر قدم برمی‌داشتم.

«ممنونم، رگین. حتی‌زن‌های​ اوریدون هم... ازت‌خودت​ سپاسگزار خواهد بود.»

به برادر بزرگ‌ترم‌می‌رسید​ فکر کردم که به‌عضو​ خاطر من ناراحت بود.

من احمق نیستم. مگه می‌شه ندونم‌می‌دانست​ که برادر بزرگ‌ترم اکسپدیشن شمال رو‌قیافه​ فقط برای نجات دادن من جلو انداخت؟

فقط شرمنده‌اش هستم.

رگین در حالی‌زن‌های​ که کادنزا را بدرقه‌بهتر​ می‌کرد، لبخند تلخی زد.

«برادر.»

«به نظر‌نظر​ می‌رسه با آقای‌الان​ کادنزا ملاقات کردی.»

رگین دستی به صورتش کشید.

«ببخشید. اون راه رو برای‌زدی​ زنده موندن من باز کرد... اما‌آغوشش​ در نهایت، منم که قراره بمیرم.»

«داری می‌ری به دنیای شیاطین؟»

«یک ماه دیگه. الان داریم جنگجوها‌می‌دانست​ رو دور هم جمع می‌کنیم. هرچند به‌مغرورانه​ نظر نمی‌رسه اوضاع خیلی خوب پیش بره.»

«فقط چند ماه از شکست‌زدی​ اون ارتش اعزامی میلیونی می‌گذره. حدس‌آغوشش​ می‌زنم ترسش هنوز از بین نرفته.»

«من قصد ندارم با‌اشراف​ دنیای شیاطین وارد جنگ‌می‌دونی​ بشم. دئوس تنها هدف ماست.»

«ماموریت پرورش جنگجوهای نسل صفر مهم‌تر نیست؟‌عضو​ ما نصف جنگجوهای به دردمون رو از‌دلیل​ دست دادیم، برای همین مربی کافی نداریم.»

«یکی دیگه‌نظر​ می‌تونه این‌همین​ کار رو بکنه.»

«این کار‌چند​ شبیه جنگیدن‌اشراف​ با میگو نیست؟»

«من یه قهرمانم و اون بچه یه ارباب شیاطینه.‌فقط​ اون خواهرزاده‌ایه که بیشتر از هر کسی تو دنیا دوستش‌اما​ دارم، اما به نظر می‌رسه نمی‌تونیم تو یه جبهه باشیم.»

«فقط کافیه‌نظر​ نظرت رو‌همین​ عوض کنی.»

«برادر.»

«چیه؟»

«زمین... قشنگه؟»

«می‌خوای نشونت بدم؟»

«ها؟»

زیک خندید.

دستش را زیر بغل رگین انداخت، او را در‌فقط​ آغوش گرفت و به آسمان پرواز کرد. باز نگه داشتن‌اما​ چشم‌ها در آن سرعت سرگیجه‌آور برای رگین کار سختی بود.

در یک‌نظر​ نقطه، محیط اطراف‌الان​ ناگهان تاریک شد.

اما با‌نظر​ تاریکی شب‌همین​ فرق داشت.

همه‌چیز کاملاً واضح بود. با وجود‌خودت​ اینکه آسمان مثل یک شب تاریک سیاه‌این‌که​ بود، اما همه‌جا مثل روز روشن بود.

از آن‌چند​ مکان جادویی، رگین‌زدی​ زمین را دید.

دریای آبی تیره.

زمین سبز.‌نظر​ کوه‌های قهوه‌ای‌همین​ و خط‌الرأس‌های سفید.

بیابان و ابرها مثل‌اشراف​ یک کلاف به هم می‌پیچیدند‌فقط​ و از هم باز می‌شدند.

«قبلاً، قاره خوزه مثل یه گردنبند بود. تصویر یه‌فقط​ اسب روی اون دیسک گرد کاملاً مشخص بود. الان اون‌قدر‌اما​ به هم ریخته است که به سختی می‌شه تشخیصش داد.»

رگین نتوانست چیزی بگوید.

ناولها | novelha.net