چپتر 255: ۵۸. به زور پاک کردن اتهام دروغین (۴)
0من و یولگئوم آنقدر گرمقرمز جر و بحث بودیم کهدیگه اصلاً به حرفهای زیک گوش نمیدادیم.
زیک که دید کسی تحویلش نمیگیرد،شیاطین توجهش را به کوه پشت روزدیامیشد جلب کرد تا به دوردستها خیره شود.
کوه زیبایی بود که با برفواقعاً سفید و خالص پوشیده شده بود،این انگار کلاهی سفید بر سر گذاشته باشد.
روی زمینهایی که مدتهاخاک پیش در آتش ماگورت سوختهمخلوط بود، سبزههای تازهای جوانه میزدند.
ناگهان نورمیبیند قرمزی روی کوهقرمز برفی پدیدار شد.
زیک که حسابی کتک خورده وشیاطین داغان بود، چشمهایش را مالید تامیشد ببیند آیا اشتباه میبیند یا نه.
اما نقطهمیبیند قرمز واقعاًنقطه خیلی واضحتر شد.
«اون دیگه چیه؟»
با این سؤالاما زیک، من وواقعاً یولگئوم سرمان را چرخاندیم.
دقیقاً همان موقع بود.
صدای تیز شکافته شدن باد بهواقعاً گوش رسید. شبیه صدای یک شیءاین باریک بود که هوا را میدرید.
به آسمان نگاه کردم و دیدم یک گلوله آتشینمخلوط دارد پایین میآید. شیئی با سرعت یک شهابسنگ بهتوسط کوه برخورد کرد و با صدای کرکنندهای منفجر شد.
حجم عظیمی از خاک و سنگ به آسمانواضحتر پرتاب شد. گِل و لای مخلوط با برفدقیقاً مثل یک بهمن بزرگ تا خود روزدیا پایین ریخت.
قلعه هم مثل دنیای شیاطین توسط یکتوسط سد دفاعی به نام انکلیو محافظت میشد،همین برای همین از این رانش زمین آسیبی ندید.
با این حال، کوه پشتیقرمز آنقدر داغان شد که قلهاش ازچیه وسط به دو نیم تقسیم شد.
به نظر میرسید اگر یک بارپرتاب دیگر چنین چیزی به آن برخوردبزرگ کند، به زرادخانه زیرزمینی هم آسیب میرسد.
بلافاصله، یک تیراما قرمز دیگر بهواقعاً سمت زمین سقوط کرد.
پایم را روی زمین کوبیدم و بهتوسط هوا پریدم. و بعد در همان هوا،همین با یک لگد تیر را دور کردم.
البته فقط اسمش تیرنقطه بود، وگرنه در واقع یکاون ستون آهنی پنجاه متری بود.
چون از فاصله خیلی دوری در فضا سقوط کرده بود، از شدت حرارتخود سرخ شده بود. با سرعتی دهها برابر سرعت صوت به سمت زمین پرتاب شدزمین و چنان ضربهای ایجاد کرد که یک دهانه بزرگ روی زمین به جا گذاشت.
اما با یک لگد من،قرمز ستون آهنی در هوا چرخیددیگه و روی کوه کناری افتاد.
از آنجایی که بیشتر ضربهدنیای را خودم دفع کرده بودم،انکلیو خسارت چندانی به بار نیامد.
«نزار، مرتیکه عوضی!»
به آسمان نگاه کردم.
یک ستاره کوچک درنقطه فاصله حدود صد کیلومتری، بیروناون از جو زمین شناور بود.
البته بیشتر شبیهریخت یک توده ماشینیشیاطین بود تا یک ستاره.
حدود ده تا از آن تیرهاییواقعاً که تازه یکیشان افتاده بود، داخلاین یک خشاب گرد و چرخان قرار داشتند.
یولگئوم دهان باز کرد:
«عصای خدای باران...»
پرسیدم: «اینخود سلاح روقلعه نزار ساخته؟»
«دقیقاً. این یه سلاح مداریه که تو عصر طلاییاون ازش استفاده میشد. با استفاده از انرژی قدرتمند رعدموقع و برق، یه تیر بزرگ فلزی رو شلیک میکنه.»
«شبیه متیور استرایک میمونه.»
«مفهومش همونه.میبیند ولی ایننقطه یکی خیلی قویتره.»
زیک دستهایش را سایبانقلعه چشمهایش کرد. من همدفاعی به بالا خیره شدم.
هرچند زیک نمیتوانست آن را به وضوح منواضحتر یا یولگئوم ببیند، اما به لطف چشم شیطانیاشدقیقاً میتوانست عصای خدای باران را تا حدودی تشخیص دهد.
یک ستون سوزان دیگر سقوط کرد. چیزی که درمخلوط ابتدا شلیک شده بود فقط یک ستون آهنی بود، امادفاعی سطح آن به دلیل اصطکاک با جو آتش گرفته بود.
عصای خدای رعد.
اسم خیلی خوبی بود.
ستون نور قرمزی که بهقرمز سمت پایین میآمد، واقعاً حسدیگه عصای خدا را القا میکرد.
فریاد زدم: «خدایعظیمی رعد دیگه چهپرتاب کوفتیه! عجب غول حرومزادهای!»
با یک لگد عصای خدایقرمز رعد را به بالا پرتاب کردمچیه و بلافاصله مسیرش را دنبال کردم.
بدون اینکه حتی به کسی فرصت بدهم تا بفهمد میخواهم چه کارمیشد کنم، یک طرف عصای خدای رعد را چسبیدم. با اینکه جنسش سختتر ونظر سنگینتر از فولاد بود، اما نمیتوانست در برابر قدرت پنجههای من مقاومت کند.
در همان حالت، عصای خدایقرمز رعد را با تمام قوادیگه به سمت آسمان پرتاب کردم.
قدرتی که از یک بدن کوچکپرتاب با قد کمتر از یک متر وخود هشتاد سانتیمتر ساطع میشد، واقعاً مضحک بود.
عصا با سرعتی بیشتر ازقرمز چیزی که پایین آمده بود،دیگه به سمت بالا شلیک شد.
دوباره شروع به سرخ شدن کردشیاطین و سر عصا آتش گرفت و مثلبرای وسایل آتشبازی، جرقه به اطراف پخش میکرد.
از تیررس نگاه محو شدقرمز و فقط یک رد نوردیگه از خودش به جا گذاشت.
نور کوچکی درعظیمی فاصلهای دورتر ازپرتاب جو زمین چشمک زد.
این آخرین نوریاما بود که هنگام نابودیخیلی خود پرتابه ساطع شد.
یولگئوم گفت: «کی میتونست تصور کنه موجودی وجود داشتهنام باشه که بتونه یه سلاح رو با لگد بهندید بیرون از جو زمین پرت کنه و نابودش کنه؟»
با شنیدن حرفاما یولگئوم، با دو انگشتمخیلی علامت پیروزی نشان دادم.
«ولی اصلاً از این وضعیتسنگ خوشم نمیاد. این یعنی نزارمثل جای ما رو پیدا کرده.»
یولگئوم جواب داد: «خب، دیر یا زود بالاخرهواضحتر پیدامون میکرد. در حال حاضر ما تنها موجوداتدقیقاً هوشمند تو این سرزمین آلوده به ماگورت هستیم.»
«این یعنی اینجاریخت هم باید تا حدودیتوسط برای دفاع آماده بشه.»
با بیحوصلگیمیبیند گفتم: «نمیشهنقطه کلاً بیخیالش بشیم؟»
یولگئوم پرسید: «رویعظیمی چه حسابی اینپرتاب حرف رو میزنی؟»
«چون من اینجام.»
«منظورم روی حساب اعتمادقلعه به نفس کاذب ودفاعی بیش از حدت نبود.»
«هنوز نمیخواد با من بجنگه. وگرنه خودش مستقیم میاومد پایین.دیگه اون عوضی اون بالاست و منم اینجام، فقط داریم برایتیز هم دندون نشون میدیم. هنوز به اندازه کافی قوی نشدم.»
«یعنی حتیحجم دیاس همخاک کافی نیست؟»
«پنجاه پنجاهه. اگه نزار تو این مدت اصلاً پیشرفتاون نکرده باشه، من میبرم. اما اگه حتی تو یه موردصدای برای حرکت بعدیش آماده شده باشه، این بار من میمیرم.»
زیک در میان صحبتهایقلعه ما دهان باز کرد: «فکرنام کنم بتونم بگم من آمادهام...؟»
سپس ادامه داد: «میگن اون در ازای کمکواضحتر به دنیای شیاطین، جادو یاد گرفته. نمیدونم دقیقاًدقیقاً یعنی چی، اما مطمئنم که تکامل پیدا میکنه.»
یولگئوم گفت: «دانش عصر طلایی و دانشگِل عصر نقرهای... اگه بتونه روی همهشون مسلط بشه،قلعه واقعاً یک قدم به مقام خدایی نزدیکتر میشه...»
یولگئوم در حالیاما که این را میگفت،خیلی سرش را تکان داد.
«کار آسونی نیست.»
من گفتم: «بین سخت بودن و غیرممکنخیلی بودن فرق هست. راحتترین کار اینه کهسرمان تکنیکهای عصر طلایی رو به من یاد بدی.»
یولگئوم جواب داد: «عمراً. اگهسنگ بحث خطرناک بودن باشه، تو قطعاًبهمن دستکمی از نزار نداری، مگه نه؟»
نگاهم را بهاما آسمان دوختم: «تچ،واقعاً دیگه چیزی نمیاد پایین.»
یولگئوم پرسید: «پس دیگه چی کمشیاطین داری؟ فکر میکنم به اندازه کافیمیشد میتونی از پس دیاس ایره بربیای.»
در جوابمیبیند سؤال یولگئوم، بهقرمز سمت زیک چرخیدم.
«وقتی کارمحجم با این بچهسنگ تموم شد، میرم.»
«آه! خب...میبیند پس اینطورینقطه عالی میشه!»
زیک گونهاش را خاراند.
«همیشه از اینکه اینقدر ازمقرمز تعریف میکنی ممنونم. ولی بهتردیگه نیست بهجای اینجا، بریم اسلحهخانه؟»
یولگئوم جواب داد:
«مشکلی پیش نمیاد. اینجا تاسیساتی نیستواقعاً که با یه حملهی اینقدی آسیب ببینه.سؤال با این حال، میخوای یه امتحانی بکنیم؟»
زیک تازه میخواست دنبالقلعه یولگئوم راه بیفته که دئوسنام یقهاش را از پشت گرفت.
«کجا با این عجله؟نقطه باید همین کاری کهواضحتر میکردی رو ادامه بدی.»
«آه!»
«همین الان گفتم. تکاملنقطه سلاحهات بالاترین اولویته. بقیه چیزااون کشکه و اصلاً مهم نیست.»
«خیلی خب.»
یولگئوم به آناما دو نفر نگاهواقعاً کرد و چیزی گفت:
«ولی حد و مرز رو رعایتپرتاب کنید! اینطوری قبل از اینکه حتیبزرگ به مبارزه برسید، خودتون رو ناقص میکنید.»
اما محال بوداما آن دو نفرواقعاً صدایش را بشنوند.
در یک چشمبههمزدن، به آسماندنیای اوج گرفتند و با تمامانکلیو توان شروع به تبادل ضربات کردند.
«زیک هم که لنگهی همونه!»
پایم را زمین کوبیدم و سرم راگِل تکان دادم. با این حال، راستش راریخت بخواهید، خودم هم مشتاقانه منتظر نتیجه بودم.
تا کجا قراره پیشرفت کنن؟
واقعاً...
پیش خودم فکر میکردم که آیا اصلاً ممکنهواضحتر بتونن از نزار پیشی بگیرن؟ نماد عصر طلایی،دقیقاً دورانی که بشریت به بزرگترین شکوفایی خودش رسیده بود.
«عصای خدایحجم رعد نابودخاک شده است.»
غول دستانش را بالاینقطه سرش دراز کرد وواضحتر خودش را روی زمین انداخت.
سرم را بالاریخت آوردم و بهشیاطین تخت پادشاهی نگاه کردم.
خدایی آنجا نشسته بود.
او موجودی کیهانی بود که غولها راگِل از خواب بیدار کرد و آنها راریخت به انسانهای جدیدی به نام آداپا تکامل داد.
در برابر او،اما تنها احترام وواقعاً اطاعت بینهایت وجود داشت.
تنها با جرأت کردن برای نگاهشیاطین به نوک پاهایش، احساس میکردم کهمیشد آرزویی صدهزار ساله برآورده شده است.
«انکیدو. تو انکیدویی هستی کهقرمز آغوش یک زن را شناختهدیگه است. از چه چیزی اینقدر میترسی؟»
نام غولی کهعظیمی روی زمین درازپرتاب کشیده بود، انکیدو بود.
این نامی بود کهنقطه از اسطورهای در خاطراتواضحتر نزار گرفته شده بود.
«عالیجناب نزار. شما به من دستور دادید که قلعهی سفید را با عصایبرای خدای رعد نابود کنم. اما، این کار با شکست مواجه شد. میترسم کهمیرسید حالا سرم را قطع کنید و مغز بیمصرفم را سرخ کنید یا بخارپز کنید.»
«این احمقانهست. فکر میکنی منقرمز شکست میخورم؟ داری به مندیگه شک میکنی که شکست خوردهام؟»
«اوه خدای من! این یعنی...»
«من عالم مطلق و قادر مطلق هستم. منواضحتر این دستور را به تو دادم در حالیدقیقاً که میدانستم شکست میخورد. پس شک نکن، انکیدو.»
«بله، عالیجناب نزار.»
«تو فقط باید دست و پای من باشی و از چیزی کهاین میگویم پیروی کنی. کوتولهها، پریهای پستتر از انسان و بقیه نمیتوانند با آداپاشبیه مقایسه شوند. تو واقعاً مردم من هستی، انکیدو، و تو پادشاه آنها هستی.»
«به لطف سخاوت عالیجنابخاک نزار، انکیدو بار دیگرلای زندگیاش را مدیون شماست.»
نزار از تخت پادشاهیاش برخاست.
از ارک، قلعهایریخت در آسمان، بهشیاطین دنیای پایین نگاه کرد.
قاره خوزه که بهنقطه شکل یک اسب بود،واضحتر به وضوح دیده میشد.
«انکیدو، بیا اینجا.»
«بله، عالیجناب.»
انکیدو روی زانوهایشریخت راه رفت وشیاطین کنار نزار قرار گرفت.
«آن ستارهی کوچک از اول هم مال من بود. فقط کافی است برایسؤال مدتی آن را در دستان شخص دیگری رها کنم و بعد پسش بگیرم.شیء اما نیازی نیست روی آن وسواس به خرج دهیم. آنجا را نگاه کن.»
نوک انگشتان نزارعظیمی به سمت آسمانپرتاب سیاه اشاره کرد.
«این دنیا بزرگتر از چیزی است که بتوانی تصور کنی. ستارههایچیه بیشماری وجود دارند. برج بابل را کامل کن. تا روزی کهشدن به یک خدای حقیقی تبدیل شوم، خودت را برای من فدا کن.»
«کلام خدا همیشه بر حق است. حاکمتوسط تمام دنیای ابعادی شوید. من مایلم کههمین پلهی کوچکی در مسیر رسیدن به آنجا باشم.»
«خوبه.»
«عالیجناب نزار. با آن قلعهی سفید چهگِل خواهید کرد؟ اگر دستور دهید، صدهزار نیرویریخت آداپا را رهبری میکنم و حمله خواهم کرد.»
«نه، همین که تایید کردمقرمز او آنجاست، کافی است. با شاهینیچیه که هزار چشم دارد، مراقبشان باش.»
«همانطور کهخود فرمان میدهیدقلعه عمل خواهم کرد.»
انکیدو رفت واما نزار دوباره بهواقعاً زمین پایین خیره شد.
راهی هم وجود داشت کهسنگ این سیارهی کوچک را نادیده بگیردبهمن و مستقیم به فضای بیرونی برود.
تنها با منابع مشتری و قمرهایش، هیچخیلی مشکلی برای ایجاد ارتشی که بتواند برسرمان کل منظومه شمسی مسلط شود، وجود نداشت.
مغز آداپا هنوز به تکامل نرسیده بود، امادفاعی زمان همهچیز را مشخص میکرد. تا آن موقع، فقطآسیبی کافی بود مغز انسانها و کوتولهها را قرض بگیرند.
اما نزار نمیتوانست ایننقطه کار را بکند. همهاشواضحتر به خاطر وسواس بود.
«حتماً یه وسواس احمقانهست! آمیتیس، وقتی چشمهاتگِل رو باز کنی، اولین کاری که میکنیریخت چیه؟ اون ستارهی کوچیک رو خرد میکنی؟ یا...»
وقتی نزارمیبیند برگشت، زنینقطه آنجا بود.
او تقریباً نصف نزار بود، صورت وتوسط بدنی انسانی داشت، اما زیر پوستش، چرخدندههاهمین و سیمهای بیشماری به هم متصل شده بودند.
آمیتیس بامیبیند صدای جیرجیری سرشقرمز را بالا آورد.
«همهچیز طبقحجم ارادهی شماخاک انجام خواهد شد.»
نزار زیر خنده زد.نقطه صدای خندهاش در سراسرواضحتر آن تالار وسیع طنینانداز شد.
به نظر میرسیدریخت همهچیز دارد بهشیاطین خوبی پیش میرود.
نزار که یک بار حمله کردهواقعاً بود، دیگر حملهای نکرد، شاید به اینسؤال دلیل که عصای خداییاش نابود شده بود.
در همین حال، زرههاخاک و سلاحهای اژدهایان نیز واردمخلوط مرحلهی پایانی توسعه شده بودند.
رُسدیا پرجنبوجوشتر ازاما هر جای دیگریواقعاً در جهان بود.
اما دئوس، کسی که در واقع این ماجرادفاعی را راه انداخته بود، به نظر میرسید دیگرزمین علاقهاش را به آنجا از دست داده است.
در واقع، هدف اصلی دئوس زندانیواقعاً کردن اسکاتول بود، و رُسدیا فقطاین نوعی رد گمکنی به حساب میآمد.
حالا که طول موج فرشتگان ازپرتاب طریق اسکاتول کاملاً درک شده بود، دیگرخود مهم نبود چه بلایی سر رُسدیا میآید.
«آه، حوصلم سر رفته.»
«بله؟»
زیک که سخت مشغولنقطه آشپزی بود، سرش راواضحتر به سمت دئوس چرخاند.
«هیچی، به کارت برس.»
«چشم.»
دئوس مدتی بهریخت زیک نگاه کردشیاطین و دوباره چیزی گفت:
«همش داریمیبیند اون کار خستهکنندهقرمز رو تکرار میکنی.»
«به نظرم که جالبه.»
«داری همونمیبیند کارای تکرارینقطه رو میکنی.»
«اگه میخوای کاسبی کنی، باید همیشه یهتوسط چیز ثابت رو ارائه بدی. اگه مزهشهمین مدام عوض بشه که نمیتونی چیزی بفروشی.»
«خسته نمیشی؟»
«چرا.»
«خب، شمشیرزنی خاندانتاما هم خیلی خستهکننده بود،خیلی ولی مدام انجامش میدادی.»
«خودتون اونخود موقع گفتیدقلعه که کاربردیه.»
«من کیمیبیند گفتم غذایینقطه که میپزی بدمزهست؟»
«آه، خب، کاربردی بودن به عنوانپرتاب یه شمشیرزن و خستهکننده بودن بهبزرگ عنوان یه شمشیرزن، دو تا چیز متفاوته.»