---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 350: ۷۹. خدای غول‌ها به جهان نزول می‌کند (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 350: ۷۹. خدای غول‌ها به جهان نزول می‌کند (۴)

0

چهار عنصر در هر‌پوزخند​ دست و پای او‌کوتاهی​ جا خوش کرده بودند.

نزار طوری آزادانه از اون قدرت‌های متضاد استفاده‌بی‌تفاوت​ می‌کرد که انگار از بدو تولد باهاشون بزرگ شده‌جواب​ بود، و سعی داشت دئوس رو تحت فشار بذاره.

اما با این حال،‌پاهای​ به نظر دئوس همه‌چیز‌کاملاً​ فقط یه سرگرمی خنده‌دار بود.

نزار با‌پاهای​ وحشی‌گریِ بیشتری به‌بدن​ دئوس حمله کرد.

قدرت آتش، آب، باد‌پوزخند​ و خاک، محیط اطراف‌کوتاهی​ رو به رنگ خودشون درآوردن.

و دئوس بدون اینکه‌آخه​ لبخند از روی لب‌هاش‌بی‌تفاوت​ محو بشه، جاخالی می‌داد.

نزار با عصبانیت‌یعنی​ داد زد: «آخه‌خودته​ کجای این خنده‌داره؟!»

دئوس با لحنی‌پیوندی​ بی‌تفاوت پرسید: «رعد‌کاملاً​ و برقت کجا رفت؟»

«رعد و برق؟»

«قدرتت دیگه.»

نزار جواب داد:‌یعنی​ «اون فقط یه‌خودته​ نیروی خارجی بود.»

«نیروی خارجی؟»

نزار توضیح داد: «به عنوان خدمتگزار ستاره، انرژی رو جمع می‌کرد‌خودِ​ و یه اختلاف پتانسیل قوی اطرافش می‌ساخت. من فقط با چکش‌فریب‌کاری​ خدای رعد یه مسیر براش باز می‌کردم. اون قدرتِ خود من نیست.»

دئوس با تمسخر گفت: «دستبند‌کجای​ قادر مطلق، خدمتگزار ستاره‌ها... هیچ‌کدوم‌رعد​ از اینا قدرت تو نیستن؟»

«آره!»

«یعنی این‌پاهای​ دست و پاهای‌بدن​ پیوندی قدرت خودته؟»

«بدن من‌پیدا​ کاملاً تکامل‌پوزخند​ پیدا کرده.»

«پس آمیتیس چی؟»

نزار پوزخند صداداری زد.

«دیگه نیازی به آمیتیس نیست.‌بدن​ فقط یه مدت کوتاهی نگهش داشتم‌صداداری​ تا از خودِ ناقصم پشتیبانی کنه.»

دئوس پرسید: «آمیتیس و خدمتگزار ستاره.‌نیازی​ چکش خدای رعد و دستبند قادر‌ناقصم​ مطلق. هیچ‌کدوم از اینا قدرت تو نیستن؟»

«آره.»

گوشه لب دئوس کج شد.

نزار غرید: «شیطان صفت.»

دئوس پرید وسط حرفش:‌پوزخند​ «فریب‌کاری فایده‌ای نداره. وقتی زیر‌نگهش​ سایه قدرت من له بشی...»

«تو واقعاً این‌قدر ضعیفی؟»

نزار خنده عصبی کرد: «هاها.»

دئوس با لحنی خسته گفت: «داری می‌خندی؟‌تکامل​ هنوز متوجه نشدی؟ راستش رو بخوای، دفعه‌کوتاهی​ پیش که با هم جنگیدیم خیلی قوی‌تر بودی.»

«من قلبی از فولاد‌پوزخند​ دارم. از اونایی نیستم که‌نگهش​ با این حرف‌ها متزلزل بشم.»

دئوس تیکه انداخت: «این‌آخه​ قلب رو از کجا آوردی‌پرسید​ و به خودت بخیه زدی؟»

«تو هیچ‌آره​ احترامی برای‌پاهای​ امپراتور قائل نیستی!»

نزار دوباره غرید: «شیطان صفت.»

«می‌کُشمت!»

نزار بالاخره کاسه صبرش‌آخه​ لبریز شد و خونسردیش‌بی‌تفاوت​ رو از دست داد.

او با دست و پاهایی که توسط‌بدن​ چهار فرشته مقرب برکت یافته بودن، با‌نیازی​ حرکاتی تند و وحشیانه به دئوس حمله کرد.

آتش و آب با‌خودته​ هم ترکیب شدن، و باد‌آمیتیس​ و خاک به هم آمیختن.

به خاطر ضربات غیرقابل پیش‌بینی‌صداداری​ نزار، به نظر می‌رسید دئوس‌داشتم​ حتی جایی برای ایستادن هم نداره.

مثل یه قایق کوچیک تو‌کجای​ دل طوفان و گردباد، به این‌برقت​ طرف و اون طرف تلوتلو می‌خورد.

با این حال، یولگئوم و زیک‌خودته​ که داشتن این مبارزه رو تماشا‌پوزخند​ می‌کردن، چهره‌شون اصلاً شبیه آدمای نگران نبود.

دئوس دستش رو بالا آورد.

تو همون لحظه،‌آمیتیس​ همه‌چیز مثل یه‌نیازی​ دروغ متوقف شد.

باد خوابید و آب‌آخه​ یخ زد. آتش سرد‌بی‌تفاوت​ شد و صخره‌ها پودر شدن.

منظره‌ای بود‌آره​ که باورش‌پاهای​ سخت بود.

دئوس فریاد زد: «زیک!»

«بله، دئوس.»

«تو بکشش.»

«اطاعت.»

دئوس اضافه کرد: «حتماً کارش رو تموم‌تکامل​ کن. از روی ترحم زنده‌اش نذار. چون‌کوتاهی​ به نظر می‌رسه اوضاع حسابی به هم ریخته.»

زیک با شنیدن‌آمیتیس​ اینکه اوضاع به هم‌مدت​ ریخته، آه کوتاهی کشید.

«موافقم. شما می‌خواید کجا برید؟»

دئوس نگاهش رو از محیط‌پیوندی​ یخ‌زده‌ی اطراف گرفت و به‌پیدا​ نزار دوخت: «یولگئوم خودش می‌دونه.»

سپس ادامه داد: «نزارِ بیچاره. فریب خوردی و دست‌آمیتیس​ و پاهات رو قطع کردی. حالا تنها چیزی که‌ناقصم​ برات مونده یه نفرینه، پس قبولش کن. مرگت رو می‌گم.»

نزار از شدت خشم‌پوزخند​ منفجر شد، اما عصبانیتش‌کوتاهی​ به هیچ دردی نمی‌خورد.

زیک به‌عصبانیت​ جای دئوس،‌آخه​ جلوی نزار ایستاد.

غول دندون‌هاش‌آره​ رو روی‌پاهای​ هم سایید.

«می‌کُشمت، تیکه‌تیکه‌ات می‌کنم‌پیوندی​ و بعدش اون دئوسِ‌تکامل​ حروم‌زاده رو له می‌کنم.»

دئوس حتی پشت سرش رو‌صداداری​ هم نگاه نکرد و به‌داشتم​ همراه یولگئوم، اون‌طرف دروازه ناپدید شد.

کسی که مخاطبِ‌داد​ حرف‌های باقی‌مونده‌ی نزار‌خنده‌داره​ بود، زیک بود.

زیک گفت: «حالا‌یعنی​ دیگه نمی‌تونم باهات مدارا‌بدن​ کنم. واقعاً حیف شد.»

نزار داد زد: «تیمارستانی. انگار کل گروه‌تون از‌پیدا​ بیماری ناهنجاری شناختی رنج می‌برید. باورتون نمی‌شه دارید‌داشتم​ با من، قدرتمندترین موجود این جهان، این‌طوری چرت‌وپرت می‌گید.»

زیک جواب داد: «نزار. ناهنجاری شناختی‌نیازی​ دقیقاً وضعیت الانِ خودته. از حالا به‌پشتیبانی​ بعد، دیگه حتی نمی‌تونی من رو ببینی.»

«انگار می‌خوای یه حقه‌ای سوار کنی، مثل‌لحنی​ شمشیربازی تو یه نمایشنامه یا یه همچین چیزی.‌قدرتت​ تو جهنم حسرتش رو بخور. ای جوجه‌ی عوضی!»

زیک خندید. بلافاصله بعد‌پاهای​ از اون، حضورش مثل‌کاملاً​ یه توهم محو شد.

نزار زمزمه‌پاهای​ کرد: «انگار یه‌بدن​ ذره سریع‌تر شد.»

نزار پوزخند زد‌آمیتیس​ و دست‌هاش رو به‌مدت​ سمت جلو دراز کرد.

شعله‌ها تبدیل به یه طوفان شدن و‌لحنی​ کل منطقه رو در بر گرفتن. شعاع چند‌قدرتت​ صد متری تبدیل به یه جهنم سوزان شد.

مهم نیست چقدر‌یعنی​ سریع باشی، نمی‌تونی از‌بدن​ این شعله‌ها فرار کنی.

تازه، سرعت بالای زیک باعث‌بدن​ می‌شد شعله‌ها به هم بریزن‌پوزخند​ و رد پاش رو لو بدن.

نزار حتی این‌آمیتیس​ رو هم تو‌نیازی​ محاسباتش لحاظ کرده بود.

اما چیزی‌عصبانیت​ که نتونسته‌آخه​ بود پیش‌بینی کنه...

قدرت زیک بود.

تمام قدرت جانور شینیگامی به نیروی‌کاملاً​ محرکه تبدیل شد. با اون فشار، طوفان‌مدت​ آتش تو یک چشم‌به‌هم‌زدن از بین رفت.

لحظه‌ای که زیک حرکت کرد، تمام نورها‌مدت​ خاموش شدن. در عوض، بازوی بادیِ نزار توسط‌گوشه​ بادی که زیک ایجاد کرده بود، مکیده شد.

نزار گیج شده بود. برای حفظ‌خنده‌داره​ غرورش، سعی کرد ظاهر آرومی به خودش‌رفت​ بگیره، اما دست و پاهاش داشتن می‌لرزیدن.

حتی یک‌آره​ بار هم‌پاهای​ تصورش رو نمی‌کرد.

که حریفی وجود داشته‌خودته​ باشه که اون‌قدر سریع‌پیدا​ باشه که حتی دیده نشه.

ناگهان درد‌پیدا​ شدیدی تو‌پوزخند​ شونه‌اش احساس کرد.

وقتی سرش رو چرخوند، دید‌کجای​ که گوشتش پاره شده و‌رعد​ خون داره ازش فواره می‌زنه.

این تازه اول ماجرا بود.

در برابر دشمنی که حتی نمی‌تونستن‌کاملاً​ ببیننش، نه بازوی سنگی و نه‌نیازی​ بدن آبی هیچ کاری از پیش نمی‌بردن.

نزار بدن سیال خودش رو تو همه جهات پخش‌نگهش​ کرد تا شاید بتونه به حرکات زیک برسه. اگر نمی‌تونست‌پرید​ با سرعت پیروز بشه، فقط باید جلوی حرکتش رو می‌گرفت.

اما تلاشش‌عصبانیت​ درجا با‌آخه​ شکست مواجه شد.

در اصل،‌آره​ نزار مهارت‌های‌پاهای​ مبارزاتیِ برجسته‌ای نداشت.

او فقط به این دلیل‌بدن​ تا الان شکست نخورده بود‌پوزخند​ که قدرت‌های فنیش خیلی برتر بودن.

اگه آمیتیس اونجا بود وضعیت براش بهتر می‌شد.‌کوتاهی​ با مهارت‌های خودش، عمراً نمی‌تونست جلوی زیک رو‌غرید​ که تو میدون جنگ آب‌دیده شده بود، بگیره.

هر چی بیشتر‌داد​ سعی می‌کرد کاری انجام‌لحنی​ بده، اوضاع پیچیده‌تر می‌شد.

پخش کردن قدرتش برای متوقف کردن زیک، در واقع‌تکامل​ تبدیل به یه نقطه ضعف شد. وقتی بدن زیک از‌خودِ​ یک نقطه نفوذ می‌کرد، قدرت مخربش حتی بیشتر هم می‌شد.

بدن نزار تیکه‌تیکه شد.

حتی اگه بدنش از باد‌صداداری​ یا آتش بود، به این‌داشتم​ معنی نبود که دردی حس نمی‌کنه.

در برابر آن شمشیر که به نهایت‌لحنی​ قدرت خود رسیده بود، آب و خاک‌برق​ در یک چشم به هم زدن پودر شدند.

بدن نزار‌آره​ کم‌کم داشت از‌پیوندی​ هم متلاشی می‌شد.

حتی یادش رفته‌پیوندی​ بود آن قیافه‌کاملاً​ مغرورانه‌اش را حفظ کند.

خیس عرق شده بود و دست‌نیازی​ و پایش را تکان می‌داد تا‌ناقصم​ شاید یک‌جوری زیک را زمین‌گیر کند.

زیک به این‌داد​ صحنه نگاه کرد و‌لحنی​ سرش را تکان داد.

مایه تأسف بود.

او قدرتی داشت‌پیوندی​ که می‌توانست حاکم‌کاملاً​ مطلق این دنیا شود.

تا یک قدمی قله بالا‌صداداری​ رفته بود و بعد ناگهان‌داشتم​ با سر به زمین خورده بود.

شاید...

او هم فقط یک‌پاهای​ قربانی دیگر در بازی‌کاملاً​ و حقه‌های لوسیفر بود.

انگار که بچه‌ای را به هوا بیندازی و‌پیدا​ دوباره بگیری، لوسیفر تمام قدرتش را به نزار داده‌خودِ​ بود و بعد دوباره از او پس گرفته بود.

«راحت بخواب. خدای‌آمیتیس​ غول‌هایی که یک‌نیازی​ زمانی رفیق ما بودن.»

زیک در یک‌داد​ لحظه سکوت کوتاه،‌خنده‌داره​ شمشیرش را جلو آورد.

آزمودئوس.

فقط ۰.۰۰۰۰۱ ثانیه طول کشید تا‌کاملاً​ آن شمشیر که صدای شکافتنش شبیه‌نیازی​ جیغ شیاطین بود، قلب نزار را بشکافد.

دئوس لگدی به تخت‌پوزخند​ پادشاهی پلوتو زد و‌کوتاهی​ آن را سرنگون کرد.

جایی که یولگئوم او را برده‌خنده‌داره​ بود، یک سیاره کوتوله بود که زمانی‌رفت​ آخرین سیاره منظومه شمسی به حساب می‌آمد.

روی این جرم آسمانی که اسم خدای دنیای مردگان یعنی‌پیدا​ پلوتو را رویش گذاشته بودند، هیچ‌کس نمانده بود و فقط‌ناقصم​ یک تخت پادشاهی سیاه و کج و کوله آنجا افتاده بود.

یولگئوم آه‌پاهای​ کوتاهی کشید و‌بدن​ به حرف آمد:

«بالاخره تصمیم‌پیدا​ گرفتی نزار‌پوزخند​ رو بکشی؟»

دئوس نگاهی به اطراف‌آخه​ انداخت. لوسیفر باید همین چند‌پرسید​ وقت پیش اینجا بوده باشد.

ستاره‌ها در حال لرزیدن بودند.

امواج شیطانی لوسیفر کاری کرده‌بدن​ بود که حتی ستاره‌ها هم‌پوزخند​ از ترس به لرزه بیفتند.

«راستش رو بخوای،‌آمیتیس​ یکم جا خوردم.‌نیازی​ نمی‌دونستم نزار این‌قدر ضعیفه.»

دئوس دهان باز‌داد​ کرد. مستقیم به یولگئوم‌لحنی​ نگاه کرد و گفت:

«چون کاملاً‌آره​ کنترلش رو از‌پیوندی​ دست داده بود.»

«حتی گیلگمش هم تسلیم شد. این قدرتی‌تکامل​ بود که از بردگی برای من و‌کوتاهی​ حتی خدمتکاری زیک به دست آورده بود.»

«احتمالاً ترسناک‌پیدا​ بودن لوسیفر‌پوزخند​ هم تو همینه.»

«تکامل... آیا واقعاً این تکامله؟»

«نه. فقط تقویت بدن بود.‌پیوندی​ در واقع، بیشتر شبیه تبدیل‌پیدا​ شدن به یه شیطان بود.»

«منظورت تکنولوژی عصر نقره‌ایه؟»

«دقیقاً. لوسیفر...‌پیدا​ با اون‌پوزخند​ قدرت آشناست.»

دئوس دوباره‌عصبانیت​ به نزار‌آخه​ فکر کرد.

وقتی در مدار‌یعنی​ مشتری می‌جنگیدیم تا حدودی‌بدن​ به درد بخور بود...

«به هر حال، اون یارو رو‌کاملاً​ سپردم دست زیک، خودش یه کاریش می‌کنه.‌مدت​ زود باش و لوسیفر رو پیدا کن.»

«چرا این‌قدر عجله داری؟»

«یه حس شومی دارم.»

«تو از اون آدمایی هستی‌پیوندی​ که بر اساس حس ششم‌پیدا​ و پیش‌بینی عمل می‌کنن؟ عجیبه.»

«در مورد من، بیشتر شبیه یه پیش‌بینیه‌تکامل​ که کاملاً بر اساس توانایی تقریباً قادر‌کوتاهی​ مطلق من تو جمع‌آوری اطلاعات ساخته شده.»

«خب چرا از اون مهارت‌های‌صداداری​ عالی جمع‌آوری اطلاعاتت استفاده نمی‌کنی‌داشتم​ تا جای لوسیفر رو پیدا کنی؟»

«چون نمی‌تونم.»

«ردش پاک شده.»

«داشتی ردش رو می‌زدی؟»

«آره.»

«چطوری؟»

یولگئوم دستش را در هوا تکان داد. یک‌کاملاً​ نخ طلایی از نوک انگشتانش بیرون آمد و در‌نگهش​ هوا چرخید و یک مسیر پیچیده را رسم کرد.

«این قانون علت و معلوله.»

«...واقعاً می‌تونی‌پیدا​ همچین چیزی‌پوزخند​ رو ببینی؟»

«در مورد‌عصبانیت​ من، آره‌آخه​ می‌تونم ببینمش.»

«اوه، البته که متاترون می‌تونه. خیالم راحت شد. آره، شنیدم‌پیدا​ که مقامات عالی‌رتبه دولتی تو ارتش بهترینن. یه دوک خیلی‌ناقصم​ بهتر از یه جنگجوی دست و پا چلفتی به درد می‌خوره.»

«داری تیکه میندازی؟»

«نه بابا. واقعاً شگفت‌زده شدم.»

«به هر حال، من نخ علت و معلول رو‌پرسید​ دنبال کردم. اون باید اینجا بوده باشه و با نزار‌خارجی​ ملاقات کرده باشه... اما بعد از اون دیگه نمی‌تونم ببینمش.»

«پس همینه. اون حروم‌زاده.‌پاهای​ به نظر می‌رسه نخ علت‌تکامل​ و معلول رو قطع کرده.»

«...این کار تابوئه.»

«مگه کاری هم هست‌پوزخند​ که اون زنیکه دیوونه‌کوتاهی​ انجام بده و تابو نباشه؟»

«حرف حساب‌عصبانیت​ جواب نداره،‌آخه​ هیچی نمی‌تونم بگم.»

«آخ، اصلاً حس خوبی ندارم.»

«نمی‌دونی کجاست؟»

«آره. نمی‌دونم. راستش، به نزار شک داشتم. فکر می‌کردم قراره نزار رو به یه چیز خفن تبدیل کنن و به‌وسط​ جونمون بندازنش؟ داستان همیشه همین‌طوری پیش می‌ره. تا الان کلی کارای غیرمنطقی کرده تا اونو تبدیل به غول مرحله آخر‌نشدی​ کنه، مگه نه؟ لوسیفر کسی بود که اون مهر و مومی که ده‌ها هزار سال دوام آورده بود رو شکست...»

«در نهایت، حتی‌داد​ بابل رو هم‌خنده‌داره​ داد به نزار.»

«دقیقاً. پس با این حساب، نباید تو مرحله آخر تمام قدرتش رو می‌داد به نزار؟ اما نزار تمام قدرتش‌خودِ​ رو از دست داد و الان مثل یه تیکه گوشت بی‌مصرف افتاده اونجا. محافظت فرشته‌ها؟ اگه چهار فرشته مقرب هم‌ضعیفی​ کنارش دعا می‌خوندن، بازم زورش می‌رسید؟ اون اصلاً بچه اون‌قدر خوبی نیست که لیاقت حمایت یه فرشته رو داشته باشه.»

دئوس زد‌پاهای​ زیر خنده‌خودته​ و ادامه داد:

«چون داری پیر می‌شی گول‌صداداری​ این‌جور داستانا رو می‌خوری. شنیدم‌داشتم​ اون یارو هم خیلی ساده‌لوح بوده.»

«همون لحظه‌ای که توسط بچه‌هاش مهر و موم شد...‌پرسید​ باید می‌مرد. اون بچه‌ها فقط به خاطر این زنده‌نیروی​ موندن که تو جنگ جونشون رو کف دستشون گذاشتن.»

«اوه لعنتی.‌آره​ پس کدوم‌پاهای​ گوری رفتی؟»

«چرا اون‌پاهای​ پیش‌بینی بی‌نقصت‌خودته​ رو امتحان نمی‌کنی؟»

«هوف... فکر کنم‌آمیتیس​ حداقل باید برم‌نیازی​ پیش یه فالگیر.»

دئوس سرش را خاراند.

بعد ناگهان‌آره​ نگاهش را به‌پیوندی​ یک سمت چرخاند.

«هی دختر.»

«چیه؟»

«...نمی‌دونم چرا‌عصبانیت​ یهو این فکر‌کجای​ زد به سرم...»

«چرا یهو‌آره​ صدات این‌قدر ترسناک‌پیوندی​ و جدی شد؟»

«گفتی نرخ خون خالص‌خودته​ میگو به عنوان یه‌پیدا​ جنگجو ۵۰ درصده، درسته؟»

«خب که چی؟»

«پس... اون‌عصبانیت​ ۵۰ درصد باقی‌مونده،‌کجای​ خون پادشاه شیاطینه.»

«درسته.»

«بریم پیش میگو.»

«چرا؟»

«عجله کن!»

زیک کنار نزار‌یعنی​ که روی زمین‌خودته​ افتاده بود، نشست.

در مواجهه با مرگ، اندازه بدن‌کاملاً​ نزار به سرعت کوچک شد. حالا‌نیازی​ به زور هم‌اندازه یک انسان بود.

حتی کاملاً‌پیدا​ پیر و‌پوزخند​ فرتوت شده بود.

انگار که ده‌ها هزار‌آخه​ سال در یک چشم‌بی‌تفاوت​ به هم زدن گذشته باشد.

با چشم‌های توخالی‌یعنی​ و بی‌روح به‌خودته​ بالا نگاه کرد.

زمین از‌پاهای​ پنجره روی سقف‌بدن​ قابل دیدن بود.

او کل کیهان را می‌دید.

«همه‌چیز بی‌فایده‌ست.»

نزار دستش را بالا آورد.

دست چپی که تا همین چند‌کاملاً​ لحظه پیش شعله‌های آتش از آن بیرون‌مدت​ می‌زد، حالا به خاکستر تبدیل شده بود.

نزار با نگاه کردن به آن دست، که حالا‌نگهش​ فقط یک ساعد از آن باقی مانده بود، برای‌صفت​ اولین بار بعد از مدت‌ها، خودش را به وضوح دید.

«هیچ خدایی وجود نداره.‌آخه​ این فرشته‌ها هستن که‌بی‌تفاوت​ به این دنیا حکومت می‌کنن.»

زیک با‌آره​ شنیدن حرف‌های‌پاهای​ نزار لبخندی زد.

«می‌خوای برات دعا کنم؟»

ناولها | novelha.net