چپتر 350: ۷۹. خدای غولها به جهان نزول میکند (۴)
0چهار عنصر در هرپوزخند دست و پای اوکوتاهی جا خوش کرده بودند.
نزار طوری آزادانه از اون قدرتهای متضاد استفادهبیتفاوت میکرد که انگار از بدو تولد باهاشون بزرگ شدهجواب بود، و سعی داشت دئوس رو تحت فشار بذاره.
اما با این حال،پاهای به نظر دئوس همهچیزکاملاً فقط یه سرگرمی خندهدار بود.
نزار باپاهای وحشیگریِ بیشتری بهبدن دئوس حمله کرد.
قدرت آتش، آب، بادپوزخند و خاک، محیط اطرافکوتاهی رو به رنگ خودشون درآوردن.
و دئوس بدون اینکهآخه لبخند از روی لبهاشبیتفاوت محو بشه، جاخالی میداد.
نزار با عصبانیتیعنی داد زد: «آخهخودته کجای این خندهداره؟!»
دئوس با لحنیپیوندی بیتفاوت پرسید: «رعدکاملاً و برقت کجا رفت؟»
«رعد و برق؟»
«قدرتت دیگه.»
نزار جواب داد:یعنی «اون فقط یهخودته نیروی خارجی بود.»
«نیروی خارجی؟»
نزار توضیح داد: «به عنوان خدمتگزار ستاره، انرژی رو جمع میکردخودِ و یه اختلاف پتانسیل قوی اطرافش میساخت. من فقط با چکشفریبکاری خدای رعد یه مسیر براش باز میکردم. اون قدرتِ خود من نیست.»
دئوس با تمسخر گفت: «دستبندکجای قادر مطلق، خدمتگزار ستارهها... هیچکدومرعد از اینا قدرت تو نیستن؟»
«آره!»
«یعنی اینپاهای دست و پاهایبدن پیوندی قدرت خودته؟»
«بدن منپیدا کاملاً تکاملپوزخند پیدا کرده.»
«پس آمیتیس چی؟»
نزار پوزخند صداداری زد.
«دیگه نیازی به آمیتیس نیست.بدن فقط یه مدت کوتاهی نگهش داشتمصداداری تا از خودِ ناقصم پشتیبانی کنه.»
دئوس پرسید: «آمیتیس و خدمتگزار ستاره.نیازی چکش خدای رعد و دستبند قادرناقصم مطلق. هیچکدوم از اینا قدرت تو نیستن؟»
«آره.»
گوشه لب دئوس کج شد.
نزار غرید: «شیطان صفت.»
دئوس پرید وسط حرفش:پوزخند «فریبکاری فایدهای نداره. وقتی زیرنگهش سایه قدرت من له بشی...»
«تو واقعاً اینقدر ضعیفی؟»
نزار خنده عصبی کرد: «هاها.»
دئوس با لحنی خسته گفت: «داری میخندی؟تکامل هنوز متوجه نشدی؟ راستش رو بخوای، دفعهکوتاهی پیش که با هم جنگیدیم خیلی قویتر بودی.»
«من قلبی از فولادپوزخند دارم. از اونایی نیستم کهنگهش با این حرفها متزلزل بشم.»
دئوس تیکه انداخت: «اینآخه قلب رو از کجا آوردیپرسید و به خودت بخیه زدی؟»
«تو هیچآره احترامی برایپاهای امپراتور قائل نیستی!»
نزار دوباره غرید: «شیطان صفت.»
«میکُشمت!»
نزار بالاخره کاسه صبرشآخه لبریز شد و خونسردیشبیتفاوت رو از دست داد.
او با دست و پاهایی که توسطبدن چهار فرشته مقرب برکت یافته بودن، بانیازی حرکاتی تند و وحشیانه به دئوس حمله کرد.
آتش و آب باخودته هم ترکیب شدن، و بادآمیتیس و خاک به هم آمیختن.
به خاطر ضربات غیرقابل پیشبینیصداداری نزار، به نظر میرسید دئوسداشتم حتی جایی برای ایستادن هم نداره.
مثل یه قایق کوچیک توکجای دل طوفان و گردباد، به اینبرقت طرف و اون طرف تلوتلو میخورد.
با این حال، یولگئوم و زیکخودته که داشتن این مبارزه رو تماشاپوزخند میکردن، چهرهشون اصلاً شبیه آدمای نگران نبود.
دئوس دستش رو بالا آورد.
تو همون لحظه،آمیتیس همهچیز مثل یهنیازی دروغ متوقف شد.
باد خوابید و آبآخه یخ زد. آتش سردبیتفاوت شد و صخرهها پودر شدن.
منظرهای بودآره که باورشپاهای سخت بود.
دئوس فریاد زد: «زیک!»
«بله، دئوس.»
«تو بکشش.»
«اطاعت.»
دئوس اضافه کرد: «حتماً کارش رو تمومتکامل کن. از روی ترحم زندهاش نذار. چونکوتاهی به نظر میرسه اوضاع حسابی به هم ریخته.»
زیک با شنیدنآمیتیس اینکه اوضاع به هممدت ریخته، آه کوتاهی کشید.
«موافقم. شما میخواید کجا برید؟»
دئوس نگاهش رو از محیطپیوندی یخزدهی اطراف گرفت و بهپیدا نزار دوخت: «یولگئوم خودش میدونه.»
سپس ادامه داد: «نزارِ بیچاره. فریب خوردی و دستآمیتیس و پاهات رو قطع کردی. حالا تنها چیزی کهناقصم برات مونده یه نفرینه، پس قبولش کن. مرگت رو میگم.»
نزار از شدت خشمپوزخند منفجر شد، اما عصبانیتشکوتاهی به هیچ دردی نمیخورد.
زیک بهعصبانیت جای دئوس،آخه جلوی نزار ایستاد.
غول دندونهاشآره رو رویپاهای هم سایید.
«میکُشمت، تیکهتیکهات میکنمپیوندی و بعدش اون دئوسِتکامل حرومزاده رو له میکنم.»
دئوس حتی پشت سرش روصداداری هم نگاه نکرد و بهداشتم همراه یولگئوم، اونطرف دروازه ناپدید شد.
کسی که مخاطبِداد حرفهای باقیموندهی نزارخندهداره بود، زیک بود.
زیک گفت: «حالایعنی دیگه نمیتونم باهات مدارابدن کنم. واقعاً حیف شد.»
نزار داد زد: «تیمارستانی. انگار کل گروهتون ازپیدا بیماری ناهنجاری شناختی رنج میبرید. باورتون نمیشه داریدداشتم با من، قدرتمندترین موجود این جهان، اینطوری چرتوپرت میگید.»
زیک جواب داد: «نزار. ناهنجاری شناختینیازی دقیقاً وضعیت الانِ خودته. از حالا بهپشتیبانی بعد، دیگه حتی نمیتونی من رو ببینی.»
«انگار میخوای یه حقهای سوار کنی، مثللحنی شمشیربازی تو یه نمایشنامه یا یه همچین چیزی.قدرتت تو جهنم حسرتش رو بخور. ای جوجهی عوضی!»
زیک خندید. بلافاصله بعدپاهای از اون، حضورش مثلکاملاً یه توهم محو شد.
نزار زمزمهپاهای کرد: «انگار یهبدن ذره سریعتر شد.»
نزار پوزخند زدآمیتیس و دستهاش رو بهمدت سمت جلو دراز کرد.
شعلهها تبدیل به یه طوفان شدن ولحنی کل منطقه رو در بر گرفتن. شعاع چندقدرتت صد متری تبدیل به یه جهنم سوزان شد.
مهم نیست چقدریعنی سریع باشی، نمیتونی ازبدن این شعلهها فرار کنی.
تازه، سرعت بالای زیک باعثبدن میشد شعلهها به هم بریزنپوزخند و رد پاش رو لو بدن.
نزار حتی اینآمیتیس رو هم تونیازی محاسباتش لحاظ کرده بود.
اما چیزیعصبانیت که نتونستهآخه بود پیشبینی کنه...
قدرت زیک بود.
تمام قدرت جانور شینیگامی به نیرویکاملاً محرکه تبدیل شد. با اون فشار، طوفانمدت آتش تو یک چشمبههمزدن از بین رفت.
لحظهای که زیک حرکت کرد، تمام نورهامدت خاموش شدن. در عوض، بازوی بادیِ نزار توسطگوشه بادی که زیک ایجاد کرده بود، مکیده شد.
نزار گیج شده بود. برای حفظخندهداره غرورش، سعی کرد ظاهر آرومی به خودشرفت بگیره، اما دست و پاهاش داشتن میلرزیدن.
حتی یکآره بار همپاهای تصورش رو نمیکرد.
که حریفی وجود داشتهخودته باشه که اونقدر سریعپیدا باشه که حتی دیده نشه.
ناگهان دردپیدا شدیدی توپوزخند شونهاش احساس کرد.
وقتی سرش رو چرخوند، دیدکجای که گوشتش پاره شده ورعد خون داره ازش فواره میزنه.
این تازه اول ماجرا بود.
در برابر دشمنی که حتی نمیتونستنکاملاً ببیننش، نه بازوی سنگی و نهنیازی بدن آبی هیچ کاری از پیش نمیبردن.
نزار بدن سیال خودش رو تو همه جهات پخشنگهش کرد تا شاید بتونه به حرکات زیک برسه. اگر نمیتونستپرید با سرعت پیروز بشه، فقط باید جلوی حرکتش رو میگرفت.
اما تلاششعصبانیت درجا باآخه شکست مواجه شد.
در اصل،آره نزار مهارتهایپاهای مبارزاتیِ برجستهای نداشت.
او فقط به این دلیلبدن تا الان شکست نخورده بودپوزخند که قدرتهای فنیش خیلی برتر بودن.
اگه آمیتیس اونجا بود وضعیت براش بهتر میشد.کوتاهی با مهارتهای خودش، عمراً نمیتونست جلوی زیک روغرید که تو میدون جنگ آبدیده شده بود، بگیره.
هر چی بیشترداد سعی میکرد کاری انجاملحنی بده، اوضاع پیچیدهتر میشد.
پخش کردن قدرتش برای متوقف کردن زیک، در واقعتکامل تبدیل به یه نقطه ضعف شد. وقتی بدن زیک ازخودِ یک نقطه نفوذ میکرد، قدرت مخربش حتی بیشتر هم میشد.
بدن نزار تیکهتیکه شد.
حتی اگه بدنش از بادصداداری یا آتش بود، به اینداشتم معنی نبود که دردی حس نمیکنه.
در برابر آن شمشیر که به نهایتلحنی قدرت خود رسیده بود، آب و خاکبرق در یک چشم به هم زدن پودر شدند.
بدن نزارآره کمکم داشت ازپیوندی هم متلاشی میشد.
حتی یادش رفتهپیوندی بود آن قیافهکاملاً مغرورانهاش را حفظ کند.
خیس عرق شده بود و دستنیازی و پایش را تکان میداد تاناقصم شاید یکجوری زیک را زمینگیر کند.
زیک به اینداد صحنه نگاه کرد ولحنی سرش را تکان داد.
مایه تأسف بود.
او قدرتی داشتپیوندی که میتوانست حاکمکاملاً مطلق این دنیا شود.
تا یک قدمی قله بالاصداداری رفته بود و بعد ناگهانداشتم با سر به زمین خورده بود.
شاید...
او هم فقط یکپاهای قربانی دیگر در بازیکاملاً و حقههای لوسیفر بود.
انگار که بچهای را به هوا بیندازی وپیدا دوباره بگیری، لوسیفر تمام قدرتش را به نزار دادهخودِ بود و بعد دوباره از او پس گرفته بود.
«راحت بخواب. خدایآمیتیس غولهایی که یکنیازی زمانی رفیق ما بودن.»
زیک در یکداد لحظه سکوت کوتاه،خندهداره شمشیرش را جلو آورد.
آزمودئوس.
فقط ۰.۰۰۰۰۱ ثانیه طول کشید تاکاملاً آن شمشیر که صدای شکافتنش شبیهنیازی جیغ شیاطین بود، قلب نزار را بشکافد.
دئوس لگدی به تختپوزخند پادشاهی پلوتو زد وکوتاهی آن را سرنگون کرد.
جایی که یولگئوم او را بردهخندهداره بود، یک سیاره کوتوله بود که زمانیرفت آخرین سیاره منظومه شمسی به حساب میآمد.
روی این جرم آسمانی که اسم خدای دنیای مردگان یعنیپیدا پلوتو را رویش گذاشته بودند، هیچکس نمانده بود و فقطناقصم یک تخت پادشاهی سیاه و کج و کوله آنجا افتاده بود.
یولگئوم آهپاهای کوتاهی کشید وبدن به حرف آمد:
«بالاخره تصمیمپیدا گرفتی نزارپوزخند رو بکشی؟»
دئوس نگاهی به اطرافآخه انداخت. لوسیفر باید همین چندپرسید وقت پیش اینجا بوده باشد.
ستارهها در حال لرزیدن بودند.
امواج شیطانی لوسیفر کاری کردهبدن بود که حتی ستارهها همپوزخند از ترس به لرزه بیفتند.
«راستش رو بخوای،آمیتیس یکم جا خوردم.نیازی نمیدونستم نزار اینقدر ضعیفه.»
دئوس دهان بازداد کرد. مستقیم به یولگئوملحنی نگاه کرد و گفت:
«چون کاملاًآره کنترلش رو ازپیوندی دست داده بود.»
«حتی گیلگمش هم تسلیم شد. این قدرتیتکامل بود که از بردگی برای من وکوتاهی حتی خدمتکاری زیک به دست آورده بود.»
«احتمالاً ترسناکپیدا بودن لوسیفرپوزخند هم تو همینه.»
«تکامل... آیا واقعاً این تکامله؟»
«نه. فقط تقویت بدن بود.پیوندی در واقع، بیشتر شبیه تبدیلپیدا شدن به یه شیطان بود.»
«منظورت تکنولوژی عصر نقرهایه؟»
«دقیقاً. لوسیفر...پیدا با اونپوزخند قدرت آشناست.»
دئوس دوبارهعصبانیت به نزارآخه فکر کرد.
وقتی در مداریعنی مشتری میجنگیدیم تا حدودیبدن به درد بخور بود...
«به هر حال، اون یارو روکاملاً سپردم دست زیک، خودش یه کاریش میکنه.مدت زود باش و لوسیفر رو پیدا کن.»
«چرا اینقدر عجله داری؟»
«یه حس شومی دارم.»
«تو از اون آدمایی هستیپیوندی که بر اساس حس ششمپیدا و پیشبینی عمل میکنن؟ عجیبه.»
«در مورد من، بیشتر شبیه یه پیشبینیهتکامل که کاملاً بر اساس توانایی تقریباً قادرکوتاهی مطلق من تو جمعآوری اطلاعات ساخته شده.»
«خب چرا از اون مهارتهایصداداری عالی جمعآوری اطلاعاتت استفاده نمیکنیداشتم تا جای لوسیفر رو پیدا کنی؟»
«چون نمیتونم.»
«ردش پاک شده.»
«داشتی ردش رو میزدی؟»
«آره.»
«چطوری؟»
یولگئوم دستش را در هوا تکان داد. یککاملاً نخ طلایی از نوک انگشتانش بیرون آمد و درنگهش هوا چرخید و یک مسیر پیچیده را رسم کرد.
«این قانون علت و معلوله.»
«...واقعاً میتونیپیدا همچین چیزیپوزخند رو ببینی؟»
«در موردعصبانیت من، آرهآخه میتونم ببینمش.»
«اوه، البته که متاترون میتونه. خیالم راحت شد. آره، شنیدمپیدا که مقامات عالیرتبه دولتی تو ارتش بهترینن. یه دوک خیلیناقصم بهتر از یه جنگجوی دست و پا چلفتی به درد میخوره.»
«داری تیکه میندازی؟»
«نه بابا. واقعاً شگفتزده شدم.»
«به هر حال، من نخ علت و معلول روپرسید دنبال کردم. اون باید اینجا بوده باشه و با نزارخارجی ملاقات کرده باشه... اما بعد از اون دیگه نمیتونم ببینمش.»
«پس همینه. اون حرومزاده.پاهای به نظر میرسه نخ علتتکامل و معلول رو قطع کرده.»
«...این کار تابوئه.»
«مگه کاری هم هستپوزخند که اون زنیکه دیوونهکوتاهی انجام بده و تابو نباشه؟»
«حرف حسابعصبانیت جواب نداره،آخه هیچی نمیتونم بگم.»
«آخ، اصلاً حس خوبی ندارم.»
«نمیدونی کجاست؟»
«آره. نمیدونم. راستش، به نزار شک داشتم. فکر میکردم قراره نزار رو به یه چیز خفن تبدیل کنن و بهوسط جونمون بندازنش؟ داستان همیشه همینطوری پیش میره. تا الان کلی کارای غیرمنطقی کرده تا اونو تبدیل به غول مرحله آخرنشدی کنه، مگه نه؟ لوسیفر کسی بود که اون مهر و مومی که دهها هزار سال دوام آورده بود رو شکست...»
«در نهایت، حتیداد بابل رو همخندهداره داد به نزار.»
«دقیقاً. پس با این حساب، نباید تو مرحله آخر تمام قدرتش رو میداد به نزار؟ اما نزار تمام قدرتشخودِ رو از دست داد و الان مثل یه تیکه گوشت بیمصرف افتاده اونجا. محافظت فرشتهها؟ اگه چهار فرشته مقرب همضعیفی کنارش دعا میخوندن، بازم زورش میرسید؟ اون اصلاً بچه اونقدر خوبی نیست که لیاقت حمایت یه فرشته رو داشته باشه.»
دئوس زدپاهای زیر خندهخودته و ادامه داد:
«چون داری پیر میشی گولصداداری اینجور داستانا رو میخوری. شنیدمداشتم اون یارو هم خیلی سادهلوح بوده.»
«همون لحظهای که توسط بچههاش مهر و موم شد...پرسید باید میمرد. اون بچهها فقط به خاطر این زندهنیروی موندن که تو جنگ جونشون رو کف دستشون گذاشتن.»
«اوه لعنتی.آره پس کدومپاهای گوری رفتی؟»
«چرا اونپاهای پیشبینی بینقصتخودته رو امتحان نمیکنی؟»
«هوف... فکر کنمآمیتیس حداقل باید برمنیازی پیش یه فالگیر.»
دئوس سرش را خاراند.
بعد ناگهانآره نگاهش را بهپیوندی یک سمت چرخاند.
«هی دختر.»
«چیه؟»
«...نمیدونم چراعصبانیت یهو این فکرکجای زد به سرم...»
«چرا یهوآره صدات اینقدر ترسناکپیوندی و جدی شد؟»
«گفتی نرخ خون خالصخودته میگو به عنوان یهپیدا جنگجو ۵۰ درصده، درسته؟»
«خب که چی؟»
«پس... اونعصبانیت ۵۰ درصد باقیمونده،کجای خون پادشاه شیاطینه.»
«درسته.»
«بریم پیش میگو.»
«چرا؟»
«عجله کن!»
زیک کنار نزاریعنی که روی زمینخودته افتاده بود، نشست.
در مواجهه با مرگ، اندازه بدنکاملاً نزار به سرعت کوچک شد. حالانیازی به زور هماندازه یک انسان بود.
حتی کاملاًپیدا پیر وپوزخند فرتوت شده بود.
انگار که دهها هزارآخه سال در یک چشمبیتفاوت به هم زدن گذشته باشد.
با چشمهای توخالییعنی و بیروح بهخودته بالا نگاه کرد.
زمین ازپاهای پنجره روی سقفبدن قابل دیدن بود.
او کل کیهان را میدید.
«همهچیز بیفایدهست.»
نزار دستش را بالا آورد.
دست چپی که تا همین چندکاملاً لحظه پیش شعلههای آتش از آن بیرونمدت میزد، حالا به خاکستر تبدیل شده بود.
نزار با نگاه کردن به آن دست، که حالانگهش فقط یک ساعد از آن باقی مانده بود، برایصفت اولین بار بعد از مدتها، خودش را به وضوح دید.
«هیچ خدایی وجود نداره.آخه این فرشتهها هستن کهبیتفاوت به این دنیا حکومت میکنن.»
زیک باآره شنیدن حرفهایپاهای نزار لبخندی زد.
«میخوای برات دعا کنم؟»