چپتر 60: در جستجوی یک خدمتکار جدید (۳)
0زیک یک سپر و شمشیردارد از انبار برداشت و ازدشمنِ تپه غربی قلعه زوریکس بالا رفت.
بعد از حدود نیم ساعت دویدن و بالا رفتنمعنیه از مسیر کوهستانی، به یک فضای باز و وسیعدوباره میرسیدید که خرابههای یک برج دیدهبانی در آن قرار داشت.
اینجا همان جاییصوتی بود که اوحالی همیشه شمشیرزنی تمرین میکرد.
اگر مثل بقیه خانوادهها یک عمارت حیاطدار داشت، جلوی خانهاش تمریناین میکرد، اما اگر نصفهشب توی کوچه و خیابان شمشیر به دستارتباط میگرفت، احتمالاً به جرم ایجاد آلودگی صوتی از او شکایت میکردند.
در حالی که دستم رادارد روی دیوارهی برج دیدهبانی میکشیدم،دشمنِ گفتم: «این ردِ یک آتشدانِ علامتدهیه.»
زیک پرسید: «آتشدان علامتدهی؟»
«استفاده از آتش یا دود برای ارتباط ازروی فاصلههای دور. الان که جادوگرها این کار روپرسید دست گرفتن، احتمالاً اینطور به امان خدا رها شده.»
زیک گفت: «اینجا کسی رفتوآمدحالی نمیکنه، برای همین ازش بهگفتم عنوان زمین تمرین استفاده میکردم.»
گفتم: «خب پس، بذاراسترس یه نگاهی بندازم. همون تکنیکپنهان سلاحِ هولی جید رو میگم.»
«اسمش پرنده مهتابه.هولی به این معنیهاسمش که نور ماه میدرخشه.»
زیک با شمشیرصوتی و سپر رویحالی یک سطح صاف ایستاد.
معلوم بود از اینکه دوبارهحالی میخواهد مهارتهایش را جلوی منگفتم اجرا کند، کمی استرس دارد.
سپرش را بالاکمی آورد و درسپرش سایهها پنهان شد.
دشمنِ یک قهرمان، شیاطین بودند. هیچ راهی وجودمهتابه نداشت که بتواند قدرت جادویی و فیزیکی آنمعلوم موجودات قدرتمند را با بدن خالیاش دفع کند.
باید بدنش را پنهان میکرد و جلودستم میرفت. فاصله را کم میکرد و باآتشدانِ یک ضربه شمشیر، کار دشمن را میساخت.
در حالی که به مهارتهایحالی سلاحش که با حرکات سادهایگفتم انجام میشد نگاه میکردم، اخم کردم.
با دیدن اینکمی قیافهی من، دستسپرش زیک از حرکت ایستاد.
«ببخشید.»
«ها؟ چی؟»
«اینقدر افتضاحه؟»
هوفی کشیدمکند و گفتم:استرس «دوباره امتحان کن.»
«چشم!»
زیک حواسش را جمع کردمیکردند و دوباره تکنیک شمشیر ومیکشیدم سپر هولی جید را اجرا کرد.
یک دفاع خشک و بیروح و به دنبالش یکمیکشیدم ضربهی محکم. با اینکه تکنیک خاصی در کار نبود،استفاده اما تمام روح و روانش را در تکتک حرکاتش میریخت.
شمشیرزنی سپر هولی جید کهدارد به بیست و چهار حرکتدشمنِ تقسیم میشد، به پایان رسید.
فقط با همین مقدار تمرین،میگم زیک طوری به نفسنفس افتاده بودماه که انگار جان در بدنش نمانده.
بعد دوبارهآلودگی با من چشممیکردند تو چشم شد.
به نظر میرسید ازمیکردند نگاه نگرانِ من، ناخودآگاهدیوارهی خودش را باخته بود.
حتماً با خودش فکراسترس میکرد: چقدر باید افتضاح باشدپنهان که اینطوری رفته تو فکر؟
گفتم: «دوباره.»
«بله؟ چشم!»
«این بار من حمله میکنم.»
«فهمیدم.»
زیک سپرش را بالا آورد.
بلافاصله بعد از آن، به سمتش رفتم. با قدمهاییدیوارهی سبک حرکت کردم و نوک شمشیرم را چرخاندم. حتیعلامتدهی به سختی میشد مسیر حرکت تیغه را به وضوح دید.
زیک یک قدمشکایت به جلو برداشت وروی سپرش را جلو آورد.
اما من دیگر آنجااسترس نبودم. به پهلو چرخیدم وپنهان ضربهای به پهلوی زیک زدم.
تق!
با تعجب به پایین نگاهمیکردند کرد و دید که اینمیکشیدم فقط انگشت من بوده است.
«دوباره.»
«چشم!»
زیک گارد گرفت. منجید هم دقیقاً مثل قبلمهتابه به او فشار آوردم.
حرکاتم آنقدر سبک و سریعمیکردند بود که شمشیرزنیِ کند ومیکشیدم بیروح زیک اصلاً به پایش نمیرسید.
تنها کاری که میتوانستمیکردند بکند این بود که بچرخدمیکشیدم و سپرش را جلو بیاورد.
با این حال، بعد از چندسپرش ثانیه، یک فضای خالی پیدا شد وبودند دوباره با انگشتم به پهلویش ضربه زدم.
شانههای زیک میلرزید.
کاملاً از پا درآمدهشکایت بود و صدای خسخسروی نفسهایش به گوش میرسید.
یولگئوم که دیگر طاقت دیدنحالی این صحنه را نداشت، به حرفاین آمد: «دست از اذیت کردنش بردار.»
«کی دارهکند کی رواسترس اذیت میکنه؟»
«تو دیگه، زیک رو.»
«واقعاً اینطور فکر میکنی؟»
یولگئوم گفت:صوتی «تابلوئه دیگه. خودتمحالی میدونی مشکل کجاست.»
«معلومه که میدونم.»
زیک که از شدت خستگیمیگم در آستانهی بیهوش شدن بود،نور دوباره یک قدم به جلو برداشت.
«من حالم خوبه. هر چقدرمیکردند دلتون میخواد میتونید سخت بگیرید.میکشیدم فقط لطفاً من رو قویتر کنید.»
سرم راصوتی تکان دادممیکردند و گفتم: «غیرممکنه.»
«بله؟»
«با اینسلاحِ مهارتهای سپرجید خاندانت، غیرممکنه.»
زیک باآلودگی شانههایی افتاده گفت:میکردند «یعنی... اینقدر افتضاحه؟»
به نظرصوتی میرسید از حرفمحالی حسابی شوکه شده.
«آره. حتی اگهکمی یک عمر همسپرش تمرین کنی، بازم غیرممکنه.»
«تا این حد... پس حرفی که آقای کادنزا میزدمعنیه راست بود. آخه چرا... یعنی تمام این مدت هنرهایدوباره رزمیِ اشتباهی نسل به نسل به ما منتقل شده؟»
«الکی جوشآلودگی نزن. فعلاً بشینمیکردند و استراحت کن.»
در حالی کهشکایت این حرف را میزدم،روی به دستانم خیره شدم.
شمشیرزنیِ ضعیفی بود.
اما با در نظر گرفتن اینکهاسمش با چنین چیزی مبارزه کرده بودم،میدرخشه وضعیت خودم کمی عجیب به نظر میرسید.
دستانم خیس عرق شده بود.
من کسی نبودم که فقط بادستم چند بار چرخاندن شمشیر خسته شوم. باآتشدانِ این حال، نوک انگشتانم داشت کمی میلرزید.
«به نظرکند میرسه اجدادت همدارد آدمهای کلهشقی بودن.»
زیک که نشسته بود و داشتاسمش نفس تازه میکرد، سرش را کجمیدرخشه کرد و به من خیره شد.
«نمیدونم بگم آدمهای روراستی بودن یا فقط گیر دادهدیوارهی بودن به یک چیز. انگار فقط یک هدف رو میدیدناستفاده و صدها قرن فقط برای همون یک هدف زندگی کردن.»
«منظورتون چیه؟»
«تکنیک شمشیر و سپری که داری استفاده میکنی، فقط برایدشمنِ مقابله با یک موجود خاص طراحی شده. خب، اگه یکم تغییرشفیزیکی بدم، شاید برای مبارزه با موجودات مشابه هم به درد بخوره.»
در حالی که بهجید قیافهی گیج و منگمهتابه زیک نگاه میکردم، دوباره گفتم:
«فعلاً استراحت کن.صوتی سی دقیقه دیگهحالی دوباره شروع میکنیم.»
«چشم.»
بعد از مدتی،کمی زیک دوباره ازسپرش جایش بلند شد.
نفسنفس زدنهایش قطعهولی شده بود واسمش شانههایش دیگر نمیلرزید.
با دیدن چشمانش که ازمیکردند روحیه مبارزهطلبی شعلهور بود، رومیکشیدم به یولگئوم کردم و گفتم:
«فقط یه گولم احضارمیکردند کن. قدش هم دودیوارهی متر و چهل سانت باشه.»
یولگئوم گفت: «باشه.»
حلقههای نقرهایرنگ مثل درخت مو رویاسمش زمین در هم تنیده شدند ومیدرخشه یک برجک عظیم را شکل دادند.
در پاسخ به احضار یولگئوم،میکردند زمین درختان و سنگها را بلعیدگفتم و به شکل یک انسان درآمد.
برخلاف تصور رایج از هیولایی که بهروی آن عروسک گِلی میگفتند، گولمی که یولگئومعلامتدهیه احضار کرده بود تقریباً شبیه یک انسان بود.
گولم به دستورکمی یولگئوم به سمتسپرش زیک حملهور شد.
غول خاکی با حرکاتیجید به سرعت یک انسان، ضربهایمعنیه به صورت زیک حواله کرد.
بوم!
سپر با ضربه برخوردمیکردند کرد و بدن زیکدیوارهی به عقب رانده شد.
با این حال، به نظر میرسید تمریناتی که تمام عمرش انجام دادهشیاطین بود، بیفایده نبوده است. او توانست در حالی که بدنش در هوابدن معلق بود، با تغییر حرکاتش به حمله بعدی گولم واکنش نشان دهد.
یک ضربه، دو ضربه.
مبارزه ادامه پیدا کرد.
در اینصوتی لحظه، زیک احساسحالی واقعاً عجیبی داشت.
مطمئن نیستم...کند اما بدنم خیلیدارد بهتر حرکت میکرد.
پرش بلندی کرد و به جلو دوید. مشتمهتابه گولم را که مثل یک چکش به سمتشمعلوم میآمد، با سپرش دفع کرد و روی زمین غلتید.
پاهای گولم از فاصله نزدیک کاملاًحالی در تیررس بود. شمشیرش را چرخانداین و زانوی آن را قطع کرد.
تودهای از خاکشکایت روی زمین ریخت وروی بدن گولم کج شد.
گولم خاکی به سرعت خودش را جمعوجورآورد کرد و دوباره سر زیک را هدفهیچ گرفت، اما زیک یک قدم سریعتر بود.
با یک قدم به بغل، فاصلهاشاسمش را زیاد کرد و با استفاده ازسطح سپرش، خودش را محکم به گولم کوبید.
«همین کافیه.»
دئوس طوری که انگار دیگر چیزی برایروی دیدن نمانده باشد، دستش را تکان داد وپرسید گولمی که یولگئوم ساخته بود، از حرکت ایستاد.
دئوس به زیک نزدیک شد.
«حالا فهمیدی؟»
«بله.»
«خب، این فقط حدس منه... اما واقعیت اینه که خانوادهات بیشتراین هنرهای رزمیشون رو از دست دادن. حالا یا به خاطر مشکلات مالیفاصلههای بوده یا دلایل دیگه، احتمالاً وقت نکردن روشون مطالعه یا تمرین کنن.»
دئوس به گولم نگاهی انداخت.
قبل از اینکه به شکلمیگم انسانیاش دربیاید، قد خودش همنور تقریباً اندازه همین گولم بود.
«تنها چیزی که براشون باقیمیکردند مونده بود، سبک مبارزهای برایمیکشیدم مقابله با پادشاه شیاطین بوده.»
زیک به دستانش خیره شد.
«این یه تکنیک شمشیر و سپره که اصلاً به درد مبارزه با انسانهابودند نمیخوره. حرکاتش بیش از حد بزرگن و نیروی زیادی میطلبن. اما در برابر موجودباید قدرتمندی مثل ارباب شیاطین، استفاده از حقههای ریز و تکنیکهای ظریف هیچ معنایی نداره.»
زیک لبخند ملایمی زد.
«پس بیفایده نبوده.»
«خب، اینم حقیقته که موقع مبارزه با بقیه هیولاها یاگفتم انسانها تو نقطه ضعف قرار میگیری. اما اگه سطحت بالاتردود بره، شاید بتونی این تکنیک رو با شرایط مختلف تطبیق بدی.»
«ارباب دئوس!»
«چرا داد میزنی؟»
«این یهآلودگی هنر رزمیشکایت بیفایده نبود!»
«چه مرگته...»
اشک درکند چشمان زیکاسترس حلقه زد.
خانوادهای از جنگجویان قراردادی.
واقعیت اسفناک این خانوادهیشکایت سقوطکرده، مثل یک کینهی قدیمیدیوارهی در قلب زیک سنگینی میکرد.
با اینکه حالا به لطف راهنماییهای دئوسروی تا حدودی روی پای خودش ایستاده بود، اماپرسید هرگز پایان فلاکتبار والدینش را فراموش نکرده بود.
پافشاری سرسختانهی خانواده رویاسترس تمرین شمشیرزنی با سپر،سایهها مثل نماد آنها بود.
با اینکه پدرش در تکنیکهای شمشیر وپرنده سپر خانواده استاد شده بود، اما تاصاف آخر عمرش یک جنگجوی درجه سه باقی ماند.
آنها به جای شکارشکایت هیولاها، حتی مجبور بودندروی با راهزنها گلاویز شوند.
از بدو تولد تا همین الان،دستم او در حین یادگیری تکنیکهای شمشیرردِ و سپر خانوادهاش، سختیهای بیشماری کشیده بود.
هرگز تمرین را متوقف نکردهدارد بود، اما هرگز دست ازدشمنِ شک کردن هم برنداشته بود.
آیا این اصلاًهولی یک هنر رزمیاسمش درست و حسابی است؟
همین دیروز بودصوتی که حرفهای کادنزا قلبشدستم را به آتش کشید.
«بچه همون بچهست.»
دئوس ضربهیکند آرامی بهاسترس سر زیک زد.
«مفید و بیفایده دیگه چه صیغهایه؟ همهچیز به خودت بستگی داره. فرضمیدرخشه کن یه شمشیر داره از سمت راست میاد. فقط به خاطر اینکهاسترس تمرین کردی سمت چپ رو دفاع کنی، میخوای سپرت رو سمت چپ بگیری؟»
زیک گفت:آلودگی «کدوم احمقیشکایت همچین کاری میکنه؟»
دئوس جواب داد: «تو همچین احمقی هستی. اگه بهت بگم با تمام قدرتت جلوعلامتدهیه رو دفاع کن، و حریف شمشیرش رو سبک نگه داره و یه قدم بهگرفتن بغل برداره، اما تو تمام نیروت رو رو به جلو متمرکز کنی، چی میشه؟»
دئوس اینکند را گفتاسترس و چرخید.
«حالا که فهمیدمهولی مشکل کجاست، جایاسمش نگرانی نیست. زیک.»
«بله.»
«فردا، زیر اون آگهی استخدام خدمتکاردستم که بیرون در زدیم، بنویس که اولویتآتشدانِ با کسانیه که بتونن آموزش شمشیرزنی بدن.»
«ارباب دئوس!»
«دوباره فاز احساسی برندار.»
«ممنونم.»
«گفتم که شورش رو درنیار. به هر حال، مهارتهای شمشیر و سپر خانوادهات فقط برای مقابله با شیاطین ساخته شده. نمیشهبرای گفت بیفایدهست، اما اگه منطقی بهش نگاه کنی، میشه گفت کاربرد زیادی نداره. با این حال، از اونجایی که تواناییهای تو هنوزبذار برای مقابله با پادشاه شیاطین کافی نیست، مهارتهای شمشیر و سپرت دارن قدرت خارقالعادهای از خودشون نشون میدن. به تلاشت ادامه بده.»
«چشم!»
بعد از برگشتن به قلعه و خداحافظی بامهتابه زیک، یولگئوم در حالی که در جادهی منتهیمعلوم به هتل قدم میزدند، سر صحبت را باز کرد.
«مشکلی پیش نمیاد؟»
«چی؟»
«زیک. بیشکند از حداسترس باهاش مهربون نیستی؟»
«فقط یه سرگرمیه.»
«سرگرمی... زیاد بهش وابسته نشو.»
«حالا که دقتشکایت میکنم، میبینم ایندستم پیرزن عجب آدم فضولیه.»
«به خاطر اینه که نگران زیکسپرش هستم. وقتی بعداً بفهمه از کیشیاطین داره کمک میگیره، ممکنه شوکه بشه.»
«مگه قرار بود چیزی بفهمه؟»
«آدمیزاده، یهو دیدی فهمید.»
«اون موقع میشهشکایت در موردش فکر کرد.روی خودت چی، واقعاً خوبی؟»
«چی رو؟»
«چرا الان برنمیگردی؟هولی همینقدر که وانموداسمش کردی مردی کافی نیست؟»
«بعد از اینکه اون کسیمیکردند که این نقشه رو بهمیکشیدم جین پیشنهاد داده بود، پیدا کنم.»
دئوس دستهایشصوتی را پشتمیکردند سرش قفل کرد.
«با توجه به روندی که تا الان دیدیم، انگار داستان آفتابه لگن هفت دست، شامراهی و ناهار هیچیه. راستش رو بخوای، غول آخرش خیلی ضعیفه. تازه، سه تا از دستوپاهایمیرفت اصلیش همین الان تو چنگ منن و بقیهشون هم اونقدر ضعیفن که فردا میشه راحت گرفتشون...»
«چون هیچکس حتی فکرشجید رو هم نمیکرد که پادشاهمعنیه شیاطین خودش وارد میدون بشه.»
«یعنی من خیلی قویم؟»
«الان وقت پز دادن نیستا؟»
«کی بود که بعداسترس از باختن به من،سایهها التماس میکرد جونش رو ببخشم؟»
«من که همچین چیزی یادممیگم نمیاد. فقط چون لازم بود،نور خودم رو به مردن زدم.»
«اگه اینطوریآلودگی غرورت حفظ میشه،میکردند هر جور راحتی.»
«به هر حال، وقتیمیکردند این قضیه حل بشه، دیگهمیکشیدم مزاحمت نمیشم، پس نگران نباش.»
«خب، راستشکند خیلی هماسترس روی اعصاب نیستی.»
«اوه، داری اعترافهولی میکنی که دلت میخوادپرنده بیشتر با هم باشیم؟»
«هاه، میشه همین الان گورت روحالی گم کنی؟ فردا به محض اینکهاین خورشید طلوع کرد، بزن به چاک.»
«بازم که خجالت کشیدی.»
«واقعاً که پررویی. از یهدارد پیرزن شصت هزار ساله کمتردشمنِ از این هم انتظار نمیره.»
«اوه خدای من، کیجید گفته من تو عصرمهتابه آشوب به دنیا اومدم؟»
«نکنه میخوای بگیصوتی تو عصر نقرهایحالی به دنیا اومدی؟»
«پرسیدن سنصوتی یه خانممیکردند خیلی بیادبانهست.»
دئوس دوبارهکند به یولگئوماسترس نگاه کرد.
«فکر میکردم فقطهولی یه مادربزرگه، نگواسمش یه فسیل متحرکه.»
«تو واقعاً و به طرز باورنکردنیای بیادبی.دستم نمیدونم کی قراره بیاد، اما امیدوارم خدمتکاریآتشدانِ گیرت بیاد که از الکس هم بیادبتر باشه.»
قبل از اینکهشکایت متوجه شویم، بهدستم مقابل هتل رسیدیم.
«برو تو. الانکمی از اون استخونهایسپرش پوسیدهت خاک بلند میشه.»
«ایش!»
یولگئوم پاهایش راصوتی به زمین کوبیدحالی و وارد هتل شد.
دئوس لبخندی زد و چرخید.
«اگه باهاشکند خیلی مهربون باشی،دارد بهش وابسته میشی؟»
در حالی که این کلماتمیگم را با خودم تکرار میکردم،نور در خیابان شبزده قدم زدم.