---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 268: ۶۰. سقوط غول (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 268: ۶۰. سقوط غول (۲)

0

«آه! تو‌غول​ اژدهایان رو‌اونجایی​ خبر کردی!»

با شنیدن‌بی‌دفاع​ فریاد زیک، صورت‌زدن​ کامائل روشن شد.

با نگاه به یولگئوم، سرش رو به‌زیادی​ نشونه تشکر خم کرد و بعد دوباره شمشیر‌تلفات​ الهی خونینش رو به سمت غول‌ها نشونه گرفت.

یولگئوم همون لحظه‌ای که‌آداپاس‌ها​ غول‌ها حمله کردن، به‌نشون​ اربابان اژدها پیام فرستاده بود.

اون خدای اژدهایان بود.

خیلی کم پیش می‌اومد که از این‌آداپاس​ قدرتش استفاده کنه، اما اگه شرایطش ایجاب‌دست​ می‌کرد، می‌تونست تمام اژدهایان قلمرو رو احضار کنه.

اگه فقط بحث‌نمی‌تونستن​ احضار کردن یه اژدها‌زیادی​ بود، این‌قدر طول نمی‌کشید.

اژدهایان بدون تجهیزات نمی‌تونستن‌آداپاس‌ها​ در برابر آداپاس‌ها قدرت‌نشون​ زیادی از خودشون نشون بدن.

اژدهایان توی جنگ سال‌اونجایی​ گذشته در برابر غول‌ها‌بی‌دفاع​ تلفات سنگینی داده بودن.

یولگئوم تمام اژدهایان رو به رسدیا فرستاد. با اینکه‌شدن​ تعدادشون خیلی زیاد نبود، اما توی رسدیا تجهیزات کافی‌می‌ریختن​ برای مسلح کردن حدود بیست هزار نفر وجود داشت.

چیزی که یولگئوم احضار کرده‌آداپاس‌ها​ بود، بیش از بیست هزار‌بدن​ اژدهای تا دندون مسلح بود.

اژدهایان آرایش نظامی گرفتن، آسمون‌قدرت​ رو به تسخیر خودشون درآوردن و‌جنگ​ رگباری از حملات رو شروع کردن.

اگه می‌خواستی تک‌تک‌شون رو با‌درگیر​ کامائل یا زیک مقایسه کنی، قد‌زدن​ یه کرم شب‌تاب هم قدرت نداشتن.

با این حال، برای یه‌زدن​ اژدها هیچ مشکلی نبود که‌همه‌جا​ یه غول رو زمین‌گیر کنه.

از اونجایی که غول‌ها درگیر‌آداپاس‌ها​ مبارزه با کامائل، زیک و یولگئوم‌توی​ بودن، آسمون کاملاً بی‌دفاع مونده بود.

تو یه چشم به‌آداپاس‌ها​ هم زدن، هزاران آداپاس تیکه‌تیکه‌بدن​ شدن و همه‌جا پخش شدن.

اژدهایان تو آسمون می‌چرخیدن‌اونجایی​ و با حرکات دست یولگئوم،‌مونده​ گلوله‌های جادویی رو پایین می‌ریختن.

باروت که توسط‌مونده​ خدا ممنوع شده‌هزاران​ بود، استفاده نشد.

اما حتی اگه دقیقاً باروت هم نبود،‌زیادی​ با یه گلوله که قدرت جادویی توش متراکم‌تلفات​ شده بود، می‌شد به همون تأثیر مخرب رسید.

ظاهر شدن‌نمی‌تونستن​ ارتش اژدهایان، ورق‌قدرت​ رو کاملاً برگردوند.

بعد از اینکه حدود بیست هزار نفر‌کاملاً​ تو یه لحظه کشته شدن، تو جاهای‌تیکه‌تیکه​ مختلف خط مقدم خلأ قدرت به وجود اومد.

زیک به سمت اون‌چشم​ شکاف‌ها پرواز کرد و مثل‌شدن​ دیوونه‌ها دشمنا رو قلع‌وقمع کرد.

استراتژی غول‌ها برای تقویت دفاع‌آداپاس‌ها​ و تبدیل کردن خط مقدم‌بدن​ به یه بن‌بست، دیگه جواب نمی‌داد.

سپری که‌نمی‌تونستن​ سوراخ شده باشه،‌قدرت​ دیگه سپر نیست.

دست‌هام رو شکوندم‌زمین‌گیر​ که صدای تق‌تق‌مبارزه​ استخون‌هاش بلند شد.

انکیدو دندون‌هاش رو به هم سایید.‌هزاران​ دو تا چکش تو دستاش گرفت‌می‌چرخیدن​ و سعی کرد راهم رو ببنده.

«یه بار دیگه بگو. حشره کیه؟ تویی که‌خودشون​ تا دو دقیقه دیگه جنازه‌ت می‌افته رو زمین،‌سنگینی​ یا منی که حاکم مطلق کل این دنیام؟»

«کسی که از اربابش شکست می‌خوره‌زیادی​ و دمش رو می‌ذاره رو کولش‌سال​ و در میره، یه بازنده است!»

«کی دمش رو گذاشته رو کولش؟ فقط داشتم با‌مونده​ خودم فکر می‌کردم که با چماق بزنمت یا با‌می‌چرخیدن​ مشت. همین الانش هم می‌تونم تا حد مرگ کتکت بزنم.»

«مرتیکه کافرِ حروم‌زاده!»

«نزار اصلاً اون‌قدری‌نمی‌تونستن​ آدم حسابی نیست که‌زیادی​ بخوام بهش احترام بذارم.»

«تنها حسرتم اینه‌برابر​ که نمی‌تونم بکشمت‌زیادی​ و پودرت کنم!»

«شرمنده، نمی‌تونم این‌زمین‌گیر​ حسرتت رو برطرف‌مبارزه​ کنم. چون خیلی بی‌دست‌وپایی.»

خندیدم و پام رو محکم به زمین‌آداپاس​ کوبیدم. تو یه چشم به هم زدن،‌دست​ بدنم صدها متر تو هوا بالا رفت.

سرعتم اون‌قدر زیاد‌نمی‌تونستن​ بود که انگار‌قدرت​ داشتم فضا رو می‌شکافتم.

همون‌جا، هر دو‌برابر​ مشتم رو به‌زیادی​ سمت زمین نشونه گرفتم.

دلم می‌خواست می‌تونستم این حرکت رو فقط‌کاملاً​ یه رقص دیوونه‌وار در نظر بگیرم و‌تیکه‌تیکه​ ازش بگذرم، اما واقعیت کاملاً برعکس بود.

همون یه ضربه اون‌قدر‌چشم​ قدرتمند بود که جون‌تیکه‌تیکه​ صدها غول رو گرفت.

غول‌هایی که همین‌طوری هم تو‌آداپاس‌ها​ دفاع به مشکل خورده بودن،‌بدن​ دسته‌دسته جونشون رو از دست دادن.

دلیل عمده‌اش این‌برابر​ بود که واکنش‌زیادی​ انکیدو خیلی کند بود.

اون فرمانده‌غول​ کل این‌اونجایی​ ارتش بود.

ظاهر شدن ارتش اژدهایان برنامه‌هاش رو به‌آداپاس​ هم ریخته بود و تعداد جبهه‌هایی که‌دست​ باید نگرانشون می‌بود رو بیشتر کرده بود.

تو یه وضعیت جنگی به‌آداپاس‌ها​ این پیچیدگی، واکنش‌های با تأخیر باعث‌توی​ می‌شد تلفات روی هم تلنبار بشه.

غول‌های اطراف تقریباً منقرض شدن.‌قدرت​ تعداد غول‌هایی که کشته بودم،‌توی​ از بیست هزار تا هم گذشت.

انکیدو دندون‌هاش‌غول​ رو به‌اونجایی​ هم سایید.

اما چه کار می‌تونست بکنه؟

اینجا دنیایی بود‌نمی‌تونستن​ که ضعیف‌ها زیر‌قدرت​ دست‌وپای قوی‌ترها له می‌شدن.

تنها کاری که از‌آداپاس‌ها​ دستت برمیاد اینه که‌نشون​ دست به دامن خدا بشی.

خوشبختانه...

خدای انکیدو‌بی‌دفاع​ واقعاً همون‌چشم​ نزدیکی‌ها بود.

«به نظر میاد‌نمی‌تونستن​ واقعاً دلت می‌خواد‌قدرت​ یه خدا بشی.»

پوزخندی زدم.

اون حریف، نزار بود.

موجودی که به عنوان یه قدرت‌هزاران​ جدید تو این دنیا ظهور کرده‌می‌چرخیدن​ بود و آداپاس‌های بی‌شماری رو رهبری می‌کرد.

قلعه‌ای تو آسمون، به‌برابر​ اسم خدمتگزار ستارگان، نورش‌خودشون​ رو به دنیای زیرین می‌تابوند.

انرژی‌ای که اونجا‌برابر​ ذخیره شده بود، تقریباً‌خودشون​ بی‌نهایت به نظر می‌رسید.

نزار با هشت‌زمین‌گیر​ دستبند قادر مطلق،‌مبارزه​ صاعقه‌ها رو کنترل می‌کرد.

صاعقه‌ها به شکل یه‌چشم​ حلقه دراومدن و پشت‌تیکه‌تیکه​ سر نزار قرار گرفتن.

هشت لایه دایره متحدالمرکز از صاعقه،‌قدرت​ جوری به نظر می‌رسید که انگار داشت‌سال​ ادای خدایان توی نقاشی‌های مقدس رو درمی‌آورد.

«احساس حقارت می‌کنی؟»

«بیا این‌طور بگیم که‌اونجایی​ این حسرت از دست دادن‌مونده​ چیزیه که دقیقاً جلو چشمته.»

نزار آروم از اون‌چشم​ ارتفاع پایین اومد و‌تیکه‌تیکه​ هم‌سطح چشمای من ایستاد.

بعد از اینکه یه لحظه‌آداپاس‌ها​ بهم نگاه کرد، چشماش رو‌بدن​ به سمت زمینِ نبرد چرخوند.

جنازه بی‌شمار غول‌ها.

نزار با نگاه کردن به اون‌ها‌مبارزه​ که مثل یه باغ روی هم‌هزاران​ تلنبار شده بودن، آه کوتاهی کشید.

«می‌دونستم قراره این‌طوری‌مونده​ بشه، اما دیدنش‌هزاران​ از نزدیک واقعاً ویرانگره.»

«هنوز کارمون تموم نشده؟ من که قصد ندارم‌خودشون​ بذارم حتی یکی‌شون هم جون سالم به در‌سنگینی​ ببره، پس بیا همین امروز قال قضیه رو بکنیم.»

«یه جای‌نمی‌تونستن​ خیلی مناسب‌آداپاس‌ها​ پیدا کردم.»

«جا؟ منظورت چه جور جاییه؟»

«جایی که سر اون حروم‌زاده‌ت رو ببرم و همون‌جا ولش‌همه‌جا​ کنم. با خودم فکر کردم عالی میشه اگه بذارمش بین‌توسط​ سر خرس‌ها و گرگ‌های خشک‌شده‌ای که رو دیوار یه رستوران آویزونن.»

خنده‌ام گرفت.

نزار با دیدن‌برابر​ لبخندم، گوشه‌های لبش‌زیادی​ رو بالا برد.

«که‌که‌که‌که. شاید شیاطین‌زمین‌گیر​ به وجود اومدن تا‌کاملاً​ ادای من رو دربیارن.»

«اگه مشکل روانی داری،‌چشم​ برو خودتو درمان کن.‌تیکه‌تیکه​ این‌طوری ول نگرد تو خیابون.»

«هی دئوس. من واقعاً علاقه‌ای به این سیاره ندارم. بدم نمیاد بدمش به تو. کیهانِ بیرون خیلی پهناوره. می‌تونی روی مشتری یه پایگاه‌زیاد​ بسازی و از گاز اون سیاره به عنوان سوخت استفاده کنی. نه، اون‌طوری خیلی هم بهینه‌تره. بیشتر منابع قابل استفاده این سیاره تو‌حملات​ زمان من استخراج شده. این زمین به جز اسم سرزمین مادری که مثل یه پوسته توخالیه، هیچ ارزش دیگه‌ای نداره. بدمش به تو؟»

«بده بیاد.»

«فقط یه کلمه بگو تا بهت بدمش. خدمتکارت رو بردار‌چشم​ و از این سیاره برو. دیگه حق نداری پات رو‌دست​ داخل کمربند سیارکی بذاری. حتی به دخترت، میگو، هم توجه نکن.»

«فقط یه کلمه؟»

«یه کلمه.»

«چی؟»

گوشه لب نزار تکان خورد.

«ارباب.»

دئوس دندان‌قروچه‌ای کرد. اما‌برابر​ آن حالت به سرعت‌خودشون​ از صورتش محو شد.

«خیلی باحالی. سعی کردی به خدا حمله کنی و‌بدن​ گند زدی، بعد به خودت گفتی خدا و یه‌رسدیا​ مدت مثل خدمتکارم رفتار کردی، حالا هم می‌خوای اربابم بشی؟»

«شاید همین‌طور باشه.»

«چرا دهنت رو کیپ نمی‌بندی و همین الان شروع نمی‌کنی؟ این که‌می‌چرخیدن​ جلوم ظاهر شدی، احتمالاً معنیش اینه که مهارت‌هات یه ذره بهتر شده.‌نشد​ یا شایدم مثل دفعه قبل فقط می‌خوای تو لاکت بمونی و وقت بکشی؟»

«حالا می‌بینیم چطور می‌شه.»

«چی گفتی؟ تو همین‌آداپاس‌ها​ گیرودار، زیردست‌هام کل تشکیلاتت‌نشون​ رو با خاک یکسان می‌کنن.»

هنوز هم آن پایین زیر ابرها، زیک،‌کاملاً​ یولگئوم و کامائل داشتند با یک ارتش‌تیکه‌تیکه​ از اژدهایان مسلح، غول‌ها را قتل‌عام می‌کردند.

حتی اگر دئوس درگیر نزار‌زدن​ بود، کفه ترازوی قدرت همچنان‌همه‌جا​ به نفع زیک سنگینی می‌کرد.

«من قدرت‌هایی دارم که موجود وحشی‌ای مثل‌زیادی​ تو حتی نمی‌تونه تصورش رو بکنه. بذار‌گذشته​ یکیش رو بهت نشون بدم. آه، بیا آمیتیس!»

وقتی نزار دستش را به‌قدرت​ سمت آسمان دراز کرد، یک‌توی​ کره بالای سرش ظاهر شد.

و داخل آن‌زمین‌گیر​ کره کاملاً گرد و‌کاملاً​ حباب‌مانند، یک زن بود.

ملکه آمیتیس.

زن که فقط جاهای حساس‌آداپاس‌ها​ بدنش را با یک پارچه شناور‌توی​ پوشانده بود، همان‌جا داخل حباب می‌رقصید.

فقط همین.

با این حال، این چیزی‌درگیر​ نبود که با کلی زحمت فقط‌زدن​ برای یک نمایش آماده شده باشد.

دئوس که تا حدی‌چشم​ محتاط شده بود، به‌تیکه‌تیکه​ سمت نزار هجوم برد.

دئوس در حالت‌نمی‌تونستن​ مبارزه، فرسنگ‌ها با‌قدرت​ یک استراتژیست فاصله داشت.

در واقع، او‌برابر​ تمام توانش را‌زیادی​ برای ضربه اول می‌گذاشت.

با نشان دادن اختلاف قدرت،‌درگیر​ کنترل میدان را به دست‌چشم​ می‌گرفت. سبک مبارزه دئوس این‌طور بود.

یک دیوار از امواج صوتی را‌هزاران​ جلوی مشتم حس کردم. اما قرار‌می‌چرخیدن​ نبود در این سطح پس زده بشوم.

مشتم دیوار را سوراخ کرد و‌قدرت​ جلو رفت. امواج صوتیِ نابودشده و‌جنگ​ روی‌هم‌افتاده، یک ابر بزرگ دونات‌شکل درست کردند.

مشت دئوس از ابر‌آداپاس‌ها​ رد شد و مستقیم‌نشون​ به نزار برخورد کرد.

اما چیزی که به‌اونجایی​ آن ضربه زده بود، فقط‌مونده​ یک توهم از نزار بود.

دئوس چرخید و‌مونده​ با پشت مشتش‌هزاران​ به چانه نزار کوبید.

او یک‌تجهیزات​ غول ده‌برابر​ متری بود.

امکان نداشت جاخالی دادنش را نبینی.‌زیادی​ با این حال، دئوس برای یک‌سال​ لحظه رد نزار را گم کرد.

چرخید، لگد زد، در‌اونجایی​ هوا معلق زد و با‌مونده​ پاشنه‌اش به سر نزار کوبید.

از همان‌جا، دوباره مشت زد‌زدن​ و پیشانی نزار را هدف‌همه‌جا​ گرفت، اما تمام حملاتش بی‌فایده بود.

دئوس متوقف شد.

«اون دیگه چیه؟»

سرم را بالا آوردم،‌اونجایی​ به آمیتیس نگاه کردم‌بی‌دفاع​ و دهانم را باز کردم.

تنها تفاوت، همان زن بود.

نزار نسبت به چند ماه پیش‌قدرت​ که با هم جنگیده بودیم، به‌جنگ​ یک موجود کاملاً متفاوت تبدیل شده بود.

«تو بی‌تمدنی، اما احمق نیستی. باورم‌زیادی​ نمی‌شه قدرت آمیتیس رو حس می‌کنی.‌سال​ اون یه محاسبه‌گر در سطح جهانیه.»

«محاسبه‌گر؟»

«از نفس کشیدنت تا حرکات عضلاتت.‌هزاران​ اون همه‌چیز رو می‌خونه و محاسبه‌می‌چرخیدن​ می‌کنه. دنیای یه لحظه بعد رو.»

«یه چیزی این وسط می‌لنگه.»

دئوس یک‌نمی‌تونستن​ ضربه سبک به‌قدرت​ چانه نزار زد.

اما هدف‌غول​ واقعی، ملکه‌اونجایی​ آمیتیس بود.

یک برش مستقیم‌مونده​ و صاف، یک بار‌آداپاس​ دیگر هوا را شکافت.

با این‌تجهیزات​ حال، به‌برابر​ آمیتیس نرسید.

«که‌که‌که، اون‌نمی‌تونستن​ تو این‌آداپاس‌ها​ بعد وجود نداره.»

«یعنی توهمه؟»

«این توضیح‌بی‌دفاع​ برای شما آدمای‌زدن​ بی‌تمدن کاملاً مناسبه.»

«این عوضی آخر هر‌برابر​ جمله‌اش به من تیکه می‌ندازه‌نشون​ چون دلش می‌خواد کتک بخوره؟»

«حالا که ما تقریباً ماهیت جادو رو درک کردیم، اون هفتاد‌جنگ​ هزار سال تکاملی که تو جمع کردی، از قبل تو محاسبات‌زیاد​ من جا گرفته. مخصوصاً کمک همکارام از دنیای شیاطین خیلی عالی بود.»

«اون خائن‌ها.»

«من ترجیح می‌دم به خودم بگم همکار دنیای‌تیکه‌تیکه​ جدید. به محض اینکه از شر حسرت‌های کوچیکم‌جادویی​ خلاص بشم، اونا رو با خودم به کشتیم می‌برم.»

«فکر کنم اینم بهای خیانته.»

«پادشاه کشورش رو رها‌آداپاس‌ها​ کرده، پس رعیتاش باید وفاداری‌شون‌بدن​ رو به کی ثابت کنن؟»

«بهونه‌های خائن‌ها همیشه موجه به نظر می‌رسه. در نهایت‌مونده​ کی سود می‌بره؟ همه شیاطین؟ یا خودش؟ اون فقط‌می‌چرخیدن​ یه خائنه که می‌خواد جیب خودش رو پر کنه.»

«به نظر‌بی‌دفاع​ می‌رسه هنوز حسرت‌زدن​ می‌خوری. پادشاه خلع‌شده.»

«چون اعصاب‌خردکنه دیگه. خب، بیا حرف‌قدرت​ زدن درباره گذشته رو تموم کنیم‌جنگ​ و حالا درباره آینده حرف بزنیم.»

«به پیشنهادم فکر کردی؟ فقط یه‌زیادی​ کلمه بگو. بگو ارباب. اون وقت‌سال​ دیگه مانعی سر راهت نخواهم بود.»

«کاملاً مشخصه که خیلی خودت رو‌مبارزه​ تحویل می‌گیری. تو گذشته بودی و خواهی‌آداپاس​ بود، اما هیچ‌وقت برام یه مانع نبودی.»

دئوس لبخند‌بی‌دفاع​ زد و مشت‌هایش‌زدن​ را دراز کرد.

شانه‌هایم را شل کردم و به‌قدرت​ نزار خیره شدم. بلافاصله بعد از‌جنگ​ آن، هیکلش از دید نزار ناپدید شد.

اگر با چشم‌هایت او‌آداپاس‌ها​ را ببینی و بخواهی جاخالی‌بدن​ بدهی، صددرصد ضربه را می‌خوری.

مغز نزار و‌زمین‌گیر​ مغز آمیتیس مستقیماً‌مبارزه​ به هم وصل بودند.

قضاوت او و حواس‌چشم​ نزار با هم ترکیب‌تیکه‌تیکه​ می‌شدند تا تصمیمات لحظه‌به‌لحظه بگیرند.

نزار جاخالی‌تجهیزات​ داد و ضدحمله‌اش‌آداپاس‌ها​ را شروع کرد.

هشت دستبند قادر مطلق در سراسر‌زیادی​ میدان حرکت کردند و مسیری از‌سال​ رعد و برق به وجود آوردند.

لحظه‌ای که چکش رعد و برق به هوا برخورد کرد، فضای‌زدن​ اطراف دئوس پر از رعد و برق شد. مسیر حمله بسته‌جادویی​ شد و همزمان، رعد و برق در یک جهت غیرقابل‌اجتناب فرود آمد.

دئوس چاره‌ای نداشت جز‌چشم​ اینکه یک قدم به عقب‌شدن​ بردارد و حالت دفاعی بگیرد.

همان عقب‌نشینی کوتاه،‌نمی‌تونستن​ باعث شد نزار‌قدرت​ برتری‌اش را حفظ کند.

«استراتژی صعود، تسلط بر فضا و زمانه.‌خودشون​ طوفان انلیل و پیشگویی آمیتیس. هیچ جنگی نیست‌سنگینی​ که نشه با این دو تا استراتژی برد!»

در نهایت،‌غول​ کفه ترازو به‌درگیر​ سمت نزار چرخید.

وقتی دئوس شروع به‌چشم​ گرفتن گارد دفاعی کرد،‌تیکه‌تیکه​ حمله همه‌جانبه نزار شروع شد.

ابروهای دئوس در هم رفت.

نزار خندید. با‌برابر​ صدای بلندی فرمانی به‌خودشون​ دنیای پایین صادر کرد.

«انکیدو! بابل رو بردار و‌درگیر​ به آسمون صعود کن. ما در‌زدن​ نهایت تو این مبارزه پیروز شدیم!»

روحیه غول‌ها بالا رفت.

حتی با اینکه مثل کوزه‌های‌آداپاس‌ها​ سفالیِ شکننده داشتند با بیچارگی می‌مردند،‌توی​ غول‌ها از پیروزی نزار خوشحالی می‌کردند.

ناولها | novelha.net