چپتر 258: ۵۷. جنگجو به میدان میرود. (۴)
0«شنیدم از عالیجناببیشتر گوکسو هم یههمین بچه داره. راسته؟»
یوف شونههاشو بالا انداخت. «چه میدونیم. کی میدونه زیرنفر دامن زنا چه خبره؟ اگه یه زن بچهمو بیاره پیشم،خورده چارهای جز این دارم که بدون مکث بزرگش کنم؟ خخخ!»
«راست میگی. هاهاها.»
همینطور که داشت چرتوپرت میگفت، سوپیپیدا که با گوشت خشک و چندجونوریه تیکه سبزیجات درست شده بود، آماده شد.
راستش، فارغ از نظر دئوس یاهمین طعم واقعی غذا، بیشتر ماجراجوها شکمشونکاسه رو با همین چیزا سیر میکردن.
بعد از خوردن چند کاسه از اونهمون سوپ فرنیمانند و پر کردن خندق بلا،بارون صدای بلند یوف تو کل جنگل پیچید.
«در مورد این گرگ، این یه درخواست رتبه Gئه. من با داد و بیداد گفتم که اینو به شما نمیدم! گفتم دو جفت از دندونای گرگ رو براتون میارم، پس همین الان اون درخواست رو بدین به من!»
ترودو با چشمای براق به یوف نگاه کرد. «یه درخواست رتبه Gئه؟»
«معلومه که هست! باماجراجوها اینکه این گرگه اینسیر شکلیه، ولی یه هیولای ماگورته.»
«نمیدونم چرا،پیدا ولی خیلیگوشتخوارهاشون گنده بود.»
«آره؟ هیولاهای ماگورت تو هر اندازهای پیدا میشن، ولی گوشتخوارهاشونخندق یه فاجعهی تمامعیارن! این همون جونوریه که صد نفر روداد تو قلعه غربی خورد و لقب بارون سرخ رو گرفت.»
«اسم بارون سرخ به گوشماندازهای خورده! شنیدم یه گرگ غولپیکره کههمون طول بدنش به ۵ متر میرسه!»
«آره، آره!غذا ما باماجراجوها همون هیولا جنگیدیم!»
یوف به کلهای که پشت سرشتمامعیارن افتاده بود تف کرد. زکه باخورد دقت به کلهی گرگ نگاه کرد.
۵ متر؟ مگه اینکه کلهاش به طرز عجیبی کوچیککردن بوده باشه، وگرنه هرچقدر هم گنده بود، بعید بهدرخواست نظر میرسید طول بدنش از ۳ متر بیشتر بشه.
البته، توصیفاتی که از هیولاها میشهپیدا همیشه یه کم اغراقآمیزه، ولی اختلافجونوریه دو برابری دیگه واقعاً عجیب بود.
اما قطعاً یه هیولای ماگورت بود. تاچیزا حالا گرگی ندیده بودم که نیشهاش گوشت دهنشفرنیمانند رو پاره کرده باشن و زده باشن بیرون.
زکه بلند شد وگوشتخوارهاشون رفت سمت کله. «مشکلیجونوریه نداره یه نگاهی بهش بندازم؟»
«باشه، نگاه کن. تو هم احتمالاً تا حالا یه هیولای ماگورت ندیدی. چون اصلاً نباید درخواست رتبه B مربوط به هیولای ماگورت وجود داشته باشه.»
زکه باآره یه خندهی بیخیالاندازهای از حرفاش گذشت.
دهن گرگ رو باز کرد. پوسیدگیهمین از قبل شروع شده بود وکاسه بوی گندش آدم رو خفه میکرد.
دستش رو بردمیشن جلو و داخلیترینتمامعیارن دندونش رو کشید بیرون.
به شکل دندون نگاهخوردن کرد و اونو دادفرنیمانند دست یوف. «این دندون شیریه.»
«شیری؟ یعنیآره میگی اینماگورت غولتشن هنوز بچهست؟»
«آره.»
همون موقع، صدای جیغی از تو جنگل بلندجونوریه شد. صدای همون جنگجوی دو شمشیره بود کهگرفت به بهونهی دستشویی رفتن از گروه جدا شده بود.
یوف تبرش رو برداشت.خوردن دوید جلو و دادفرنیمانند زد: «چزان، حالت خوبه؟»
اما هیچ جوابیهیولاهای نیومد. به نظرپیدا میرسید کارش تموم شده.
یوف با صدای دورگهایماجراجوها که شبیه جیغ بودسیر نعره زد: «ای گرگ حرومزاده!»
تبرش رو بامیشن وحشیگری به سمتتمامعیارن جنگل تاب داد.
دقیقاً همون لحظه بود.
یکی یقهی یوف رو کشید. یوف محکم خورد زمین و به عقب غلتید. وقتی به خودش اومد، دید که اون قهرمان رتبه B ناجیش بوده.
یوف عصبانی شد و تبرششکمشون رو برداشت. اما تبر سبکتربعد از همیشه به نظر میرسید.
تا به خودش بیاد، متوجه شدتمامعیارن که نصف تیغهی تبر غیب شده.خورد جای دندونها روش کاملاً مشخص بود.
انگار گرگه تبر رو گازکاسه گرفته و کنده بود. اماخندق یوف اصلاً چیزی یادش نمیومد.
زکه دستش رو عقب برد وپیدا باز کرد. «هیس. صداش به سختیجونوریه شنیده میشه. این جونور تو مبارزه کارکشتهست.»
تو همون لحظه، یه چیزشکمشون تاریک مثل یه گونی ازبعد تو جنگل آوار شد پایین.
تا یوف بیاد بفهمه که اونتمامعیارن دهن گرگ بوده، دهن هیولا باخورد یه صدای «تق» بسته شده بود.
ترودو جیغ کشید: «زکه!»
یوف تبر یدکیش روماگورت کشید بیرون و بهگوشتخوارهاشون سمت گرگ نشونه رفت.
چشمای هیولا به یوف زل زدههمین بودن. با دیدن اون چشمای سرخِکاسه درخشان، بدن یوف از ترس یخ زد.
۵ متر؟ نه بابا، اینفاجعهی یه هیولا بود که قد وغربی قوارهاش حداقل به ۷ متر میرسید.
یوف اونقدر ضعیف بود کهکاسه حتی نتونسته بود حضور اینخندق جونور رو تو جنگل حس کنه.
یوف و همتیمیهاش اونقدر قالب تهی کرده بودن که در برابر این هیولا که حتی رتبه G هم براش یه شوخی به نظر میرسید، هیچ غلطی نمیتونستن بکنن.
تو همون لحظه،بیشتر گردن گرگ باهمین صدای بدی شکست.
انگار یه چیزی بهشگوشتخوارهاشون لگد زده بود. نه،جونوریه واقعاً بهش لگد زده بودن.
زکه دوباره همونبعد جایی بود کهاون کلهی گرگ قرار داشت.
«داداش!»
زکه با یه لبخند بهشکمشون فریاد ترودو جواب داد: «بذاربعد اول حساب این یارو رو برسیم.»
زکه به سادگی پرید بالا و بدنش رو تونفر هوا ۱۸۰ درجه چرخوند. پاشنهی پاش که به بغل صورتخورده گرگ کوبیده شد، هیولا با صدای مهیبی پرت شد اونور.
منظرهی غیرقابلباوری بود.
یه قهرمان رتبه B داشت با دست خالی یه گرگ غولپیکر رو کتک میزد.
بدن عظیمالجثهی گرگ باماجراجوها یه کتککاری یکطرفه بهسیر داخل جنگل پرتاب شد.
اگه زکه شمشیرش روگوشتخوارهاشون میکشید و ضربه میزد، هموننفر اول کارش رو ساخته بود.
انگار که بخواد اینخوردن فکر رو ثابت کنه،فرنیمانند شمشیرش رو کشید بیرون.
فریادهای شیطان توهیولاهای جنگل طنینانداز شد. اینمیشن صدای زجهی آسمودئوس بود.
فقط شنیدن این صدا باعثشکمشون میشد حالشون به هم بخوره، وخوردن جنگجوها و ماجراجوها گوشهاشون رو گرفتن.
فوارههای خونپیدا تو جنگلگوشتخوارهاشون پاشیده شد.
خونی که از گرگ غولپیکرکاسه فواره میزد اونقدر زیاد بود کهبلا میتونست یه جویبار کوچیک راه بندازه.
زکه شمشیرشآره رو تکون داداندازهای تا خونش بریزه.
اصلاً نیازی بهبیشتر ایجاد هاله یا بیدارچیزا کردن قدرت سوزاکو نبود.
این هیولای ماگورتمیشن رو میتونست همون ۱۰همون سال پیش شکار کنه.
با این حال، از دید تماشاچیها،اون اونا فراتر از شوکه بودن و بابلند ترس و احترام بهش خیره شده بودن.
یوف با لکنت پرسید: «تو... تو واقعاً رتبه B هستی؟»
«خب، روی کاغذ رتبه B هستم. به دلایلی نتونستم رتبهم رو از این بالاتر ببرم.»
«امکان نداره رتبه B باشی! گفتی اسمت زکهست، مگه نه؟ یه خونخالص به اسم زکه... بین قهرمانهای رتبه G و بالاتر، یه خونخالص به اسم زکه بود...»
رنگ از رخسار یوف پرید.
«امکان نداره! غیرممکنه!»
زکه خندهی تلخی کرد.
اون مردِ وحشتزده روگوشتخوارهاشون به حال خودش رهاجونوریه کرد و رفت سمت ترودو.
«دیگه نمیتونیم با همخوردن باشیم. من با گروهفرنیمانند آقای یوف برمیگردم به قلعه.»
ترودو اصلاً نمیفهمید چه خبره.
اما وقتی زکه خداحافظی کرد، ترودو دیگرچیزا نمیتوانست او را نگه دارد. چون بهسوپ اندازه کافی از او لطف دیده بود.
«ممنونم.»
ترودو سعی کردبعد شمشیر و سپراون را پس بدهد.
«شمشیر و سپر رو به عنوان هدیه بهت میدم. این شمشیریه که فقط برای کارهای روزمره ازش استفاده میکردم،سرخ اما خوب ازش نگهداری شده، پس احتمالاً به درد بخوره. منم یه زمانی پادوی هتل بودم و صبحهای زود شمشیرزنیکلهاش تمرین میکردم. نمیخوام مثل پیرمردها نصیحتت کنم و بگم اگه این کارو بکنی قویتر میشی، اما... بازم امیدوارم تسلیم نشی.»
«تسلیم نمیشم.»
زکه لبخندی زدمیشن و دوباره بهتمامعیارن چشمان ترودو نگاه کرد.
زکه ترودو را به یوف و گروهشسوپ که هنوز دهانشان از تعجب باز مانده بودپیچید سپرد و به قسمت آرامی از جنگل رفت.
از آنجا یک مهرهماگورت سیاه بیرون آورد وگوشتخوارهاشون خودش را داخل آن انداخت.
با اینکه فقط نصف روزشکمشون طول کشید، اما توانستم حس وخوردن حال بچه بودن را تجربه کنم.
سفر خوبی بود.
در همین حین، یوف حتیکاسه بعد از رفتن زکه داشتخندق با خودش چیزی زمزمه میکرد.
ترودو به او نزدیک شد.
«حالت خوبه یوف؟»
«ها؟»
«یوف؟»
«قهرمان سیاه!»
«چی داری میگی؟»
«زکه، زکه. پن هولی بیچ.شکمشون نه، حالا که طرد شده،بعد جید هست. زکه پن جید!»
«درسته. اسمش همینه.میشن عجیبه، اسمش شبیهتمامعیارن اسم اعلیحضرت گوکسو نیست؟»
«شبیه نیست! اون خود هولی جیده. چطور تونست؟... نه، اصلاً چرا اومدهصدای اینجا؟ برای دیدن برادر کوچیکترش؟ شاید اومده تا اونایی که برادرشو اذیتشما میکردن رو بکشه. حتماً اون زن از خانواده هولی اسپیندل رو هم کشته!»
«اون هولی جید...هیولاهای زکه ون هولیویچپیدا اسم قهرمان سیاهه.»
«درسته! اون قهرمان سیاهه!»
«بله؟ امکان نداره راست باشه. قهرمان سیاههمون یه شیطانه که با پادشاه شیاطین دستبارون به یکی کرده تا بشریت رو نابود کنه.»
«خودشه! اون قهرمان سیاهه. قویترین جنگجویی که یه زمانیکردن بهش میگفتن پایاندهنده. اون مردی به قدرت یه هیولاستدرخواست که تو چهارده سالگی پادشاه شیاطین رو شکار کرد.»
یوف این راهیولاهای گفت و رویپیدا زمین وا رفت.
«اون واقعاً قویه. اون آدم نیست. اینکه با شیطان قرارداد بسته دروغ نیست. آخه کی میتونه یه هیولای رتبه G رو به این راحتی بکشه؟»
ترودو نگاهش را به سمت جنگل چرخاند. آنجونوریه برادر زکه... یک قهرمان سیاه بود؟ ترودو باگرفت شنیدن این داستان باورنکردنی، آه طولانی و عمیقی کشید.
تسلیم نشو.
به آخرین کلماتش فکر کرد.
دئوس پرسید:گرفت «چیکار میکردی کهخورده اینقدر دیر کردی؟»
و زکهغذا با خنده گفت:شکمشون «هاها، یه احمق.»
با هم زدیم زیر خنده.
«درگیر یه ماجراجویی کوچیک شدم.»
«خستهکنندهست. خب، اون شمشیریماجراجوها که تو سنگ گیرسیر کرده بود رو دور انداختی؟»
«بله.»
«اگه خوب پیش بره،خوردن برادر کوچیکت هم اونجا یهکردن جایگاهی برای خودش پیدا میکنه.»
«ممنونم.»
«مشکلی نیست. منم اونجا یه گناههایی مرتکبچیزا شدم. قبل از اینکه چیزی بدونم انجامشونسوپ دادم، برای همین خیلی هم احساس پشیمونی نمیکنم.»
زکه گفت: «راستش وقتی پادشاهخورده شیاطین از گذشته توبه میکنهمیرسه و عذرخواهی میکنه، بیشتر میترسم.»
دئوس جواب داد: «مگه نه؟»
«فقط دئوس-نیم. همونطور که دوست دارید زندگی کنید. نگران من نباشید. من خیلی وقتبارون پیش تصمیم گرفتم که برای دئوس زندگی کنم. یکم تعجب کردم وقتی فهمیدم شماپشت پادشاه شیاطین هستید، اما این دلیل نمیشه که بخوام رفتارم رو عوض کنم، درسته؟»
«بهت گفتهمیکردن بودم اینقدر ازکاسه من خوشت نیاد.»
«سعی کردم، اما نشد.»
«اون زندگیای که میخواستیماجراجوها داشته باشی، حالا بهسیر برادر کوچیکترت منتقل شده.»
تبدیل شدن به یک قهرمان، شکستتمامعیارن دادن پادشاه شیاطین، پرآوازه کردن اسم خانواده،لقب و انتقال قلعه هولی جید به جانشین.
میخواستم رگین با وجودخوردن اینکه یک جنگجوی تمامعیار است،کردن یک زندگی معمولی داشته باشد.
«زندگیای کهآره من میخوامماگورت داشته باشم، اینجاست.»
«که اینطور؟»
«بله.»
«باشه. فقط یه چیزی بخور.»
دئوس این را گفت و دستشپیدا را دراز کرد. گویی که در دستنفر زکه بود از میان انگشتانش ناپدید شد.
زکه در حالی که بهشکمشون دئوس که برگشت و دوربعد شد نگاه میکرد، لبخند کمرنگی زد.
زندگی او همینجا بود.
به جای اینکه خودش بهکاسه عنوان یک قهرمان بدرخشد... آیا مراقبتبلا از خانوادهاش بیشتر شبیه خودش نبود؟
قلعه ورده به خاطر شمشیری کهپیدا ناگهان در یک سنگ فرو رفته ظاهرنفر شده بود، حسابی به هم ریخته بود.
هر کسی میتوانست ببیندماجراجوها که این اتفاق ارتباطسیر عمیقی با معجزه خداوند دارد.
یک سنگ است.
یک شمشیرقلعه در آنخورد گیر کرده است.
اگر دستت را کمی تکان میدادی،همین شمشیر شروع میکرد به لرزیدن. اماکاسه هیچکس نمیتوانست آن را در بیاورد.
فقط در یک روز،گوشم هزار نفر سعی کردندبدنش شمشیر را بیرون بکشند.
نصف روز طولبعد کشید تا یک دکهسوپ غذافروشی کنارش باز شود.
اگر سنگ موقع ناهار ظاهرلقب میشد، دستفروش در کمتر ازگوشم نصف روز بساطش را پهن میکرد.
و روز بعد، یک مقامشکمشون رسمی پیدایش شد. دولت تصمیم گرفتخوردن خودش مستقیماً قضیه را مدیریت کند.
اگر این قضیه درگوشم جذب تماشاچی شکست میخورد،بدنش واقعاً جای تعجب داشت.
آدمهای بیشماری دربعد طول تاریخ خودشاناون را به چالش کشیدند.
همه، از غولهای قدرتمند گرفته تا اژدهایانیسرخ که خودشان را شبیه انسان کرده بودند،بدنش شانسشان را برای بیرون کشیدن شمشیر امتحان کردند.
اما همه شکست خوردند.
بین آنها، حتی یک تاجر همغولپیکره بود که میتوانست چرخ یک گاری پانصدکلهای کیلویی را با یک دست بلند کند.
شایعه درمیکردن کل کشورخوردن پخش شد.
طبیعتاً، خبر بهغربی گوش سونگهوانگچونگ وبارون خانواده امپراتوری هم رسید.
سونگهوانگچونگ آن سنگ راماجراجوها به عنوان یک مکانسیر رسمی زیارتی به رسمیت شناخت.
بزرگترین دلیلش هم این بودخورده که از کسانی که میخواستند شمشیرهیولا را بیرون بکشند، «مالیات مقدس» بگیرد.
چشم به هم زدیم،خوردن چادرها برپا شد و شروعکردن کردند به گرفتن حق ورودی.
مالیات سلطنتی خانواده سلطنتیخورد ورده، مالیات محلی شهر آکوما،اسم و حتی مالیات مقدس سونگهوانگچونگ.
کمی بعد، اداره راه و شهرسازی و اداره آموزش و پرورش که در نخود هر آشکردن شدن معروف بودند هم، به بهانه ایجاد ترافیک و مزاحمت وارد ماجرا شدند. در نتیجه، هزینه فقطجفت یک بار تلاش برای بیرون کشیدن شمشیر، سر به فلک کشید و به یک سکه نقره رسید.
«ما هم یه امتحانی بکنیم؟»
شوالیهای که ازبعد آنجا عبور میکرد،اون به حرف آمد.
اسمش اوریدون بود. پالادین عقرب.
او یکی از اعضای شوالیههای زودیاک بود، کسیسیر که شهرتش به عنوان قهرمان جنگهای صلیبی آنقدرکردن بالا رفته بود که به خود آسمان میرسید.
کسی که دوشاسم به دوش اوغولپیکره قدم برمیداشت، کادنزا بود.
به عنوان پالادین لیبرا، او رئیساون آسکارون بود؛ یک سازمان خصوصی و مرفهبلند که جنگهای صلیبی را برنامهریزی کرده بود.