چپتر 122: ۲۸. یک شروع جدید (۳)
0بعد از اینکه چند قلپ پشت سر هم خوردم، دهنمبود گس شد. بعدش یه نگاهی به میز انداختم و دیدمتعجب غیر از یه لیوان شراب، هیچ کوفت دیگهای روش نیست.
«هنوز حتیسلام مزه همکادنزا سفارش ندادم.»
اوریدون دستش رو برد بالا.
یکی از خدمهمیشناسه با عجله دویدکادنزا سمتمون تا خوشآمد بگه.
«صدام کردید، قربان؟»
«میخوام یکم مزهیادتونه و تنقلات سفارشبرگردوندن بدم. چی پیشنهاد میدی؟»
«سیبزمینی سرخکردهالان و خوراک مرغِدادن اینجا خیلی معروفه.»
«پس بیزحمت همونا رو بیار.»
«چشم، الان آمادهاش میکنم.»
بعد از سفارش دادن مزهها،سرشون اون جو سنگین و تنشِبخواید بینمون یه خرده کمتر شد.
اوریدون زد زیر خنده.
«هیچوقت فکر نمیکردم روزیسلام برسه که شوالیههای زودیاکِبرگردوندن دنیا اینطوری استرس بگیرن.»
«اگه بخوایم درباره کلسلام دنیا حرف بزنیم که ماجوون در حد یه مشت غباریم.»
«دیگه زیادی داری خودت روسرشون دستکم میگیریا. من که بهبخواید شوالیه زودیاک بودنم حسابی افتخار میکنم.»
«منم همینطور.»
همون موقع، یکی ازسلام میز بغلی یهجوری رفتار کردجوون که انگار ما رو میشناسه.
«سلام. من رو یادتونه؟»
کادنزا وسلام اوریدون سرشونکادنزا رو برگردوندن.
یه زن جوون بود. راستشدادن رو بخواید، خیلی خوشگل بود وخرده تیپ و قیافه حسابی هم داشت.
اوریدون یه «آها!»میشناسه گفت و ازکادنزا روی تعجب صداش دراومد.
«شما همون خانومیمیشناسه نیستید که توکادنزا عمارت چکاوک جنوبی دیدم؟»
کادنزا هم با یهکادنزا کم تاخیر بالاخره طرفبود رو به جا آورد.
اون یه معلم بود که از قهرمانهایاون جوون مراقبت میکرد، از جمله خواهر وخنده برادر کوچیکتر زکه، یعنی سیگنی و رگین.
«خدا رو شکر! داشتم ازیادتونه استرس میمردم که نکنه بیامبود جلو حرف بزنم و ضایع بشم.»
لبخند درخشانی زد.
«آخه کیسلام میتونه همچین زیباییسرشون رو فراموش کنه؟»
با این تیکهایآمادهاش که اوریدون انداخت،مزهها گونههای دختر سرخ شد.
«وای! اسم من جبیاست.سلام اینم رانفریه، ایشون همبرگردوندن مثل من معلم هستن.»
جبیا همکارش رو معرفی کرد.
رانفری وقتی فهمید اینا همون شوالیههایی هستن کهبود جبیا میشناسه، لبخندی زد و سر تکون داد. اماروی بعدش با شنیدن نحوه معرفی جبیا، حسابی جا خوردم.
«ایشون شوالیههای زودیاک هستن.»
«واقعاً؟»
«شوخی میکنی!»
چند ثانیه هم طول نکشیدسرشون که چشمهای همکارش، رانفری، پربخواید از برق تحسین و ستایش شد.
دیگه حرفیالان برای گفتنمیکنم نمونده بود.
از دید یه مشت معلمیادتونه معمولی، طرف مقابلشون آدمهایی بابود مقام و منصب خیلی بالا بودن.
حتی دوکها هم براشون سختیادتونه بود که بخوان سر صحبتبود رو با شوالیههای زودیاک باز کنن.
درست تو لحظهای کهکادنزا مکالمه داشت به تهش میرسید،راستش کادنزا دهنش رو باز کرد.
«اگه بیادبی نیست،آمادهاش نظرتون چیه بیایدمزهها پیش ما بشینید؟»
زنها ازانگار این پیشنهادشسلام جا خوردن.
اما قیافه اوریدون همسلام دستکمی از اونا نداشتبرگردوندن و حسابی تعجب کرده بود.
این یارو ازیادتونه کِی تا حالابرگردوندن اینقدر زنباره شده بود؟
خب، البته حقایق رومیکنم نمیشه کتمان کرد؛ طرفسنگین واقعاً زن خوشگلی بود.
طولی نکشیدانگار که سوءتفاهمسلام اوریدون برطرف شد.
کادنزا در حالیمیشناسه که به جبیاکادنزا نگاه میکرد، پرسید:
«حال سیگنی و رگین چطوره؟»
جبیا جا خورد.
«آه، اون بچهها...»
رانفری هم مثل جبیاسلام وظیفه مراقبت از قهرمانهابرگردوندن رو بر عهده داشت.
اون درسلام جواب ازکادنزا کادنزا پرسید:
«منظورتون خواهر و برادر خانواده هولیمزهها بیچ هست؟ شما از کجا میشناسیدشون؟کمتر نکنه اون بچهها کار بیادبانهای کردن؟»
«نه، قضیه این نیست...»
«بچههای خوبین. عمراً کاری کنن که واسه بقیه دردسرجوون درست بشه. راستی، نکنه تو عمارت خانواده کادنزا کارگفت پارهوقت انجام میدن؟ گفتید از خانواده هولی بیچ هستن، درسته؟»
به نظر میرسیدیادتونه رانفری از اونبرگردوندن دخترای جوونِ پرحرف باشه.
جبیا در حالیآمادهاش که بازوی دوستشمزهها رو میکشید، گفت:
«اینطوری نیست، فکر کنمسلام تو محل مأموریت فعلیتون باجوون برادر بزرگتر بچهها آشنا شدید.»
«آها، منظورتونانگار همون برادرشونهسلام که قهرمان قراردادیه.»
«گفتم که رتبهاش B هست.»
«شنیدم پولالان داده تا رتبهاشدادن رو بخره، نه؟»
کادنزا گلوش رو صاف کرد.یادتونه با این کار، مکالمه بینبود دو تا معلم قطع شد.
«زکه دوست ماست.»
جبیا حسابی جا خورد.
«پس اون داستان واقعیت داشت؟دادن منظورتون این نیست که فقطبینمون در حد یه آشنایی سادهست؟»
«چیز عجیبیه؟»
«معلومه که هست. شوالیه زودیاک با یه قهرمان رتبه B دوست باشه...»
«زکه یه قهرمان رتبه B نیست.»
«بله، میدونم. دخترها و پسرهای اشرافزاده خانوادههای دیگه میگفتن که سطحش F هست. اگه چند نسل پشت سر هم رتبه F بگیری، همونطوری میمونه.»
کادنزا سرش رو تکون داد.
«رتبه یه قهرمان اینطوری تعیین نمیشه.کادنزا خداوند سطح خون رو تا جاییبخواید که امکان داشته باشه، عطا میکنه.»
«با این حال، به نظر میرسه این واقعیت داره که مهارتهاش اونقدرها همقیافه تعریفی نداره. یه قهرمان از خانواده قلعه پومز هم بود که نزدیک قلعهجنوبی زوریکس زندگی میکنه؛ اونم داستانهای مختلفی درباره وضعیت شمال گلون برامون تعریف کرد.»
کادنزا با شنیدنآمادهاش حرفهای جبیا یهمزهها آه کوتاه کشید.
دختر ازانگار روی دستپاچگی سرشیادتونه رو انداخت پایین.
«ببخشید. قصد توهین نداشتم.»
«بیاید دیگه درباره این موضوعسرشون حرف نزنیم. به جاش، ازبخواید سیگنی و رگین برام بگید.»
رانفری رشتهالان کلام رومیکنم به دست گرفت.
«اونا واقعاً بچههای خوبین. با پولی که برادرشون درمیاره، میرن یه آکادمی خصوصی قهرمانها. این بچهها که فقط ۱۰ وتعجب ۵ سالشونه، انگار از همین الان بزرگ شدن و میفهمن که برادر بزرگترشون با چه زحمت و بدبختیای پول درمیاره.کوچیکتر نه تنها حسابی درس میخونن، بلکه هر وقت وقتِ آزاد گیر میارن، اینور و اونور کار پارهوقت هم انجام میدن.»
«کار پارهوقت... منظورتون چیه؟»
«انگار بیشتر کارایییادتونه مثل ظرف شستنبرگردوندن یا تمیزکاری انجام میدن.»
«آخه چرا خانوادهآمادهاش یه قهرمان بایدمزهها همچین کارایی بکنن؟»
اوریدون سرش رو تکون داد.
«دلیلش اینه که خانواده یه قهرمان قراردادی تقریباً هیچوقت مستمریبود نمیگیرن. انگار اون برادر بزرگترشون، زکه، از وقتی حتی ده سالشصداش هم نشده بوده، برای درآوردن خرجی تن به هر کاری میداده.»
«چون وضعیتسلام مالی تو خونهشونسرشون خیلی داغون بوده.»
اوریدون آهی کشید.
کادنزا دوباره به حرف اومد.
«الان سیگنی و رگینسلام کجان؟ هنوز تو عمارتبرگردوندن چکاوک جنوبی اقامت دارن؟»
«بله. سمت شمال شرقی خطرناکه، برای همین قهرمانهایبود جوون زیادی هستن که هنوز به خونههاشون برنگشتن.گفت اونا هم دارن تو خوابگاه با بقیه زندگی میکنن.»
«امکانش هست کهآمادهاش یه ملاقات باهاشونمزهها داشته باشم، درسته؟»
دو تاانگار معلم سرسلام تکون دادن.
«وقتی پای شوالیههایمیشناسه زودیاک در میونکادنزا باشه، معلومه که ممکنه.»
«بسیار خب. پس فکرکادنزا کنم باید همین روزابود یه سر بیام دیدنتون.»
«بچهها هم حسابی خوشحالمیکنم میشن. آخه به خاطر دوریتنشِ از خانوادهشون یکم افسرده شدن.»
بعد از اون، کادنزا حدود یه ساعتیسرشون با جزئیات کامل از اون دو تا معلمقیافه درباره خواهر و برادر کوچیکتر زکه سؤال پرسید.
اوریدون با تعریف کردنسلام یه داستان دیگه، کمیبرگردوندن از تنش بحث کم کرد.
به نظر میرسیدیادتونه کادنزا از قبل هدفشجوون رو مشخص کرده بود.
اوریدون تمام تلاشش رو میکرد تا جلویاون سوءتفاهمهای بیمورد رو برای رفقاش که عادت داشتنهیچوقت فقط به جلو نگاه کنن و بتازن، بگیره.
جدا کردن زکه از دئوس.
و فاش کردنمیشناسه هویت واقعی دئوسکادنزا برای تمام دنیا.
برای انجام دستوری که فرشته مقرببرگردوندن داده بود، این دو شوالیه زودیاک بیشترقیافه از هر زمان دیگهای سرشون شلوغ شد.
«من بیقیدالان و شرطمیکنم باهات میام.»
لکسیا اومدانگار تا زکهسلام رو ببینه.
دقیقاً همون موقعی بودسلام که میخواستیم از دروازهبرگردوندن شرقی برای شکار خارج بشیم.
اسب جنگی سفیدش پر ازسرشون بار بود؛ سه تا شمشیر، دوخوشگل تا سپر و یه نیزه بلند.
زکه با گیجی برگشتمیکنم و نگاهم کرد. میخواستسنگین از دئوس اجازه بگیره.
لکسیا گفت: «هنوزمیشناسه نمردی؟ چون پیداتکادنزا نبود، فکر کردم مردی.»
«خانواده هولیاوک یه خانواده اصیل تو جوریکسسرشون هستن. من بیوقفه دارم کار میکنم. حتیتیپ الانم به زور وقت پیدا کردم که بیام...»
جواب دادم: «پس برو به همونبرگردوندن کارای مهمت برس. ما هم بایدتیپ برای کسب و کارمون آماده بشیم.»
«یه شایعهای شنیدم. آخه میخوای زکه رو مجبور کنی چه کارخرده کنه؟ زکه قهرمانیه که تازه داره اسم و رسم پیدا میکنه. اونقدراینطوری بیکار نیست که فقط بره برای رستوران تو مواد اولیه شکار کنه!»
«این کار اصلی منه. منمیادتونه که دارم حقوقش رو میدم.بود پس مزاحم نشو و برگرد.»
«من برای رفتن به هیچجایادتونه نیازی به اجازه تو ندارم.بود زکه، بیا با هم بریم.»
«مگه نگفتی اونقدریادتونه وقت نداری کهبرگردوندن بری دنبال شکار غذا؟»
لکسیا بیتوجه به من رودادن به زکه کرد: «من باهاتبینمون میام و کمک میکنم قویتر بشی.»
غرغر کردم: «کی به کییادتونه کمک میکنه؟ همین که مزاحممونبود نشی باید خدا رو شکر کنیم.»
دئوس دوبارهانگار سرش رو بردیادتونه داخل پنجره کالسکه.
لکسیا براش زبون درآوردکادنزا و سرعتش رو بابود اسب زکه هماهنگ کرد.
بعد از اینکه نزار، برده شمارهمزهها سه و اولین برده زکه، بهمون اضافهزیر شد، زکه تونست جداگانه سوار اسب بشه.
لکسیا نگاهی به زکه انداخت.
حالا که زرهی از جنس فلس اژدها و چیزایجوون مشابه پوشیده بود و سوار یه اسب جنگی شدهگفت بود، بالاخره شبیه یه شوالیه حسابی به نظر میرسید.
انگار یکمسلام هم قدکادنزا کشیده بود.
همین چند وقت پیش که برای اولیناون بار زکه رو دیده بود، ازش کوتاهترخنده بود، اما الان قدش یکم بلندتر شده بود.
«ارشد لکسیا.»
«ها؟»
«ممنون که همیشه نگرانمی.»
لکسیا دهنش رو بست.
بعد از اینکه مدتسلام طولانیای ساکت موند، ناگهانبرگردوندن سرش رو پایین انداخت.
«ببخشید. چونانگار هیچ کمکیسلام از دستم برنمیاد.»
«بله؟»
«پدر و عموت داشتن بهت زور میگفتن... وسنگین من نتونستم هیچ کاری بکنم. حتی بدون اینکه تقصیرینمیکردم داشته باشی انداختنت زندان. و من فقط تماشا کردم.»
«آها، اتفاقاتانگار اون روزسلام رو میگی؟»
«من خیلی دختر بدیام.»
«خودت رو سرزنشیادتونه نکن. اون کار، اعمالجوون قدرت قانونی ارباب بود.»
«این درست نیست.آمادهاش زکه، تو کار فوقالعادهایاون برای قلمرو انجام دادی.»
«من واقعاً مشکلی باهاش ندارم. برای تو هم سختجوون بود. تحمل اون مصیبت خیلی سنگین بود. خوشبختانه به خیرروی گذشت، برای همین ارباب هم به حاکم بهتری تبدیل میشه.»
«آه، تو خیلی مهربونی، ولییادتونه آخه چرا گذاشتی یه همچینبود آدمی افسارت رو دستش بگیره؟»
«دئوس آدم خوبیه.یادتونه فقط حرف زدنبرگردوندن باهاش یکم سخته.»
«اصلاً توالان آدم بدی همدادن تو زندگیت دیدی؟»
«آدم بدی تو دنیاسلام وجود نداره. منم بهبرگردوندن خاطر طمعم اشتباهاتی میکنم.»
همونطور که زکه داشت حرف میزد، ناگهانسرشون یاد کاردینالی افتاد که همین چند وقتتیپ پیش شوالیههای زودیاک سرش رو قطع کرده بودن.
اون به خاطر احترام یاسرشون یه همچین چیزای مزخرفی، جون صدهاخوشگل شوالیه رو به خطر انداخته بود.
آیا اونالان رو هم بایددادن پای اشتباه میذاشتیم؟
سریع سرش رو تکون داد.
«البته بعضیانگار وقتا آدمای بدییادتونه هم پیدا میشن.»
«معلومه که هستن. خیر وجود دارهبرگردوندن چون شر وجود داره. ما جنگجوها همقیافه هستیم تا شر رو از بین ببریم.»
«البته شیاطینالان که مظهرمیکنم شر مطلقن.»
همینطور که از تپهسلام بیرون دروازه شرقی رد میشدیم،جوون دنیای متفاوتی جلومون باز شد.
دشت بیرون قلعه زوریکسسلام قبلاً زمین کشاورزی بودبرگردوندن که کاملاً پاکسازی شده بود.
اما حالا، این زمینها توسط غولهابرگردوندن و هیولاهای ماگوورت نابود شده بودن،تیپ برای همین دیگه به درد کشاورزی نمیخوردن.
علاوه بر این، این علفهای هرز سرعتاون رشد عجیبی داشتن. همین الانش هم اینورخنده و اونور جنگلهایی به وجود اومده بود.
با تغییر منظره و حیواناتی که اینطرف و آنطرف میدویدند،بود با خودم فکر کردم که آیا این واقعاً همون قلمروتعجب جوریکس بود که توش به دنیا اومده و بزرگ شده بود؟
«ماموت!»
در همون لحظه، دئوسکادنزا نیمتنهاش رو از پنجره کالسکهراستش بیرون آورد و داد زد.
«بردهها! بگیریدش!»
اسکاتول جوابانگار داد: «منسلام یه پیشخدمتم.»
و کالسکهانگار رو بهسلام سمت ماموت روند.
ماموت آلوده،سلام خودش شبیه یهسرشون قلعه متحرک بود.
«برید کنار! وقت حملهست!»
«بله دئوس!»
قبل از اینکه حرف دئوسیادتونه تموم بشه، زکه نیزهاش رو بالاراستش برد و به جلو هجوم برد.
لکسیا هم بلافاصله دنبالش رفت.
شاید زکه تو زندگی روزمره آدم دست و پاتنشِ چلفتیای به نظر میرسید، اما تو موقعیتی که قرار بودبرسه وارد نبرد بشن، هیچ دوستی قابلاعتمادتر از اون وجود نداشت.
نه، بحث همکار بودن نبود.
از یه جایی بهسلام بعد، خود لکسیا کاملاًبرگردوندن بهش وابسته شده بود.
درست همونطور که بقیهکادنزا جنگجوها و جادوگرها بهبود جنگجوهای خط مقدم تکیه میکنن.
نیزه زکه عمیقاًآمادهاش تو مچ پایمزهها ماموت فرو رفت.
ماموت با کندی واکنش نشونیادتونه داد. سرش رو چرخوند وبود به پاهای عقبش نگاه کرد.
زکه نیزه رو که اونقدر عمیقکادنزا فرو رفته بود که درنمیاومد، همونجابخواید ول کرد و شمشیرش رو کشید.
این یه شمشیر درکادنزا سطح جهانی بود کهبود دومزراینو یولگئوم بهش داده بود.
با اینکه تا الان تو نبردهای سختیاون ازش استفاده شده بود، اما حتی یهخنده ذره هم از برندگیش کم نشده بود.
زکه سپر و شمشیرش رویادتونه محکم گرفت و خودش روبود بین پاهای ماموت جا داد.
زکه در برابر هیولای غولپیکری که فقط با یهجوون لگد یا له کردن میتونست جونش رو بگیره وگفت ترس به جونش بندازه، حتی یه وجب هم عقبنشینی نکرد.
برعکس، برقی تو چشماش درخشید.
اون از قبل یادمیکنم گرفته بود که چطورسنگین بر ترسش غلبه کنه.
هر بار کهمیشناسه احساس ضعف میکرد، بهسرشون چشمهای دئوس فکر میکرد.
به محض اینکه یادش میافتاد دئوسکادنزا ازش چه انتظاری داره، موجی ازبخواید قدرت تو تمام بدنش جریان پیدا میکرد.
جنگجو تنها نیست.
ما در کنارآمادهاش همکاران بیشمارمون، ازمزهها بشریت محافظت میکنیم.
تا زمانی که اینسلام اصل اساسی فراموش نمیشد،برگردوندن قدرت یه جنگجو بینهایت بود.